????در صورتی که در سایت فاقد اکانت هستید می توانید - از این طریق عضو شوید
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 10






  1. Top | #1

    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1390
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    میانگین پست در روز
    0.08
    نوشته ها
    239
    تشکر کرده
    49

    Lightbulb معجزاتی زیبا از امام حسن عسگری (ع)

    ميلاد امام زمان (عج):

    حكيمه خاتون مى‏گويد: روزى به خدمت ابو محمّد- عليه السّلام- رسيدم، به من فرمود: اى عمّه! امشب نزد ما بمان؛ چون امشب خدا جانشين و خليفه خود را ظاهر خواهد كرد.
    گفتم: از چه كسى؟
    فرمود: از نرگس خاتون.
    گفتم: نرگس كه حامله نيست.
    فرمود: حاملگى او مانند حاملگى مادر موسى است. فقط هنگام تولد آشكار مى‏شود. لذا آن شب در آنجا ماندم و با نرگس خاتون در يك جا خوابيدم. وقتى كه شب به نيمه رسيد، هر دو برخاستيم و نماز شب خوانديم. با خود گفتم: صبح نزديك شد ولى آنچه را كه ابو محمّد- عليه السّلام- گفته بود ظاهر نشد! آنگاه امام- عليه السّلام- از اطاق خودش صدا زد و فرمود: عجله نكن. با شرمندگى به اطاق برگشتم. نرگس خاتون نزدم آمد در حالى كه درد زايمان گرفته بود. پس او را به سينه چسباندم و «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ» و «إِنَّا أَنْزَلْناهُ» و «آية الكرسى» را خواندم. پس آن كودك در شكم مادر مى‏خواند آنچه را كه من خواندم.
    حكيمه خاتون مى‏گويد: ناگهان نورى پرتو افكند و حضرت مهدى- عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف- را ديدم كه رو به قبله سجده كرده است. او را گرفتم. امام حسن عسكرى- عليه السّلام- صدا زد: اى عمّه! فرزندم را نزد من آور. مى‏گويد: پيش امام- عليه السّلام- بردم. حضرت زبانش را در دهان فرزندش گذاشت و روى زانويش نشاند و فرمود: اى فرزند من! به اذن خدا سخن بگو.
    حضرت مهدى- عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف- شروع به سخن كرد و فرمود:
    اعوذ باللَّه السّميع العليم من الشّيطان الرّجيم، بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِينَ وَ نُمَكِّنَ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ وَ نُرِيَ فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ جُنُودَهُما مِنْهُمْ ما كانُوا يَحْذَرُونَ (( و ما اراده كرديم كه بر مستضعفين زمين منت نهاده و آنان را پيشوايان و وارثين زمين قرار دهيم. و در زمين به آنها قدرت و تمكين بخشيم و به چشم فرعون و هامان و لشكريانشان آنچه را كه از آن بيمناك بودند، نمايان سازيم» ( سوره قصص، آيه 4- 6) ))
    و درود خدا بر محمّد مصطفى، على مرتضى، فاطمه زهرا، الحسن و الحسين، على ابن الحسين، محمّد بن على، جعفر بن محمّد، موسى بن جعفر، على بن موسى، محمّد بن على، على بن محمّد و پدرم حسن بن على.
    حكيمه خاتون مى‏گويد: در اين حال پرندگانى سبز بر ما سايه افكندند. و امام حسن عسكرى- عليه السّلام- به يكى از آنها اشاره كرد و صدا نمود و فرمود: اين را بگير و محافظتش نما تا اينكه خداوند به او اجازه قيام دهد. و خداوند پشتيبان اوست.
    حكيمه خاتون مى‏گويد: به امام- عليه السّلام- گفتم اين پرنده و پرندگان ديگر چه بودند؟
    فرمود: اين يكى جبرئيل بود و آنها نيز ملائكه رحمت. آنگاه فرمود: اى عمه! اين كودك را به مادرش برگردان تا اينكه چشمش روشن شود. و غمگين نباش و بدان كه وعده خداوند حق است. و بسيارى از مردم نمى‏دانند. من هم وى را به مادرش برگرداندم. هنگامى كه امام زمان- عليه السّلام- متولد شد، پاك و ختنه شده بود. و بر بازوى راست او: جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ كانَ زَهُوقاً نوشته شده بود.
    حضرت حیدر به نام فاطمه حساس بود @@@@ خلقت از روز ازل مدیون عطر یاس بود
    ای که ره بستی میان کوچه ها بر فاطمه @@@@ گردنت را میشکست آنجا اگر عباس بود



  2. Top | #2

    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1390
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    میانگین پست در روز
    0.08
    نوشته ها
    239
    تشکر کرده
    49
    ببخشید من این تاپیک رو اشتاهی زدم.
    حضرت حیدر به نام فاطمه حساس بود @@@@ خلقت از روز ازل مدیون عطر یاس بود
    ای که ره بستی میان کوچه ها بر فاطمه @@@@ گردنت را میشکست آنجا اگر عباس بود



  3. Top | #3

    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1390
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    میانگین پست در روز
    0.08
    نوشته ها
    239
    تشکر کرده
    49
    تصرف امام عسكرى (ع) در اشياء:

    ابو هاشم مى‏گويد: روزى امام حسن عسكرى- عليه السّلام- سوار شد و به سوى صحرا رفت. من نيز با او سوار شدم. او جلو مى‏رفت و من نيز پشت سر بودم. ناگهان قرض هايم به ذهنم رسيد و در باره آن به فكر افتادم كه وقتش رسيده اكنون چگونه بايد آن را بپردازم.
    آنگاه امام- عليه السّلام- متوجه من شد و فرمود: اى ابو هاشم! خدا قرضت را ادا مى‏كند. سپس از زين اسب به طرفى خم شد و با تازيانه ‏اش خطّى در زمين كشيد و فرمود: پياده شو پس بردار و كتمان كن.
    پس پياده شدم، ديدم شمش طلاست. برداشتم و در كفشم گذاشتم و به راه افتاديم. دوباره به فكر رفتم كه آيا با اين، تمام قرضم را مى‏توانم بپردازم و اگر به اندازه قرضم نشد، بايد به طلبكار بگويم تا به همين مقدار راضى شود. و بعد در فكر خرج و پوشاك و غذاى زمستان افتادم كه چگونه آن را تهيه نمايم. باز هم امام- عليه السّلام- متوجه من شد. و دوباره به طرف زمين توجه نمود و مانند دفعه اوّل، خطى در آن كشيد و فرمود: پياده شو و بردار و به كسى نگو.
    راوى مى‏گويد: پياده شدم و ديدم شمش نقره ‏اى است آن را برداشتم و در كفش ديگرم گذاشتم. كمى راه رفتن را ادامه داديم سپس برگشتيم. و امام- عليه السّلام- به منزل خود رفت و من هم به خانه خودم آمدم. نشستم و قرض هاى خود را حساب كردم و بعد طلا را وزن نمودم كه به اندازه همان قرضم بود، نه كم و نه زياد.
    سپس ما يحتاج زمستان را حساب كردم كه چه چيزهايى را بايد تهيه كنم كه نه اسراف باشد و نه سختى. نقره هم به همان اندازه بود. رفتم و قرضم را پرداختم و آنچه نياز داشتم خريدم، نه كم آمد نه زياد.
    حضرت حیدر به نام فاطمه حساس بود @@@@ خلقت از روز ازل مدیون عطر یاس بود
    ای که ره بستی میان کوچه ها بر فاطمه @@@@ گردنت را میشکست آنجا اگر عباس بود



  4. Top | #4

    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1390
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    میانگین پست در روز
    0.08
    نوشته ها
    239
    تشکر کرده
    49
    مسلمان شدن راهب مسيحى‏:

    شخص مسيحى به نام «مرعبدا» كه بيشتر از صد سال داشت، مى‏گويد:
    شاگرد بختيشوع پزشك متوكل بودم. و استادم خيلى به من عنايت داشت. امام حسن عسكرى- عليه السّلام- از او خواسته بود كه يكى از بهترين شاگردانش را براى «فصد» (( يعنى رگ زدن و خون گرفتن كه در طب قديم معمول بود)) نزد او بفرستد. و او مرا انتخاب كرد و گفت: ابن الرضا (( به امامان بعد از امام رضا- عليه السّلام-« ابن الرضا» هم مى‏گفتند )) از من خواسته است تا كسى را براى فصد، نزد او فرستم. نزدش برو و بدان كه او داناترين شخص در زير آسمان است. مبادا در آنچه به تو دستور مى‏دهد، اعتراض كنى و ايراد بگيرى.
    پس به خانه او رفتم و مرا در اطاقى نشاند و فرمود: اينجا باش تا احضارت كنم.
    و وقتى كه من نزد امام آمده بودم، به نظرم بهترين زمان فصد بود. اما امام وقتى مرا براى فصد فراخواند كه به عقيده من، براى فصد مناسب نبود. طشت بزرگى را آورد و من هم رگ اكحل بازويش را بريدم و خون جارى گشت تا اينكه طشت پر شد.
    آنگاه به من فرمود: خون را قطع كن. خون را قطع كردم. امام دستش را شست و جاى فصد را بست و مرا به اطاقم برگرداند. مقدار زيادى از غذاهاى سرد و گرم ميل نمود. و نيز من تا عصر در آنجا ماندم.
    باز صدايم كرد و فرمود: خون را جارى ساز. و همان طشت را خواست. من نيز خون را جارى ساختم تا اينكه طشت پر شد.
    فرمود: خون را قطع كن. قطع كردم و جايش را بست. و مرا به اطاق بازگرداند.
    و شب را در آنجا ماندم.
    هنگامى كه صبح شد و آفتاب طلوع كرد، همان طشت را آورد و به من دستور داد تا خون را جارى سازم. من هم دستورش را اجرا كردم. اين بار به جاى خون، از دستش شير دوشيده شده خارج شد و طشت پر گشت. سپس فرمود: قطع كن. قطع كردم و دستش را بست. و براى من يك جا لباسى و پنجاه دينار آورد و فرمود: بگير و ما را ببخش و برو. من هم گرفتم و گفتم: سرورم! ديگر امرى ندارید؟
    فرمود: چرا، با كسى كه از دير عاقول، همراه تو مى‏شود با او خوب رفتار كن.
    پس نزد بختيشوع رفتم و قضيه را براى او نقل نمودم. بختيشوع گفت: دانشمندان اتّفاق دارند كه در بدن انسان، بيشتر از هفت من (( هر من دو رطل، و هر رطل 70 مثقال است )) خون وجود ندارد. و اين طور كه تو حكايت كردى، از چشمه هم خارج شود، جاى تعجب است. شگفت تر از آن خارج شدن شير مى‏باشد.
    بختيشوع، مدتى فكر كرد و من هم سه شبانه روز كتاب‏ها را مطالعه مى‏كردم تا شايد مطلبى در مورد اين قضيه پيدا كنم ولى چيزى نيافتم. سپس بختيشوع به من گفت: در عالم مسيحيت، داناتر از راهب دير عاقول، كسى در طب باقى نمانده است. نامه ‏اى براى او نوشت و جريان را براى او شرح داد. و آن نامه را توسط من به سوى او روانه ساخت. من هم رفتم تا به دير او رسيدم. وى را صدا زدم از پنجره نگاه كرد و گفت: چه كسى هستى؟
    گفتم: شاگرد بختيشوع.
    گفت: چيزى با خودت آورده ‏اى؟
    گفتم: آرى، زنبيلى را با طناب آويزان كرد و نامه را در آن گذاشتم سپس بالا كشيد. و همين كه نامه را خواند پايين آمد و گفت: تو آن مرد را فصد كردى؟
    گفتم: آرى.
    گفت: خوشا به حال مادرت! و سوار مركبش شد و با هم آمديم. هنگامى كه به سامرّا رسيديم، هنوز يك سوم از شب مانده بود. گفتم: دوست دارى به كجا بروى، خانه استاد ما يا خانه آن مرد؟
    گفت: خانه آن مرد.
    رفتيم تا به در خانه رسيديم. قبل از اذان صبح بود. در باز شد و خادم سياهى بيرون آمد و گفت: از شما دو نفر كداميك راهب دير عاقول مى‏باشد؟
    او گفت: قربانت گردم! من هستم.
    خادم گفت: پس پياده شو. و به من هم گفت: از اشترها مواظبت كن. و دست راهب را گرفت و وارد خانه شدند. من دم درب ماندم تا اينكه صبح شد و آفتاب بالا آمد.
    آنگاه ديدم كه راهب بيرون آمد اما در حالى كه لباس راهبان را در آورده و لباس سفيد (لباس مسلمانان) پوشيده و مسلمان شده است. به من گفت: اكنون مرا نزد استادت ببر. رفتيم تا به خانه بختيشوع رسيديم. وقتى كه راهب را با آن وضع ديد، به طرف او دويد و گفت: چه چيز تو را از دينت خارج ساخته است؟
    راهب گفت: مسيح را يافتم و به دست او مسلمان شدم.
    استادم گفت: مسيح را يافتى!؟
    راهب گفت: يا مثل و مانند مسيح را؛ چون در عالم اين نوع فصد را كسى جز مسيح- عليه السّلام- انجام نمى‏دهد. و او در نشانه‏ ها و براهين مانند مسيح است.
    سپس برگشت و پيوسته در خدمت امام- عليه السّلام- بود تا اينكه از دنيا رفت.
    حضرت حیدر به نام فاطمه حساس بود @@@@ خلقت از روز ازل مدیون عطر یاس بود
    ای که ره بستی میان کوچه ها بر فاطمه @@@@ گردنت را میشکست آنجا اگر عباس بود



  5. Top | #5

    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1390
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    میانگین پست در روز
    0.08
    نوشته ها
    239
    تشکر کرده
    49
    سفر امام عسكرى (ع) به گرگان‏:

    جعفر بن شريف جرجانى ((همان گرگانی)) مى‏گويد: سالى عازم حجّ شديم و در سامرّا نزد امام عسكرى- عليه السّلام- رسيدم. و شيعيان، مال زيادى را توسط من براى آن حضرت، فرستاده بودند.
    خواستم از حضرت بپرسم كه آنها را به چه كسى بدهم اما قبل از اينكه چيزى بگويم، فرمود: آنچه با خود آورده ‏اى به مبارك، خادم من بده.
    مى‏گويد: من نيز چنان كردم. سپس گفتم در گرگان شيعيانت به تو سلام مى‏رسانند.
    فرمود: آيا بعد از اتمام حجّت به آنجا برمى‏گردى؟
    گفتم: آرى. فرمود: تو بعد از صد و هفتاد روز، به گرگان مى‏رسى. و اوّل روز جمعه سه روز گذشته از ماه ربيع الآخر به آنجا وارد مى‏شوى. به آنها بگو كه من هم آخر همان روز، آنجا مى‏آيم. برو، خدا تو و آنچه با خود دارى سالم نگهدارد. و بر خانواده ‏ات وارد مى‏شوى و براى پسرت، شريف فرزندى متولد مى‏شود، اسمش را صلت بن شريف بن جعفر بن شريف بگذار. و خداوند او را بزرگ مى‏گرداند و از دوستان ما خواهد شد.
    گفتم: يا بن رسول اللَّه! ابراهيم بن اسماعيل جرجانى از شيعيان توست و بين دوستانت بسيار معروف است. و هر سال بيشتر از صد هزار درهم به آنها مى‏دهد.
    فرمود: خدا از ابراهيم بن اسماعيل، بخاطر رفتارش با شيعيان ما، راضى است و گناهان او را بخشيده و فرزند سالمى به او روزى كرده است كه حق را مى‏گويد.
    به او بگو: كه حسن بن على گفت: نام پسرت را «احمد» بگذار.
    سپس نزد آن حضرت بر گشتم و مناسك حج را انجام دادم. و خدا مرا سالم نگهداشت تا اينكه روز جمعه، اول ماه ربيع الآخر، در ابتداى روز همچنان كه امام فرموده بود به گرگان رسيدم. و دوستان و آشنايان براى ديدار من آمدند. به آنها گفتم كه امام حسن عسكرى- عليه السّلام- وعده داده است كه تا آخر همين روز، اينجا بيايد، پس آماده شويد تا سؤالها و حوايج خود را از او بخواهيد.
    همين كه نماز ظهر و عصر را خواندند، در خانه من اجتماع كردند. به خدا قسم! چيزى نفهميديم مگر اينكه امام- عليه السّلام- آمد و وارد خانه شد. و اوّل او بر ما سلام كرد، سپس ما به استقبالش رفتيم و دستش را بوسيديم.
    سپس فرمود: من به جعفر بن شريف وعده داده بودم كه آخر همين روز به اينجا بيايم. نماز ظهر و عصر را در سامرّا خوانده‏ام و به سوى شما آمدم تا تجديد عهد نمايم. و اكنون در خدمت شما هستم و حاضرم تمام سؤالها و حوايج شما را برآورده سازم.
    نخستين كسى كه پرسش نمود «نضر بن جابر» بود. او گفت: يا ابن رسول اللَّه! چند ماه است كه چشمان پسرم آسيب ديده است، از خدا بخواه تا بينايى را به او برگرداند.
    حضرت فرمود: او را بياور.
    پس دست مباركش را به چشمانش كشيد، بينايى او به حالت اوّل برگشت آنگاه مردم يك به يك مى‏آمدند و نيازهاى خود را مطرح مى‏كردند. و حضرت نيز براى آنها دعا مى‏نمود و حوايجشان را بر آورده مى‏ساخت. سپس حضرت، همان روز هم به سامرّا برگشت.
    حضرت حیدر به نام فاطمه حساس بود @@@@ خلقت از روز ازل مدیون عطر یاس بود
    ای که ره بستی میان کوچه ها بر فاطمه @@@@ گردنت را میشکست آنجا اگر عباس بود



  6. Top | #6

    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1390
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    میانگین پست در روز
    0.08
    نوشته ها
    239
    تشکر کرده
    49
    صله امام (ع) به شيعيان‏:

    على بن زيد از نواده‏گان امام سجّاد- عليه السّلام- مى‏گويد: با امام عسكرى- عليه السّلام- از دار الخلافه تا خانه‏اش همراه بودم. وقتى كه به خانه‏اش رسيد و من خواستم از او جدا شوم، فرمود: بايست، و ايستادم. حضرت وارد خانه شد و به من نيز اجازه داد تا وارد شوم. هنگامى كه وارد شدم، صد دينار به من داد و فرمود: اينها را براى خريد كنيز، مصرف كن؛ چون فلان كنيز تو از دنيا رفت. و حال آنكه وقتى از خانه بيرون آمدم، حال آن كنيز از هميشه بهتر بود. پس رفتم كه ناگهان غلام پيش آمد و گفت: فلان كنيزت، همين ساعت مرد.
    گفتم: چرا مرد؟ گفت: وقتى كه آب خورد، فرياد كشيد و مرد.
    حضرت حیدر به نام فاطمه حساس بود @@@@ خلقت از روز ازل مدیون عطر یاس بود
    ای که ره بستی میان کوچه ها بر فاطمه @@@@ گردنت را میشکست آنجا اگر عباس بود



  7. Top | #7

    تاریخ عضویت
    فروردین 1390
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    0.39
    نوشته ها
    1,239
    تشکر کرده
    285
    اسماعيل بن محمد عباسى روايت كرده، مى‏گويد: از حاجتى كه داشتم خدمت ابو محمد (ع) شكايت كردم و قسم ياد كردم كه نه يك درهم و نه بيشتر، هيچ مبلغى نزد من نيست، امام رو به من كرد و فرمود:
    «آيا به دروغ سوگند مى‏خورى، در حالى كه دويست دينار در زير زمين پنهان كرده‏اى؟ البته اين حرف را بدان جهت نمى‏گويم كه چيزى ندهم! (آن وقت رو به غلامش كرد و فرمود آنچه همراهت هست به اين مرد بده».

    غلام، صد دينار به من داد، سپس رو به من كرد و فرمود:

    «تو آن پولهايى را كه دفن كرده‏اى با وجود نياز شديدى كه دارى از دست خواهى داد.»

    اسماعيل مى‏گويد: بعدها احتياج پيدا كردم هر چه جستم نيافتم پيگيرى كردم ديدم پسرم جاى آنها را يافته و آنها را دزديده و فرار كرده است .

    منابع:
    اصول کافی، کتاب الحجة، ج 2، ص 441، ح 14
    کوچه های غربت و قحطی یک مرد بود.......
    خانه مان در
    غارتِ،بی غیرتی نامرد بود.......
    اشک ما نذر روضه ی
    زهراست (سلام الله علیها).......
    چادر خاکی شروع کربلاست .......
    یا علی بن ابی طالب (صلوات الله و سلام علیهما)

  8. Top | #8

    تاریخ عضویت
    فروردین 1390
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    0.39
    نوشته ها
    1,239
    تشکر کرده
    285
    اسماعيل بن محمد عباسى روايت كرده، مى‏گويد: از حاجتى كه داشتم خدمت ابو محمد (ع) شكايت كردم و قسم ياد كردم كه نه يك درهم و نه بيشتر، هيچ مبلغى نزد من نيست، امام رو به من كرد و فرمود:
    «آيا به دروغ سوگند مى‏خورى، در حالى كه دويست دينار در زير زمين پنهان كرده‏اى؟ البته اين حرف را بدان جهت نمى‏گويم كه چيزى ندهم! (آن وقت رو به غلامش كرد و فرمود آنچه همراهت هست به اين مرد بده».

    غلام، صد دينار به من داد، سپس رو به من كرد و فرمود:

    «تو آن پولهايى را كه دفن كرده‏اى با وجود نياز شديدى كه دارى از دست خواهى داد.»

    اسماعيل مى‏گويد: بعدها احتياج پيدا كردم هر چه جستم نيافتم پيگيرى كردم ديدم پسرم جاى آنها را يافته و آنها را دزديده و فرار كرده است .

    منابع:
    اصول کافی، کتاب الحجة، ج 2، ص 441، ح 14
    کوچه های غربت و قحطی یک مرد بود.......
    خانه مان در
    غارتِ،بی غیرتی نامرد بود.......
    اشک ما نذر روضه ی
    زهراست (سلام الله علیها).......
    چادر خاکی شروع کربلاست .......
    یا علی بن ابی طالب (صلوات الله و سلام علیهما)

  9. Top | #9

    تاریخ عضویت
    فروردین 1390
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    0.39
    نوشته ها
    1,239
    تشکر کرده
    285
    ۱-از امروز، پنج روز بشمار او در روز ششم پس از ذلت و خوارى كه خواهد ديد، كشته مى‏شود...»

    احمد بن محمد نقل كرده، مى‏گويد: به خدمت امام ابو محمد (ع) - موقعى كه مهتدى عباسى شروع به كشتن شيعيان كرده بود - نامه‏اى نوشتم و عرض كردم: مولاى من! سپاس خدا را كه اين ظالم را از تو باز داشته است من شنيده بودم كه او شما را هم به قتل تهديد مى‏كرد و مى‏گفت: به خدا سوگند كه بزودى او را تبعيد خواهم كرد! امام (ع) در پاسخ من، به خط مبارك خود نوشت:

    «عمر او كوتاهتر از آن است كه به اين كار دست بزند، از امروز، پنج روز بشمار او در روز ششم پس از ذلت و خوارى كه خواهد ديد، كشته مى‏شود...»10 و همين طور شد.
    کوچه های غربت و قحطی یک مرد بود.......
    خانه مان در
    غارتِ،بی غیرتی نامرد بود.......
    اشک ما نذر روضه ی
    زهراست (سلام الله علیها).......
    چادر خاکی شروع کربلاست .......
    یا علی بن ابی طالب (صلوات الله و سلام علیهما)

  10. Top | #10

    تاریخ عضویت
    فروردین 1390
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    میانگین پست در روز
    0.39
    نوشته ها
    1,239
    تشکر کرده
    285
    ۲-معجزه امام حسن عسکری علیه السلام .فرمودند:دست راست اورانگهداریدآنچه میان انگشتانش است بگیرید....

    سالی درسامراءدرزمان امام حسن عسکری(ع)خشکسالی شد، خلیفه به


    حاجب واهل کشوردستوردادتابرای نمازاستسقا(طلب باران)به بیرون

    شهربروند.مردم سه روزپشت سرهم نمازخواندندودعاکردندولی باران

    نبارید.روزچهارم جاثلیق به همراه مسیحیان وعده ای ازراهبان به سوی

    صحرارفتند،درمیان آنان راهبی بود،همین که اودست به دعابرداشت بارش

    باران ازآسمان شروع شد،وی روزدیگرنیزبرای دعابه صحرارفت،بازهم باران

    بارید،وقتی مردم(مسلمانان) این صحنه رادیدند،به شک وتردیدافتادند،وبه دین

    مسیحیت متمایل شدند.این قضیه به گوش خلیفه رسیذ،وی ناگزیرازامام

    حسن عسکری(ع)که آنموقع درزندان بود!!یاری طلبید،وحضرت رااززندان

    آزادکردوگفت:امت جدت رادریاب که هلاک شدند.امام فرمود:من فردابیرون

    میروم وانشاالله شک وتردیدراازبین می برم.

    روزسوم جاثلیق به همراه راهبان به سوی صحرارفتند،امام حسن عسکری

    (ع)نیزبه همراه عده ای ازیارانش به صحرارفتند،وقتی چشمش به راهب

    افتاددیدکه دستش رابرای دعابلندنموده به یکی ازغلامانش دستوردادتادست

    راست اورانگهداریدآنچه میان انگشتانش است بگیرید.

    غلام طبق فرمایش امام دست اورانگهداشت وازمیان دوانگشت سبابه اش

    استخوان سیاهی گرفت.

    امام آن راگرفت آنگاه به راهب فرمود:اکنون دعاکن وطلب باران نما!

    راهب شروع به دعاکرد،آسمان ابری بودولی ابرهاپراکنده شده وآفتاب

    درخشان آشکارگردید.

    خلیفه ازامام(ع)پرسید:ای ابامحمداین استخوان چیست؟

    حضرت فرمود:این شخص ازکنارقبریکی ازپیامبران عبورنموده واین استخوان

    راازقبرآن پیامبرگرفته واستخوان هیچ پیامبری درپیشگاه خداظاهرنمی

    شودمگرآنکه بزودی ازآسمان باران می بارد!
    کوچه های غربت و قحطی یک مرد بود.......
    خانه مان در
    غارتِ،بی غیرتی نامرد بود.......
    اشک ما نذر روضه ی
    زهراست (سلام الله علیها).......
    چادر خاکی شروع کربلاست .......
    یا علی بن ابی طالب (صلوات الله و سلام علیهما)


مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •