موضوع این سخنرانی پیرامون آیه اولی الامر و تبیین لغت الامر است.
نمایش نسخه قابل چاپ
موضوع این سخنرانی پیرامون آیه اولی الامر و تبیین لغت الامر است.
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم سوره مبارکه شورا آیه ۵۱ ۵۲ و ۵۳ بحث مهمی درباره نبوت و رسالت و امامت دارد.اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم وما کان لبشر انکلمه الله الا وحی او من ورائه به اذنه ماشا ان علی حکیم. هیچ بشری نیست. ما کان بشر هیچ بشری نیست، هیچ بشری نبوده است که خدا با او تکلم کند الا وحی، الا اینکه تکلم خدا وحی باشد یا من وراء حجاب، از پس پرده*ای باشد، یا رسولی را بفرستد فیوهی به اذنه، پس به اذن خدا آن رسول وحی انجام بدهد. پس تکلم غیر از این سه صورت اتفاق نمی*افتد. تکلم خدا با بشر محصول این سه قسمت است، یعنی خدا با این به وسیله این سه قسم یا با این سه مدل با بشر تکلم کرده است و این سه قسمت فقط نوع تکلم خدا با بشر است. یعنی درباره ملائکه غیر بشر یا هر کس دیگه*ای که خدا بخواهد با او تکلم بکند یا تکلم کرده باشد، ساکت است.پس اولاً خدا با بشر تکلم کرده است، دوم اینکه تکلم کردن خدا با بشر یک مدل نبوده، یک جور نبوده، سه مدل تکلم بوده است. یک مدلش "یرسل رسولا فیوحی باذنه" یک مدلش این است که یک رسولی را می*فرستد، یک فرستاده*ای می*فرستد، آن فرستاده به اذن خدا وحی را انجام می*دهد. یک واسطه است، یک واسطه به وسیله یک رسول است. خب این یک قسم از وحی، یک قسم از تکلم خدا با بشر است. بهتر است که اینطوری بگوییم: یک قسم از تکلم خدا با بشر، یعنی وحی مقسم نیست، بلکه قسیم است.یک قسم از تکلم خدا با بشر "من وراء حجاب" است. یعنی چه؟ یک رسولی واسطه نیست ولی حجابی وجود دارد. حالا حجاب، ستر، پرده از چیست، نمی*دانم. من وراء حجاب، از پشت پرده خدا با بشر تکلم کرده. "الا وحیا" وحی هم یکی از مدل*های تکلم خدا با بشر است، که وحی قسیم من وراء حجاب و ارسال رسول است و البته همه اینها یک قسمی از وحی هم می*شود به حساب آورد. و این قسمت اولی که وحی عنوان "وحیا" فرموده، حتماً آن ورای حجاب نیست، حتما "یرسل رسولا" نیست. یعنی حتماً وحی هست که یک واسطه*ای به اسم رسول وجود ندارد و حتما واسطه به اسم حجاب وجود ندارد. هرچه که هست غیر از این دوتاست.خب "انه علی حکیم" به هر صورت که خدا با بشر تکلم کند، این "انه علی حکیم" یا تعلیلش است، یا کسی با بشر تکلم می*کند که علی و حکیم باشد، یا خدا با بشر تکلم کرده از شأن علی و حکیم است. فرق نمی*کند در هر کدوم از اینها می*شود در نظر گرفت. به هر حال خدا نیازی به تکلم با بشر ندارد. قطعاً خدا نیاز ندارد، اما چون بشر به تکلم با خدا نیاز دارد، و از آنجایی که خدا علی است، علو دارد، تعالی از بشر دارد، پس بشر نمی*تواند خودش با اراده خودش با خدا تکلم کند، پس خدا با او باید تکلم بکند. نه از حیثی که خدا نیاز دارد، از حیثی که بشر نیاز دارد. و چون خدا اضطرار بشر را باید حل بکند و مشکلش را حل کند، و اگر این کار را نکند فعلش اتقان ندارد، پس تکلم انجام می*دهد و چون حکیم هست فعلش اتقان دارد.این بحث تمام شد که پس بشر با خدا تکلم کرده است. اگر تعلیل تکلم با بشر را علی حکیم تصور کنیم، فرض کنیم این تعلیل همیشگی است، پس همیشه این تکلم باید به یک شکلی باشد. اگر تعلیل نگیریم، بگوییم نه، خدا قبلا با بشر تکلم کرده دیگر تکلم هم نمی*کند، جمله اسمی است و جمله اسمیه یعنی چه؟ یعنی اینکه این استمرار دارد، همیشه وجود دارد. علی ای حال، یکی از کسایی که خدا با او تکلم کرده است وجود مقدس رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم هست. اللهم صل علی محمد و آل محمد. خدا با بشر صحبت می*کند و انواع تکلم را می*گوید.
از یک وحی صحبت می*کند و "کذالکه اوحینا الیک". ما که می*دانیم پیغمبر، خدا به او وحی کرده است. اگر خدا به پیغمبر وحی نمی*کرد که پیامبر نبود، رسول نبود. پس حتما وحی کرده. در آیه بعدی می*گوید: "کذالکه اوحینا الیک" آنچنان یا این چنین. "کذالکه" آنچنان باید بگوییم، آنچنان به تو وحی کردیم. اسم اشاره است به یک مطلبی اشاره می*کند، کاف هم دارد، تشبیه می*کند. ما مثل آن مطلب، آن مدلی، آن طوری به تو وحی کردیم. اشاره*اش باید به قبل باشد، یعنی به آیه قبلی. یعنی یکی از انواع آن تکلم*هایی که خدا با پیامبر انجام داده، که در این آیه آمده، یا باید حجاب باشد، یا باید رسولی را ارسال کرده باشد، یا باید وحی باشد، یعنی قسیم این دوتا باید باشد.همینجا یک نکته عرض بکنم: الزام ندارد آن چیزی که از علم پیامبر تلقی می*کند از خداوند به واسطه جبرئیل باشد، هیچ الزامی ندارد. چرا الزام ندارد؟ چون اگر آمده دیگر می*فرماید یک مدل از تکلم خدا با بشر این است که "رسولا" بعد دیگه نمی*شود گفت آقا مگر می*شود پیغمبر به وحی علم داشته باشد جبرئیل قبل، جبرئیل قبل از پیغمبر به وحی علم داشته باشد، بعد بیاییم بحث بکنیم بگوییم بله اگر شما بگویید که جبرئیل وحی را نازل کرده و پیامبر قبل از اینکه جبرئیل وحی را نازل بکند، اگر علم داشته باشد وجود جبرئیل لغو می*شود یا تشریفاتی می*شود. خب لزومی ندارد که هر وحی که خدا به پیغمبر نازل کرده، بفرمایید جبرئیل واسطه باشد. در یک مدل، در یک سنخ از تکلم خدا با بشر، رسول واسطه است. ممکن است من وراء حجاب باشد، یا حجاب هم نباشد، وحی باشد.و این "کذالکه اوحینا الیک"، ما به تو وحی کردیم. و این وحی هم حتماً به یکی از این سه روش انجام شده: یا وحی، یا من وراء حجاب، یا یرسل رسولان فیوهی به اذنه من یشاء. سه مدل است. حالا هر کدوم از این سه حالت باشه، چه چیزی وحی شده؟ "کذالکه اوحینا الیک روحا من امرنا". "روح من امرنا"، این روح من امر ظاهراً قرآن نیست، ظاهراً کتاب خدا نیست. هر چه که هست قرآن نیست. پس این وحی با آن وحی که ما سراغ داریم و در ذهن ما هست و تبادل ذهنی ما هست، که خود قرآن را بر پیامبر نازل کرد، مثلاً هی که وحی آمد قرآن را نازل کرد، یا تعابیری این چنینی که ما می*گوییم، این پس آن وحی نیست.این یک. دو اینکه این وحی یک بار بیشتر انجام نشده، اما وحی کتاب بیش از یک بار انجام شده. حداقل این است که در طول ۲۳ سال زندگی پیامبر، به هر زمانی که مصلحت بوده، حکمت بوده، وحی نازل شده. یعنی یک بار این وحی کتاب خدا اتفاق نیفتاده. ممکن است کسی بگوید که قرآن یک بار نازل شده، کسی اینم بگوید اشکالی ندارد. چرا؟ چون اگر کسی بگوید که قرآن یک بار نازل شده، حتماً قرآن تدریجی هم نازل شده است. پس همین مطلب یعنی اینکه وحی قرآن یک بار اتفاق نیفتاده. پس "کذالک اوحینا الیه" این وحی حتماً متعلقش کتاب خدا نیست، حتماً متعلقش قرآن نیست.
خوب چیست؟ خدا وحی کرده که حالا اینجا هم جزء سوره مبارکه شورا شده: "روح من امرنا"، روحی از امر ما. خوب چیزی که به پیغمبر وحی شده چیست؟ روح به پیغمبر وحی شده، یعنی موضوع وحی روح است. خب روح هم که با تنوین آمده، "الروح" نیست. "تنزل الملائکه فیها به اذن ربهم" سوره مبارکه قدر، "روحا" تنزل پیدا نمی*کند. "الروح" تنزل پیدا می*کند. حالا این از روح، جنس روح باشد، کل روح باشد، هرچه که باشد، یک روح معین باشد، هر چه که هست آن روح هم با این روح ظاهراً تفاوت باید داشته باشد. روح تنوین دارد، وقتی تنوین دارد نشان از تعظیم و بزرگی*اش است. وقتی که تنوین دارد یعنی قسمتی اعظم از آن روح دارد نازل می*شود.حالا این روح چیست که به پیغمبر نازل شده و برای ما هم آیه قرآن شده و در قرآن قرار گرفته؟ می*فرماید: "من امرنا" این روح از امر ماست، قسمتی از امر ماست. اگر "من" را بعضیه بگیریم، یعنی می*شود روحی که آن روح چیست؟ بعض امرنا. اگر بیانیه باشد، آن امرنا چه می*کند؟ روح را بیان می*کند. روح چیست؟ روح امر ماست. روح که نازل شده چیست؟ امر ماست. حالا هر کدام که باشد، پس یک چیزی قطعی و یقینی است که یا آن روح قسمتی از امر است، یا روح خود امر است که بر پیامبر نازل شده.امرنا چیست؟ اولاً اینکه وقتی که امر اضافه شده به نا، یک معنی کلیت می*دهد، یعنی کل آن چیزی که امر ماست نازل شد. وقتی که این اضافه می*شود به نا، مثل چه؟ "اذ قال ربک لل ملائکته"، "ملائکته"، ملائکه اضافه شده به چه؟ به آن ضمیری که جانشین کلمه رب یا الله، یعنی ملائکة الله، ملائکه الرب. خود همین اضافه ملائکه به رب یعنی همه ملائکه رب، هیچ قیدی در آن نیست. می*گوید ملائکه، کدام ملائکه*اش؟ ملائکه که در زمین*اند؟ ملائکه*ای که در بهشت*اند؟ ملائکه*ای که در جهنم*اند؟ ملائکه*ای که مثلاً مامور ارسال رسل*اند؟ کدام ملائکه؟ وقتی که به این شکل اضافه می*شود یعنی اینجا تمام ملائکه مورد قرار گرفته و این دلالت مضاف و مضاف الیه است.خب اینجا "امرنا"، امر اضافه شده به چه؟ به نا، امرنا. پس تمام امر در این وحی نهفته است. "روح من امر"، هر چه که امر باشد. بعضی جاها امر در قرآن تعریف شده: "عطا امرالله فلا تستعجلو". یک معنی امر این است که امر ظهور امام زمان است، این امر، امر قیامت است. بازهم هرچه که هست همه امر نیست، یک قسمتی از امر است. و این امر، همین امر نمی*تواند باشد چون "عطا امرالله" در آینده قرار است که بیاید "فلا تستعجلو". هم معلوم است دیگر، یعنی الان این امر نیست و این امر هم در آینده قرار است که اتفاق بیفتد. "حتی یاتی امرالله" یعنی باید بیاید این امر. پس این امر بازهم این امر است و از آنجایی که این امر تمام امر را شامل می*شود، تمام امری که به خدا نسبت داده می*شود شامل می*شود، لذا هر چیزی که بتوان او را به امر خدا نسبت داد شامل این مطلب باید بشود، مگر اینکه دلیل داشته باشیم برایش.خب امر می*تواند چه باشد؟ قضا و قدر باشد، امر تقدیر باشد، امر شریعت باشد. همه اینها می*تواند باشد. همه امرالله حساب می*شوند. همه اینها به پیغمبر وحی شده و این وحی بر پیغمبر یک اثری دارد. این امر بر پیغمبر یک تاثیر دارد، یک نتیجه*ای دارد. یعنی این وحی اگر به پیغمبر انجام نشود با اینکه انجام بشود، پیغمبری که این وحی به او نشده با پیغمبری که این وحی به او شده یکی نیستند.
فرقشان چیست؟ می*فرماید که اگر این وحی نازل نشده بود چه اتفاقی می*افتاد؟ "و ما کنت تدری ملکتاب ول الایمان" تو نمی*دانستی کتاب چیست، نمی*دانستی که بفهمی که ایمان چیست. پس این امر چه می*کند؟ یک افاضه*ای به پیغمبر می*کند، یک افاضه به پیغمبر می*کند، یک ازدیاد به پیغمبر می*کند. و آن افاضه چیست؟ پیغمبر به واسطه این وحی دارای علم الکتاب می*شود. وقتی آن علم و آن وحی به پیغمبر می*شود، پیغمبر دارای علم الکتاب می*شود، دارای علم الایمان می*شود.پس یک قسمت این وحی این است که پیغمبر علم الکتاب پیدا می*کند به واسطه آن وحی، پیغمبر علم الایمان پیدا می*کند. حالا علم الایمان چیست؟ علم الکتاب چیست؟ هر چه که هست پیغمبر به واسطه آن وحی علم الکتاب و علم الایمان پیدا می*کند. ما در بعضی از آیات یه چیزهایی از علم الکتاب می*دانیم. قبلا هم بحث کردیم. شما الحمدالله مستحضر هستید که قرآن درباره علم الکتاب چه می*گوید. چیزهایی خدا به ما گفته، مثلا در سوره رعد اینطور فرموده: "بسم الله الرحمن الرحیم بینی و بینکم و من عنده علم کتاب"، "الذین کفرو" می*گویند تو مرسل نیستی، خدا می*گوید بگو به اینها که کفایت می*کند بین من و بین شما الله شهید باشد و کفایت می*کند بین من و بین شما کسی که علم الکتاب دارد شهید باشد.از همین جا یک مطلب متوجه می*شویم که کسی که علم الکتاب دارد به تمام رسالت علم دارد، به تمام رسالت علم دارد. کسی که علم الکتاب دارد شهید است. شهید می*دانیم به معنای چیست؟ به معنای شاهد است. شهید به معنای کشته شده در راه خدا نیست. کسی که علم الکتاب دارد شهید است. بر چه شهید است؟ بر خود پیامبر شهید است، بر رسالت پیامبر شهید است و بر تمام عالم باید این شهید باشد.آقا یعنی چه شهید؟ یعنی علم دارد. حتماً کسی که شهید باشد علم هم دارد. ولی آن علم، کتاب نیست. علمی که به واسطه شهادت دارد غیر از آن علم کتاب است. دیگر چیست؟ صرف اینکه شهید است کافی است. این آیه، در این آیه، شهید بودن این شخص، شهید بودن این شخص برای صدق دعوت و ادعای رسالت پیغمبر کفایت می*کند. شهید بودنش برهان است برای اینکه پیغمبر در رسالتش صادق است، همانطوری که شهید بودن خدا همچین دلالتی را دارد. پس این کسی که علم الکتاب دارد، این کسی که علم الکتاب دارد هم شهید هست، هم علم به رسالت دارد، هم قدرت اقدام دارد. یعنی قدرت اقدام دارد، یعنی قدرت ضمانت اجرایی دارد. قدرت دارد که اگر کسی خلاف وحی، خلاف رسالت عمل کرد، یک حرکتی انجام بدهد، یک کاری انجام بدهد. این اگر نباشد، شهید بودنش بر رسالت دیگر چه فایده*ای دارد؟ بگوییم آقا این آقا شهید است، یعنی هر جا من بخواهم خطا بکنم می*آید می*گوید؟ یا نه اگر بخواهم خطا بکنم یک اقدامی انجام می*دهد؟پس این روح از ایمان چه می*کند؟ علم الکتاب پیغمبر را اضافه می*کند و علم الکتاب، علم الکتاب یک علمی است که حداقلش این است که صاحبش می*تواند در عالم تکوین تصرف بکند. پس علم الکتاب چه شد؟ هم تصرف در عالم تکوین شد. می*دانید دیگر، من تعریف نکنم. آن جناب سلیمان می*گوید: چه کسی این تخت را برای من می*آورد؟ "قال الذی عنده علم من الکتاب انا آتیک". کسی که علمی از کتاب دارد، می*گوید من می*آورم. این تصرفش در عالم وجود بود، توانست اراده*اش برابر شود با تحقق آن چیزی که اراده کرده. به محض اینکه خواست بیاورد، آورد. کمتر از چشم به هم زدن، همین دیگر. یعنی به محض اینکه اراده بکند، تحقق ایجاد می*شود.
پس این یک قسمت از علم الکتاب است. کسی که علم الکتاب دارد، خدا می*گوید این شهید هم هست. کسی که شهید هست حتما علم دارد به چه؟ به آن چیزی که مشهودش است. و در این آیه سوره مبارکه رعد، مشهود رسالت پیغمبر است، مشهود آن چیزی که پیغمبر به آن مبعوث شده. و قدرت اقدام هم دارد و قدرت اقدامش را یک کوچولویش در برخیا معلوم شد.حالا این علم الکتاب و علم الایمان چه می*کند؟ چه فایده*ای دارد؟ خدا می*گوید آقا من این علم الکتاب و علم الایمان را قرارش دادم چه؟ "ولکن جعلناه نورا نهدی بهی من نشا من عبادنا" یعنی من هر کسی را که هدایت کردم، هر کس را که من هدایت کردم از عبادم، در کل آن بنی بشر، بنی آدمی که خدا خلق کرده، هر کسی را که خدا هدایت کرده، به وسیله این علم الکتاب و علم الایمان هدایت کرده. این علم الکتاب و علم الایمان را نور قرار داده و به وسیله این نور هر کس را که از عبادش خواسته است هدایت کرده. و این نور، ماهیت این نور هرچه که هست چیست؟ علم الکتاب و علم الایمان است. علم الکتاب و علم الایمان از کجا آمده؟ از "روح من امرنا" آمده. خب و خدا کل این را به وسیله یک وحی در اختیار پیغمبر قرار داد.فکر می*کنم دیگه واضح است که این وحی نمی*تواند توسط یک رسولی باشد. این وحی حتماً باید بلاواسطه باشد، باید مستقیم باشد. حالا این وحی دو حالت دارد. این وحی دو حالت دارد: یا بعد از اینکه پیغمبر مبعوث شد این وحی اتفاق افتاده، بعد از اینکه پیغمبر به رسالت مبعوث شد این اتفاق افتاده، یا اینکه وقتی که سوره شورا نازل شد و خدا در این سوره شورا از این وحی خبر داده. فکر می*کنم دیگه واضح است که این وحی نمی*تواند توسط یک رسولی باشد. این وحی حتماً باید بلاواسطه باشد، باید مستقیم باشد. حالا این وحی دو حالت دارد. این وحی دو حالت دارد: یا بعد از اینکه پیغمبر مبعوث شد این وحی اتفاق افتاده، بعد از اینکه پیغمبر به رسالت مبعوث شد این اتفاق افتاده، یا اینکه وقتی که سوره شورا نازل شد و خدا در این سوره شورا از این وحی خبر داده، یا بگوییم نه، پیغمبر این جایگاه و مقامش با وحی و با مبعث تغییری نکرده، یعنی اینطوری نیست که پیغمبر قبل از بعثت یک جایگاه داشته باشد و بعد از بعثت هم یک جایگاه دیگر داشته باشد. نه، بعثت چیست؟ صرف یک اعلان است. بعثت صرف یک دستور به ابلاغ است. یعنی همین که پیغمبر دستور به ابلاغ پیدا کرده، دستور پیدا کرده که آیات شریعت را به مردم بگوید، این می*شود رسول.اگر این حرف درست باشد، و این حرف درست باشد که این وحی باید قبل از وجود پیغمبر نازل شده باشد و وحی شده باشد، پس حتماً، پس حتماً قبل از اینکه پیامبر در این دنیا بیاید باید این وحی به او شده باشد. خیلی نکته عجیبی است اینجا. یعنی حتماً باید بگوییم خلقت نورانی پیغمبر در این آیه اثبات شده. اگر بخواهد وحی بدون واسطه باشد، باید پیغمبر تا عرش برود یا باید پیغمبر در اصل عرش باشد. دو تا حرف است. فرقش چیست؟ فرقش این است که یک بار پیغمبر روی زمین است، خدا چه می*کند؟ "سبحان الذی اسرا بعبده"، این پیغمبر را می*گیرد تا مسافت قاب قوسین می*برد. آنجا به او وحی می*کند. یک بار هم اینکه پیغمبر آنجا هست، به او وحی می*کند، بعد که به او وحی کرد پیغمبر نازل می*شود. جفتش هم درست است.
البته چون خود پیغمبر هم نزول دارد: "نحن نزلنا الذکر و انا له لحافظون"، این ذکر الزاما قرآن نیست. در آن قرائن زیادی هست که این ذکر قرآن نیست. چه می*گویم؟ یعنی قبل از اینکه پیامبر به دنیا بیاید، قبل از اینکه پیامبر متولد بشود، قبل از اینکه پیامبر مبعوث بشود و قبل از قبل از قبل از قبل از همه این حرف*ها، "اوحینا الیه" شاملش می*شود. یعنی در آن جایی که پیغمبر مافوق عرش الهی استقرار دارد، آنجا وحی به طور مستقیم به پیغمبر انجام شده.دقت بکنید روایتی که پیغمبر نقل می*کند. چه اتفاقی می*افتد؟ خدا به او می*گوید که سرت را بلند کن. پیغمبر سرش را بلند می*کند، در عرش انواری وجود دارند. در بعضی روایات اسم اهل بیت در یمین عرش نوشته شده، در بعضی روایت*ها این نیست. یک روایت نمی*گوید اسم، می*گوید انواری وجود دارد. بعد می*گوید که این انوار دور یک نور حلقه زده*اند. بعد پیغمبر می*پرسد که این انوار چه کسانی هستند؟ چه هستند؟ بعد خدا اسم انوار را می*گوید. انوار هم امام اول و اهل بیت هستند تا امام دوازدهم. بعد می*گوید آن نوری که کوکب در همه انوار است، همه انوار دور او هستند، کیست؟ آن نور امام دوازدهم است. آن کسی که انتقام می*گیرد. و بعد آن انوار به ترتیب روی زمین نازل می*شوند. یعنی وجود اهل بیت یک وجود از عالم بالا نازل شده و در این مطلب آیه هم زیاد داریم.بگویم یکی از آیات: "النور الذی انزل معه"، ایمان بیاورید به چه؟ به نوری که در معیت پیغمبر نازل شد. "النور"، قبلاً بحث کردیم. روایت هست که منظور نور امیرالمومنین صلوات الله علیه است. همه بلا استثنا گفته*اند "النور" قرآن است. کاری با اینجایش نداریم. این از نوری که باید به آن ایمان بیاوریم، چه قرآن باشد چه این نور امیرالمومنین باشد، هر چیز دیگه*ای که باشد، یک حرف قطعی است اینجا و آن حرف این است که این نور پیغمبر نیست و این نور حتماً نازل شده و این نور حتماً در معیت پیغمبر نازل شده. این قطعی است: "النور الذی انزل معه"، در معیت پیغمبر نازل شده. معیت یعنی چه؟ یعنی همراهی، همراه هم بودن. وقتی که در معیت پیغمبر نازل شده پس خود پیغمبر هم باید نازل شده باشد. حتماً باید نازل شده باشد. این یکی دو تا آیه نیست. این آیه هم که همه بلدید انشاءالله: "لقد آتیناک سبعا من المثانی والقران العظیم". این هم یک آیه معروفی است که "سبعا من المثانی"، ۷ از ۲ یا ۷ دوتایی. "سبعا من المثانی" بعضی*ها گفته*اند قرآن است، ولی قرآن عظیم بعدش هست و "سبعا من المثانی" ۱۴ تا چه هستند؟ ۱۴ معصوم هستند. و جالب است که خود پیامبر هم جزء "سبع من المثانی" است. اگر قرار بود ۱۴ تا باشند، ۷ تا دوتایی، ۷ در ۲ چند تا می*شود؟ ۱۴ تا. بعضی*ها گفته*اند سوره حمد است. سوره حمد دو تا هفت تایی است، با آیه نمی*خواند. سوره حمد ۷ آیه است. بعد آمده*اند گفته*اند که سوره حمد دوبار نازل شده، پس "سبعا من المثانی" سوره حمد است، در حالی که سوره حمد دوتا هفت تایی نیست. در حالی که نزول چیست؟ "آتیناک" چیست؟ هفت تا دوتایی است. پس سوره حمد نمی*تواند باشد. این "مثانی" ۱۴ معصوم هستند که همراه با قرآن عظیم به پیغمبر اعطا شدند.خب و هیچکس هم این آیه را به علم پیغمبر وارد نمی*کند. اصلاً نگاهش نمی*کند که آیا پیغمبر "آتیناک" کرد. این نزول هم نیست. "لقد انزلنا الیک" نیست. "لقد آتیناک" است. خب اگر این حرف*ها درست باشد - که هست - حداقل اینجایش که اگر قرآن است درست است، پس حتما وقتی که به پیغمبر "اوحینا الیک روحا من امرنا" شده، خدا با او تکلم کرده، حتما تکلم کرده، چون اولا "کذالک" شروع می*شود.
وقتی که تکلم رخ داده، اگر بلاواسطه باشد، یا در عرش انجام شده یا قبل از اینکه پیامبر به این دنیا پا بگذارد. و اگر این دومی درست باشد، اثبات می*کند وجود نورانی و خلقت نورانی رسول الله و همه اهل بیت را.خوب ذیل آیه می*گوید: "انک لتهدی الی صراط مستقیم". این عبارت در قرآن برای پیامبر منحصر به فرد یا به تعبیر دقیق*تر در میان همه انبیا الهی این عبارت منحصر به فرد است. یعنی این عبارت را شما درباره هیچ کدام از انبیا الهی پیدا نمی*کنید: "انک لتهدی الی صراط مستقیم". یا درباره پیامبر در قرآن است، یا درباره خود خداست. درباره نفر سوم دیگر وجود ندارد در قرآن. چرا "انک لتهدی الی صراط مستقیم"؟ معلوم است دیگر، چون "اوحینا الیک روحا من امرنا و ما کنت تدری ملکتاب ول الایمان ولکن جعلناه نورا نهدی به من نشاء من عبادنا". حالا از پایین بیاییم بالا: آن نوری که خدا با آن هرکه را بخواهد هدایت می*کند، به وسیله روحی از امر به پیغمبر وحی شد. حالا که در اختیار توست پس چه؟ "انک لتهدی الی صراط مستقیم"، و تو هستی که حتما محققاً به صراط مستقیم هدایت می*کنی.صراط مستقیم چیست؟ "صراط الله الذی له ما فی السماوات و ما فی الارض الا الی الله تصیر الامور". صراط مستقیم را توضیح می*دهد: "صراط الله"، "صراط الله الذی له ما فی السماوات و ما فی الارض". "صراط الله"، یا این "الذی له ما فی السماوات و ما فی الارض"، این صفت برای الله است. یعنی صراط اللهی که برای اوست آنچه در آسمان و زمین هست. صحیح است که این "الذی له ما فی السماوات و الارض" صفت برای خود صراط هم باشد. دقت کنید اینجا را، چون "صراط الله" مضاف و مضاف الیه است. وقتی که مضاف و مضاف الیه پشت سر هم می*آیند، بعد از مضاف و مضاف الیه، برای مضاف می*خواهد صفت بیاید، آن صفت بعد از مضاف الیه می*آید. مطلب واضح است. یک مثال بزنیم که مطلب واضح*تر شود.همه بلدید "بسم الله الرحمن الرحیم". به اسم الله، "ب" را گذاشتم کنار دیگر. "بسم الله" نگفتم، "اسم الله" بگوییم که درست*تر بشود. "اسم الله" چیست؟ مضاف و مضاف الیه. معنی "اسم الله" چیست؟ اسم خدا. اسم چیست؟ مضاف. الله چیست؟ مضاف الیه. "الرحمن الرحیم" درست است، صحیح است که بگوییم به اسم اللهی که رحمان است، اللهی که رحیم است. این درست است که "رحمان" و "رحیم" صفت باشد برای الله. و درست است که این "الرحمن" و "الرحیم" صفت باشد برای اسم. یعنی به اسم خدایی که آن اسم رحمان است، آن اسم رحیم است. این هم درست است. یعنی طبق قاعده "الرحمان" و "الرحیم" می*تواند صفت برای خود الله باشد. طبق قاعده "الرحمن" و "الرحیم" می*تواند صفت برای اسم الله باشد. یعنی اسم الله که رحمان و رحیم است. حالا کدامش هست را من کار ندارم. طبق قاعده درست است.در سوره حمد هم می*خوانید. چه می*خوانید بعد از "بسم الله الرحمن الرحیم"؟ "الحمدلله رب العالمین"، بعد چه؟ "الرحمن الرحیم"؛ صفت کیست؟ "الحمدلله" صفت الله است. یعنی خدا یک بار در "بسم الله الرحمن الرحیم" گفته که الله رحمان و رحیم است، یک بار هم در خود سوره حمد باید گفته باشد. خود این می*تواند قرینه باشد که در "بسم الله الرحمن الرحیم" صفت برای اسم الله است.پس توضیح مطلب اینکه وقتی که مضاف و مضاف الیه می*آید و بعدش صفت می*آید، صفت می*تواند برای مضاف الیه باشد، می*تواند برای مضاف هم باشد. پس می*تواند اینطوری باشد: "صراط الله الذی له ما فی السماوات و فی الارض" یا "صراط الله"، آن الله*اش "له ما فی السماوات و فی الارض" است. جفتش می*تواند در معنا درست باشد. حالا اگر "صراط الله" را بگیریم، دعوا می*شود. می*گویم شما خیلی زیاد حرف زدید، گفتید "صراط الله الذی له ما فی السماوات و فی الارض". الله؟ دعوا نمی*شود، حل است دیگر. می*گویند همه چیز برای خداست. می*گوییم باشد. فرقی هم در بحث ما نمی*کند. یعنی شما "ما فی السماوات و فی الارض" را صفت برای الله بگیرید، در بحث ما فرقی نمی*کند.
چرا خدا صراط را اینطوری معنا می*کند؟ صراط را برای اللهی معنا می*کند که این الله "له ما فی السماوات و فی الارض" است. پس یعنی حیطه هدایت پیامبر به صراط مستقیم در سماوات و الارض است. اگر "الذی له ما فی السماوات و فی الارض" برای صراط الله باشد که مطلب کاملا روشن است. اگر برای الله باشد، خب چرا خدا اینجا خودش را اینطوری وصف می*کند؟صراط الله، "الرحمن الرحیم"، تعبیری که به کار برده تعبیر کنایه از این است که تمام ما فی السماوات و فی الارض تحت ملکیت خداست، تحت تملک خداست. این حیطه هدایت رسول الله در این حیطه*ای که ملکیت خداست نفوذ دارد. و وجود مقدس رسول الله با این وحی یک همچین جایگاهی را دارد.ما می*دانیم که حیطه انذار پیغمبر کجاست؟ عالمین است. می*دانیم که حیطه انذار پیغمبر عالمین است. حیطه نبوتش عالمین است. فقط زمین نیست. پس وقتی که اینجا می*گوید، نمی*تواند پیغمبر برای عالمین انذار بکند، بعد چه باشد؟ بعد کتاب را نداند چیست؟ ایمان را نداند چیست؟ خب این که می*فرماید "ما کنت تدری ملکتاب ول الایمان" معنایش این نیست که معنای غلط گرفتن است. معنایش این نیست که یک برهه*ای از زمان پیامبر نمی*دانسته کتاب چیست. ایمان را نمی*دانسته. چرا؟ ایمان معنایش چیست؟ کار ندارم فعلاً با آن.نمی*دانسته، نمی*دانسته، نمی*دانسته. نعوذ بالله در جهلی بوده پیغمبر. نعوذ بالله نستجیر بالله، مثل بقیه جاهلان بوده. بوده، بوده، بوده... نمی*شود یک وحی به او بکنیم بعد، یک وحی به پیغمبر کردن بعد گفته: آها! حالا که به تو وحی کردیم فهمیدی دیگر کتاب چیست، ایمان چیست. یعنی مثلاً یک بچه*ای که شلوغ می*کند، بازی می*کند، الان قرآن را می*فهمد چیست؟ الان می*فهمی چیست کتاب؟ اسمش قرآن است. پیغمبر نمی*دانسته؟ توجه کنید! بعضی*ها این تعبیر را گرفته*اند، این معنا را گرفته*اند. بعد گفته*اند نگاه کنید علم پیغمبر محدود بوده. خیلی هم فرقی نمی*کرده.در حالی که این آیه اصلا در این مقام بیان نیست. آیا اگر پیغمبر علم دارد، عظمت دارد، جلالت دارد، از خودش نیست، از ما از خداست؟ خب این قطعی است. اما این علم و این علم الکتاب و علم الایمان منشأش چیست؟ اشکال دارد که خدا به کسی اساس علم را به او داده باشد؟ ما چرا رد همین امر ناچیزی که خاص پیغمبر است و این روح به پیغمبر وحی شده، کل الکتاب را می*داند؟حالا کتاب چه کتابی است؟ بماند. یک کوچولو آن علم الکتاب است که گفتیم. آنجا در قرآن درباره کتاب زیاد صحبت کرده، خب کتاب مبین صحبت کرده، "تبیان کل شیء" درباره کتاب مبین کل شیء در قرآن صحبت کرده. و این علم الکتاب حداقل چیزی که از آن می*شود فهمید سعه علمی و گستره علمی علم رسول الله است. و این گستره علمی هم حیطه*شان "ما فی السماوات و ما فی الارض" است. یعنی فقط این نیست که اطلاعات قریش را داشته باشد، اطلاعات بنی رسول الله را داشته باشد. دیگر نهایتاً مثلاً بدون نامه نوشتن هم بداند. دیگر نهایت این است. ولی آیه در مقام بیان این مطلب نیست."اگر این کار را نمی*کردیم نمی*دانستی"، دقت کردید؟ "اگر این وحی را نمی*کردیم تو نمی*دانستی کتاب چیست، ایمان چیست". توجه کردید؟ دارد دانستن را معلول آن وحی معرفی می*کند. حالا وحی کی بوده؟ هر زمانی که بوده، پس آن علم هم بوده. روشن است مطلب.ببینید، من می*گویم آقاجان اگر مثلاً من این مطلب را به تو یاد نمی*دادم در چاه می*افتادی. این معنایش این نیست که در چاه بودی، بودی، بودی، یاد دادم، درست شد. یعنی از آن موقع که به تو یاد دادم تو دیگر در چاه حتماً نیفتادی. حالا کی به تو یاد دادم؟ دیروز به تو یاد دادم. پس همین طور فعلش چیست؟ ماضی است. و این ماضیت، ماضی بودن فعل، می*سازد با اینکه روز قبل از این آیه خدا به پیغمبر این وحی را کرده باشد. می*سازد با اینکه از لحظه خلقت پیغمبر خدا این وحی به او کرده باشد. کدامش است؟و عرض کردیم که نمی*شود قبول کرد که مثلاً آصف برخیا علم من الکتاب داشته، بعد پیغمبر هم نداشته و خدا چه کار کرده؟ صبر کرده تا پیغمبر بیاید، مبعوث بشود، سوره شورا نازل بشود، به او روحی نازل کنیم.هر چه که هست، "تنزل الملائکة والروح فیها به اذن ربهم من کل امر"، "من کل امر سلام حتی مطلع الفجر". و این کل امر با این امر یکی نیست. این کل امر خیلی مطلب عظیمی است، خیلی مطلب بزرگی است. این کل امر نظام خلقت و نظام تدبیر عالم را بیان می*کند.
تنزل الملائکه والروح"، چند دقیقه با هم این را ترجمه ساده بکنیم."تتنزل" بوده، خب به قاعده تاء آن می*افتد. ببینید خیلی ساده اینجا را دقت بکنید، سخت است جای بحث. هر کسی دارد می*شنود با دقت گوش بدهد. یک "نزل" داریم، یک "انزل" داریم، یک "تنزل" داریم. درست است؟ همه*شان در قرآن آمده*اند."تتنزل" همان "تنزل" است. آن تاء*اش می*افتد، در استعمالش می*افتد. همیشه هم می*افتد. یعنی فکر می*کنم آره دیگر، آنجا که استفاده می*شود. یعنی چه؟ یعنی "نازل شد". آفرین! یعنی نظر شما، لازم است مثل فعل مجهول معنی می*شود، "نازل شد". "نزل" که می*شود چه می*شود؟ متعدی می*شود، "نازل کرد". "تتنزل" که می*شود فعل متعدی؟ دوباره متعدی می*کند. خب بعد در این متعددی یک معنی جدید هم پیدا می*کند، اصطلاحاً به آن می*گوییم معنی مطاوعه اثر. یعنی چه معنی مطاوعه اثر؟ فعل... می*شود "نزله"؟ می*شود آقا فارسی چه می*گویی؟ نفهمیدم. یک ذره روان*تر بگو.ببینید، "تنزل الملائکة والروح"، خب یعنی اینکه از ایشان خواستند که نازل بشوند و آنها در پی آن خواستن نازل شدند. "کوزه را شکست و کوزه شکسته شد". این مثال برای این "تنزل" است، برای اینکه مطلب را بتوانید منتقل کنید. نگاه کنید، "کوزه شکست" و "کوزه شکسته شد"، "کوزه شکسته شد" یعنی کوزه اثر شکستن را پذیرفت، قبول کرد. خب مطلب واضح است. می*گوید آقا کوزه شکست، "کسر الکوزه"، کوزه شکست. خب "فانکسر الکوز"، پس کوزه شکسته شد. "کوزه شکسته شد" با "کوزه شکست" فرقش این است که یک نفر کوزه را شکانده، بعد در پی شکستن کوزه، کوزه شکسته شدن را قبول کرده. درست شد؟این خیلی مثال ساده*ای بود. حالا "تنزل" یعنی یک نفر ملائکه را فرستاده و در پی اینکه یک نفر ملائکه را فرستاده، ملائکه فرستاده شدند. به تعبیر دقیق*تر نباید می*گفتند، "نزل"؟ یک نفر ملائکه را نازل کرده، "نزله". و در پی اینکه یک نفر ملائکه را نازل کرده، ملائکه نازل شدند. درست شد؟پس خود "تنزل الملائکه و الروح" یعنی ملائکه خودشان بلند نشدند بیایند روی زمین هواخوری، یک دوری بزنند، چهارشنبه سوری ترقه بترکانند. نه، خودشان نیامدند، در پی فرستاده شدن، ببخشید، در پی نازل شدن، اینها نازل شدند. مثل چه؟ "کوزه شکست و کوزه شکسته شد". فرستاده شدند و اینها در پی آن نزول، در پی آن خواستن از نزول، نازل شدند.یک اتفاقی اینجا افتاده: "به اذن ربهم". یک "باء" هم اینجا آمده. یعنی چه؟ یعنی این "نزله" سه بار متعدی شده. یک بار شده "نزله"، بعد شده "تنزله"، بعد با حرف جر دوباره متعدی*اش کرده. این "باء" معنا دارد اینجا. معنایش چیست؟ یعنی اینهایی که ملائکه*ای که نازل شدند تنهایی نیامدند. "اذن ربهم" را با خودشان آوردند. نه اینکه بگوییم که ملائکه و روح با اجازه پروردگار نازل شدند. پس غلط است، این درست نیست یا دقیق نیست.چرا؟ چون در خود "تنزل" آن اجازه بود. در خود "تنزله" چه بود؟ خود اینکه در پی اینکه فرستاد، در پی نازل شدن فرود آمدند، در خود همین حق این واژه بود. اما یک "با" هم اینجا دارد. یعنی ملائکه و روح چه کار کردند؟ "اذن رب" را آوردند همراه خودشان. یعنی یک چیزی هست به اسم "اذن رب" که در شب قدر ملائکه چه کار می*کنند؟ با خودشان می*آورند. پایین می*آورند. یعنی هم ملائکه می*آیند، هم روح می*آید، هم اذن رب می*آید. "تنزل فیها"، همیشه نمی*آورند. در یک روز می*آید. در لیله قدر می*آورند. کی می*آورند؟ "لیلة القدر"، هر موقع که لیلة القدر باشد اتفاق می*افتد. درست شد؟"به اذن ربهم من کل امر"، همه امر را می*آورند، کل امر را می*آورند. پس این نزول کل امر، که وحی نیست. نزول است. دو اینکه یک بار نیست، استمرار دارد. اما "کذالک اوحینا الیک روح من امر" یک بار است. این سوره قدر بسیار با عظمت و عظمت "کذالک اوحینا الیک روح من امر" قابل قیاس با این اصلا نیست. آن چیزی که آنجا هست در اختیار ملائکه نیست. آن چیزی که دسترسی به آن ندارند، اینجا هست. ملائکه چه کار می*کنند؟ می*آورندش پایین. خب ملائکه حملش می*کنند، کل امر را. و این دوتا اصلا با هم قابل قیاس نیست.حالا همه این بحث برسیم به این آیه: "بسم الله الرحمن الرحیم". این آیه را همه هم حفظید: "یا ایها الذین آمنو اطیعوا الله و الرسول و اولی الامر منکم". همه بلدید. "اولی الامر"، این امر چه امری است؟ "کذالک اوحینا الیک روحا من امرنا" این است، "کذالک اوحینا روحا من امرنا"، یا اینکه "تنزل ملائکه فیها به اذن ربهم من کل امر" است، یا جفتش است