جلسه پنجم طعن اول(بخش دوم)
و این طعن أهل حق مأخوذ است از کلام حق نظام جناب أمیر علیه السلام" (می*گوید این طعنی که ما گفتیم، این طعن ما از کلام امیرالمومنین صلوات الله علیه اخذ کرده بودیم). چنانچه ابن قتیبه در کتاب امامت و سیاست در ذکر اکراه آن جناب بر بیعت می*آورد: "فضب قنفذ إلا علی صلوات الله علیه فقال ما حاجتک قال یدعوک خلیفة رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم قال علی علیه السلام ما کذبتم علی رسول الله صلی الله علیه و آله" (می*گوید قنفذ رفت به سمت امیرالمومنین، حضرت پرسید "ما حاجتک" چه کار داری برای چی آمدی؟ قال قنفذ گفت خلیفه رسول الله تو را می*خواند، امیرالمومنین فرمودند چقدر سریع، چقدر زود بر رسول الله دروغ بستید).و این کلام آن حضرت نص صریح است در اینکه تسمیه ابوبکر به خلیفه رسول صلی الله علیه و آله، کذب و افترا بر حضرت رسالت مآب صلی الله علیه و آله و سلم و عین معصیت بود. تا اینجا پس این مطلب بیان شد که یک طبق اتفاق و اجماعی که مخالفین دارند، پیامبر هیچ کسی را خلیفه خودش قرار نداد و طبق اتفاق و اجماعی که تاریخ دارد و همه مخالفین دارند، ابوبکر خودش را خلیفه پیامبر نامید. بنابراین این نامیدن ابوبکر به خلیفه خدا، این یک طعن و دروغ و دروغ بستن به پیامبر بود.مطلب سوم اینکه بحث شد که انتخاب ابوبکر بر اساس اجماع نبود، بر اساس بیعت یک نفر بود و آن یک نفر هم کسی نبود جز عمر بن خطاب. بنابراین باید گفت که ابوبکر خلیفه عمر است، نباید گفت که ابوبکر خلیفه رسول الله است.یک نکته*ای در توجیه مطاعن ابوبکر، عبدالعزیز دهلوی گفته بود که مطاعن ابوبکر ۱۰ تا یا ۱۵ تا طعن بیشتر نیست. اینها را دهلوی در توجیه مطائن آورده بود. مرحوم محمد قلی اینجا پاسخ می*دهد: پس حصر مطاعن ابوبکر در ۱۵ که ظاهر کلامش بر آن می*کند، نه عقلی است نه استقرایی. اما انتفای حصر عقلی پس واضح و لامع است. اما انتفای حصر استقرایی پس از جهت آنکه دانستی که علمای شیعه مطائن هیچ یک از اصحاب را به طریق حصر ذکر نکرده*اند.پس اینکه این آقا ادعا می*کند که مطاعن ابوبکر ۱۵ تاست، این حصر حصر عقلی نیست و خیلی روشن است که عقل اینجا نمی*تواند حصری را اثبات کند یا حصر را بیان کند. اما از حیث استقرایی، تمام علمای شیعه که مطاعن صحابه را نقل کردند، تمام علمای شیعه که مطائن خلیفه اول، دوم و بعضی از صحابه را نقل کردند، هیچ کدامشان نگفتند که ما این مطائن را به طریق حصر آوردیم و ادعا نکردند که فقط این مطالبی که ما آوردیم درست است و ابوبکر طعن دیگری ندارد.چنانچه مولانا محمد باقر مجلسی رحمه الله در کتاب حق الیقین فرموده است: مطلب اول در مطاعن ابوبکر است و آن بسیار است و به قلیلی در این رساله اکتفا می*نماییم. مجلسی به صراحت می*گوید ما همه را نیاوردیم، یک کمی را آوردیم، چون آنقدر زیاد است که خودش چند جلد کتاب می*شود."و هذا چند مطاعن ابوبکر را که در کتب منشور مذکور است ذکر نکرده و از آن جمله یک طعن در اینجا نقل نموده شد و بعضی طعن*ها بعد از فراغ از دفع شبهات مخاطب بر مطاعن مذکوره او نقل نموده خواهد شد." یک اشکال خیلی مهم اینجا مرحوم محمد قلی به کتاب تحفه اثناعشری مطرح می*کند که این اشکال در تمام ابواب کتاب دهلوی جاری و ساری است. می*گوید او دارد دفاع می*کند از ابوبکر و دارد به مطاعن ابوبکر پاسخ می*دهد، اما چند تا از مطائنی که مهم هستند و مشهور هستند و در کتب منشور هستند را ذکر نکرده است. تویی که می*خواهی بیایی جواب طعن*ها را بدهی، باید آن طعن*هایی که در کتب مشهور ذکر شده را چه کار کنی؟ باید آنها را بیان کنی و پاسخ بدهی. او آنها را اصلاً ذکر نکرده تا بخواهد به آنها پاسخ بدهد و این یک فریب است.یک فریب است چرا؟ چون مخاطب، آن کسی که خواننده است، می*آید این کتاب را بخواند و فکر می*کند که تمام طعنه*هایی که شیعیان و مخالفین ابوبکر گفتند، این آقا پاسخ داده است. این یک فریب است برای اینکه مخاطب همچین مطلبی را القا کند. البته این فریب فقط برای اینجا نیست. در جاهای دیگر هم در باب هفتم که نقد امامت است، تمام ادله شیعه را نمی*آورد. در بحث عصمت اصلاً آیات و روایاتی که شیعه برای عصمت به آن استدلال کرده*اند را ذکر نکرده است. این سیره دهلوی در کل کتاب تحفه اثنا عشری است."و از آن جمله یک طعن که در اینجا نقل نموده شد" این طعنی که الان گفتیم که ابوبکر بر پیغمبر دروغ بست و خودش را خلیفه رسول خدا نامید و یک دروغ بستن به پیامبر بود، می*گوید حتی این طعن به این مهمی را نیاورده است. بعد ایشان می*گوید که ما بعد از اینکه شبهات مخاطب - منظورش دهلوی - در این عبارتی که خواندیم، ما بعد که شبهاتش را جواب دادیم، بعضی از مطاعن که او ذکر نکرده را ما ان*شاءالله ذکر خواهیم کرد.
جلسه ششم طعن اول(بخش اول)
برای اینکه به اصل کلام دهلوی برسد که پاسخ به طعن*هایی است که شیعیان در کتاب*ها درباره ابوبکر آورده*اند، این بخش اول مطاعن درباره طعن ابوبکر است. طعن اول، اولین طعنی که شیعیان درباره ابوبکر گفتند و دهلوی سعی کرده که این را پاسخ دهد و از این طعن فرار کند و عدم لیاقت ابوبکر را بخواهد با این طعن اثبات نمی*شود.طعن اول خیلی مختصر است، دو خط بیشتر نیست و مطلب ساده*ای هم هست: آنکه روزی ابوبکر بالای منبر پیغمبر صلی الله علیه و آله برآمد تا خطبه بخواند. امام حسن رضی الله عنه و امام حسین رضی الله عنه گفتند: "یا اباکر انزل عن منبر جدنا". پس معلوم شد که ابوبکر لیاقت این کار را نداشت.این طعن اولی است که درباره ابوبکر شیعیان آورده*اند و دهلوی به آن پاسخ کرده است. مطلب روشن است: ابوبکر بالای منبر است، دو امام حسن و امام حسین علیهم السلام آمدند و گفتند که از منبر جد ما بیا پایین و این معلوم است که ابوبکر لیاقت اینکه بر منبر پیامبر بنشیند نداشته است. این دو نفری که آمدند به ابوبکر گفتند بیا پایین، چه کسانی بودند؟ سیدی شباب اهل الجنه، دو سرور جوانان اهل بهشت بودند. وقتی این دو نفر به ابوبکر می*گویند بیا پایین، یعنی اینکه ابوبکر لیاقت و صلاحیت اینکه بالای منبر پیغمبر بنشیند را نداشته است.این طعن اول است. مرحوم محمد قلی اینجا کل کلام دهلوی را در پاسخ به این طعن اول بیان می*کند. بعد که این پاسخ را بیان کرد، می*آید دانه دانه به جمله*ای که دهلوی گفته پاسخ می*دهد. اما من همه جملات دهلوی را نمی*خوانم چون دوباره تک تک جمله*هایش را مرحوم محمد قلی می*گوید و دوباره نقدش می*کند. برای من در هر قسمتی که نقد می*شود، من جملات دهلوی را می*خوانم.به طور مفصلی دهلوی سعی می*کند که این طعن را رد کند یا به تعبیری از حجیت بیندازد. بنابراین مرحوم محمد قلی پاسخ دادن را آغاز می*کند. مرحوم محمد قلی بعد از اینکه کلام دهلوی را نقل می*کند، می*آید چند عبارت دیگر از چند کتاب نقل می*کند که این طعن را مطرح و دوباره بیان می*کند.کتاب*های مختلف از محقق طوسی علیه رحمة در تجرید در تقریر این طعن فرموده: "و رد علیه الا ابی بکر الحسنان علیهم السلام لما بویع". می*گوید وقتی که با ابوبکر بیعت شد، امام حسن و امام حسین رد کردند بر ابوبکر و همین طعن را مرحوم طوسی در کتابش نقل می*کند.ابن حجر مصنف کتاب صواعق المحرقه که از متعصبین متاخرین اهل سنت و جماعت است، گفته: "اخرج الدار قطنی ان الحسن علیه السلام جاء الی ابی بکر و هو علی منبر رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم فقال انزل عن مجلس ابی فقال صدقت والله انه لمجلس ابیک لا مجلس ابی ثم اخذه وجلس فی حجره و بکا". این روایت آورده که امام حسن علیه السلام سراغ ابوبکر رفت در حالی که ابوبکر بر منبر پیامبر بود و امام حسن فرمود پایین بیا از جایی که برای پدر من است (مجلس ابی) از جایی که محل نشستن پدر من است. ابوبکر گفت: "صدقت" راست می*گویی، به خدا قسم این جای نشستن پدر توست و جای نشستن پدر من نیست. "ثم اخذه و اجلسه فی حجره" و سپس امام حسن را گرفت بر دامن خودش نشاند و ابوبکر گریه کرد. "فقال علی علیه السلام اما والله ما کان عن رایی" امیرالمومنین فرمودند که به خدا قسم این مطلبی که امام حسن علیه السلام آمد و گفت که از منبر بیا پایین، از رأی من نبود، من به او نگفتم بیا این کار را انجام بده. "فقال صدقت والله ما تهمتک" ابوبکر گفت درست می*گویی، راست می*گویی، من تو را متهم نمی*کنم.حاصل مطلب که مشخص است، حضرت امام حسن به سمت ابوبکر آمد در حالی که بر منبر رسول الله بود و امام حسن از ابوبکر خواست که از محلی که برای جد بزرگوار امام حسن علیه السلام است، پایین بیاید. این مطلب را صواعق المحرقه به نقل از دارقطنی نقل کرده بود.سیوطی در تاریخ خلفا آورده: "اخرج ابو نعیم و غیره عن عبدالرحمان الاصفهانی قال جاء حسن بن علی الی ابی بکر و هو علی منبر رسول الله فقال انزل عن مجلس ابی فقال صدقت انه مجلس ابیک و اجلسه فی حجره و بکا" و دوباره فرمودند که "والله ما هذا من امری" فقال صدقت والله. و این را هم دوباره سیوطی نقل کرد. تقریبا مثل همین نقل هم در کنزالعمال مذکور است و چون شباهت دارد به همین نقل، دوباره تکرارش نمی*کنم.در نهایت مولانا مجلسی علیه رحمة در بحار آورده از فضائل سمعانی و سعادات تاریخ الخطیب و لفظ سمعانی: "قال عثمان ابن زید جاء الحسن ابن علی علیهم السلام الی ابی بکر" و تا آخر این داستانی که نقل کردیم. دوباره محب الدین در ریاض النظره این مطلب را آورده و دوباره اینکه بزرگان این مطلب را نقل کردند. پس این مطلب، مطلب مشهور و قطعی است که امام حسن علیه السلام از ابوبکر خواست که از منبر بیاید پایین و طبق همین مطلب، پس ابوبکر شایستگی خلافت را نداشته است.در پاسخ، دهلوی می*گوید که اقوال و افعالی که در وقت صغر سن از ایشان به صدور آمده، شیعه آن را معتبر می*کنند و احکام بر آن مرتب می*سازند یا به سبب صغر سن معتبر نمی*دانند؟ این اشکال اول دهلوی به این طعن است و اشکال اولش این است که می*گوید این اقوال و افعالی که در صغر سن، در کوچکی، در بچگی است و شیعه آن را معتبر می*کنند و احکام بر آن مرتب می*سازند، یا به خاطر کوچکی سن و صغر سن نزد شیعه این مطلب معتبر نیست.پس این شد اشکال دهلوی. جوابش آنکه این تشکیک و تردید در اقوال و افعال امامین همامین، امام حسن و امام حسین علیهم السلام که در اینجا یافته، دلیل عدم اطلاع اوست بر معتقدات فرقه حقه امامیه اثناعشریه. می*گوید این حرف*ها نیست که شیعه اعتقادش این باشد که بخواهد به خاطر صغر سن امام حسن و امام حسین، حرفشان معتبر نیست و از همین کلام معلوم است که تو از اعتقادات شیعه خبر نداری.چرا؟ زیرا که اجماع این فرقه منعقد است بر اینکه هیچ یک از اقوال و افعال احدی از ائمه اثنا عشر، از حضرت امیرالمومنین تا حضرت امام مهدی علیهم السلام، از اول عمر تا آخر عمر، مخالف و منافی عصمت و طهارت نیست. صغر سن را موجب عدم اعتبار اقوال و افعال ایشان نمی*دانند و این معنا بر کسی که تتبع کتب ایشان نموده، از اظهر من الشمس و ابین من لامس است.خب مطلب روشن است که اجماع و اتفاق شیعه این است که در هیچ زمانی، از بدو تولد تا لحظه شهادت، هیچ فعل و هیچ گفتار ائمه ۱۲ گانه مخالف عصمت و طهارت نیست. پس اگر در هر سنی در هر زمانی فرمایشی فرموده باشند، آن حتماً درست است و نزد شیعه معتبر است. و مع هذا همراه با این مطلبی که گفتیم، پس نکته اول در پاسخ به دهلوی این شد که نزد شیعه کلمات و افعال معصومین در همه زمان*ها معتبر است و در هیچ زمانی، در صغر سن باشند در کبر سن باشند، در هر حالی گفتار و رفتار آنها مخالف عصمت نیست.اما مطلب بعدی و پاسخ دوم به این قسمت: "مع هذا بلوغ مدار تکلیف به امور فرعیه است نه مناط تکلیف به امور اصولیه". یک نکته خیلی مهم و کلیدی اینجا می*گوید: حواستان جمع باشد که بلوغ، سن بلوغ - حالا سن بلوغ شما هر سنی بگیرید، ۱۵ سالگی، ۱۶ سالگی، هر سنی - می*گوید این بلوغ مدار تکلیف به امور فرعیه است. در سن بلوغ شخص مکلف می*شود که این فروعات فقهی را به جا بیاورد، مثلاً نماز بخواند، روزه بگیرد، و خدمت شما عرض کنم که زکات بدهد، نماز بخواند، هر چیزی که در استطاعت، اگر زکات بدهد زکات بدهد، اگر استطاعت دارد که حج برود حج برود. این سن بلوغ است، سن بلوغ برای امور فرعیه است. اما امور اصولیه که اصل دین هستند، مثل توحید، مثل امامت، اینها اصل دین هستند که این امور اصولیه حصول ایمان و نجات بر معرفت آن موقوف است. می*گوید این مناط تکلیفش دیگر بلوغ نیست.دو قسمت شد: یک قسمت امور فرعی است، یک قسمت امور اصولیه است. در امور فروعیه، در امور فرعیه، مناط چیست؟ مناط سن بلوغ است. اما در امور اصولیه مناط بلوغ نیست و امور اصولیه هم اموری هستند که حصول ایمان و نجات بر معرفت آن موقوف باشد. خب پس ملاک تکلیف به امور اصولیه چیست؟می*فرماید: "بلکه مناط تکلیف به امور اصولیه حصول عقل است". کسی که عقل داشته باشد، عقلش به این حد برسد، به این حد برسد که آقا خدا خالق ماست، به این حد برسد که آقا امیرالمومنین امام ماست، ما ۱۲ تا امام داریم و این عقل حاصل باشد، پس در امور اصولیه این شخص مکلف است."و آن بالاجماع در حسنین علیهم السلام حاصل بود و امر خلافت از جمله اموری است که حصول ایمان و نجات بر آن موقوف است". اینکه امام حسن و امام حسین در آن سن عقل داشتند، این بالاجماع حاصل بوده که در آن سنی که بودند، مناط تکلیف به اصول را داشتند و اینکه امر خلافت از جمله اموری است که از امور اصولیه است چرا؟ چون حصول ایمان و نجات بر آن متوقف است. پس اینجا حرف امام حسن علیه*السلام، بنا بر اینکه این شخص، شخصی که عقل دارد، قابل قبول است و شیعه هم این حرف را رد نمی*کند، بلکه معتبر می*داند چرا؟ توضیح دادیم که مناط سن بلوغ، مناط تکلیف در امور فرعیه است.از اینجا به بعد عبارات یا مرحوم محمد قلی می*آورد که این مطلب را اثبات بکند که در این سن، امام حسن علیه السلام شخصی بوده که عقل داشته و مثل بقیه بچه*ها نبوده، مثل بقیه بچه*هایی که در سن کودکی هستند و عقل رس نیستند و کودکانه نگاه می*کنند، امام حسن علیه السلام نبوده است.لذا از کتاب بخاری یا به تعبیر مخالفین صحیح بخاری، از ابوهریره مروی است: "قال اخذ الحسن بن علی علیهم السلام تمرة من تمر الصدقة فجعلها فی فیه فقال النبی صلی الله علیه و آله کخ کخ ثم قال انا لا نأکل الصدقة". امام حسن علیه السلام خرمایی از خرمای صدقه برداشت و در دهان خودش گذاشت. پیامبر به او فرمود: "کخ" یعنی مثلاً این را از دهانت بیاور بیرون. بعد پیامبر به او فرمود: آیا نمی*دانی که ما صدقه نمی*خوریم؟ یعنی چه؟ یعنی صدقه بر پیامبر و اهل بیت پیامبر حرام است. یک حکمی است که مورد اتفاق و اجماع همه فرقه*های اسلامی است.
جلسه ششم طعن اول(بخش دوم)
این روایت که بخاری نقل کرده و پیغمبر نهی می*کند از خرما خوردن، به جهت این است که می*گوید آقا تو شخصی هستی - به امام حسن - تو شخصی هستی که از اهل بیت پیامبری، از فرزندان پیامبر هستی و صدقه خوردن بر تو حرام است.شیخ عبدالحق دهلوی در شرح مشکات در کتاب زکات در باب من لا تحل له الصدقة، در شرح مذکور گفته است (ایشان این حدیث را شرح داده و در شرح اینطوری گفته): "ظاهر این عبارت مشعر است به سابقه علم امام حسن علیه السلام به این حکم". پیامبر دارد سوال می*پرسد: نمی*دانی که صدقه خوردن بر ما حرام است؟ می*گوید پس این مطلب است که امام حسن علیه السلام قبل از این اتفاق نسبت به این حکم عالم بوده "و بعید نیست زیرا که وی صلوات الله علیه صغیر عاقل بود". طفل بود، صغر سن داشت، اما صغیر عاقل بود. "و به تحقیق که تحمل کردند این دو امام اجل احادیث رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم را در صغر سن".این دو امام، امام حسن و امام حسین، تحمل حدیث کردند. تحمل حدیث یعنی چه کار کردند؟ شنیدن حدیث، فهمیدن حدیث و نقل و این را قبول کردن. حالا بعد از تحمل، مرتبه چه می*شود؟ نقل حدیث می*رسد. می*گوید این دو امام احادیث را در سن کودکی تحمل کردند و از رسول الله گرفتند و بودند در زمان وفات رسول صلی الله علیه و سلم ۸ ساله، زیرا که بود ولادت ایشان در سال دوم از هجرت. خب این هم کلام ایشان تمام شد.سپس مرحوم محمد قلی این فرمایش را دارند که هرگاه به اعتراف شیخ عبدالحق که از معتبرترین اهل سنت است ثابت شد که حسنین علیهم السلام عقل کامل داشتند و احادیث جناب رسول خدا را تحمل فرموده بودند و به احکام فرعی عالم بودند، پس محال است که ایشان ندانسته باشند که خلافت حق کیست و خلیفه بر حق کدام است.و مطلب تمام شد که امام حسن و امام حسین هم صغیر عاقل بودند طبق اعتراف این بزرگ اهل سنت و حتماً علم به احکام فرعیه داشتند. حالا وقتی عاقل بودند و به احکام فرعیه هم علم داشتند، پس حتماً می*دانستند که خلیفه برحق کیست و خلیفه ناحق چه کسی است. پس اگر اعتراض می*کنند، حتماً به خلیفه ناحق اعتراض می*کنند.یک شبهه*ای هم پاسخ می*دهد اینجا: کسی شبهه نکند در صورتی که امام حسن علیه السلام علم داشت به حرمت خوردن خرما، پس چطور آن را در دهان مبارک خودشان قرار داد؟ ایشان پاسخ می*دهد: بر فرض صحت حدیث - چون ممکن است که این فصل چون در عبارت خود مؤلف نیست - پس جوابش آن است که غرض آن حضرت از این فعل آن بود که حاضران مجلس شریف جناب رسالت مآب بشنوند آنچه آن جناب در حق آن حضرت ارشاد فرمود. این بوده که این کار انجام شده که پیامبر این مطلب را بفرماید و شأن امام حسن علیه*السلام در آن جمع معلوم بشود و کمال شرف و فضل و علم آن حضرت بر ایشان ظاهر شود.نظیر آن قول حق تعالی در سوره بقره به مخاطبه حضرت ابراهیم علیه السلام: آیا ایمان نیاوردی؟ پس این کار امام حسن علیه السلام بهانه*ای بود برای اینکه شرف، فضل و علم آن حضرت ظاهر بشود. می*گوید این کار را هم خدا در قرآن نمونه*اش را دارد: حضرت ابراهیم مورد خطاب خدا قرار می*گیرد. خدا به حضرت ابراهیم می*فرماید: اولم تومن - آیا تو ایمان نیاوردی؟ حضرت ابراهیم حتماً ایمان آورده بود، اما این بیان این است که ما بفهمیم که شأن حضرت ابراهیم کجاست.بعد بیضاوی در تفسیر این آیه "اولم تومن" این مطلب را گفته: "قال له ذلک و قد علم انه اعرق الناس فی الایمان لیجیب بما اجاب به فیعلم السامعون غرضه". عبارت جالبی از بیضاوی نقل کرده. بیضاوی می*گوید که خدا این را می*دانست که حضرت ابراهیم بهترین مردم یا محکم*ترین مردم در ایمان است، اما این سؤال را پرسید. این سؤال را پرسید تا اینکه حضرت ابراهیم جواب این سؤال را بدهد تا اینکه چنین جوابی را حضرت ابراهیم بدهد، تا اینکه شنوندگان غرض از ابراهیم از این درخواست را بدانند.خود مخاطب یعنی دهلوی در باب دوم از ابواب این کتاب در ضمن کید هشتاد و دوم از مکاید خویش به نقل روایت احتجاج طبرسی گفته: "و این روایت هم از اکاذیب متعصبان روافض است و صحیح آنقدر است که دیگر علمای شیعه در کتب خود روایت کرده*اند و اهل سنت نیز آورده*اند: لما دخل ابوحنیفة المدینة زار قبر النبی صلی الله علیه و آله ثم جاء الی بیت الصادق فجلس ینتظر خروجه فخرج موسی و هو صغیر". ابوحنیفه آمد مدینه، قبر پیغمبر را زیارت کرد، سپس آمد سمت خانه امام صادق و وارد خانه امام علیه السلام شد و نشست و منتظر بود که امام صادق خارج بشود. موسی علیه السلام و فرزند امام جعفر صادق، حضرت موسی بن جعفر، خارج شد، در حالی که "صغیر" و کم سن بودند. فقام و عظمه و احترام کرد و چند سؤال کرد از حضرت موسی بن جعفر که ظاهراً در احتجاج نگاه کنید این سؤال را انجام می*دهد برای اینکه شأن او را بیاورد پایین."ثم قال این یضع الغریب حاجته فی بلدکم؟" از او پرسید که یک شخصی وارد یک شهری شد، در شهر شما وارد شد، خیلی عذر می*خواهم مثلاً خواست برود قضای حاجت بکند، کجا باید برود قضای حاجت بکند؟ سؤال ابوحنیفه این است. پاسخش را می*دهد، کتاب مفصل است که حکم فقهی این مطلب را حضرت موسی بن جعفر آنجا بیان می*کنند که باید چگونه قضای حاجت انجام بدهد."فقال ابوحنیفة" وقتی که امام موسی بن جعفر پاسخش را می*دهد، ابوحنیفه می*گوید: "الله اعلم حیث یجعل رسالته". ابوحنیفه که می*شناسیمش از مخالفین اهل بیت، از دشمنان اهل بیت، به آن کتاب هم مراجعه کنید. معلوم است که این سؤال را پرسیده برای اینکه چه کار کند؟ برای اینکه یک تحقیری مثل موسی بن جعفر انجام بدهد.وقتی که این سؤال - چون سؤال یکی نیست، دو تا سه تا سؤال است، ظاهراً با یکی از سؤال*ها درباره این مطلب، یک سؤال هم درباره جبر و اختیار است - بعد از اینها ابوحنیفه می*گوید: "الله اعلم حیث یجعل رسالته". از روایت صحیحه معلوم شد که ابوحنیفه به طریق استعجاب از فهم و ذکاوت اهل بیت رسالت این سؤال را نمود، چنانچه اطفال ذی هوش تیز فهم را خاصه چون از خاندان عالی باشند، در این زمان هم امتحان به سؤال می*نمایند. و در حقیقت منظور سائل از امثال این مقام یا تأکید بزرگی اعتقاد آن خاندان برای خود یا اثبات علو درجه آن خاندان نزد غیر خود می*باشد، نه قصد افهام و الزام، معاذ الله من ذلک.این عبارت، عبارت چه بود؟ خود تحفه اثناعشری بود. خود دهلوی در یک باب دیگه*ای این عبارت را نقل کرد، عبارت ابوحنیفه را نقل کرد و از آن نتیجه گرفت که اطفال اهل بیت از چنان فهم و ذکاوتی برخوردار هستند و اعتراف کرد در همین تحفه اثنا عشریه به اینکه فرزندان اهل بیت در حال صغر سن، افراد عاقل و عالمی هستند.مرحوم محمد قلی می*فرماید که هرگاه حضرت امام موسی کاظم علیه السلام در حالت صغر سن عالم به احکام فرعی بود تا آنکه به آداب خلا هم واقف باشد، در تمام فروعات ایشان در آن صغر سن عالم بودند و به نوعی جواب با صواب فرماید که ابوحنیفه را به استعجاب وا دارد. کدام عاقل تجویز می*تواند کرد که حضرت حسنین علیهم السلام که به ملازمت جناب رسول خدا و جناب امیر و از فاطمه علیهم السلام فائز بودند و تعلیم احکام دین از این بزرگواران کرده بودند، از عمده احکام دین که امر خلافت است غافل باشند و دعوای باطل معاذ الله آغاز کنند؟پس نمی*شود این را قبول کرد که امام حسن و امام حسین نسبت به امر خلافت غافل باشند و از روی باطل و ناحق به ابوبکر بگویند: "انزل عن منبر جدنا". پس حتماً از روی باطل نگفتند و حالا که از روی باطل نگفتند، پس حتماً خلافت ابوبکر به تصریح این مطلب و به تصریح فرمایش امام حسن و امام حسین علیهم السلام، حتماً این خلافت، خلافت باطل است که این طعن نسبتش به ابوبکر داده شده است.تجویز چنین شناعتی بر امامین علیهم السلام جز از نواصب یا اهل سنت که در حقیقت دشمن*اند و به ظاهر دعوی محبت دارند، از دیگری نمی*آید. خیلی عبارت مهمی است. می*گوید اگر آقای دهلوی می*آید به امام حسن و امام حسین نسبت می*دهد که صغر سن دارند و از این صغر سن، نعوذ بالله عدم فهم می*خواهد نتیجه بگیرد و بعد از عدم فهم، عدم اعتبار قول امام حسن و امام حسین را، برای چه؟ برای اینکه خلافت ابوبکر را تثبیت کند. می*گوید این شناعتی که بر امام انجام می*دهد، می*گوید این کار نواصب است، این کار ناصبی*گری است که اینگونه شما نسبت به امام چنین شناعتی را به خرج بدهید. و مطالب درباره این مطلب زیاد است.
جلسه هفتم طعن اول(بخش اول)
طعن اول درباره ابوبکر این بود که امام حسن و امام حسین وارد مسجد شدند در حالی که ابوبکر بالای منبر نشسته بود و امام حسن و امام حسین خطاب به ابوبکر گفتند: "انزل عن منبر جدنا" (از منبر جد ما بیا پایین). این طعن این مطلب را می*رساند که ابوبکر لیاقت نشستن بر منبر رسول الله را ندارد و غاصباً بر این منبر نشسته است.در پاسخ به این مطلب، دهلوی گفته است که چون در صغر سن بوده و در زمانی بوده که اینها سنشان کم بوده، یا باید قبول کنید که حرف اینها در این زمان و در این سن اعتبار ندارد. در پاسخ به این مطلب، مرحوم محمد قلی عبارتی را فرمود که بسیار مهم است. فرمودند: "بلوغ مدار تکلیف به امور فرعی است، نه مناط تکلیف به امور اصولیه که حصول ایمان و نجات بر معرفت آن موقوف باشد". بلوغ مدار تکلیف به امور فرعی است، مثل نماز و روزه، اما مناط تکلیف (معیار تکلیف) به اموری که اصل هستند و ایمان و نجات بر معرفت آن اصل موقوف است، این شرطش بلوغ نیست، بلکه مناط تکلیف به امور اصولیه حصول عقل است.می*فرماید مناط اینکه کسی نسبت به امور اصل، آن اموری که اصل هستند در دین مکلف باشد، عقل حاصل باشد، و عقل هم بالاجماع در حسنین علیهم السلام حاصل بود. اینکه امام حسن و امام حسین با اینکه در صغر سن بودند، عقل داشتند و عاقل بودند به نحوی که در امور اصولیه تکلیف داشتند، این مطلب مورد اجماع است. نکته بعدی اینکه امر خلافت از اموری است که حصول ایمان و نجات بر آن موقوف است. بنابراین این حرف امام حسن و امام حسین درباره خلافت ابوبکر که به ابوبکر گفتند از منبر جد ما بیا پایین، این مطلب کاملاً درست است و به خاطر صغر سن آنها مطلب بی*اعتبار نیست، چون افرادی هستند که همراه با صغر سن در کمال عقل هستند، پس حرفشان معتبر است.در ادامه چند دلیل آمده برای اینکه فرزندان اهل بیت در سن کودکی هم نسبت به کمال عقل، چند عبارت و دلیل آمده که فرزندان اهل بیت در سن کودکی هم در کمال عقل بودند. تا بحث رسید به اینجا که یک نقلی را درباره امام جواد علیه السلام می*آورد که این نقل بسیار جالب است و این نقل نشان می*دهد که اهل بیت علیهم السلام در سن کودکی هم در کمال عقل بودند. این نقل را از کتاب صواعق المحرقه ذکر می*کند و می*فرماید: ابن حجر در صواعق المحرقه در احوال امام محمد تقی علیه السلام گفته است (این حرف ابن حجر در رابطه با امام جواد علیه السلام است):یکی از اتفاقاتی که رخ داد این بود که بعد از وفات امام رضا علیه السلام به مدت یک سال، در حالی که امام جواد ایستاده بود و بچه*ها در کوچه*های بغداد بازی می*کردند، مأمون از آنجا عبور کرد. بچه*ها از ترس فرار کردند اما امام جواد همچنان ایستاده بود. او در آن زمان ۹ ساله بود. خداوند محبت او را در دل مأمون انداخت و مأمون از او پرسید: "ای پسر، چرا از محل خود نرفتی؟" امام جواد علیه السلام در پاسخ گفت: "در راه هیچ تنگنایی نبود که نیاز به گشادگی داشته باشم و من هیچ گناهی ندارم که از تو بترسم. گمانم به تو نیکوست و مطمئنم که کسی که بی*گناه است از تو آسیبی نخواهد دید." مأمون از پاسخ امام جواد علیه السلام شگفت*زده شد و گفت: "اسم تو و پدرت چیست؟" امام جواد پاسخ داد که فرزند علی بن موسی الرضا صلوات الله علیه است و مأمون برای پدرش دعا کرد و اسب خود را به حرکت درآورد.مأمون سپس در حالی که شکاری در دست داشت، بازش را به هوا فرستاد و آن پرنده پس از مدتی برگشت. در منقار باز، ماهی کوچکی بود که هنوز زنده بود. مأمون از این امر شگفت*زده شد و وقتی به محل برگشت، بچه*ها دوباره از ترس فرار کردند. اما امام جواد علیه السلام فرار نکرد و ایستاده بود. مأمون نزدیک شد و از او پرسید: "چه چیزی در دست من است؟" امام جواد علیه السلام فرمود: "به درستی که خدای تعالی پیدا کرده در دریای قدرت خود ماهی*های خُرد که صید می*کنند آن را بازهای ملوک و خلفا، و آزمایش می*کنند به آن سلاله اهل بیت پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم را." مأمون با شگفتی گفت: "تو حقیقتاً فرزند امام رضا علیه السلام هستی." سپس او را با خود برد و به او احترام زیادی گذاشت و به طور ویژه*ای از او پذیرایی کرد.با گذشت زمان و ظهور علم و کمال و فضایل امام جواد علیه السلام در سن کم، مأمون تصمیم به ازدواج او با دخترش ام الفضل گرفت. اما عباسیان از این کار جلوگیری کردند، زیرا از این می*ترسیدند که امام جواد علیه السلام مانند پدرش به خلافت برسد. مأمون برای اینکه اطمینان حاصل کند که امام جواد علیه السلام شایسته است، دستور داد تا یحیی بن اکثم را به محضر امام جواد علیه السلام بفرستند تا او را آزمایش کنند. یحیی ابن اکثم در محضر امام جواد علیه السلام سؤالاتی پرسید.با گذشت زمان و ظهور علم و کمال و فضایل امام جواد علیه السلام در سن کم، مأمون تصمیم به ازدواج او با دخترش ام الفضل گرفت. اما عباسیان از این معنا به ترس اینکه مبادا آن جناب را ولیعهد خلافت خود کند، منع کردند. و هرگاه بیان کرد برای عباسیان اینکه پسند نکرده است او آن حضرت را مگر به تفوق آن حضرت بر تمامی اهل فضل از روی علم و معرفت، با وصف صغر سن ایشان، در اتصاف آن حضرت به این اوصاف نزاع کردند، و با هم وعده کردند که کسی را برای امتحان آن حضرت بفرستند. پس فرستادند یحیی ابن اکثم را و وعده کردند او را به مال بسیار، اگر العیاذ بالله آن روسیاه آن حضرت را مغلوب سازد.پس همه آنها نزد خلیفه حاضر شدند و با ایشان یحیی بن اکثم هم بود و دیگر خواص دولت نیز حاضر شدند. پس حکم کرد مأمون به فرشی نیکو برای حضرت امام جواد علیه السلام. پس نشست آن حضرت بر آن و سؤال کرد یحیی بن اکثم از مسائل چند، که جواب داد آن حضرت از آنها به نیکوترین جواب و به نهایت توضیح آن را بیان فرمود. پس گفت خلیفه به آن حضرت: "نیک جواب گفتی یا ابا جعفر، پس اگر خواهی بپرس از یحیی بن اکثم، اگرچه یک مسئله باشد." پس گفت آن حضرت به یحیی: "چه میگویی درباره مردی که نظر کرد به سوی زنی در اول نهار به حرام، بعدش آن زن برای او حلال شد نزدیک بلند شدن روز، باز حرام شد آن زن بر او نزدیک ظهر، باز حلال شد برای او به وقت عصر، باز حرام شد به وقت مغرب، باز حلال شد به وقت عشا، باز حرام شد به نصف شب، باز حلال شد نزدیک فجر." پس گفت یحیی: "من جواب این مسئله نمی*دانم." پس گفت مأمون به عباسیان: "اینکه به تحقیق شناختید چیزی را که انکار می*کردید." بعد آن، تزویج کرد در این مجلس با آن حضرت، دختر خود ام الفضل را.در این روایت و در این نقل که ابن حجر در صواعق نقل کرده، چند نکته هست که در جواب دهلوی بسیار مهم است. نکته اول اینکه در این جریانی که نقل کرد، امام جواد فرار نکرد، یعنی اگر فرار می*کرد طبیعی بود، مثل بقیه بچه*هایی که فرار کردند. وقتی از او علت فرار نکردن را مأمون پرسید، امام جواد علیه السلام پاسخی داد که این پاسخ نشان از کمال عقل در امام جواد علیه السلام دارد.مطلب بعدی که در این نقل ابن حجر وجود داشت: باز شکاری مأمون وقتی که برای شکار رفت، چند ماهی زنده در منقارش بود و خود مأمون تعجب کرد از این و نمی*دانست که این ماهی*ها از کجا آمده. وقتی به امام جواد علیه السلام رسید و دوباره امام جواد فرار نکرد، از امام جواد پرسید: "در دست من چه چیزی است؟" امام جواد علیه السلام هم به آن چیزی که مأمون از آن خبر نداشت و نسبت به آن تعجب کرده بود خبر داد، و هم از آن نیتی که مأمون در این سؤال داشت و از ما فی ضمیر مأمون هم خبر داد. اگر این مطلب علم غیب نباشد، حداقل کمال عقل امام جواد علیه السلام در سن کودکی است.مطلب سوم: یحیی بن اکثم را آوردند برای اینکه با امام جواد علیه السلام مناظره بکند و نعوذ بالله جهل امام جواد را به رخ بکشد. هیچ وقت، هیچ جای دنیا، برای اینکه اثبات کنند یک بچه صغیرالسن، یک بچه کوچک علم ندارد، نمی*روند عالم*ترینشان را بردارند بیاورند. و یحیی بن اکثم از بزرگان علمای عباسی (عباسیون) بود. این شخص را برداشتند آوردند و این شخص سؤال کرد و ابن حجر در این نقل، سؤال را نقل نکرده، اما وقتی یحیی بن اکثم از امام جواد علیه السلام سؤال کرد، امام جواد یک جمله پاسخ نداد، همان سؤال یحیی بن اکثم را به چند سؤال و چند فرع تقسیم کرد. یعنی خودش سؤال را انگار که یحیی ابن اکثم هم این همه فروعات و این همه دقت و این همه ریزبینی در سؤال نداشت.خود اینکه کسی بیاید یک مطلب را، یک گزاره را، فروعات مختلف و شاخه*های مختلف از آن یک گزاره را نشان دهد، خودش به معنی تسلط علمی است، خودش به معنای علم زیاد است. به طوری که یحیی بن اکثم از این زیاد بودن اقسامی که امام جواد علیه السلام فرمودند، بیچاره شد و آنجا اظهار عجز کرد. و بعد برای تمام آن اقسامی که در سؤال ابن اکثم ممکن بود باشد، امام علیه السلام پاسخ فرمودند. و بعد خود امام جواد یک سؤالی را طرح کردند در آن مجلس که یحیی بن اکثم حتی فرصت فکر کردن هم به خودش نداد، یعنی آنقدر سؤال، سؤالی بود که دقت داشت و پیچیدگی داشت که فقط یک کلمه گفت: "من نمی*دانم."این نکات در این نقل ابن حجر هست. پس کسی که امام نهم است، فرزند امام رضا علیه السلام است، یک چنین حدی از علم دارد، یک چنین حدی از عقل دارد و یک چنین حدی از کمال دارد. پس حتی مخالفین و دشمنانش به این فضل، به این علم، به این عقل اعتراف می*کنند. پس اگر امام جواد علیه السلام بیاید یک حرفی بزند، یک نکته*ای را نقد بکند، حتماً آن نقد درست است، معتبر است و قابل اعتماد است. پس امام حسن علیه السلام و امام حسین علیه السلام اگر رفتند ابوبکر را از منبر پایین کشیدند و به او گفتند که از منبر جد ما بیا پایین، پس حتماً این کار و فرمایش امام حسن و امام حسین معتبر است و حتماً به دلالت همین مطلب، ابوبکر شایستگی خلافت ندارد. و این طعن اول و پاسخ*هایی که دهلوی برای این طعن اول می*گوید، پاسخ*هایی نیست که این را از ابوبکر دور کند.مرحوم محمد قلی ادامه می*دهد: و نیز ابن حجر مکی در صواعق محرقه بعد از ذکر بعضی فضائل حضرت امام حسن عسکری علیه السلام گفته: "و لم یخلف غیر ولده ابوالقاسم محمد الحجة و عمره عند وفاة ابیه خمسة سنین لکن آتاه الله فیها الحکمة و یسمی القائم المنتظر". یعنی حضرت امام حسن عسکری علیه السلام جانشین نگذاشت غیر از پسر خود که کنیه فرزند امام حسن عسکری ابوالقاسم است، نامشان هم نام پیامبر و حجت هستند. یعنی ابن حجر با اینکه یکی از مخالفین، یکی از سرسخت*ترین مخالفین شیعه است، اینجا تصریح می*کند که امام حسن عسکری، اسم و کنیه فرزندشان این بوده و بعد می*فرماید که ابن حجر در ادامه می*گوید: "و عمر او هنگام وفات پدرش پنج سال بود" (پنج سال یعنی یک سن خیلی کم)، اما با اینکه ۵ سال بود، "لیکن بخشیده بود خدای تعالی او را در آن سن حکمت، و نامیده می*شود آن حضرت علیه السلام قائم منتظر عجل الله تعالی فرجه الشریف".این پایان کلام ابن حجر بود. مرحوم محمد قلی اینجا یک نتیجه*گیری می*کند که این نتیجه*گیری خیلی زیباست: "هرگاه حال اولاد امجاد حسنین علیه السلام چنین باشد که یکی در حالت صغر سن از امور غیبیه اخبار می*نماید، کرامات ظاهره و معجزات باهره وا می*فرماید، و علمای جلیل*الشأن و فضلای اعیان را مفتضح و ساکت می*کند، و جواب*های مسائل فرعیه و احکام جزئیه به آن لطافت بیان و فصاحت زبان ارشاد می*فرماید که عقول علمای نهاری و فضلای مشاهیر را خیره می*سازد، و یکی را در حالت صغر سن خدای تعالی حکمت - که عبارت از علم به شرایع ربانیه و معالم حقانیت است - عطا فرموده، پس کدام دیندار و عاقل تجویز می*تواند ساخت که حسنین علیهم السلام را در حال کمال عقل و وفور دانش، علم به عمده احکام دین که نجات و ثواب بر آن موقوف است حاصل نبود؟ و یا آنکه دانسته، معاذ الله، بر گناه عظیم و عصیان قبیح که رد بر خلیفه حق است، جرأت فرمودند، معاذ الله من هذه الحفظات".
جلسه هفتم طعن اول(بخش دوم)
این کلام مرحوم محمد قلی کاملاً واضح است که می*فرماید: فرزندان امام حسن و امام حسین یعنی امام جواد علیه السلام که در آن نقل با مأمون و یحیی بن اکثم گفته شد، چنین علمی و چنین فضائلی دارند و چنین کمالاتی دارند، حتماً حسنین علیهم السلام هم در کمال عقل و وفور دانش هستند. و کسی نمی*تواند بگوید که امام حسن و امام حسین چنین علمی را نداشتند. خب پس اگر کسی این را بگوید، یک تهمت بزرگ به حسنین علیهم السلام زده است. و یا اینکه علم داشتند، آگاهی داشتند و دانسته و از روی علم آمدند خلیفه*ای را که بر حق است رد کردند و این هم یک گناه عظیم مرتکب شدند. می*گوید این حرف هم نمی*شود قبول کرد، چرا؟ چون امام حسن و امام حسین در کمال عقل و وفور دانش بودند.بنابراین رد کردن امام حسن و امام حسین نسبت به ابوبکر و طعن امام حسن و امام حسین نسبت به خلافت ابوبکر، این عصیان نبود، گناه عظیم نبود، بلکه حقیقت محض بود و کاملاً درست بود و طبق این طعن، ابوبکر شایستگی خلافت نداشت.و ادامه دادند که حتی در احوال جناب شریف رضی نقل کردند که سید رضی در کمتر از ۹ سالگی حفظ قرآن کرده و می*گوید حتی این شخصی که معصوم نیست، این شخصی که پدر پدرش امیرالمومنین نیست، مادرش صدیقه طاهره نیست، این شخصی که از رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم علم دریافت نکرده، چنین جایگاهی دارد، چه برسد به حال امام حسن و امام حسین علیهم السلام.یک مطلبی از ابوالفتوح ابن جنی نحوی نقل کرده که می*گوید: سید رضی یا به تعبیری شریف رضی نزد ابن سیرافی درس می*خواند در حالی که طفل بود و عمرش به ۱۰ سال نرسیده بود. ابن سیرافی به او علم نحو می*آموخت. یک روز با او داشت مذاکره می*کرد، صحبت می*کرد و او را به چیزی از اعراب بر طریق تعلیم می*آموخت.ابن سیرافی یک روز که نشسته بود داشت با او صحبت می*کرد و اعراب (یعنی ترکیب، یعنی همان علم نحو) به سید رضی یاد می*داد، گفت: "وقتی که بگویم رأیت عمراً، پس علامت نصب در عمر چیست؟" گفت سید رضی رحمه الله در جواب او: "بغض و علی علیه السلام." سیرافی و دیگر حاضران از حدت خاطر او تعجب نمودند. سید رضی با اینکه طفل بود و سنش کم بود، وقتی که از او پرسیدند علامت نصب عمر چیست، باید مثلاً می*گفت فتحه، نصبش به فتحه است. ولی سؤال را مرحوم سید رضی به یک سؤال کلامی برگرداند و گفت: "علت نصب عمر بغضش نسبت به امیرالمومنین است."این شخص یک آدم معمولی و یک کسی است که فرزند پیامبر بلاواسطه نیست، اما چنین سرعت و چنین ذکاوتی دارد. "بدان که در حالتی که حدت ذکا و سرعت فهم سید رضی در حال صغر سن به این مرتبه باشد، پس وجود آن به حد کمال در اهل بیت رسالت علیهم السلام و خاندان نبوت در حال صباوت موجب کدام استعجاب و سبب کدام استغراب است؟"پس اگر این سید رضی باشد، این آدم معمولی است، اما ذکاوت و هوشش و سرعت فهمش و سرعت انتقالش به این حد باشد، پس معلوم است که خود اهل بیت بالاخص امام حسن و امام حسین که از پنج تن آل عبا بودند و از کسانی بودند که توسط پیامبر تعلیم دیده بودند، از کسانی بودند که پدر و مادرشان امیرالمومنین و صدیقه طاهره هستند، پس از این کمال این بزرگان در حال کودکی هیچ تعجبی و هیچ غرابتی نباید داشت. پس این اشکال اول دهلوی به طعن اول نسبت به ابوبکر اینجا پاسخش تمام شد.اما نکته بعدی: اشکال بعدی در پاسخ به طعن اول. اشکال اول دهلوی این بود که دو راه جلوی شیعیان هست: یا باید بگویند قول امام حسن و امام حسین به سبب صغر سن معتبر نیست و احکام بر حرف این دو بزرگوار، احکام بر این قول اینها متفرع نمی*شود، یا باید بگویند که اگر قول اینها معتبر است پس اینها ترک تقیه کردند، ترک تقیه کردند که نزد شیعیان از جمله واجبات است.و این عبارت دهلوی در این مطلب به این صورت است: "پس اقوال و افعالی که در وقت صغر سن از ایشان به صدور آمده، شیعه آن را اعتبار می*کنند و احکام بر آن مترتب می*سازند یا به سبب صغر سن معتبر نمی*دانند و احکام بر آن متفرع نمی*کنند؟ و بر تقدیر اول، ترک تقیه که نزد ایشان از جمله واجبات است، لازم می*آید." پس یا باید بگویند که حرف اینها معتبر نیست، یا اگر بگویند معتبر است، پس امام حسن و امام حسین ترک تقیه کردند. و ترک تقیه هم نزد اینها واجب است. پس امام حسن و امام حسین چه کار کردند؟ یک واجبی را ترک کردند.اما آنچه گفته "و بر تقدیر اول ترک تقیه که نزد ایشان از جمله واجبات است، لازم می*آید"، پس مدفوع است به اینکه (مرحوم محمد قلی می*گوید حرف اصلاً قابل قبول نیست و اصلاً دفع می*شود)، چرا؟ "مستدل را لازم است که وجوب تقیه علی العموم والاطلاق در جمیع امور از کتب امامیه اثناعشری به اثبات رساند". لازمه این حرف این است که شیعه تقیه را همیشه در همه افراد و در همه امور واجب بداند، و اگر می*خواهد دهلوی به وسیله تقیه استدلال کند که امام حسن و امام حسین اگر قبول کنیم که قولشان معتبر است، پس خلاف تقیه است، اول باید بیاید چه کار کند؟ باید از کتب اثنی عشری، از کتب امامیه اثناعشری اثبات کند که شیعیان تقیه را علی العموم و الاطلاق در جمیع امور واجب می*دانند."بعد از آن این مقدمه را در مقدمات دلیل دخل دهد، و هرکه کتب امامیه را تتبع و تفحص نموده باشد، نیک می*داند که جواز تقیه نزد ایشان در وقت خوف است." و معلوم است که حضرت امام حسن علیه السلام و امام حسین علیه السلام را در آن وقت به سبب زنده و موجود بودن حضرت فاطمه زهرا علیها السلام، از کسی به هیچ گونه خوف و ترسی لاحق نبود.پس ۱- دهلوی باید اثبات کند که نزد شیعه تقیه علی العموم و الاطلاق در همه امور است. این یک نکته. دوم اینکه تقیه وقتی واجب است که خوف و ترس باشد. اما در زمانی که امام حسن و امام حسین به خلافت ابوبکر تاختند و خلافت ابوبکر را بر حق ندانستند و به ابوبکر فرمودند "انزل عن منبر جدنا"، می*گوید این در زمانی بود که امام حسن و امام حسین خوف و ترسی نداشتند. چرا؟ چون در زمانی بود که حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها در قید حیات بودند و به احترام صدیقه طاهره سلام الله علیها، از کسی به هیچ گونه خوف و ترسی لاحق نبود. این مطلب بود که به واسطه حیات صدیقه طاهره، ترس و خوفی امام حسن و امام حسین نداشتند."در حدیث طویل از احادیث صحیح بخاری مذکور است: و کان لعلی علیه السلام من الناس وجه حیاة فاطمة سلام الله علیها، فلما توفیت استنکر علی علیه السلام وجوه الناس". قرطبی در مفهم شرح صحیح مسلم در شرح قول "کان لعلی علیه السلام من الناس وجه حیاة فاطمة" گفته: "وجه ای جاه و احترام من رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم مباشر لها". قرطبی این کلام بخاری را در مسلم شرح داده: "علی من الناس وجه حیاة فاطمة" یعنی اینکه به خاطر صدیقه طاهره سلام الله علیها، امیرالمومنین جاه و احترام داشت. "کان الناس یحترمون علی" مردم به امیرالمومنین احترام می*گذاشتند در زمان حیات فاطمه سلام الله علیها، به خاطر کرامت و بزرگی که حضرت فاطمه سلام الله علیها داشت. چرا؟ "لأنها من رسول الله" چون او پاره تن رسول الله بود "و مباشر لها".وقتی که فاطمه زهرا سلام الله علیها از دنیا رفت، در حالی که امیرالمومنین با ابوبکر بیعت نکرده بود، "انصرف الناس عن ذلک الاحترام" مردم از این احترام دیگر منصرف شدند. دیگر به امیرالمومنین احترام نمی*کردند "لیدخل فیما دخل فیه الناس" احترام نمی*کردند تا امیرالمومنین مثل همه مردم داخل همان امری بشود که همه مردم داخلش شدند.حاصل آنکه بودند مردمی که احترام می*نمودند جناب امیر علیه السلام را در حیات حضرت فاطمه علیها السلام، به سبب کرامت حضرت فاطمه علیها السلام، چه آن جناب بضعه رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم بود و جناب امیر مباشر آن جناب بود. پس هرگاه حضرت فاطمه وفات یافت و جناب امیر بیعت ابوبکر ننمود، برگشتند مردم از این احترام جناب علی بن ابیطالب، تا که داخل شود آن جناب در آنچه داخل شدند در آن مردم.این کلامی بود که قرطبی در شرح آن حدیث بخاری آورده بود. بنابراین امام حسن و امام حسین به خاطر وجود صدیقه طاهره سلام الله علیها، در تقیه نبودند و خوف و ترسی نداشتند که بخواهند به خاطر آن خوف و ترس تقیه کنند.
جلسه هشتم طعن اول(بخش اول)
طعن اول نسبت به ابوبکر اینطور نقل شده که روزی ابوبکر بالای منبر پیغمبر برآمد تا خطبه بخواند. امام حسن و امام حسین علیهم السلام گفتند: "یا اباکر انزل عن منبر جدنا". این کتاب درباره طعن اول نکته*ای را در حاشیه اشاره کرده و درباره جوابی که دهلوی از این طعن داده: "جواب این طعن را شاه صاحب از مرافض الروافض سرقت نموده*اند". صاحب کتاب تحفه اثناعشریه این مطلبی هم که در جواب این طعن آورده برای خودش نیست و اصل عبارتش این است: چون ابوبکر صدیق (صدیق می*دانید لقب ابوبکر نیست، لقبی است که کعب الاحبار به ابوبکر داد و همچنین لقبی است که رسول الله به ابوبکر نداده) بالای منبر آمد که خطبه بخواند، امام حسن و امام حسین علیهم السلام گفتند: "این مقام مقام جد ماست، تو را لیاقت آن نیست". این اصل مطلبی است که کتاب مرافض الروافض نوشته.بعد در پاسخ به این طعن اینطور نوشته: "جواب بعد از تسلیم: آن دو رضی الله عنهما در زمان خلافت ابوبکر صغیر بودند، پس اقوال و افعالی که در وقت صغر سن از ایشان به صدور آمده، رافضه آن را اعتبار می*کنند و احکام بر آن مترتب می*سازند؟" (جسارتی که مخالفین به شیعیان می*کنند و به اینها می*گویند رافضی). این کتاب مرافض الروافض دقیقاً عبارت*هایش همان عبارت*های دهلوی است و کاملاً مشخص است که دهلوی حتی این عبارت هم برای خودش نیست، از این کتاب برداشته و این کتاب هم مثل همان... برعکس باید بگویم دهلوی مثل این کتاب اینگونه بحث کرده که یا شیعیان به خاطر صغر سن امام حسن و امام حسین، قول این دو امام را معتبر نمی*دانند و احکام برایش متفرع نمی*کنند. اگر معتبر ندانند که بحث تمام است و اگر بگویند معتبر است، ترک تقیه که نزد ایشان از واجبات است، لازم می*آید.پس کل اشکال - چه این اشکال را دهلوی گفته باشد چه این اشکال را مرافض الروافض گفته باشد - این است که دو حالت دارد: یا این حرف امام حسن و امام حسین معتبر است، اگر بگویید معتبر است که این می*شود خلاف تقیه، یا معتبر نیست به خاطر صغر سن. در این قسمتی که گفت معتبر نیست به خاطر صغر سن، مفصل بحث شد که ائمه اطهار در زمان کودکی هم عقل کامل داشتند و علم کامل داشتند و نمونه*هایش هم از کتب مخالفین نقل شد. بنابراین قطعاً صغر سن باعث اینکه قولشان معتبر نباشد، نیست. و حتی مرحوم محمد قلی این تعبیر دهلوی را فرمود یک قول شنیع است و این حرف را فقط نواصب می*زنند که نسبت به ائمه اطهار یک چنین حرفی بزنند که بگویند در کودکی حرفشان معتبر نیست.می*آید شق دوم اشکال که: اگر شیعیان بگویند که حرف امام حسن و امام حسین معتبر است، دو اشکال به آن وارد است: اشکال اول اینکه ترک تقیه کردند و اشکال دوم که امروز بحث می*کنیم: "و نیز مخالفت رسول صلی الله علیه و آله که آن جناب ابوبکر را در نماز پنج وقتی از روز چهارشنبه تا روز دوشنبه خلیفه خود ساخته بود و نماز جمعه و خطبه نیز در این اثنا به خلافت او سرانجام داده، لازم می*آید."پس یک اشکال شد که این فعل و این قول امام حسن و امام حسین خلاف تقیه است. اشکال دومش این شد که این قول امام حسن و امام حسین خلاف رسول الله و مخالف پیامبر است. چرا مخالفت با پیامبر است؟ چون که پیامبر ابوبکر را در چند روز جانشین خودش برای نماز قرار داده بود. و بعد گفته که: "و مخالفت با امیرالمومنین است". چرا؟ چون امیرالمومنین پشت سر ابوبکر نماز خوانده بود. این شد قسمت دوم اشکالی که دهلوی به این طعن وارد کرده بود.در این قسمت که دهلوی می*گوید که فرمایش امام حسن و امام حسین مخالف تقیه است، مرحوم محمد قلی پاسخ داد و پاسخ این بود که بر دهلوی لازم است که اولاً وجوب تقیه علی العموم والاطلاق در جمیع امور واجب باشد. ایشان باید اثبات کند که در کتب شیعه تقیه علی العموم والاطلاق در جمیع امور واجب است. این را باید ایشان اول اثبات کند، بعد به تقیه اشکال کند و اینگونه اشکال کند که این حرف امام حسن و امام حسین خلاف تقیه است.بعد که این را اثبات کرد، در مرحله دوم باید این مطلب را اثبات کند که تقیه در این زمانی که امام حسن و امام حسین رفتند به ابوبکر فرمودند "انزل عن منبر جدنا"، آنجا زمان و مکان تقیه بوده است. ایشان می*فرماید که هر که کتب امامیه را تتبع و تفحص نموده باشد، نیک می*داند که جواز تقیه نزد ایشان در وقت خوف است. پس اولاً تقیه علی العموم والاطلاق در جمیع امور آیا ثابت است؟ که باید دهلوی از کتب شیعه اثبات کند. دوم، تقیه به هر معنا و به هر شرایطی که باشد، فقط هنگام خوف تقیه لازم است. اگر خوف نباشد، تقیه لازم نیست.و ایشان فرمودند که خیلی مشخص و واضح است که در وقتی که امام حسن و امام حسین علیهم السلام به ابوبکر گفتند که "انزل عن منبر جدنا"، حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها در قید حیات بودند و هنوز به شهادت نرسیده بودند و به خاطر وجود صدیقه طاهره سلام الله علیها، از کسی به هیچ گونه خوف و ترسی لاحق نبود. که درباره این مطلب از کتاب بخاری روایت نقل کرد که مضمون روایت این بود که مادامی که صدیقه طاهره سلام الله علیها در قید حیات بودند، مردم به امیرالمومنین احترام می*گذاشتند و ایشان را گرامی می*داشتند، چون که امیرالمومنین مباشر صدیقه طاهره سلام الله علیها بود و فاطمه هم بضعة الرسول بود (پاره تن پیغمبر بود). و تا زمانی که حضرت صدیقه طاهره سلام الله علیها زنده بود، امیرالمومنین با ابوبکر بیعت نکرده بود. و این هم از بخاری نقل کرد مرحوم محمد قلی. بنابراین این مطلب که خلاف تقیه است، مطلب درستی نیست.نکته بعدی که مرحوم محمد قلی به آن اشاره می*کند، نکته بسیار مهمی است به این معنا که: "هیچ یک از ائمه معصومین علیهم السلام در اظهار و اعلان مرتبه و درجه خودشان تقیه نکرده*اند. آری به سبب فقدان اعوان و انصار از طلب و انتزاع حق خودشان از دست غاصبان خلافت بازمانده*اند". تقیه در این قسمت که حق خودشان را بیان نکنند، تقیه در این قسمت که فضائل خودشان را بیان نکنند، هیچ موقع مانع نبوده. پس در این قسمت اهل بیت هیچ وقت تقیه نکردند، آمدند اعلان کردند که ما خلیفه رسول الله هستیم، اعلان کردند که ما اعلم الناس هستیم، افضل الناس هستیم. در این تقیه نکردند. در این قسمت که آن حقی که برای اهل بیت بوده، آن حقی که زمامدارها غصب کردند، آن هم به خاطر اینکه اعوان و انصار نداشتند، نسبت به طلب و گرفتن آن حق باز ماندند. اما اصل مطلب که "حق با ما اهل بیت است" و اینکه "ما عالم هستیم، ما مفسر هستیم، ما مبین هستیم"، نسبت به این قسمت از دین و معارف تقیه نداشتند.بعد ایشان ادامه می*دهد: "و اکثر آن است که آنچه در مسائل فقهیه بر طریق تقیه فتوا فرموده*اند...". اکثر تقیه در مسائل فقهیه بوده و "بعضی از آنها بنا بر تعلیم شیعیان بوده که ایشان در وقت خوف و ضرر بر طبق آن به عمل آرند". بعضی از روایت*ها را تقیه*ای فرمودند، آن هم برای چه؟ برای اینکه شیعیان به این حکم تقیه علم داشته باشند که هرجا خوفی بود، ضرری بود، طبق روایت اهل بیت عمل کنند.این نکته مهمی را اینجا مرحوم محمد قلی اشاره می*کنند، یعنی اینکه وقتی که یک شیعه*ای جایی جانش به خطر می*افتد، به خاطر چه؟ به خاطر مثلاً اگر بر طبق فتوا و حکم امام جعفر صادق علیه السلام نماز بخواند، پس به قتل می*رسد یا ممکن است یک خوف جدی به او وارد شود، ضرر جدی به او وارد شود، پس باید تقیه کند و به آن شکل نماز نخواند، نماز بخواند بعد به شکلی که جانش در خطر نیفتد. خب این تا اینجایش مشکلی ندارد. اما یک نکته ایشان می*فرمایند، می*گوید: حضرات معصومین علیهم السلام حکم تقیه را گفتند که حتی آن موقعی که شیعیان دارند مخالف حکم واقعی و حکم واقعی دین و حرف امام صادق علیه السلام عمل می*کنند، حتی آن عمل تقیه*ای ایشان هم طبق دستور امام باشد.این نکته ظریف و قشنگی بود. برای این مطلب می*توانیم مثال بزنیم و مثال معروف به علی بن یقطین که وزیر هارون بود. به امام نامه می*نویسد، حضرت موسی بن جعفر صلوات الله علیهما، که من چگونه وضو بگیرم؟ خوب معلوم است که در تقیه باید طوری وضو بگیری که موافق مخالفین باشد، اما می*رود سؤال می*پرسد و علی بن یقطین طبق آن دستورالعملی که امام برایش می*نویسد، وضو می*گیرد. یعنی حتی ظاهر وضویش که مخالف وضوی همه شیعیان است، طبق دستور امام است. یعنی علی بن یقطین طبق روایت، طبق حدیث، طبق امر امام دارد عمل می*کند و این نکته مهمی است که اینجا مرحوم محمد قلی به آن اشاره می*کند.یک بار باید دقت کنید: "آنچه در مسائل فقهیه بر طریق تقیه فتوا فرموده*اند، بعضی از آنها بنا بر تعلیم شیعیان بوده که ایشان در وقت خوف و ضرر بر طبق آن به عمل آرند و راه حق صریح و دین حنیف را بر ایشان از پیشتر واضح فرموده بودند". آقا مطلب درست کدام است؟ قبلاً اهل بیت به شیعیان گفتند و شیعیان می*دانستند که آقا این حکم برای وقتی است که هیچ خوف و ضرری نیست، اما این حکم برای وقتی است که خوف و ضرر هست. "و بعضی از جهت آنکه سائل از مخالفین بود و بر مذهب اعوجاج خود لجاج تمام داشت و هدایت یافتن او مرجو و مترقب نبود". می*گوید آقا بعضی از جاهایی که می*بینید اهل بیت تقیه کردند، چه در اصول چه در فروع، چرا تقیه کردند؟ می*گوید چون سائل (سؤال کننده) از مخالفین بوده، بر آن مذهب کج و باطل خودش لجاجت داشته، امیدی هم به هدایتش نبوده و هیچ امیدی به هدایتش نبوده، لذا جلویش تقیه کرده.و این مطلب هم مطلب همیشگی و جاری و ساری هم نیست. بنابراین نمی*توانیم بگوییم که ائمه همیشه در حال تقیه بودند و خیلی از مسائل را نفرمودند. پس تقیه در آنجایی که تقیه در آنجایی که اصل مطلب تقیه در آنجا که نسبت به فضایل اهل بیت است، که فضایل اهل بیت و مقامات اهل بیت و آن مقام خلافت و امامت اهل بیت جزء اصول دین است، آنجا تقیه اتفاق نیفتاده.پس دو مطلب مهم شد: یک، اینکه امام حسن و امام حسین در آن لحظه*ای که به ابوبکر فرمودند "انزل عن منبر جدنا"، خوفی وجود نداشته که بخواهند تقیه کنند؛ و دو، اهل بیت کل ۱۲ امام در این مسائل مهم، بالاخص در بیان فضائل و مقامات خودشان تقیه نمی*کردند و اکثر تقیه در فروعات فقهی بوده و در غیر فروعات فقهی اگر تقیه*ای بوده، جایی بوده که سائل اهل لجاجت بوده و امیدی به هدایت او نبوده.خب این قسمتی که دهلوی گفت کلام امام حسن و امام حسین مخالف تقیه است. اما آنچه گفته: "و نیز مخالفت رسول صلی الله علیه و آله که آن جناب ابوبکر را در نماز پنج وقتی از روز چهارشنبه تا روز دوشنبه خلیفه خود ساخته بود و نماز جمعه و خطبه نیز..." تا آخر کلام دهلوی.مرحوم محمد قلی شروع می*کند به نقد این قسمت و جریان نماز خواندن ابوبکر به جای پیغمبر را درباره آن بحث می*کند. اجمالاً می*فهمد که این حرف و این ادعای دهلوی مردود و باطل است. حرفش: یک، اینکه روایات تعیین نمودن رسول خدا صلی الله علیه و آله ابوبکر را برای امامت صلات، از موضوعات اهل سنت است.این نکته اول بسیار حرف مهمی است که وقتی که دهلوی تحفه اثناعشریه را می*نویسد و تألیف می*کند، در ابتدای کتاب قولی می*دهد. قول می*دهد که از قاعده الزام استفاده کند، قول می*دهد که هر نقلی را که می*آورد، نقلی باشد که شیعه همان را قبول دارد. چون وقتی که می*خواهی یک مکتبی را نقد کنی و بگویی آقا حرفت باطل است، باید مطلبی را به عنوان برهان اقامه کنی که طرف مقابل هم آن مطلب را قبول داشته باشد. خب تو نمی*توانی بیایی به روایتی به نقلی استدلال کنی که طرف مقابل اصلاً آن روایت را قبول ندارد. این خلاف قاعده الزام است.
جلسه هشتم طعن اول(بخش دوم)
و اتفاقاً از نکات برجسته مرحوم علامه میرحامد حسین و پدر بزرگوارشان محمد قلی این است که کاملاً به قاعده الزام ملتزم هستند، یعنی نقلی را می*آورد که یک، از کتب مخالفین باشد و دو، از کتابی باشد که نزد آنها معتبر است، یعنی این قاعده الزام را در نقد هم مرحوم میرحامد حسین رعایت کرده و هم پدرشان رعایت کرده.بنابراین اولین اشکال به حرف دهلوی این است که: یک، این روایتی که رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم ابوبکر را برای امامت در میان مردم قرار داد، در هیچ کتاب شیعی نقل نشده، این یک؛ و اشکال بعدی اینکه از موضوعات اهل سنت است، یعنی آقایان مخالفین این روایت را جعل کردند. از اساسش دروغ است این مطلب."و وقوع اختلاف و اضطراب در آن روایت، صریح دلالت می*کند بر وضع آن". آنقدر اضطراب و اختلاف در این روایت*ها و نقل*هایی که این مطلب را گفتند، آنقدر زیاد است که همین اختلاف و اضطراب زیاد، این نشان دهنده جعلی بودن و دروغ بودن آن روایت*هاست."و به نزد آن هر دو امام علیهم السلام ثابت و متحقق بود که حضرت رسول خدا صلی الله علیه و آله ابوبکر را خلیفه نساخته و نه او را لایق خلافت جد خود می*دانستند". همین که امام حسن و امام حسین علیهم السلام رفتند و به ابوبکر گفتند "انزل عن منبر جدنا"، یعنی اینکه نزد امام حسن و امام حسین این مطلب محقق نبوده، ثابت نبوده که رسول الله ابوبکر را خلیفه خودش در نماز قرار داده، وگرنه این کار را انجام نمی*دادند. کما اینکه گفتیم قبلاً که این دو امام در کمال عقل و علم بودند. و اینکه از نظر این دو امام، ابوبکر را لایق خلافت جد خود هم نمی*دانستند. پس همین که این فرمایش را فرمودند، این دو مطلب ثابت است."بلکه ایشان را معلوم بود که عایشه در حال اشتداد مرض حضرت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم امر کرد که ابوبکر امامت صلات نماید و حضرت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را چون افاقه حاصل شد و به هوش باز آمد، یک دست بر دوش حضرت امیرالمومنین علی بن ابیطالب علیه السلام و یک دست بر دوش فضل بن عباس نهاده، از حجره بیرون شد و ابوبکر را از آنجا دور کرد".پس این نقل که ایشان الان اینجا آورد، مرحوم محمد قلی، این اتفاق درستی است که افتاده: عایشه امر کرد که ابوبکر امامت صلاة را انجام دهد. این امر پیامبر نبود. در چه موقعی این امر را کرد؟ در وقتی که حال رسول الله اشتداد پیدا کرده بود، حالش بسیار بد بود. وقتی که پیغمبر از آن حال خارج شد، افاقه حاصل شد و به هوش باز آمد، متوجه شد که ابوبکر برای نماز رفته، با اینکه حالشان بسیار بد بود، به سختی تمام به سمت مسجد رفتند. سختی*اش را هم بیان کرده: یک دست را بر دوش امیرالمومنین صلوات الله علیه گذاشتند و یک دست هم بر دوش فضل بن عباس. با این حال از حجره خارج شدند و رفتند ابوبکر را از محراب نماز دور کردند. این نقلی است که درست است و علم امام حسن و امام حسین هم به این مطلب بوده و لذا برای ابوبکر چنین شأنی را قائل نبودند.اما در روایاتی که مخالفین نقل کردند، بخاری اینطور گفته که اشتداد مرض آن حضرت در روز پنجشنبه بود. "در کتاب بخاری در کتاب مغازی در باب مرض النبی مذکور است: قال ابن عباس یوم الخمیس و ما یوم الخمیس اشتد". و نیز آن حضرت در روز پنجشنبه بود چنانچه در صحیح بخاری در آخر کتاب مغازی در باب مرض النبی صلی الله علیه و آله مذکور است: "قال ابن عباس یوم الخمیس و ما یوم الخمیس اشتد به رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم" تا آخر حدیث. در این عبارت، روزی که مرض پیامبر، بیماری پیامبر شدت یافت، اشتداد پیدا کرد، روز پنجشنبه است. "پس خلیفه ساختن ابوبکر برای امامت صلات از روز چهارشنبه نباشد". دهلوی روز چهارشنبه را گفت، "زیرا که علت بیرون نیامدن آن حضرت برای امامت صلات، اشتداد وجع بود و آن به روز پنجشنبه حاضر شده و موافق مثل مشهور دروغگو را حافظه نباشد".دهلوی بعد از این در تضعیف کلام، تکذیب قول خود نموده، چنانچه در جواب طعنه سوم گفته: "در آخر روز چهارشنبه و اول شب پنجشنبه مرض آن حضرت اشتداد پذیرفت و به این سبب تفویض امر نماز وقت عشا از شب پنجشنبه ابوبکر را جناب پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم خلیفه نماز فرمود". این کلام دهلوی در طعن سوم بود اما در جواب طعن چهارم گفته: "و تفویض امامت نماز در مرض موت خود از شب پنجشنبه تا صبح دوشنبه آنقدر مشهور است که حاجت بیان ندارد."دو تا سه قول از دهلوی نقل شد، سه تناقض داشت: یکی گفت چهارشنبه، یکی گفت از چهارشنبه تا پنجشنبه، در قول سوم عشای پنجشنبه تا صبح دوشنبه. و تکذیب می*کند این همه اقوال را آنچه مصنف روضة الاحباب گفته و آن این است: "در مدت مرض چون وقت نماز در رسیدی، بلال آن حضرت را اعلام نمودیدی تا بیرون آمدی و نماز با مردم بگذاردی و در آخر مرض سه روز بیرون نتوانست آمد". این کلام روضة الاحباب بود. خب این هم مشخص شد که این کلام هم با کلام دهلوی معارض بود و آن را تکذیب می*کرد.و وجه استدلال از این کلام بر تکذیب اقوال مذکوره آن است که بالاتفاق وفات پیامبر روز دوشنبه بود. پس اگر روز شنبه ابتدا باشد، تا روز دوشنبه سه روز می*شود و بنابراین خطبه خواندن ابوبکر و نماز جمعه گذاردن در حیات آن حضرت صورت نمی*بندد.دهلوی می*گفت که از پنجشنبه، پیامبر ابوبکر را خلیفه خودش قرار داده و دهلوی گفته بود که پیامبر ابوبکر را از چهارشنبه تا وقتی که پیامبر از دنیا می*رود، جانشین خودش در نماز قرار داده بود. و در این مدت، سه وعده نماز می*خواند، حتی نماز جمعه هم ابوبکر به جانشینی پیامبر خواند. در حالی که در این عبارت*ها این است که سه روز آخر عمر پیغمبر را ابوبکر جای پیامبر نماز خوانده بود.این روایت را قبول نداریم. این روایت*هایی که مخالفین نقل کردند و مرحوم محمد قلی دارد اضطراب و اختلافش را بیان می*کند. می*گوید سه روز را قبول کنیم. پیامبر قطعاً دوشنبه از دنیا رفته و از شنبه تا دوشنبه سه روز می*شود. پس حتماً جمعه ابوبکر طبق ادعای خودشان جانشین پیامبر در نماز نبوده. پس حتماً این قول دهلوی درباره اینکه ابوبکر خلیفه پیغمبر در نماز است، حتماً باطل است. و اینکه نماز جمعه را خوانده، قطعاً باطل است. و اضطراب این روایات و اختلاف این روایات هم در کلام دهلوی معلوم بود، هم در کلام علمای دیگر معلوم بود.و این یک نکته است. نکته دومی که باید دقت کنیم: آقایان مخالفین کلاً می*گویند که پیامبر برای جانشینی خودش هیچ صحبتی و هیچ سخنی نگفته. یعنی بر فرض اینکه قبول کنیم - که گفتیم قبول نمی*کنیم - بر فرض اینکه قبول کنیم پیامبر ابوبکر را برای نماز جانشین خودش قرار داده است، باز هم امام حسن و امام حسین علیهم السلام می*توانستند بگویند که "انزل عن منبر جدنا". بر فرض که قبول کنیم که ابوبکر یک چنین فضیلتی هم دارد، اما باز هم مخالف حرف امام حسن و امام حسین نیست. می*تواند غاصب باشد در عین حال که برای نماز هم پیامبر او را قرار داده باشد، حال اینکه اصل این مطلب که پیامبر او را برای نماز قرار داده باشد از اساس باطل و جعلی است.نکته دوم: در همین روایت یوم الخمیس، که بخاری هفت بار نقل کرده: "قال رجل ان الرجل لیهجر". یک مردی در پس کنار بستر پیامبر گفت که نعوذ بالله پیامبر هذیان می*گوید. در بعضی از روایات از این هفت روایت که بخاری نقل کرده: "قال عمر قد غلبه". عمر گفته که بیماری و درد بر او غلبه کرده است. کی این حرف را گفت؟ وقتی که پیامبر خواست قلم و دوات: "ایتونی بقلم و کتف حتی اکتب لکم". خواست وصیت*نامه*ای بنویسد. وقتی در این لحظه این را خواست، گفتند که پیامبر هذیان می*گوید (نعوذ بالله) یا درد به او غلبه کرده است. این "درد به او غلبه کرده است" همان هذیان گفتن است، فرقی نمی*کند.در نهایت، خوب آقای دهلوی، اگر پیامبر هذیان می*گوید (نعوذ بالله)، پس اینکه ابوبکر را جانشین خود قرار داده است قابل استدلال نیست. و حتماً پیامبر هذیان نمی*گوید و حتماً پیامبر کسی است که "و ما ینطق عن الهوی ان هو الا وحی یوحی". پیامبر هر آنچه که می*گوید وحی است. پس حتماً این گفته کسی که به پیامبر نسبت هذیان داده است، باطل است. و کسی که به پیامبر نسبت هذیان بدهد کافر است، چون پیامبر را تکذیب کرده است. کافر است چون آیات قرآن را زیر پا گذاشته. کافر است چون "و ما ینطق عن الهوی" را زیر پا گذاشته. کافر است چون آیه تطهیر را زیر پا گذاشته. پس چطور می*توانید به خلافت ابوبکر استدلال کنید با این روایت، روایتی که از اساس جعلی است؟
جلسه نهم طعن اول(بخش اول)
طعن اولی که نسبت به ابوبکر نقل شد و دهلوی در مقام دفاع آمد این بود که امام حسن و امام حسین وارد مسجد شدند، دیدند ابوبکر بالای منبر نشسته و آمدند به ابوبکر گفتند که "انزل عن منبر جدنا". به ابوبکر گفتند که از منبر جد ما پایین بیا و طبق این طعن معلوم شد که ابوبکر لیاقت برای اینکه بر مسند خلافت پیامبر رحمت تکیه بزند را ندارد. دهلوی سعی کرد که این طعن را رد کند و به این طعن پاسخ بدهد.یکی از پاسخ*های دهلوی به این طعن این بود که اگر قبول کنیم اعتبار قول امام حسن و امام حسین علیهم السلام را، این کار آنها مخالفت با امیرالمومنین است و کلام دهلوی این بود: "نیز مخالفت امیرالمومنین علیه السلام که آن جناب در عقب او نماز جمعه گذارده و خطبه جمعه او را مسلم داشته، لازم می*آید." خلاصه حرف این است که امیرالمومنین در نماز جمعه پشت سر ابوبکر نماز خوانده و خطبه جمعه او را مسلم داشته. چون در نماز جمعه چهار رکعت هست که دو رکعت، دو تا خطبه است و دو رکعت هم دو رکعت نماز است، یا به تعبیر بهتر دو تا خطبه جایگزین دو رکعت نماز و دو رکعت نماز هم که با یک کیفیت خاص خوانده می*شود. می*گوید امیرالمومنین هم این نماز را پشت سر ابوبکر خوانده، هم آن خطبه را مسلم گوش کرده، پس اگر امام حسن و امام حسین گفته باشند که از منبر جد ما پایین بیاید، پس این مخالفت با خود امیرالمومنین علیه السلام است.اما مرحوم محمد قلی رحمت الله علیه در پاسخ به این اشکال دهلوی می*فرماید: "پس مردود است به اینکه..." این کلام هم قابل قبول نیست و مردود است. پس مردود است به اینکه کلام محقق خواجه رحمه الله صریح است در اینکه این کلام حق انتظام هر دو امام عالی مقام، یعنی حضرت حسنین علیهم السلام در حق ابوبکر در اول خلافت بعد از وقوع بیعت صادر گردیده. می*فرماید طبق نقل مرحوم محقق خواجه، وقتی که این دو امام به ابوبکر فرمودند که "انزل عن منبر جدنا" (از منبر جد ما پایین بیا)، در اول خلافت ابوبکر است و بعد از این جریانی که برای ابوبکر بیعت گرفتند.در صحیح بخاری و صحیح مسلم در قصه فدک مذکور است که حضرت امیرالمومنین علیه السلام و بنی هاشم تا مدت حیات حضرت فاطمه علیها السلام که مدت شش ماه بود، بیعت ابوبکر نکردند تا بگذارد نماز در عقب او و خطبه جمعه او را مسلم داشتند، چه رسد. طبق اعتراف و اقرار قطعی مخالفین بالاخص کتاب صحیح مسلم و صحیح بخاری که کتاب*های نشانه*دار و ویژه مخالفین است، امیرالمومنین و قبیله بنی هاشم حداقل تا شش ماه بیعت نکردند، یعنی تا شش ماه که حضرت صدیقه طاهره سلام الله علیها در قید حیات بودند، با ابوبکر بیعت نکردند. حالا وقتی که امیرالمومنین و بنی هاشم با ابوبکر بیعت نکردند، یعنی خلافت او را حداقل در ظاهر هم قبول نکردند، تا چه برسد که بخواهند در پشت سر او نماز جمعه بخوانند و بخواهند پای خطبه نماز جمعه او بنشینند.پس انکار جناب امام حسن علیه السلام و امام حسین علیه السلام بر خطبه خواندن ابوبکر بر منبر رسول خدا صلی الله علیه و آله، موافق و مطابق انکار حضرت امیرالمومنین علیه السلام باشد، نه مخالف. و الفاظ حدیث مذکور بر سبیل حذف و اختصار از صدر و عجز این است: "و وجدت فاطمة علیها السلام علی أبی بکر فی ذلک فهجرته فلم تکلمه حتی ماتت و عاشت بعد النبی صلی الله علیه و آله و سلم...". این عبارتی که نقل کرد مرحوم محمد قلی، از کتاب صحیح بخاری و صحیح مسلم است که در این کتاب هست که فاطمه سلام الله علیها نسبت به ابوبکر ناراحت شد، پس او را ترک کرد، با ابوبکر تکلم نکرد تا اینکه فاطمه از دنیا رفت. وضع فاطمه سلام الله علیها بعد از وفات پیامبر فقط شش ماه زنده بود و زندگی کرد. "فلما توفیت دفنها زوجها علی علیه السلام لیلاً". وقتی که فاطمه به شهادت رسید، زوجش حضرت امیرالمومنین او را شبانه دفن کرد "و لم یؤذن بها أباکر و صلی علیها". و وقتی که حضرت فاطمه شبانه دفن شد، به ابوبکر هم اذن نداد که بر بدن فاطمه زهرا حاضر بشود و امیرالمومنین شبانه بر حضرت نماز خواند "و کان لعلی علیه السلام من الناس وجه حیاة فاطمة علیها السلام". و برای امیرالمومنین علیه السلام وجه و اعتباری در زمان حیات فاطمه علیها السلام بود "و فلما توفیت استنکر علی علیه السلام وجوه الناس". و وقتی که فاطمه وفات یافت، امیرالمومنین علیه السلام از جهت مردم مورد انکار قرار گرفت "و ذهب للمصالحة و البیعة مع أبی بکر و لم یکن یبایع تلک الأشهر". و رفت برای مصالحه و بیعت با ابی بکر و امیرالمومنین در آن ماه*ها بیعت نکرد.طبق این نقل، صدیقه طاهره سلام الله علیها نسبت به ابوبکر خشمگین بود و از ابوبکر راضی نبود. طبق این نقل تا شش ماه امیرالمومنین با ابوبکر مخالفت برخاست و با او بیعت نکرد. طبق این نقل بعد از شش ماه امیرالمومنین با ابوبکر بیعت کرد. دقت کنید که این نقل، نقل بخاری است و لزومی ندارد که ما قبول کنیم که بعد از شش ماه امیرالمومنین با ابوبکر بیعت کرده، ولی این مطلب را اینجا مرحوم محمد قلی آورده برای اینکه بفرماید که طبق آنچه که خودتان نقل کردید، در شش ماه اول حداقل امیرالمومنین با ابوبکر بیعت نکرد و با ابوبکر مخالفت کرد. پس مخالفت امام حسن و امام حسین علیهم السلام با ابوبکر، مخالفت با امیرالمومنین نبود، بلکه اتفاقاً موافقت با امیرالمومنین علیه السلام بود. بنابراین این اشکالی که دهلوی به این مطلب گرفته بود، به بیان مرحوم محمد قلی باطل شد.دهلوی در پاسخ به طعن اول استدلال کرده بود که چون امام حسن و امام حسین در سن طفولیت هستند، ممکن است کلام اینها اعتبار نداشته باشد و عبارتش این بود: "و بر تقدیر ثانی هیچ نقصانی پیدا نمی*کند و موجب طعن و تشنیع نمی*گردد". (در تقدیر ثانی یعنی بر فرض اینکه بگوییم به خاطر طفولیت امام حسن و امام حسین حرفشان معتبر نیست و موجب تشنیع نمی*گردد). "و قاعده اطفال است که چون کسی را در مقام بزرگ خود و محبوب خود نشسته بینند یا جامه او را پوشیده یا دیگر امته او را به استعمال آورده، اگرچه به مرضی و اذن او باشد، مزاحمت می*کنند و می*گویند که از این مقام برخیز یا جامه برگرد."این تعبیر دهلوی بود در پاسخ به طعن اول که این مطلب را از این جهت که اهل بیت در طفولیت خودشان دارای عقل کامل و علم کامل هستند، پاسخش را مرحوم محمد قلی بیان کرد. اما اینجا دوباره به این قسمت از کلام دهلوی پرداخته درباره اینکه گفته "قاعده اطفال است" و اینکه "احکام بشریت و خواص سبابه طفولیت است". تا آخر کلام دوباره نقل کرده، بعد ایشان بیان می*کند: "پس این حرف دهلوی مردود است به چند وجه: اول آنی که اطفال اهل بیت رسالت علیهم السلام و خاندان نبوت را با اطفال سایر ناس قیاس کردن، دلیل جهل و وسواس این نسناس حق ناشناس است، زیرا که معروف و مشهور گشته که جناب امیر علیه السلام فرموده: نحن أهل بیت لا نقاس بناس ما آذانا بیت إلا خرب و ما نبح علینا کلب إلا جرب".این حدیث از امیرالمومنین صلوات الله علیه مشهور است و مخالفین هم مثل کتاب شواهد التنزیل این روایت را نقل کرده که فرمود: "ما اهل بیت رسالت علیهم السلام با سایر ناس قیاس کرده نمی*شویم و دشمن نداشته ما را خانواده*ای مگر اینکه خراب شد و بلند نکرد بر ما هیچ سگی نظر و آواز خود را مگر اینکه گرگین شد."گرگین یک مرضی است که اینجا اشاره شده به آن، یعنی اینکه هر کسی که پارس کرد به ما، این ضعفش و این بدبختی*اش نمایان شد و به تعبیری کنایه از این است که دشمنان اهل بیت که دندان*های خودشان و پارس کردن خودشان را نسبت به اهل بیت انجام می*دهند که به اهل بیت آسیب برسانند، در نهایت ضعف خودشان و زشتی*های خودشان آشکار می*شود و از این مطلب آسیبی به اهل بیت نمی*رسد.درباره فرزندان اهل بیت و درباره ائمه اطهار، علی ابن محمد معروف به ابن صباغ در کتاب "فصول مهمه فی معرفة الائمة" در حال امام حسین نکات جالبی را بیان کرده که خلاصه مطلب و نتیجه مطلب این است که علمی که اهل بیت دارند علوم لدنی الهامیه است و هیچ تفاوتی بین زمان ولادت و پیری اهل بیت وجود ندارد. بعد از نقل این کلام، مرحوم محمد قلی می*فرماید: "هرگاه به اعتراف اهل سنت علوم اهل بیت علیهم السلام بر کسب و تعلم موقوف نبود، بلکه علوم ایشان علوم لدنیه الهامیه باشد و در زمان ولادت و شیخوخیت ایشان تفاوتی نباشد و در حالت طفولیت جامع کمالاتی باشند که عقل از ادراک آن قاصر است و با وجود صغر سن بر مشایخی کهبار فایق و سابق باشند، باز قیاس نمودن حال حسنین علیهم السلام را بر حال دیگر اطفال، نهایت سفاهت بلکه کمال نصب و عداوت است."این کلام محمد قلی درباره این قسمت از اشکال دهلوی بود. در پاسخ دوم در این اشکال، یک عبارتی را مرحوم محمد قلی از فخر رازی از کتاب نهایة العقول نقل می*کند. فخر رازی در مقام ابطال نص بر امامت جناب امیرالمومنین علیه السلام این مطلب را گفته، یعنی فخر رازی می*خواهد اثبات کند که نصی بر امامت امیرالمومنین وجود ندارد. کلام فخر رازی اینطور است: "و کیف نقل عن الحسن علیه السلام أنه قال لأبی بکر انزل عن منبر أبی". می*گوید چطور از امام حسن علیه السلام نقل کردند که او به ابوبکر گفت: "از منبر پدر من پایین بیا"؟ "و نقل خصومة فاطمة علیها السلام فی فدک". و نقل کردن درگیری حضرت فاطمه سلام الله علیها را با ابوبکر درباره فدک. "و ما کان من تأخر علی علیه السلام و زبیر و خالد بن سعید بن العاص عن البیعة مدة فی شیء من المجامع ذلک نص". و آنچه از تأخیر علی علیه السلام و زبیر و خالد بن سعید بن عاص از بیعت برای مدتی رخ داد در حالی که هیچ کدام از افراد در هیچ یک از مجامع آن نص را ذکر نکردند.این خلاصه کلام فخر رازی است. مرحوم محمد قلی می*فرماید: "سیاق کلام رازی دلالت صریحه دارد بر آنکه کلام حضرت امام حسن علیه السلام از قبیل رد و انکار است نه حرکات اطفال صغار". این عبارتی که فخر رازی آورده، از امام حسن علیه السلام نقل کرده و عبارت*هایی که درباره خصومت فاطمه سلام الله علیها در فدک نقل کرده، همه این نقل*ها را جمع کرده و فخر رازی آورده که دلالتشان انکار خلافت ابوبکر است. حالا هر حرف رازی چه چیزی نتیجه می*گیرد، کاری با آن نداریم. اما فخر رازی از این کلام امام حسن علیه السلام، رد و انکار فهمیده، این را فهمیده که امام حسن با این کلمات خودش انکار کرده و رد کرده خلافت ابوبکر را و از این کلمه امام حسن، حرکات اطفال صغار را متوجه نشده. "والله الموفق للاستبصار والعاصم من ضلال الأفکار و خطإ الأنظار".مطلب سوم در پاسخ دهلوی آنکه از روایاتی که نقل کردیم، معلوم می*شود که جناب امیر علیه السلام بر امام حسن علیه السلام انکاری نفرمود، حال آنکه آن جناب در آن وقت تشریف داشتند و تقریر جناب امیر علیه السلام بالاجماع معتبر است. اینکه وقتی امام حسن علیه السلام این کار را انجام دادند و به ابوبکر فرمودند "انزل عن منبر جدنا"، امیرالمومنین انکار نکرد، رد نکرد و تقریر کرد و تقریر جناب امیر علیه السلام بالاجماع معتبر است. یعنی خود همین مطلب هم نشان می*دهد که کار امام حسن علیه السلام یک کار درست و کامل بوده و از روی کودکی و طفولیت نبوده.
جلسه نهم طعن اول(بخش دوم)
و این مطلبی که در روایت هست که امیرالمومنین فرمود "والله ما هذا من أمری"، مفید انکار بر کلام امام حسن علیه السلام نیست، بلکه غرض از آن این است که این کلام آن حضرت به تعلیم جناب امیر واقع نشده و این معنا منکر دانستن آن حضرت علیه السلام این کلام را هرگز مستفاد نیست. مطلب روشن است: امیرالمومنین می*فرماید "والله ما هذا من أمری" یعنی که من تحریک نکردم امام حسن را بیاید این حرف را بزند. من به امام حسن نگفتم بیا برو مسجد و این حرف را بزن. امام حسن رأی خودش و نظر خودش این است که بیاید در مسجد و ابوبکر را اینطور رسوا کند. رأی و نظر امام حسن این بوده که بیاید مسجد و با این کلام ابوبکر را رسوا کند. نظر خودش بوده و رأی خودش بوده و همین مطلب دلالت کلام امیرالمومنین که "والله ما هذا من أمری" (امر نکردم بهش، رأی خودش است) و اتفاقاً همین کلام یعنی اینکه امیرالمومنین منکر نیست و همین معنا یعنی اینکه امیرالمومنین انکار نکرده کلام امام حسن علیه السلام را و همین معنا یعنی اینکه حرف امام حسن علیه السلام کاملاً درست و مورد تأیید بوده و نمی*توان به خاطر طفولیت این کلام را بی*اعتبار دانست.مطلب بعدی: دهلوی به هر چیزی چنگ می*زند برای اینکه بتواند از ابوبکر دفاع کند، تا آنجایی که یک حرف خیلی عجیبی می*زند و یک حرف بسیار خلافی می*زند. می*گوید: "به این اقوال ایشان استدلال نتوان کرد. بلکه قبل از اربعین منصب نبوت به کسی عطا نشده الا نادراً و نادر فی حکم معدوم". که به این قسمت هم مرحوم محمد قلی رسیدگی می*کند و پاسخ این مطلب را هم می*دهد.مرحوم محمد قلی می*فرماید: "اما آنچه گفته بلکه قبل از اربعین منصب نبوت به کسی عطا نشد، پس مردود است به چند وجه: اول آنکه آنچه ذکر کرده دعوای محض است، دلیلی بر آن اقامه نکرده". هر کسی که ادعا می*کند، برای ادعایش باید دلیل بگوید و اینجا فقط دهلوی ادعا کرده و هیچ دلیلی برای این مطلب نیاورده که قبل از چهل سالگی کسی نبی نمی*شود."دوم آنی که اگر بالفرض کسی از انبیا قبل از اربعین نبوت عطا نشده باشد، فرض کنیم که حرف اینطوری باشد. ما در انبیا گشتیم دیدیم که قبل از ۴۰ سالگی هیچ کسی نبی نشده، از این مطلب عدم اعتبار اقوال و افعال ائمه در حال صغر سن لازم نمی*آید و الا لازم آید که قبل از اربعین مطلقاً افعال و اقوال این حضرات معتبر نباشد". می*گوید شما گشتی در عالم، همه انبیا بعد از ۴۰ سالگی نبی شدند. می*گوید این ملازمه ندارد با اینکه از آن استفاده بکنی که اقوال و افعال ائمه در حال کودکی و صباوت معتبر نیست. چرا ملازمه ندارد؟ چون اگر این حرف را بزنی، لازمه*اش این است که هر کلامی و هر فعلی از این حضرات قبل از ۴۰ سالگی باشد، معتبر نباشد و لازمه*اش این می*شود که هر حرفی و هر فعلی که حضرات معصومین قبل از ۴۰ سالگی فرموده باشند، معتبر نباشد که این هم قطعاً باطل است."سوم آنکه به حضرت یحیی و حضرت عیسی علیهم السلام منصب نبوت در حال صغر سن و طفولیت عطا شده، چنانچه حق تعالی شأنه در قرآن مجید در حق یحیی فرموده: وَآتَیْنَاهُ الْحُکْمَ صَبِیًّا" یعنی دادیم یحیی را حکمت در سن طفلی. "و نیز حق تعالی در حق عیسی علیه السلام فرموده: قَالُوا کَیْفَ نُکَلِّمُ مَن کَانَ فِی الْمَهْدِ صَبِیًّا". همه بنی اسرائیل به مریم گفتند که ما چطور تکلم کنیم با کسی که طفل است و در مهد است، در گهواره است. اینجا بنی اسرائیل گفتند، حضرت عیسی به سخن آمد و فرمود: "قَالَ إِنِّی عَبْدُ اللَّهِ آتَانِیَ الْکِتَابَ وَجَعَلَنِی نَبِیًّا وَجَعَلَنِی مُبَارَکًا أَیْنَ مَا کُنتُ وَأَوْصَانِی بِالصَّلَاةِ وَالزَّکَاةِ مَا دُمْتُ حَیًّا". و این عبارت قرآن یعنی اینکه حضرت عیسی در مهد، در حالی که در سن طفولیت بود، فرمود: "به درستی که من عبد خدا هستم، به من کتاب داده شد و من نبی قرار داده شدم و من را مبارک قرار داد هرجا که باشم و مرا به نماز و زکات وصیت کرد مادامی که زنده هستم".حضرت عیسی در صباوت نبی شده، که ابطال حرف دهلوی یعنی دهلوی دقیقاً برخلاف قرآن صحبت کرده. در قرآن به صراحت می*فرماید "وَجَعَلَنِی نَبِیًّا" (من را نبی قرار داده است). اگر کسی بگوید که نبوت برای آینده است، پس باز هم با این وجود کلام حضرت عیسی در مهد بی*اعتبار نیست، باطل نیست. از هر دو جهت کلام دهلوی خلاف آیه قرآن است.زمخشری صاحب تفسیر کشاف در تفسیر این آیه گفته: "اختُلِفَ فی نبوته، فقیل: عَطِیَّتَها فی طفولیته و أکمل الله عقله طفلاً". گفته که درباره نبوت حضرت عیسی اختلاف کردند. بعضی*ها گفتند نبوت در طفولیت اعطا شده و وقتی که خداوند عقلش را کامل کرد، او را نبی کرد و در زمانی که طفل است، خبر از آن نبوت آینده می*دهد. که عرض کردیم در این صورت هم اگر قبول کنیم این حرف را، باز هم کلام عیسی در حال صباوت غیر معتبر نیست.در کتاب مواقف مذکور است: "قد قال القاضی إن عیسی علیه السلام کان النبیا فی صباه لقوله تعالی: وَجَعَلَنِی نَبِیًّا". در کتاب مواقف می*گوید که حضرت عیسی علیه السلام نبی بود در صباوتش، در کودکی*اش و خدا می*فرماید "جَعَلَنِی نَبِیًّا". این آیه قرآن که می*فرماید که من را نبی قرار داد. "القادر المختار أن یخلق فی الطفل ما هو شرط النبوة من کمال العقل و غیره". این کتاب مواقف نوشته که از خداوندی که قادر مختار است، نسبت ممنوع نیست، ممتنع نیست از خداوندی که قادر مختار است که در طفل خلق کند آن چیزی که شرط نبوت است، از کمال عقل و شرایط دیگر.و عمر بن عادل حنبلی در تفسیر لباب فی علوم الکتاب در تفسیر آیه گفته: "عن الحسن أنه ألهم التوراة و هو فی بطن أمه". گفته که به حضرت عیسی تورات الهام شد در حالی که در بطن، در شکم مادرش بود.بحث یوسف علیه السلام هم در حال صغر سن، نبوت عطا شده. در سوره یوسف این مطلب هست که وقتی که حضرت یوسف می*آید آن خواب را برای پدرش نقل می*کند، پدرش از آینده حضرت یوسف خبر می*دهد. و در تفسیر ابوحیان مذکور است: "و ظاهر أن الضمیر فی وَأَوْحَیْنَا إِلَیْهِ" ضمیر در این آیه شریفه (سوره مبارکه یوسف آیه ۱۵) "عاد علی یوسف علیه السلام و هو وحی إلهام قاله مجاهد". وحی را می*گوید این ضمیر "الیه"، "الیه" ضمیر یوسف برمی*گردد و طبق تفسیر ابوحیان، یوسف در حال صغر سن نبی شده.و کلمات علمای دیگر اهل سنت را مرحوم محمد قلی نقل کرده تا به این نکته می*رسد که جناب رسالت مآب رسول صلی الله علیه و آله، یعنی وجود مقدس پیامبر رحمت، بلکه قبل از ولادت متصف به وصف نبوت بوده، چنانچه در شرح فقه اکبر ملا علی قاری مذکور است: "قال الإمام الرازی: الحق الحق أن محمداً صلی الله علیه و آله و سلم قبل الرسالة ما کان علی شرع نبی من الأنبیاء و هو المختار عند المحققین من الحنفیة لأنه لم یکن فی أمة نبی قط". (منظور همان فخر رازی است). "لکنه کان فی مقام النبوة قبل الرسالة". فخر رازی اینطور بیان کرده که حق این است که پیامبر قبل از رسالت بر شرع و قانون هیچ کدام از انبیا نبود و مختار نزد محققین این است که پیامبر بر مذهب حنفیت بود، برای اینکه "لأنه لم یکن فی أمة نبی قط" یعنی هیچ وقت مادرش نبی نبوده است، اما پیامبر در مقام نبوت قبل از رسالت بوده است "و عمل بما کان عنده حقاً و ظهر له من مقام النبوة بالوحی الخفی والکشوف الصادقة من شریعة إبراهیم علیه السلام". و عمل می*کرده است به آنچه که نزد او حق بوده است و ظاهر شده است برای او در مقام نبوت به وحی که مخفیانه است و کشف*های صادق از شریعت حضرت ابراهیم علیه السلام.و این عبارت نشان می*دهد که رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم در زمان صباوت و کودکی هم نبی بوده. پس این مطلبی هم که دهلوی نقل کرد که هیچ کسی در قبل از ۴۰ سالگی نبی نشده است، هم به چند وجه باطل اعلام شد و این حرفش هم حرف صحیح و درستی نبود.اما یک عبارتی در آخر آورده که این عبارت را هم مرحوم محمد قلی پاسخ داده. بعد از اینکه نبوت را به بعد از ۴۰ سالگی مطرح می*کند، یک عبارت دیگر هم می*آورد که در این عبارت که نبوت را به بعد از ۴۰ سالگی منتقل می*کند، عبارت این است: "بلکه قبل از اربعین منصب نبوت به کسی عطا نشده إلا نادراً و نادر فی حکم معدوم". که اینها را بحث کردیم که از چند جهت این حرف باطل است "و مثل مشهور است الصبی صبیون و لو کان نبیاً". و برای اینکه این مطلب خودش را به اثبات برساند، به یک ضرب*المثل استناد کرده که بچه، بچه است اگرچه نبی باشد. و با این ضرب*المثل خواسته که این طعن اولی که در رابطه با زمامدار اول است را باطل کند. و اینجا مرحوم محمد قلی که دارد نقل می*کند، به این عبارتش هم اشکال وارد می*کند."اما آنچه گفته که النادر فی حکم المعدوم" (نادر یعنی اتفاقی که کم می*افتد، اقلیت، در مثلاً ۱۰۰ تا، دو تا سه تا اتفاق می*افتد. شما فرض کن در ۱۲۴۰۰۰ پیامبر، ۴ تا پیغمبر، ۵ تا پیغمبر، ۱۰ تا پیامبر در سن کودکی و صباوت به نبوت رسیده باشند. چون کم است، به آن می*گویند نادر). کلامی گفته، گفته: "النادر فی حکم المعدوم" یعنی این چهار پنج تایی که پیغمبر، در حکم معدوم*اند. "پس قطع عقاید دین و احکام شرعیه به امثال این امثال نتوان کرد". می*گوید این مثلی که تو می*آوری که "نادر در حکم معدوم"، با ضرب*المثل که نمی*شود دین را قطع کرد، عقاید را از بین برد."اما آنچه گفته مثل مشهور است الصبی صبیون و لو کان نبیاً، پس اگر این مسئله صحیح باشد لازم آید که اعطای نبوت شخصی را در حال صباوت عبث و لغو، بلکه موجب تحقیر و تذلیل این مرتبه عالیه باشد. و در حقیقت و فی الواقع عکس این مثل صحیح و راست است و آن این است: النبی نبیون و لو کان صبیاً". مطلب درست این است: نبی، نبی است اگرچه در صباوت و کودکی باشد. "و عجب است که دهلوی به این مسئله مصنوع برای سید شباب اهل جنت و خفض درجه رسالت و نبوت تمسک جسته و آنچه شیخ سعدی در کتاب گلستان فرموده، آن را فراموش کرده و آن این است: بزرگی به عقل است نه به سال، و له أیضاً بیتان: کودکی کو به عقل پیر بود، نزد اهل خرد کبیر بود".
جلسه نهم طعن اول(بخش سوم)
خیلی نکته مهمی اینجا هست. آنجایی که به روایت استدلال می*کند دهلوی، مرحوم محمد قلی می*آید طبق روایت و طبق قاعده احادیث بحث می*کند. آنجایی که سعی می*کند دهلوی عقلی پاسخ بدهد، مرحوم محمد قلی عقلی پاسخ می*دهد. اینجا به یک ضرب*المثل ساختگی دارد استدلال می*کند، مرحوم محمد قلی می*گوید: بابا تو ضرب*المثل هم می*خواهی بیاوری، راستکی بیاور. سعدی دارد اتفاقاً درباره مطلب صحبت می*کند، دارد سعدی می*گوید اگر کودکی، بچه*ای، طفلی، عقلش عقل یک شخص پیرمرد باشد، نزد اهل خرد آن دیگر بچه نیست، بزرگ است. "کودکی کو به عقل پیر بود، نزد اهل خرد کبیر بود". می*گوید بابا تو ضرب*المثل می*خواهی، درست حسابی بیاور و طبق ضرب*المثل هم می*خواهی استدلال کنی، باز هم حرف تو حرف درست حسابی و بر مبنا و قاعده نیست."بدان که در روایت اهل سنت مذکور است که جناب امام حسین علیه السلام به عمر بن خطاب نیز در خلافت او فرمود که از منبر پدر بزرگوار ما فرود آ و او هم مثل ابوبکر جواب داد، چنانچه در تهذیب الکمال مذکور است: حدثنی حسین بن علی علیه السلام قال أتیت عمر فقلت انزل عن منبر أبی و اذهب إلی منبر أبیک". امام حسین دارد نقل می*کند: رفتم سراغ عمر در حالی که بالای منبر بود، از منبر رفتم بالا، به او گفتم: "از منبر پدرم بیا پایین (یعنی منظورش رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم است) و برو روی منبر پدر خودت بنشین". "فقال عمر: لیس لأبی منبر". پدر من منبر نداشت. "و أخذنی و أجلسنی معه". من را گرفت و کنار خودش نشاند. "فجعلت أقلب الحصی بیدی". من با این حصاهایی که روی زمین بود بازی می*کردم. ("أقلب" یعنی بالا پایین می*کردم). "فلما نزل انطلق بی إلی منزله". وقتی که از منبر آمد پایین، من را با خودش به سمت منزلش برد. "فقال: من علمک؟" به من گفت: "این حرفی که آمدی گفتی از منبر پدر من بیا پایین، چه کسی به تو یاد داد؟" "فقلت: والله ما علمنی أحد". من گفتم که به خدا قسم هیچ کس این حرف را به من یاد نداد. "قال: یا بنی لا تعد". ای فرزند کوچک، ای پسر عزیز، لطفاً، خواهشاً این مطلب را پیش کسی نگو، این مطلب را مخفی*اش کن، این مطلب را برملا نکن.و در کنزالعمال هم این مطلب از امام حسین علیه السلام نقل شده که رفت به عمر گفت: "از منبر پدر من بیا پایین". و دوباره همین مطلب را هم ولی الله پدر دهلوی در ازالة الخفا آورده، یعنی همین مطلبی که امام حسین علیه السلام به عمر می*گوید که از منبر پدر من پایین بیا. خب این مطلب را دوباره خود پدر دهلوی آورده.ابن حجر در صواعق المحرقه بعد از ذکر قصه حضرت امام حسن با ابوبکر، دوباره این مطلب را از امام حسین علیه السلام نقل کرده. "در این روایات علاوه بر ماسبق اعتراف عمر به کمال افضلیت جناب امیر علیه السلام و دیگر اهل بیت علیه السلام بر او نیز مذکور است و آن هم دلیل واضح است بر بطلان او و خلافت ابوبکر."ولی الله پدر دهلوی در ازالة الخفا همین روایت از امام حسین علیه السلام آورده. یک اضافه*ای دارد این روایتی که پدر دهلوی آورده. نقل می*کند تا اینجایی که امام حسین علیه السلام رفت بالای منبر، به عمر گفت: "انزل عن منبر أبی" (از منبر پدر من بیا پایین) و برو به منبر پدر خودت. تا آنجایی که عمر می*گوید که این مطلب را برای کسی نقل نکن. "قال: أتیته یوماً آخر و عنده معاویة و ابن عمر بالباب، فرجع ابن عمر و رجعت معه، فلقینی بعد و قال: لم رجعت؟ قلت: جئتک و عندک معاویة و ابن عمر بالباب، فرجع ابن عمر و رجعت معه". این عبارت را اینجا اضافه: یک روز دیگر من رفتم سراغش، سراغ عمر بن خطاب، و او نزد معاویه بود و ابن عمر در دروازه بود، یعنی پسر عمر هم جلوی در ایستاده بود. پس ابن عمر برگشت و من نیز با او برگشتم. بعد از آن او به من برخورد کرد و گفت: "چرا برگشتی؟" گفتم: "من آمدم و تو نزد معاویه بودی و ابن عمر هم در دروازه بود، پس ابن عمر برگشت، من نیز با او برگشتم."اینجا عمر اینطور گفت: "أنت أولی بالإذن من ابن عمر، فإن ما فی رؤوسنا أول لله عز و جل ثم لکم". "تو از ابن عمر سزاوارتر به اجازه هستی، زیرا آنچه در سرهای ماست، اول خداوند عزوجل است و سپس شما." می*گوید آن چیزی که در ذهن ما هست یا در بحث اعتقاد، اول ما خدا را قبول داریم، به خدا اعتقاد داریم و بعد از خدا به شما اهل بیت. این حرفی است که عمر به امام حسین علیه السلام می*زند.این روایت را با این قسمتی که اضافه داشت، کنزالعمال هم نقل کرده و این روایت با این اضافه را که نقل کرده بود، در تهذیب الکمال نقل شده. و مرحوم محمد قلی بعد از نقل این روایت و چند روایت از کتاب*های مختلف مخالفین، این نتیجه*گیری را می*کند: "در این روایت علاوه بر ماسبق، اعتراف عمر به کمال افضلیت جناب امیر علیه السلام و دیگر اهل بیت علیه السلام بر او نیز مذکور است و آن هم دلیل واضح است بر بطلان خلافت او و خلافت ابوبکر". و اینجا طعن اول و اشکالات دهلوی به طعن اول و پاسخ*های مرحوم محمد قلی به پایان رسید.