ناکامى و شکست متوکل وى را بر آن داشت تا نقشه قتل امام را بکشد. از این رو، دستور قتل او را به «سعید حاجب» داد. «ابن اورمه» مىگوید: «نزد سعید حاجب رفتم و این در زمانى بود که متوکل، اباالحسن (علیهالسلام) را به او سپرده بود تا وى را به قتل برساند. سعید رو به من کرد و با تمسخر گفت: دوست دارى خداى خود را ببینى؟ گفتم: سبحان اللّه! خدا با چشم دیده نمىشود. گفت: منظورم همان کسى است که شما او را امام مىخوانید. گفتم: مایلم. گفت: من دستور قتل او را دارم و فردا این کار را انجام خواهم داد. اینک پیک نزد اوست. وقتى بیرون آمد، داخل شو. هنگامى که پیک بیرون آمد، وارد اتاقى شدم که امام در آن زندانى بود. داخل شدم و دیدم که قبرى جلوى پاى امام کندهاند. سلام کردم و بسیار گریستم. امام پرسید: براى چه گریه مىکنى؟ گفتم: براى آنچه مىبینم. فرمود: براى این گریه نکن؛ زیرا آنها به خواستهشان نمىرسند. دو روز بیشتر طول نخواهد کشید که خدا خون او و هوادارش را که دیدى، خواهد ریخت. به خدا سوگند، دو روز بیشتر نگذشته بود که متوکل به قتل رسید.»۱۶
همچنین در اقدامى دیگر، متوکل به چهار تن از دژخیمان خود دستور مىدهد که امام را با شمشیرهاى برهنه به قتل برسانند. او به قدرى خشمگین بود که سوگند یاد کرد پس از قتل امام پیکر او را بسوزاند. جلادان او که با شمشیرهاى آخته انتظار امام را مىکشیدند، تا بدنش را طعمه شمشیر خود سازند. با دیدن وقار و شکوه امام آن چنان تحت تأثیر قرار گرفتند که تصمیم خود را فراموش و حتى امام را با احترام بدرقه کردند. هنگامى که بازگشتند، متوکل از آنان پرسید: «چرا آنچه را که امر کرده بودم، انجام ندادید؟» پاسخ دادند: «آن هیبت و شکوهى که در او دیدیم، فراوانتر از هراس صد شمشیر برهنه بود که قدرتى در برابر آن نداشتیم؛ به گونهاى دلهاى ما را آکند که نتوانستیم آنچه را امر کرده بودى، به انجام رسانیم.»۱۷
به این ترتیب، بار دیگر توطئه قتل امام نافرجام ماند.
قتل متوکل، پایانى کوتاه بر توطئه ها
متوکل در کمتر از دو دهه خلافت خود، چیزى جز بدرفتارى با شیعیان و قتل و خونریزى آنان بر جاى نگذاشت و سرانجام بغض و کینهاى که به خاندان پیامبر(صلىاللهعلیهوآل ه) و پیروان آنان داشت، گریبان خود او را گرفت. در شبى که او به قتل رسید، «عباده مخنّث»، دلقک دربار، مثل همیشه در بزم شراب او مشغول مسخره کردن امامان شیعه بود. او سرش را که مو نداشت، برهنه کرده و متکایى هم روى شکم خود بسته بود و امام على (علیهالسلام) را مسخره مىکرد و مىگفت: «این مرد طاس و شکم برآمده مىخواهد خلیفه مسلمانان شود.» متوکل شراب مىنوشید و قهقهه سر مىداد. «منتصر»، فرزند او که به امامان شیعه علاقهمند بود، از این حرکت عباده خشمگین شد و او را پنهانى تهدید کرد. [عباده از ادامه کار منصرف شد، متوکل متوجه او گردید و از او علّت را جویا شد. عباده دلیل ادامه ندادن کار خویش را باز گفت.] در این هنگام، منتصر برخاست و گفت: «اى امیرالمؤمنین! آن کسى که این سگ، تقلید او را مىکند و این مردم مىخندند، پسر عموى تو و بزرگ خاندان توست و مایه افتخار تو. اگر تو مىخواهى گوشت او را بخورى (غیبت و بدگویى او کنى)، بخور، ولى اجازه نده که این سگ و مانند او از آن بخورند.»
متوکل براى تمسخر فرزندش، به سبب علاقهمندى به امام على(علیهالسلام) دستور داد تا آوازهخوانان درباره او و مادرش، شعر زنندهاى بخوانند. این بىحیایى و بىشرمى متوکل سبب شد تا پسرش همان شب تصمیم به قتل متوکل بگیرد.۱۸ از این رو، به همراهى ترکان، نقشه قتل او را کشید و وزیرش، «فتح بن خاقان»، او را به قتل رساند.۱۹
جنایت دیوانه وار عباسیان
امام هادى(علیهالسلام) پس از قتل متوکل، هفت سال در دوران خلفاى بعدى زندگى کرد. اگر چه فشارهاى دستگاه در مقایسه با دوران متوکل کاهش یافت، ولى سیاستهاى کلى دستگاه، به جز دوران مستنصر، در راستاى اسلام زدایى، تغییرى محسوس نداشت و امام همچنان در سامرا تحت مراقبت شدید نظامى، روزگار مىگذراند. سرانجام توطئه دشمنان امام هادى(علیهالسلام) براى ایشان به ثمر رسید و وى به دستور «معتز» و سمّ «معتمد» که در آب یا انار ریخته شده بود،۲۰ مسموم شد. «ابو دعامه» مىگوید: «امام در بستر بیمارى بود و من براى عیادت نزد ایشان رفتم. هنگام بازگشت فرمود: چون براى عیادت من آمدى، برگردن من حقى پیدا کردى و رعایت حق تو بر من واجب است. او در بستر بیمارى آرمیده بود و شیعیان به دیدار امام مىآمدند. آن حضرت به صورت کتبى و شفاهى، امام پس از خود را به آنان معرفى کرد تا پس از شهادت او، شیعیان دچار سرگردانى نشوند.»۲۱
پرواز به سوى دوست
امام هادى(علیهالسلام)، در سوم رجب سال ۲۵۴ ه . ق، به شهادت رسید.۲۲ «احمد بن داود» مىگوید: «اموال بسیارى را که خمس و نذورات مردم قم بود، با خود به قصد تحویل دادن به اباالحسن مىبردم. هنگامى که رسیدم، مردى که بر شترى سوار بود، پیش من آمد و گفت: اى احمد بن داود و «اى محمد بن اسحاق»، من حامل نامهاى از سرورتان، ابالحسن هستم که به شما نگاشته است: من امشب به سوى بارگاه الهى رخت بر مىبندم. پس احتیاط کنید تا دستور فرزندم، حسن(علیهالسلام) به شما برسد. ما با شنیدن این خبر بسیار ناراحت شدیم و گریستیم، ولى این خبر را از دیگران که با ما بودند، مخفى داشتیم... .»۲۳
مراسم تشییع و خاک سپارى
بازتاب خبر شهادت پیشواى شیعیان، قلب ستمدیده مردم را جریحهدار کرد. شهر یکپارچه در سوگ آموزگارى بلند اختر و پدرى مهربان براى مستمندان و یتیمان نشست.در روز شهادت امام، جماعت بسیارى از بنى هاشم، بنى ابىطالب و بنى عباس در منزل امام جمع شده بودند و شیون و زارى سراسر خانه را آکنده بود.۲۴ مردم به صورتهاى خود سیلى مىزدند و گونههاى خود را مىخراشیدند.۲۵ بدن مطهر امام هادى(علیهالسلام) را بر دوش گرفتند و از خانه ایشان بیرون بردند و از جلوى خانه «موسى بن بغا» گذشتند. وقتى معتمد عباسى آنان را دید، تصمیم گرفت براى عوام فریبى، بر بدن امام نماز بگزارد. از این رو، دستور داد بدن مطهر امام را بر زمین گذاشتند و بر جنازه حضرت نماز خواند، ولى امام حسن عسکرى(علیهالسلام) پیش از تشییع بدن مطهر امام(علیهالسلام) به اتفاق شیعیان بر آن نماز خوانده بود. سپس امام را در یکى از خانههایى که در آن زندانى بود، به خاک سپردند. ازدحام جمعیت به قدرى بود که حرکت کردن در بین آن همه جمعیت براى امام حسن عسکرى(علیهالسلام) مشکل بود. در این هنگام، جوانى مرکبى براى امام آورد و مردم امام را تا خانه بدرقه کردند.۲۶ «ابو هاشم جعفرى» که از نزدیکان امام هادى(علیهالسلام) بود، نیز قصیدهاى در رثاى امام خود خواند.۲۷
__________________________
۱ـ ائمتنا، ج ۲، ص ۲۵۷.
۲ـ نام او در الارشاد، ج ۲، ص ۴۳۵ عبداللّه بن محمد ضبط شده است.
۳ـ بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۲۰۹.
۴ـ بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۱۶۱.
۵ـ الارشاد، ج ۲، ص ۴۳۶.
۶ـ همان، ص ۱۴۲.
۷ـ مروج الذهب، ج ۲، ص ۵۷۳.
۸ـ الارشاد، ج ۲، ص ۴۳۸.
۹ـ اثبات الوصیه، ص ۱۹۷.
۱۰ـ بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۱۴۲.
۱۱ـ تذکره الخواص، ص ۳۶۰؛ مروج الذهب، ج ۲، ص ۵۷۳.
۱۲ـ الارشاد، ج ۲، ص ۴۳۸.
۱۳ـ بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۱۹۴.
۱۴ـ همان، ص ۲۱۱.
۱۵ـ همان، ص ۱۵۸.
۱۶ـ همان، ص ۱۹۵.
۱۷ـ همان، ص ۱۹۶.
۱۸ـ الکامل فى التاریخ، ج ۷، ص ۵۵.
۱۹ـ تاریخ الیعقوبى، ج ۲، ص ۵۲۲.
۲۰ـ وفیات الائمه، ص ۳۸۶.
۲۱ـ بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۲۳۹.
۲۲ـ همان، ص ۶۸۰.
۲۳ـ وفیات الائمه (علیهمالسلام)، ص ۳۸۵.
۲۴ـ منتهى الآمال، ج ۲، ص ۶۸۴.
۲۵ـ وفیات الائمه، ص ۳۸۶.
۲۶ـ منتهى الآمال، ج ۲، ص ۶۸۳.
۲۷ـ همان.
http://www.sibtayn.com


پاسخ با نقل قول