در این موضوع قرار است متن سخنرانی هایی که در جلسات شرح کتاب تشیید المطاعن مطرح شده است درج شود.
نمایش نسخه قابل چاپ
در این موضوع قرار است متن سخنرانی هایی که در جلسات شرح کتاب تشیید المطاعن مطرح شده است درج شود.
جلسه اول تشیید مطاعنمهم*ترین اختلافی که در امت وجود دارد و وجود داشته، اختلاف بر سر جانشینی و رهبری و امامت است. این بزرگترین اختلافی است که در امت ایجاد شد و خود این اختلاف منشأ اختلافات دیگر شد. کسانی که ما آنها را شیعه می*شناسیم و از آنها به عنوان شیعه یاد می*کنیم، معتقد هستند که امیرالمومنین علی بن ابیطالب صلوات الله و سلام علیه خلیفه بلافصل رسول الله است و این خلافت و امامت هم نصب الهی است. یعنی اینکه خداوند تعیین کرده است که خلیفه، امام، وصی و جانشین پیامبر چه کسی باشد. این اعتقاد، اعتقاد مهم شیعیان است.مهم*ترین نکته*ای که اختلاف بین شیعه و غیر شیعه و مخالفین شیعه است، این است که آنها امامت و رهبری و جانشینی را من الله نمی*دانند و اعتقاد ظاهریشان این است که هر کسی که اکثریت مردم آمدند و او را انتخاب کردند و اختیار کردند، او می*تواند امام باشد، رهبر باشد و جانشین پیامبر باشد. البته تذکر این نکته خیلی ضروری و مهم است که نظریه اختیار، ویترین بحث است و عملاً هیچ کدام از خلفایی که معتقد هستند بر اساس اختیار و انتخاب مردم حاکم نشدند، جز امیرالمومنین صلوات الله علیه که به عنوان خلیفه چهارم معتقد هستند. این خلیفه چهارم با انتخاب مردم، انتخاب حقیقی و واقعی به خلافت رسید و الا از خلیفه اول، دوم، سوم و بعدی*ها هم هیچ کدام با انتخاب مردم خلیفه نشدند.این مطلب به حدی واضح و روشن است که نظریه قهر و غلبه در میان علمای مخالفین یک نظریه مقبول و معروف و مشهوری است. قهر و غلبه می*گوید که آقا هر کسی که به هر طریقی، به هر شکلی توانست غلبه پیدا کند، غالب بشود و کودتا بکند، خونریزی بکند، که به هر شکلی توانست حاکم بشود، او خلیفه بر حق پیغمبر است. و اجماع یا اختیار و انتخاب مردم، قطع نظر از اینکه اصلاً انتخاب مردم یا اجماع حجت است یا حجت نیست، یک بحثی است که در ویترین، در نمایش، در ظاهر است.حقیقت این است که آن چیزی که در نگاه مذهب مخالف شیعه، خلیفه، امام، و رهبر را انتخاب می*کند، قهر و غلبه است. یعنی هر کسی زورش بیشتر بود، او می*تواند حاکم باشد. و جالب است که بازهم این نظریه و این فتوا یا این اعتقاد مشهور است که قیام علیه حاکم حرام است، حرام شرعی است، ولو اینکه شما یقین داشته باشید که حاکم ظالم است، جائر است. و در بعضی از روایات*ها هست که حتی اگر قلب حاکم قلب شیطان باشد یا شیطان در قلب حاکم باشد، که به تعبیر دیگر شیطان هم حاکم شد، شما حق اعتراض، قیام و کودتا علیه حاکم ندارید.اولین خلیفه هم که در سقیفه معروف است که این شخص انتخاب شد، به اعتراف خودشان با بیعت رجلاً، با بیعت یک مرد واحد خلیفه شد. یعنی آنجا هم نمی*گویند انتخاب و اجماع. و جالب اینجاست که وقتی که می*خواهند اجماع را تعریف بکنند، می*گویند که اجماع منعقد می*شود ولو با یک نفر، ولو بیعت رجل واحد، اجماع منعقد می*شود. به تعبیر امروزی، اکثریت منعقد می*شود با بیعت یک نفر!چه جوری می*شود که اجماع با بیعت یک نفر، با اختیار یک نفر صورت بگیرد؟ می*گویند همان اتفاقی که درباره خلیفه اول افتاد، با بیعت یک نفر آن شخص آمد و خلیفه شد. بنابراین نظریه رقیب شیعه، ظاهرش انتخاب و اختیار است، ولی حقیقتش چیست؟ قهر و غلبه است، زورمداری است، یا به تعبیر خیلی راحت*تر، چماق به دست بودن است.این اختلاف بعد از شهادت پیغمبر شکل گرفت. البته در بحث تاریخ، این اختلاف و این نافرمانی در جریان نفاق قبل از پیامبر هم شکل گرفته بود و این جریان نفاق بود که این مسیر را منحرف کرد. ولی رخ نمود این مطلب و شکل گیری جدی*اش به این معنا که خودشان را نشان دادند و ظهور و بروز داشتند در حاکمیت سیاسی بعد از پیامبر، خودش را کاملاً نشان داد.پس دو گروه شدند. یک گروه خیلی محکم طبق آیات قرآن، روایات و براهین دیگر گفتند که باید امام من الله باشد، خدا باید امام را انتخاب کند. بقیه مخالفت کردند و گفتند نه، آن کسی که خلیفه پیغمبر است را باید مردم انتخاب کنند. و این شروع اختلاف بود یا به تعبیر بهتر، ظهور اختلاف بود.دو جریان مهم شیعه و مخالفین شیعه درست شد. هم شیعیان کتاب*های کلامی زیادی نوشتند در اثبات مذهب و نقد مذهب مخالف، و هم مخالفین کتاب*های زیادی نوشتند. مناظرات زیادی هم شکل گرفت و هر موقع که مخالفین کتابی می*نوشتند، شیعیان در رد آن کتاب و اثبات اعتقادشان کتاب می*نوشتند. یعنی این رفت و آمد اعتقادی از همان سده*های نخستین شروع شد و کتاب*هایی که در رد شیعه نوشتند و شیعیان رد بر کتاب*های آنها می*نوشتند، تا اینکه حدوداً قرن سیزدهم، در شبه جزیره هند یا این کشور هند که تشیع گسترش پیدا کرده بود و به شکل فراگیری شده بود و بعضی از حاکمان هم اعتقاد شیعی داشتند و در زمانی که انگلیس هم وارد هند شده بود و استعمارش را شروع کرده بود، شخصی به اسم عبدالعزیز دهلوی کتابی را در رد شیعه نوشت.این کتاب نام*گذاری شد "تحفه اثنا عشریه"، به تعبیری این کتاب را هدیه داد به شیعیان ۱۲ امامی. و این کتاب در ۱۲ باب منعقد شد و از توحید شروع کرد و اعتقاد شیعه را نقد کرد. باب هفتمش نقد امامت بود و در ۱۲ باب تمام تلاش خودش را به کار برد که شیعه را نقد بکند و اعتقاد شیعه مبنی بر خلافت بلافصل امیرالمومنین علی بن ابیطالب را به چالش بکشاند. و این کتاب در آن زمانی که هند درگیر استعمار انگلیس بود، منتشر شد.اینکه سبک کتاب تحفه اثنا عشری چیست، منهجش چیست، روشش چیست، یک بحث مستقلی باید درباره*اش انجام داد که روشش چیست و با چه روشی این کار را انجام داد و روش استدلالی*اش چیست، روش کلامی*اش چیست. البته می*توان تشبیه کرد این کتاب را به کتاب مهم ابن تیمیه "منهاج السنه" که این کتاب معروف است به دروغ پراکنی، دروغ گفتن و بی اخلاقی و بد اخلاقی در مقابل استدلالات شیعه.در مقابل این کتاب هم ردیه*های زیادی نوشته شد، بالاخص درباره باب هفتم این کتاب که نقد اصل امامت بود، ردیه*های مختلف نوشته شد. وقتی که شیعه ردیه می*نوشتند، مخالفین هم جواب ردیه*های شیعه را می*نوشتند و این رد و بدل ردیه*ها انجام می*شد تا اینکه شخصی به نام مرحوم میر حامد حسین هندی یا سید میر حامد حسین هندی، این بزرگوار کتابی نوشت به اسم "عبقات الانوار". عبقات الانوار نقد باب هفتم کتاب تحفه اثنا عشریه بود. وقتی که این کتاب نوشته شد، دیگر هیچ ردیه*ای بر این کتاب از طرف مخالفین نوشته نشد و به تعبیر بهتر، دیگر نتوانستند بر این کتاب ردیه بنویسند. آنقدر این کتاب از حیث وسعت تحقیق، از حیث استحکام استدلالات و از حیث کثرت منابع، جامع و کامل بود که هیچ ردی به کتاب عبقات نوشته نشد و تا به امروز هم نوشته نشده است.یکی از باب*های کتاب تحفه اثناعشری، باب دهم است. او در باب دهم می*آید مطاعنی که شیعه نسبت به خلفا مطرح کرده*اند در کتاب*های تاریخی و بالاخص در کتاب*های کلامی، آن مطاعن را رد می*کند. کتاب*های کلامی در بحث امامت بحث می*کنند. همیشه کتاب*های کلامی در حوزه امامت یک باب مطاعن دارند. دهلوی آمد پاسخ داد نسبت به مطاعنی که شیعیان درباره خلفا و زمامدارانی که شیعیان معتقد هستند که این زمامداران غاصب هستند، نوشت.پدر مرحوم حامد حسین هندی شروع کرد به نقد باب دهم کتاب تحفه اثنا عشریه و کتابی نوشت در نقد باب دهم کتاب تحفه اثنا عشریه به اسم "تشیید المطاعن". تشیید به معنی محکم کردن است. در قرآن هم این واژه (ریشه*اش) به کار رفته: "فی بروج مشیده" در ساختمان*ها، در برج*ها که محکم هستند، استحکام دارند. تشیید المطاعن یعنی آن مطاعنی که دهلوی رد کرده نسبت به آن زمامدارها، آن را محکم کرده است. یعنی آنچه که شیعه گفته، حتماً این مطالب درست است و حتماً این مطالب یکی از علت*هایی است که این آقایان صلاحیت خلیفه پیغمبر شدن را ندارند.این کتاب بسیار با ارزش و با اهمیتی است. هم توضیح دادیم هم از عنوانش معلوم است که موضوع کتاب چیست: مطاعن کسانی هستند که ادعای خلافت و زمامداری دارند در حالی که صلاحیت این مقام را ندارند.فرزند جناب محمد قلی (محمد قلی اسم پدر مرحوم میر حامد حسین است) کتابی تألیف کرده به اسم سید اعجاز حسین درباره کتاب تشیید المطاعن. اینطوری فرموده: "وهو کتاب" این کتابی است که هیچکس مانند او، مانند این کتاب را نسبت به آن اطلاع ندارد. این کتابی است که کلاً بی*همتاست "و لم یسفر زمان به عدیله" و زمان هم همتای این کتاب را ندیده "هاون علی الزامات شدیدا و افهامات صدیده" (می*گوید این کتاب الزامات شدید دارد، الزام*های قوی و محکمی دارد).یکی از نکات مهم کتاب عبقات الانوار، که مرحوم میر حامد تألیف کرده و کتاب تشیید المطاعن که پدر مرحوم، جناب محمد قلی تألیف کرده*اند، از قاعده الزام استفاده کرده*اند. الزام یعنی چه؟ یعنی اینکه برهانی آورده، دلیلی آورده که این دلیل مورد قبول و قطعیت خصم است. یعنی از براهینی استفاده کرده که خصم نسبت به آنها هیچ ردی نمی*تواند داشته باشد. پس این کتاب "مجتمع الزامات شدید" است، جواب*های دندان شکن و محکم است."اشتتمل علی ما لم یشتمل علیه کتاب من العجبه الشافیه به فصل الخطاب" این کتاب تشیید المطاعن کتابی است که مشتمل است بر مطالبی که هیچ کدام از کتاب*های دیگر به شکلی که مرحوم محمد قلی در این کتاب جواب*های روشن و واضح داده، به گونه*ای که این جواب*ها فصل الخطاب است، هیچ کتابی مثل این وجود ندارد.
والخبرو یحقر الخبر" (می*گوید شاید این کلماتی که دارم می*گویم، باعث بشود که این حرف را کوچک بشماری و خیال بکنی که این حرف درباره غلو و اغراق است و خیال کنی که مبالغه کردم) "و ظفر بالعین لا یحتف بالثر" (ولی اگر آن کتاب را ببینی و قدرش را بفهمی، می*فهمی که این گفتار و مدح من در برابر عظمت این کتاب بسیار ناچیز و کم است).پس تعریفی که اعجاز حسین می*کند: یک کتاب، کتاب بی بدیل که هیچ مثل و مثالی ندارد. در این کتاب الزامات شدید است، یعنی کتاب به طوری [تدوین شده] که این مطالب را حتی مخالفین نمی*توانند رد بکنند و از طرف دیگر، این کتاب فصل الخطاب است. و این کتاب را باید دید تا متوجه بشویم که این حرفی که و این کلامی که مرحوم اعجاز حسین درباره این کتاب می*فرماید، حقیقت محض است و چیزی از غلو و اغراق در این مطلب وجود ندارد.کتاب درباره مطاعن است. برای اینکه مطاعن را توضیح بدهیم، یک نکته درباره امامت باید مطرح بکنیم تا بفهمیم اصلاً مطاعن چیست. مطاعن صرفاً یا بهتر بگوییم، مطاعن فحش دادن نیست. مطاعن این نیست که یک نفری به یک نفر دیگر فحش بدهد، حالا ناسزا بگوید و رد شود برود.برای اینکه توضیح بدهیم که مطاعن یعنی چه، باید توضیحی درباره امامت بدهیم. امامت سه شرط اساسی دارد. این سه شرط اساسی ضروری اند، یعنی عقل وقتی که به این جایگاه امامت و خلافت پیغمبر نگاه می*کند، سه شرط ضروری را تأیید می*کند. این سه شرط ضرورت دارد برای کسی که می*خواهد در این مقام قرار بگیرد.یکی از آن شرط*های مهم عصمت است. یعنی کسی که می*خواهد امام باشد، باید عصمت داشته باشد. شرط دوم برتری علمی و اخلاقی است. از حیث علم و اخلاق، امام باید برتر باشد و او باید شاخص باشد. او باید اعلم باشد. هم از حیث علمی باید برتر و هم از حیث اخلاقی باید برتر باشد. و شرط سوم که این شرط سوم هم عقل به آن حکم می*کند، این است که تعیین الهی باید داشته باشد.عصمت چرا باید امام عصمت داشته باشد؟ چه لزومی دارد که امام عصمت داشته باشد؟ اگر امام عصمت نداشته باشد چه اشکالی پیش می*آید؟ چه مطلبی پیش می*آید؟ چه مسئله مهمی پیش می*آید که امام عصمت نداشته باشد؟برای اینکه بفهمیم که امام چرا باید عصمت داشته باشد، باید ببینیم که یکی از جهاتی که غرض نصب امام چیست. عصمت ضرورت عقلی دارد. علاوه بر اینکه عصمت ضرورت عقلی دارد، آیات هم بر عصمت دلالت دارند و روایات هم بر عصمت دلالت دارند. ضرورت عقلی برای هر کسی که خردمند باشد، برای هر کسی که اهل خرد باشد، عقلاً برایش واضح می*شود. هر کسی که قرآن را قبول داشته باشد و قرآن را کتاب از جانب خدا بداند، پس اگر با آیه قرآنی عصمت اثبات شد، آن شخص باید قبول کند. روایاتی که در شیعه و غیر شیعه متواتر هستند هم اشاره به عصمت می*کند و ضرورت عصمت را بحث می*کند.پس عصمت سه دلیل مهم دارد. از سه جهت برایش می*توانیم استدلال کنیم: ضرورت عقل، کتاب خدا (قرآن)، و روایاتی که متواتر هستند. الآن می*خواهیم از حیث عقلی [بحث کنیم که] آیا امام باید معصوم باشد یا نه؟از حیث عقل، برای اینکه بگوییم که امام معصوم است، یک مقدمه*ای می*گیریم: غرض امام، غرض از بودن امام چیست؟ چه غرضی وجود دارد که خدا می*خواهد در زمین امام باشد؟ از نظر شیعه، زمین زمانی نیست که ما در آن زمان امام نداشته باشیم. از نظر مخالفین هم بودن امام بسیار ضروری و بدیهی است. و بودن امام آنقدر از نظر مخالفین مهم است که وقتی که پیامبر به شهادت رسید، برای غسل پیامبر، برای کفن کردن پیامبر، برای نماز خواندن بر پیامبر و دفن کردن پیامبر حاضر نشدند و امت پیامبر را رها کردند.وقتی می*گوییم آقا این امت چرا پیامبر را رها کردند، می*گویند امر مهمی بود، امر مهم*تر از پیامبر بود و آن هم رهبری جامعه بود. پس یعنی اینکه آنها هم امامت را یک امر ضروری می*دانند که امامت باید باشد. یا روایت نقل کرده*اند که اگر کسی بمیرد و بیعت خلیفه*ای بر گردنش نداشته باشد، مرگ جاهلیت مرده. یا این روایت که هم شیعه نقل کرده هم غیر شیعه نقل کرده: "من مات و لم یعرف امام زمانه مات میتة جاهلیة" (هر کس که بمیرد و امام زمانش را نشناسد، مرگ جاهلیت مرده).همین سه مطلب یعنی اینکه نشناختن امام، نبودن امام و امام نبودن در جامعه، باعث می*شود که افراد جامعه نتوانند دیندار باشند. حالا چه روایتی که مخالفین گفتند: "اگر بیعت خلیفه*ای بر گردنت نباشد، مرگ جاهلیت مردی"، یعنی اینکه تمام آن عباداتی که انجام می*دهی، اگر نماز می*خوانی، اگر اهل روزه هستی، اگر اهل حج رفتن هستی، اگر توحید و همه اینها را قبول کردی، اهل توحید هستی، اما بیعت خلیفه بر گردنت نباشد، تمام عبادت هیچ فایده*ای ندارد.پس امامت شرط است برای عبادت کردن خدا. آن عبارت "من مات و لم یعرف امام زمانه مات میتة جاهلیة" یعنی اینکه اگر کسی، امتی، جامعه*ای بخواهد مرگ جاهلیت نداشته باشد، نیاز به امام دارد. پس امام باید حتماً باشد. پس ضرورت بودن امام از نظر هر دو مکتب قطعی است.حالا امام چرا باید باشد؟ با این بحث خیلی روشن شد. اگر امام وجود نداشته باشد، امکان عبادت خدا وجود ندارد. غرض از نصب امام این نیست که امام فقط حاکم سیاسی بشود. غرض نصب امام فقط این نیست که امام بیاید لشکر راه بیندازد، اجرای حدود بکند، اقامه حدود بکند. فقط این نیست. یک غایت بسیار مهم از امامت دنبال می*شود و آن اینکه بدون حجت، بدون نصب امام، امکان اینکه خدا عبادت بشود وجود ندارد.حالا عبادت چیست؟ عبادت هرچه که هست، هر چیزی که هست، یک امری است که آن عبادت، چیزی است که خدا باید تعیین کند. یعنی من، شما، یا هر کس دیگری نمی*توانیم بیاییم بر اساس دلخواه خودمان خدا را عبادت کنیم. باید آن چیزی که ما آن را به عنوان عبادت قرار می*دهیم و عبادت می*کنیم به وسیله آن مطلب، این حتماً باید از طرف خدا باشد.پس عبادت یک امری است که جعل الهی است، به تعبیری توقیفی است. و هیچ راهی برای رسیدن به آن مطلبی که خدا نسبت به آن راضی است وجود ندارد، الا اینکه کسی وجود داشته باشد به اسم امام که این شخص بیاید آن چیزی که خدا از آن رضایت دارد، خدا از آن غضب دارد و سخط خداست را به ما معرفی کند.حالا این شد ضرورت بودن امام در جامعه. حالا این امام می*تواند خود رسول الله باشد. خود رسول الله هم این کار را انجام می*دهد. بعد از رسول الله هم کسی که می*خواهد بر مسند پیامبر تکیه بزند و جانشین پیغمبر بشود و خلیفه پیغمبر بشود، او هم باید همچین غرضی را دنبال بکند. به واسطه بودن او خدا عبادت می*شود.پس اگر این شخص معصوم نباشد، این شخصی که پیغمبر است معصوم نباشد، این شخصی که امام است معصوم نباشد، چه اتفاقی می*افتد؟ آن غرضی که برای بودن آن امام، آن حجت، آن پیامبر در میان امت هست، آن غرض هیچ وقت تأمین نخواهد شد. چرا؟ چون خدا می*خواهد پیامبر را قرار بدهد که مردم بفهمند که رضایت خدا چیست، چه جوری خدا عبادت می*شود، چه چیزی را باید انجام بدهند که خدا عبادت بشود، چه چیزی را باید انجام ندهند که خدا عبادت بشود، حالا آن چیزی که می*خواهند انجام بدهند یا ندهند به چه کیفیتی، به چه روشی انجام بدهند که خدا عبادت بشود.اگر آن کسی که می*خواهد این مطلب را به ما منتقل بکند، اشتباه کند، در منتقل کردن اشتباه کند، یا فراموش بکند، یا تعمداً خلاف واقع دروغ بگوید، یا بخواهد به خاطر مطامع دنیایی*اش یک خبری را به ما بگوید که آن خبر هیچ واقعیتی نداشته باشد، یا سهواً اشتباه کند (واقعاً نخواهد اشتباه کند ولی سهواً اشتباه کند)، آن غرض از قرار دادن این پیامبر، این رسول یا آن کسی که جانشین این پیامبر و رسول هست، تأمین نخواهد شد.پس چون غرض از بودن امام، از بودن رهبر، از بودن پیامبر، از بودن خلیفه پیامبر، از بودن خلیفه رسول، این است که آن غرض تأمین بشود، اگر عصمت نباشد این غرض تأمین نخواهد شد. پس عصمت شرط ضروری امام است برای اینکه آن غرض تأمین بشود.بعضی*ها آمده*اند گفته*اند: نه آقا اینطوری که شما می*گویید نیست. امام همین که بیاید اقامه حدود کند، همین که بیاید از اسلام و مسلمین و بلاد اسلامی دفاع کند، همین که بیاید یک لشکری تشکیل بدهد، یک سپاهی تشکیل بدهد کافی است. اولاً که این مطلب هم بازهم از شئونات همان غرضی است که عرض کردیم، این یک. دو، برای خود اقامه حدود مگر عصمت نیاز ندارد؟ شما حدود را اقامه می*کنید برای اینکه آن چیزی که خدا می*خواهد انجام بشود. پس بعد از پیامبر که همه احکام را همه مردم نمی*دانند، پس کسی باید باشد که عالم باشد به هر آنچه که پیامبر فرموده و در این اجرا هم خطا نکند و اگر این اتفاق بیفتد، نقض غرض صورت گرفته است. پس تا اینجایی که بحث شد، عصمت شرط ضروری عقلی است برای وجود امامی که می*خواهد جانشین پیغمبر باشد، می*خواهد امامی که خلیفة الله باشد.
سه شرط در امامت عصمت، علم و تعیین الهی بود. امام کسی است که وظیفه هدایت امت را بر عهده دارد و این شأن و وظیفه امام قابل انکار و کتمان نیست. از آنجایی که امر امام و فعل امام برای مکلفین الزام شرعی می*آورد، پس امر امام همان هدایت به آن سمتی است که خدا رضایت دارد از آن. بنابراین باید امام خطا نکند در آن امری که نسبت به هدایت انجام می*دهد و مطلب خیلی روشنی است. کسی که قرار است هدایت بکند، اگر این هدایت، ما را به گمراهی ببرد، بودن این هدایت کننده نقض غرض است و دیگر بودن هدایت کننده لغو است.از جهت دیگری هم به این مطلب نگاه شده و در کتاب شریف اصول کافی در مقدمه*اش یک بحث بسیار مهمی مطرح شده در پاسخ به این سؤال که آیا می*شود که عباد جاهلانه خدا را عبادت کند یا حتماً باید عبادت از روی علم باشد و عالمانه باشد. یک بحث مفصلی در مقدمه اصول کافی هست که یک مختصری از آن مرور می*کنیم.حرف نهایی و استدلال نهایی این است که اگر عبادت جاهلانه صحیح باشد، به این معنا که عبد جاهلانه عبادت کند، از روی جهل عبادت کند و این عبادتش مستند به هیچ یقین و هیچ مطلبی که علم*آور باشد نباشد، مثلاً بیاید برای خودش یک مدل عبادت اختراع کند و بگوید من دوست دارم اینطوری عبادت کنم، یا از جایی، از منبعی عبادت را یاد بگیرد که آن عبادت علم نداشته باشد و جهل داشته باشد، یا از منبعی آن عبادت را یاد بگیرد که آن منبع دچار خطا بشود، یعنی ممکن است که آن مطلبی که به عنوان عبادت می*خواهد یاد بگیرد در آن خطا باشد، حالا به خاطر اینکه آن منبع جهل دارد. آن منبع ممکن است جهل نداشته باشد ولی فراموشی داشته باشد یا هوای نفس بر او غالب باشد، به خاطر اینکه یک منفعتی ببرد، یک عبادت غلط و اشتباهی را باب بکند و امر بکند به آن، مثل این مطلبی که بعضی*ها یک عبادتی و یک نحوه از عبادتی را باب کردند، به آن امر کردند و بعد هم گفتند که "نعم البدعة"، گفتند که این عبادتی که ما به این شکل درست کردیم چه بدعت خوبی است. پس بدعت یعنی چیزی که خلاف آن چیزی است که خدا خواسته و خلاف سنت است.پس اگر عبادت جاهلانه باشد، جاهلانه یعنی اینکه من خودم اختراع کنم، یا بروم از کسی که اختراع کرده یاد بگیرم، یا بروم از کسی که جاهل است عبادت را یاد بگیرم، یا بروم سراغ جایی یا کسی که امکان خطا در او هست و او خطاکار باشد، یا این خطا به خاطر فراموشی باشد یا به خاطر هوای نفس یا غیره. اگر من به صورت جاهلانه خدا را عبادت کنم، آیا این عبادت صحیح است یا صحیح نیست؟اگر کسی بگوید این عبادت جاهلانه صحیح است، یعنی خدا این عبادت جاهلانه را قبول می*کند و این عبادتی که از روی جهل و نادانی است، خدا برایش پاداش قرار می*دهد و هیچ فرقی بین کسی که عالمانه خدا را عبادت می*کند و کسی که خدا را جاهلانه عبادت می*کند، نباشد؛ یعنی هر دوی اینها در یک مقام، در یک منزلت، در یک مرتبه باشند. آن وقت فرقی بین عبادت جاهلانه و عبادت عالمانه وجود ندارد.خب وجود نداشته باشد چه اشکالی دارد که ما بگوییم کسی جاهلانه عبادت بکند و یا عالمانه عبادت بکند فرقی نکند بینشان؟ همان کسی که جاهلانه عبادت می*کند، مثلاً کسی می*آید یک حرکتی را انجام می*دهد به اسم عبادت، حالا هر حرکتی که فکرش را بکنید. یا کسی می*آید می*گوید نه، هر حرکتی و هر کاری و هر فعلی را به اسم عبادت نمی*شود انجام داد، حتماً این عبادت باید از کسی باشد که علمش را دارد، از جایی باشد که من مطمئن هستم که این مطلبی را که به عنوان عبادت دارم قبول می*کنم، حتماً رضای خدا در این هست.اگر این دو تا یکی باشد و خدا یک معامله با این دو تا بکند، یعنی همان طوری که به کسی که عالمانه عبادت کرده، همان نحو به کسی که جاهلانه عبادت کرده پاداش بدهد، به همان نحو برای اینها ارزش قائل بشود، به همین نحو این دو تا را بالا ببرد و در یک سطح قرار بدهد، یک لازمه این مطلب می*شود و لازمه این مطلب این است که تمام رسول*ها و نبی*ها و کتاب*هایی که خدا به سمت بشر فرستاده، لغو و باطل می*شود.چرا لغو و باطل می*شود؟ چون امام باید راه هدایت را به ما نشان بدهد، باید به ما بگوید این راه هدایت این سمت است و اگر شما از غیر این راه هدایت بروی، گمراه می*شوی. آن وقت اگر فرقی نکند که ما از سمت راهی که امام نشان می*دهد برویم و آن سمتی که امام نشان نمی*دهد و از آن نهی می*کند برویم، اگر این دو تا راه رفتن هیچ فرقی با هم نکند و هر دو تا راهی که امر شده و راهی که نهی شده یا راهی که به آن امر نشده، اگر همه این راه*ها به یک جا قرار است برسد، دیگر وجود آن امام وجود لغوی، وجود بیخود، بی*فایده است و باید بگوییم که تمام رسول*ها، پیامبران، کتاب*ها و تمام کسانی که خدا به عنوان امام بر روی زمین قرار داد، وجودشان لغو است، یعنی وجودشان خلاف حکمت است، یعنی این کار خدا که امام قرار داد، نبی قرار داد، رسول قرار داد، یک کار جاهلانه است.و سبحان الله که خدا کار جاهلانه انجام بدهد. بنابراین مطلب و این استدلال که عرض کردیم، تفصیلش را می*توانید به مقدمه کتاب شریف کافی مراجعه بکنید.بنابراین مطلب، دو تا ویژگی مهم امام باید داشته باشد: ویژگی مهم یک، باید عصمت داشته باشد و ویژگی مهم دوم باید علم داشته باشد و این دو تا با هم همراه هستند. به چه نحو همراه هستند؟ یعنی سؤالی که از امام می*پرسی و امام به شما پاسخ می*دهد، باید حتماً امام عالم باشد. آیا عالم باشد کافی است؟ نه کافی نیست، باید تضمین هم داشته باشد. من تضمین داشته باشم این چیزی که امام می*فرماید، خطا نمی*کند در آن، در این مطلبی که می*فرماید نسیان و فراموشی راه ندارد، در مطلبی که امام می*فرماید سهو راه ندارد، سهواً اشتباه نگوید. این لازم است و به عبارت دیگر، این تضمین همان عصمت است.یک خلاصه بکنیم؛ اگر من از امام پرسیدم، امام هم با این فرض که عالم بود به ما پاسخ داد، ولی تضمین عصمت وجود نداشته باشد، یعنی ممکن است که در این پاسخ امام خطا کرده باشد، ممکن است که در این پاسخ امام اشتباه کرده باشد، ممکن است که امام فراموش کرده باشد و با این فراموشی اشتباه کرده باشد، ممکن است سهواً اشتباه کرده باشد، فرقی نمی*کند به هر جهتی که امام اشتباه کرده باشد، هدایتی که من قرار است به سمتش بروم، آن راهی که باید حرکت کنم به سمتش، آن مسیری که باید به سمتش بروم، اشتباه است.و آن عبادت، جاهلانه می*شود و اگر این عبادت جاهلانه را خدا قرار باشد که قبول کند و بگوید این عبادت جاهلانه برابر است با عبادتی که عالمانه است، پس اصل بودن امام چه می*شود؟ اصل بودن امام لغو می*شود و بی*فایده می*شود. اگر قرار بود من از روی جهل عبادت کنم و اگر از راه اشتباه هم رفتم، با راه درست فرقی نکرد، هیچ تفاوتی نداشت، دیگر کسی بخواهد اینجا بایستد و راهنمایی کند و بگوید از راه اشتباه نرو، از راه درست برو، هیچ فرقی با هم نکرد، دیگر بودن این راهنما یک کار عبث، بیخود، بی*فایده و جاهلانه است.با توجه به توضیحی که عرض شد، این دو تا مطلب کاملاً مسجل شد، کاملاً ثابت شد، اجمالاً صحبت کردیم که امام حتماً باید عصمت داشته باشد و حتماً باید علم داشته باشد. وقتی که برای امام شرط شد که عصمت و علم باید داشته باشد، پس حتماً این امام معصوم و این امام عالم را باید خدا تعیین کند. چرا باید خدا تعیین کند؟ چون مردم، ناس، افراد معمولی بشر، هیچ راهی برای تشخیص اینکه کسی عالم به همه مسائل دین است، ندارند. هیچ راهی برای تشخیص اینکه آیا کسی معصوم هست به این نحو، به این شکل که عصمتش دوری از جهل، عصمتش دوری از فراموشی، عصمتش دوری از خطا، عصمتش دوری از سهو است، ندارند.آیا مردم می*توانند همچین شخصی را پیدا بکنند؟ ابزاری برای این کار دارند که همچین شخصی را پیدا بکنند؟ مردم همچین ابزاری را ندارند. بالاخص در بحث عصمت به هیچ عنوان با ظاهر افراد نمی*شود حکم کرد، بالاخص که ما می*دانیم و این مطلب، مطلب یقینی است، بالاخص در قرآن آیات زیادی هست، در تاریخ هم، تاریخی که مخالفین نقل کردند و هم تاریخ و روایاتی که شیعه نقل کرده، این مطلب قطعی است که در میان امت منافق وجود داشته.و منافق هم کسی است که ظاهرش ظاهر اسلام است، منافق کسی است که ظاهرش ظاهر اصلاح و ظاهر صلاح است، و منافق یکی از ویژگی*های مهمش این است که خودش را مصلح هم می*داند. پس وقتی که ما افرادی که مقابلمان هستند، می*دانیم که بعضی*ها منافق هستند، ما برای پیدا کردن منافق از غیر منافق ابزاری نداریم. نمی*توانیم با ابزارهایی که در اختیار داریم منافق را تشخیص بدهیم، مگر اینکه خدا بیاید علامت*هایی را مشخص کند، یا پیامبر بیاید افرادی را مشخص کند.حالا که ابزاری نداریم از یک طرف برای فهمیدن منافق از غیر منافق، و ابزاری نداریم برای اینکه پیدا کنیم که چه شخصی معصوم است و چه شخصی معصوم نیست، و از آن طرف هم ضرورت دارد که امام معصوم باشد، یک راه حل بیشتر نمی*ماند و آن اینکه امام باید به تعیین الهی باشد.پس سه ویژگی مهم برای امام، سه شرط اساسی و مهم برای امام بحث کردیم: عصمت، برتری علمی و اخلاقی، و اینکه تعیین الهی باید داشته باشد.برای چه وارد این بحث شدیم؟ چون گفتیم داریم درباره کتابی بحث می*کنیم و موضوع بحثمان کتابی به اسم تشیید المطاعن است. گفتیم که کتابی نوشته شد به اسم تحفة اثنا عشریه. در این کتاب تحفه، در تحفة اثنا عشری، در ۱۲ باب عقاید شیعه مورد نقد و حمله قرار گرفت و در این نقدی که تحفة اثنا عشری انجام داد، بسیار زیاد از اصول و روش*های علمی بحث عدول کرده، از قاعده الزام استفاده نکرده، بسیار دروغ گفته، دروغ بسته و به تعبیر دقیق*تر دروغ پردازی کرده است. دروغ پردازی یعنی دروغگویی سیستماتیک، یعنی هدفمند و کاملاً روشمند دروغ گفته است.در نقد باب دهم این کتاب تحفة اثنا عشریه، کتابی نوشته شد به عنوان تشیید المطاعن. باب دهم آن رد کردن مطاعنی بود که متکلمین شیعه و محدثین شیعه درباره زمامداران نخستین مطرح کرده بودند، زمامداران نخستینی که به اعتقاد شیعیان حق امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب صلوات الله علیه را غصب کرده بودند.کتاب تحفة اثنا عشری آمده بود این مطاعن را می*خواست توجیه کند و رد کند. اما مرحوم محمد قلی، پدر مرحوم میر حامد حسین هندی، کتابی نوشت به اسم تشیید المطاعن و این مطاعن را در سر جای خودش استحکام بخشید و اثبات کرد که این مطاعن وجود دارد.گفتیم که باید تعریف کنیم مطاعن یعنی چه. برای اینکه بخواهیم تعریف کنیم مطاعن یعنی چه، معنای مطاعن چیست، آمدیم گفتیم که سه تا شرط اساسی امام دارد: عصمت، برتری علمی و اخلاقی، و تعیین الهی. هر چیزی، هر گزاره*ای که نشان بدهد شخصی که مدعی مقام امامت است، هر گزارشی که نشان بدهد شخصی ادعای خلافت پیغمبر را دارد و این گزاره نشان بدهد که این شخص نمی*تواند عصمت داشته باشد، یا فعلی یا قولی از آن شخص گزارش بدهد که این شخص عصمت ندارد، خطا دارد، خطاهای بزرگ دارد، یا هر قولی، هر فعلی، هر عملی که به ما از این فرد نشان بدهد که این شخص علم ندارد، اعلم الناس نیست، بلکه در آن مسائلی که یک امام به عنوان هدایتگر جامعه، یک امام به عنوان جانشین پیامبر، یک امام به عنوان جانشین پیامبری که تبیین کننده قرآن است، در آن مسائل جهل دارد، پس اگر جهل کسی مشخص شد، معلوم است که این شخص نمی*تواند بر مسند امامت تکیه بزند.
پس مطاعن معلوم شد چیست. گفتیم مطاعن فحش دادن نیست، ناسزا گفتن نیست. هر گزاره*ای که نشان بدهد که این شخص عصمت ندارد، هر گزاره*ای که نشان بدهد این شخص جهل دارد و علم ندارد، هر گزاره*ای که این نقاط را نشان بدهد می*شود مطاعن. و این گزاره*ها دلیل مهمی هستند برای اینکه نشان بدهند این شخص صلاحیت امامت را ندارد، صلاحیت اینکه خلیفه پیامبر باشد را ندارد، صلاحیت اینکه جامعه و امت اسلامی را هدایت بکند را ندارد. پس این می*شود تعریف مطاعن.ما فهمیدیم که مطاعن چه چیزی است. حالا چرا مطاعن می*گویند؟ حالا ما فهمیدیم مطاعن چیست، اما غایت مطاعن چیست؟ یا به تعبیر راحت*تر چرا علمای متکلم شیعه در کتاب*های کلامی از مطاعن صحبت می*کنند؟ما دو تا بحث در بحث امامت داریم. یک بحث ادله*ای است که اثبات می*کند که امیرالمؤمنین صلوات الله علیه خلیفه بلافصل پیامبر است که خود این ادله به چند دسته تقسیم می*شود. بعضی از این ادله، ادله عقلی هستند. عقل حکم می*کند که امیرالمؤمنین باید خلیفه بلافصل پیامبر باشد. بعضی ادله، ادله قرآنی هستند، آیات قرآن هستند که این آیات قرآن اثبات این مقام و منزلت و جایگاه را برای وجود مقدس امیرالمؤمنین اثبات می*کند. بعضی از این ادله، نقل و روایت هستند.وقتی که درباره نقل و روایت در این خصوص بحث می*کنیم، این نقل و روایت*ها دو دسته هستند: نقل*ها و روایاتی که در کتب معتبر شیعه نقل شده*اند و نقل*ها و روایت*هایی که در کتب مخالفین نقل شده*اند و روایت*هایی که در کتب مخالفین نقل شده*اند، از نگاه خود مخالفین شیعه معتبر هستند و اغلباً متواتر هستند.پس ما چهار دسته دلیل پیدا کردیم: عقل دلالت می*کند بر اینکه امیرالمؤمنین خلیفه بلافصل است، که مثلاً کتاب الفین مرحوم علامه حلی کتابی است که ۲۰۰۰ دلیل بر اثبات خلافت امیرالمؤمنین آورده (الفین یعنی ۲۰۰۰، هزار دلیل عقلی، هزار دلیل نقلی)؛ آیات قرآن هست که متکلمین شیعه از این آیات به آیات الولایة تعبیر می*کنند؛ روایاتی که اثبات خلافت بلافصل امیرالمؤمنین می*کنند که این روایات منابع شیعی دارد و نزد شیعه معتبر است؛ و روایاتی که نزد مخالفین شیعه هم معتبر و بلکه متواتر است.از متواترات، روایاتی که اثبات خلافت بلافصل امیرالمؤمنین را می*کنند، مثل حدیث غدیر "من کنت مولاه فهذا علی مولاه" که این روایت متواتر بین مخالفین است که مرحوم میر حامد حسین هندی در کتاب عبقات، یک جلد فقط به این روایت اختصاص داده، یا حدیث طیر، حدیث "انا مدینة العلم و علی بابها" و روایات بسیار دیگر. پس متکلمین شیعه یک مسیری را طی کرده*اند برای اثبات خلافت امیرالمؤمنین طبق این ادله*ای که عرض شد (ادله عقلی و ادله نقلی). پس قسمت اول شد دلیل اثباتی خلافت بلافصل امیرالمؤمنین صلوات الله علیه که این برهان*هایی که در کتاب*های کلامی مفصل نوشته شده است.اما یک راه دیگری هم وجود دارد، غیر از این راه*های اثباتی که عرض شد. وقتی که ما به ضرورت عقل فهمیدیم که امام باید یک معصوم باشد، دو باید عالم باشد و سه باید به تعیین الهی باشد، در میان کسانی که مدعی این منصب و این مقام هستند، در شیعیان مشخص است که ادعای شیعیان این است که امیرالمؤمنین خلیفه بلافصل پیامبر است.پس یک راه و یک روش بحث، اثبات خلافت بلافصل امیرالمؤمنین نسبت به رسول الله است. پس امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب خلیفه بلافصل رسول الله است. ادله اثباتی*اش که گفتیم عقل و نقل است به آن تفصیلی که عرض شد.راه دوم این است که شیعیان، حضرت علی علیه السلام را خلیفه بلافصل رسول الله می*دانند و تمام کسانی که با شیعه مخالف هستند، تمام فرقه*هایی که با شیعه مخالف هستند، اولین و مهمترین اختلاف این است که خلیفه بلافصل رسول الله شخصی به اسم ابوبکر است. تمام مخالفین شیعه این اعتقاد را دارند و همه آن*هایی که ابوبکر را خلیفه اول می*دانند به ترتیب اینطوری اعتقاد دارند: ابوبکر، بعد از ابوبکر عمر بن صحاک یا ابن خطاب، عثمان، و بعد به عنوان خلیفه چهارم، امیرالمؤمنین علی ابن ابی طالب. و بعد از این دیگر ترتیب خلفا دیگر در آن اختلافی است. بعضی*ها معاویه را خلیفه می*دانند، بعضی*ها نمی*دانند. بعضی*ها یزید را می*دانند، بعضی*ها نمی*دانند. یک اختلافی است. علی ای*حال در سه تا خلیفه اول، تمام افراد و فرقه*هایی که مخالف شیعه هستند، اتفاق نظر دارند.یک راه برای اثبات اینکه امیرالمؤمنین صلوات الله علیه خلیفه بلافصل پیامبر است، این است که نشان دهیم این کسانی که ادعای خلافت و زمامداری کردند، مثل همین سه نفری که اسم بردیم، آن شرایط امامت را ندارند: عصمت را ندارند، علم ندارند. یعنی بیاییم نقل کنیم گزاره*هایی که قطعی در تاریخ ذکر شده و در کتب مخالفین هم ذکر شده و این نقل*ها نشان می*دهد که این افراد خطا کردند، خطاهایی که دیگر نمی*شود آنها را به عنوان امام معصوم قبول کرد، دیگر نمی*شود آنها را به عنوان رهبر یک امت قبول کرد، دیگر نمی*شود اینها را به عنوان کسی قبول کرد که می*خواهند امتی را هدایت کنند. پس این خطا نشان می*دهد که اینها عصمت ندارند.حرکت*هایی و گفتارهایی و اقوالی که نشان دهنده جهل اینهاست. شرط امامت چه بود؟ عصمت بود و علم بود. پس اگر ما اثبات کردیم که این افراد صلاحیت امامت را ندارند، معنایش چیست؟ معنایش این است که حتماً امیرالمؤمنین صلاحیت امامت را دارد.مطلب روشن است. وقتی که امر دایر باشد بین دو مطلب الف و ب، می*گویید آقا یا الف درست است یا ب درست است. چرا یا الف یا ب درست است؟ چون ما در کل امت اسلامی غیر از امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب به عنوان خلیفه پیامبر صلوات الله و سلام علیه و ابوبکر به عنوان خلیفه پیامبر، شق سومی را نداریم. کسی نفر سومی را به عنوان خلیفه بلافصل پیامبر معرفی نکرده و هیچ وقت هم معرفی نکرده. پس دو گزاره بیشتر نمی*ماند: یا الف درست است یا ب درست است. اگر من برهان داشته باشم مبنی بر اینکه ب قطعاً اشتباه است، ب قطعاً درست نیست، عقل می*گوید کدام درست است؟ الف درست است.پس مطاعن خودش برهان برای اثبات خلافت بلافصل امیرالمؤمنین صلوات الله علیه است. از نگاه شیعه، خود مطاعن جایگاه مهمی را دارد، یعنی خود مطاعن خودش یک برهان است برای اثبات خلافت امیرالمؤمنین. و کسی که بخواهد مطاعن را حذف بکند به هر جهتی، به هر دلیلی، هر کدام از مطاعنی که حذف بشوند، به فراموشی سپرده بشوند، یا مورد مباحثه قرار نگیرند، یعنی یک برهان از براهین اثبات ولایت و خلافت امیرالمؤمنین را حذف کرده*اند و این مطلب، مطلب بسیار بدی و بزرگی است.پس این مطلب روشن شد که بین امامت و مطاعن ارتباط وجود دارد و ارتباط هم ارتباط مهمی است.
شاید این سؤال پیش بیاید که چرا امامت و مطاعن این قدر به هم مرتبط هستند. اینجا منظور ما از امامت یعنی جانشینی پیامبر و خلافت پیامبر، و مطاعن به معنی انتقاداتی که به خلفای سه گانه، اصحاب و حتی عایشه وارد شده، به صورتی که نشان می*دهد که این افراد عدم استحقاق برای زمامداری دارند. پس این دو مبحث کاملاً به هم مرتبط است.اما در کتاب تحفه اثنا عشریه، دهلوی این دو بحث را از همدیگر کاملاً جدا کرده و باعث شده که ترتیب منطقی بحث به هم بخورد. ابوابی که دهلوی منعقد کرده و بحث کرده، در باب اول تحفه اثناعشریه، کیفیت حدوث مذهب شیعه را بحث کرده، بعد وارد بحث الهیات شیعه شده، در بحث اسلاف شیعه، علما و کتب ایشان بحث کرده. در باب هفتم بحث امامت را بحث کرده، باب هشتم در بحث معاد و اختلافی که با شیعه دارند را بحث کرده، در باب نهم مسائل فقهیه را بحث کرده. یعنی کلاً باب نهم دیگر بحث اعتقادی نیست، در مسائل فقهیه و فروع فقهی بحث کرده و در باب نهم ادعایش این است که شیعه در مسائل فقهیه خلاف ثقلین عمل کرده که در نقدهایی که نوشته شده، پاسخ اینها داده شده. در باب دهم آمده در مطاعن خلفا، خلفای ثلاثه، عایشه و دیگر صحابه بحث کرده.این ترتیبی است که ابواب دهلوی، ابوابی که کتاب تحفه اثنا عشریه توسط دهلوی نوشته شده، به طور عمدی این تغییرات ایجاد شده، یعنی تعمد داشته دهلوی که بحث مطاعن را از امامت فاصله بیندازد. قاعدتاً با توجه به توضیحی که داده شد، امامت و بحث مطاعن کاملاً به هم مرتبط هستند، چه آن شخصی که شیعه است و دارد اثباتاً بحث امامت امیرالمؤمنین را بحث می*کند، یا آن شخص دیگری که دارد مطاعن را بحث می*کند برای اینکه اثبات کند کسانی که ادعای خلافت رسول الله را داشتند صلاحیت ندارند، فرقی نمی*کند، این دو تا بحث کنار همدیگر است. یعنی منطقاً باید بعد از باب هفتم که بحث امامت بود، باید آنجا بحث مطاعن را دهلوی مطرح می*کرد. اما به طور عمد فاصله انداخته بین این دو تا بحث، برای اینکه مباحث اولیه فراموش بشود و نقص*های موجود در پاسخ*ها به انتقادات به درستی دیده نشود. این یک شگردی در ترتیب مباحث است که دهلوی انجام داده.دهلوی در مقدمه بحث، برای اینکه وارد بحث مطاعن بشود و اشتباهات، انحرافات و جنایت*های بزرگ زمامداران سه گانه، برخی از اصحاب پیامبر و عایشه را توجیه بکند، یک مقدمه*ای مطرح کرده و در این مقدمه*اش سخنان سخیفی را گفته و هیچ گونه استناد علمی هم در این مطالب ارائه نکرده و در بسیاری از موارد دروغ*های بزرگی هم در دفاع از زمامداران گفته است.برای اینکه امانت*داری را رعایت بکنیم، عین کلمات دهلوی را به صورت فارسی روان اما امروزی نقل می*کنیم:"هیچکس در دنیا از زبان بدگویان و عیبجویان در امان نبوده است. حتی خداوند نیز از این بدگویی*ها مستثنا نیست. برای مثال معتزله به طور کلی عصمت پیامبران را انکار کرده و هیچ پیامبری را از ارتکاب گناهان مصون ندانسته*اند. این ادعاها را هم با استناد به آیات و احادیث مختلف اثبات کرده*اند. همچنین فرقه یهود نیز به عصمت ملائکه اعتقادی نداشته*اند. خوارج و نواصب نیز در مورد حضرت علی علیه السلام و اهل بیت کرام همین مسیر را دنبال کردند."دهلوی ادامه می*دهد که این انتقادات هیچ*گونه تأثیری در مقام و منزلت این بزرگان ندارد و دهلوی برای اینکه این مطلب را با تأکید بیشتری نقل بکند، می*گوید: "این گونه بدگویی*ها مانند پارس سگ*ها در برابر نورافشانی ماه است و نمی*توانند ارزش آن بزرگان را کم کنند."دهلوی همچنین به بزرگی خلفا و صحابه و عایشه اشاره می*کند که حتی با وجود دشمنی و کینه شدید مخالفان، نتوانستند بیشتر از چند شبهه بی*اساس علیه آنها پیدا کنند. او می*گوید: "اگر فردی در طول عمر خود فقط ۱۰ یا ۱۲ اشتباه مرتکب شود و هیچ کدام از این اشتباهات نقد نشود، این خود نشانه*ای از عظمت اوست. حتی اگر کسی در رأس یک خانواده باشد و روزانه اشتباهاتی مرتکب شود ولی در دیگر مسائل درست عمل کند، این وضع قابل قبول است."این خلاصه*ای از کلام دهلوی بود که مرحوم محمد قلی، پدر بزرگوار علامه میر حامد حسین هندی، به قسمت*های مختلف کلام دهلوی پاسخ می*دهد.مرحوم محمد قلی در نقد این قسمت از کلام کتاب تحفه اثنا عشریه که عبدالعزیز دهلوی نوشته، می*گوید تخصیص انکار عصمت انبیا به معتزله بی*دلیل است. مخالفین ما از حیث کلامی به دو دسته مهم تقسیم می*شوند: بعضی از این*ها معتزله هستند یا بودند و قسمت اعظم مخالفین شیعه، اشاعره هستند. آقای عبدالعزیز دهلوی عدم عصمت انبیا را می*گوید مختص معتزله است، می*گوید معتزله عصمت انبیا را قبول ندارند. مرحوم سید محمد قلی در پاسخ به دهلوی می*گوید: "این تخصیص انکار عصمت انبیا به معتزله بی*دلیل است. زیرا اکثر اشاعره در این زمینه با معتزله هم*نظر هستند. پس اینکه شما نقد می*کنید معتزله را که معتزله عصمت انبیا را قبول ندارند، این نقد به خود شما هم وارد است."در واقع بسیاری از معتزله معتقدند که ارتکاب گناه کبیره توسط انبیا غیرممکن است، در حالی که اشاعره این امر را جایز می*دانند، چنانکه در کتاب مواقف و شرح آن آمده است. این نقل مرحوم محمد قلی از کتاب مواقف، از کتاب مهم کلامی مخالفین است: "قبل از وحی بسیاری از اعضای مکتب ما و جمعی از معتزله می*گویند که امکان ارتکاب کبیره از سوی انبیا وجود دارد، چرا که دلیلی بر عدم امکان آن قبل از بعثت نیست. نه عقل آن را نفی می*کند و نه دلیل شریعت به طور صریح آن را رد می*کند. همچنین اکثر معتزله معتقد هستند که ارتکاب گناه کبیره از انبیا حتی اگر توبه کنند جایز نیست، زیرا گناهان کبیره موجب نفرت از فرد می*شود."دهلوی در بخش ۲ کتابش گفته: "آیات و احادیث زیادی وجود دارند که نشان می*دهند انبیا ممکن است خطا کنند و از خداوند عتاب شوند و توبه کنند. اگر ما در مورد عصمت انبیا افراط کرده*ایم و گناه را برای آنها غیرممکن می*دانیم، باید به تأویل این نصوص بپردازیم."پس یک کلام از صاحب مواقف شد که مواقف بر خلاف معتزله اعتقاد داشت که انبیا گناه کبیره ممکن است مرتکب شوند. یک کلام هم از خود دهلوی نقل کرد، یعنی خود عبدالعزیز دهلوی در همین کتاب تحفه اثنا عشری در جای دیگر، به صراحت گفته که انبیا ممکن است خطا کنند. او انکار خطا و انکار نسبت دادن خطا به انبیا را افراط می*داند. می*گوید: "اگر ما در مورد عصمت انبیا افراط کرده*ایم و گناه را برای آنها غیرممکن می*دانیم، باید به تأویل این نصوص بپردازیم." بنابراین خود دهلوی هم به انکار عصمت انبیا و پیامبر اعتقاد دارد و این اعتقاد باطل، ویژگی معتزله نیست.مرحوم سید محمد قلی، پدر مرحوم حامد حسین هندی، تمام جملات و کلماتی که دهلوی گفته را پاسخ داده، من جمله آن قسمتی که عدم عصمت ملائکه را به یهود نسبت داده که ما از آن قسمت نقدها می*گذریم، تا آنجایی که مرحوم محمد قلی می*نویسد: "اما آنچه دهلوی گفته است تا به امروز تنها همین چند شبهه وجود دارد که با کمترین توجه و فکر از هم می*پاشد."در پاسخ، در کتاب تشیید المطاعن فرموده است: "باید گفت که این دیدگاه قابل نقد است، چون بهترین روش برای روشنگری الزام است. به همین دلیل، علمای شیعه رحمهم الله در پاسخ به مخالفین، مطاعنی را ذکر کرده*اند که بر اساس روایات و آثار خودشان ثابت است. از نشانه*های علو و بلندای حق اهل بیت علیهم السلام، وجود این تعداد زیاد مطاعن در کتب مدافعان زمامداران نخستین است، در حالی که آنها تمام تلاش خود را کرده*اند تا این عیوب را پنهان کنند یا از بین ببرند. زمامداران نخستین و پیروانشان با صفات بی*شماری از بدی*ها و مطاعن روبرو بودند که حتی برای نوشتن آنها دفاتر طولانی هم کافی نیست."بنابراین مرحوم محمد قلی یک نکته بسیار مهمی می*فرماید. می*گوید اصلاً اینطوری نیست که چند شبهه کوچک باشد. می*فرماید که این نکات آنقدر زیاد است که اگر کتاب*ها هم بنویسیم برای مطاعن زمامداران نخستین، بعضی از صحابه و عایشه، باز هم این کتاب*های طولانی هم کفاف نمی*دهد. و می*گوید این از بزرگی و علو شأن اهل بیت است که دشمنان اهل بیت و مخالفین اهل بیت در کتاب*های خودشان مطالبی را ذکر کرده*اند که این مطالب، مطاعن زمامدارهای خودشان است. و با توجه به این نکته که آنها هم برای نقل این نکات تاریخی که طعنه می*زند به صلاحیت آنها در زمامداری، بسیار احتیاط می*کردند که اینها نقل نشود، نشانه علو و برتری حق اهل بیت است.
در ادامه به این قسمت از کلام دهلوی پاسخ می*دهد. دهلوی نوشته است: "اگر فردی در طول عمر خود فقط ۱۰ یا ۱۲ اشتباه مرتکب شود و هیچ کدام از این اشتباهات نقد نشود، این خود نشانه*ای از عظمت اوست." در این عبارت، دهلوی ۱۰ تا ۱۲ اشتباه را دارد قبول می*کند، یعنی قبول می*کند که این چیزهایی که شما درباره زمامداران و خلفایی که مخالفین قبول دارند می*گویید، حداقل ۱۰ تا ۱۲ تا را قبول کرده است. اما دارد یک توجیهی می*آورد، یک توجیه سبک می*آورد که آقا یک نفری، یک آدمی در طول عمرش ۱۰ تا ۱۲ تا اشتباه بکند و این اشتباه*ها هم مورد نقد قرار نگیرد، مورد انتقاد قرار نگیرد، می*گوید این کسی که ۱۲ تا اشتباه بیشتر ندارد، انسان با عظمتی است.نشانه*ای از عظمت اوست؟ با این عبارت می*خواهد مقدمه*چینی کند برای توجیه مطاعنی که شیعیان برای زمامداران نخستین آورده*اند. مرحوم محمد قلی در پاسخ می*فرماید: "محدود کردن اشتباهات و مطاعن به ده یا ۱۲ مورد نادرست است، زیرا علمای شیعه مطاعن زمامداران سه گانه را به صورت محدود و بسته ذکر نکرده*اند، بلکه آنها به طور تمثیلی و با توجه به گنجایش موضوع و فرصت زمانی، هر کس به مقدار توان خود به بیان آنها پرداخته*اند.""اما آنچه دهلوی گفته: اگر فردی مسئولیت خانه را بر عهده داشته باشد و هر روز ۱۰ اشتباه از او سر بزند، در حالی که باقی امور به درستی انجام شود، این شخص را باید به عنوان فردی ممتاز و نادر روزگار در نظر گرفت. در واقع وضعیت صاحب ریاستی که به زور و غلبه این مسئولیت را به دست آورده است، همین طور است."کسی که با زور، با قهر و غلبه، با چوب و چماق رفته و حاکم شده، وضعیتش از این بهتر نیست. جلسه قبل گفتیم که نظریه مهم مخالفین در خلافت، انتخاب است. و گفتیم که نظریه انتخاب و اکثریت، ویترین بحث است برای اینکه قشنگ نشان بدهند می*گویند انتخاب، در حقیقت آن چیزی که علت اصلی و برهان اصلی برای خلافت و زمامداری خلفای مخالفین است، قدرت، قهر، غلبه و کودتاست. یعنی هیچ کدام از این خلفا با انتخاب مردم به خلافت نرسیدند. و اینجا هم مرحوم محمد قلی در پاسخ به همین نکته اشاره کرده. دوباره تکرار می*کنم این قسمت را: "در واقع وضعیت صاحب ریاستی که به زور و غلبه این مسئولیت را به دست آورده است، همین طور است." یعنی ۱۰، ۱۲، بلکه بیشتر از اینها هم باید از او انتظار خطا داشت."اما سخن علمای شیعه درباره فردی است که از سوی خدا و رسول او صلی الله علیه و آله منصوب شده باشد. چرا که در چنین شرایطی حتی یک اشتباه از او، شایستگی*اش را برای آن مسئولیت زیر سؤال می*برد، چه برسد به اینکه ۱۰ یا ۱۲ اشتباه از او سر بزند، به ویژه اگر یکی از این اشتباهات به حدی بزرگ باشد که منجر به از دست دادن ایمان شود."ما بحث کردیم و گفتیم که از شرایط امامت این است که امام عصمت داشته باشد و گفتیم این عصمت هم ضرورت عقلی دارد. عصمت طبق آیات قرآن ضرورت دارد، طبق روایات ضرورت دارد. البته ما فقط بحث عقلی را بحث کردیم. گفتیم از نگاه عقل، کسی که امام است باید عالم باشد، کسی که می*خواهد هدایت یک امتی را بر عهده بگیرد، اگر روزی ۱۰ یا ۱۲ خطا بکند، این امت یعنی روزی ۱۰ تا ۱۲ بار به سمت هلاکت دارد حرکت می*کند.مرحوم محمد قلی به قشنگی می*فرماید سخن درباره یک انسان معمولی هم نیست که ای بسا از یک انسان معمولی هم، یک انسانی که در شرایط عادی و معمولی زندگی می*کند، نشود ۱۰ تا ۱۲ تا خطا را قبول کرد. اما به هر حال می*گوید سخن از انسان معمولی نیست، سخن از کسی است که ادعای مقام امامت می*کند، و سخن علمای شیعه درباره فردی است که از سوی خدا و رسول او منصوب شده است. در این شرایط، یک اشتباه از او هم شایستگی*اش را از بین می*برد.این کلام مرحوم محمد قلی اگر دقت بکنیم، برگرفته از آیه شریفه قرآن است، آنجایی که می*فرماید: "وَإِذِ ابْتَلَى إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا قَالَ وَمِن ذُرِّيَّتِي قَالَ لَا يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ". آنجایی که می*فرماید که حضرت ابراهیم را خدا جعل امامت کرد برای او، ابراهیم گفت ذریتی؟ خدا می*فرماید: "لَا يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ"، عهد من به ظالمین نمی*رسد. و معلوم است که امامت عهد الهی است، یکی از عهدهای الهی امامت است. بنابراین چطور می*شود گفت که کسی روزی ده خطا انجام بدهد، ۱۲ خطا انجام بدهد و او هم امام باشد، او هم هدایت کننده امت باشد، او هم هدایتگر باشد و او هم امامی باشد که می*خواهد دین خدا را رهبری کند؟بعد یک نکته بسیار مهمی اینجا اشاره می*کنند. چه اشتباهی؟ خود اصل اشتباه را نمی*شود قبول کرد، اما وای به حالی که آن اشتباه به حدی بزرگ باشد که منجر به از دست دادن ایمان شود. مثلاً خطایی مانند کشف بیت فاطمه سلام الله علیها یا اذیت و آزار تنها دختر پیامبر صلی الله علیه و آله. در این صورت هر کاری که بعد از آن از او سر بزند، خطا خواهد بود.دیگر وقتی کسی چنین کاری انجام داد، یک همچین اشتباه بزرگی انجام داد که این اشتباه منجر شد به اینکه ایمان شخص از دست برود. کشف بیت فاطمه را کرد، هتک کرد حرمت خانه صدیقه طاهره سلام الله علیها را، یا اذیت و آزار کرد تنها دختر پیامبر را به حدی که آن دختر پیامبر از دنیا رفت در حالی که نسبت به این شخص غضبناک بود، اگر یک همچین اشتباهی رخ داد، بعد از این اشتباه و بعد از این خطا، هر کار آن شخص خطاست، هر کاری که از او سر بزند دیگر بر مسیر هدایت نخواهد بود."این مسئله زمانی بیشتر اهمیت پیدا می*کند که چنین خطاهایی از فردی که مسئولیت رهبری یا خلافت را بر عهده دارد سر بزند. در این صورت حتی یک اشتباه نیز می*تواند باعث سلب صلاحیت او از مقام خود شود." یک اشتباه هم قطعاً باعث سلب صلاحیت از آن مقام امامت می*شود.ولی الله، پدر عبدالعزیز دهلوی در کتاب ازالة الخفا نقل کرده است: "سلمان روایت کرده که عمر از او پرسید آیا من پادشاه هستم یا خلیفه؟ سلمان پاسخ داد اگر تو از اموال مسلمانان حتی یک درهم بیشتر یا کمتر بگیری و آن را در جای نادرست مصرف کنی، پس تو پادشاه هستی، نه خلیفه."خیلی مطلب روشن است. اگر تو یک درهم یا کمتر از یک درهم را خطا کردی، اشتباه کردی، در جایی مصرف کردی که نادرست است، تو دیگر نمی*توانی بگویی من خلیفه پیامبر هستم، من جانشین پیامبر هستم. بله، تو قدرت داری، حالا به هر دلیلی که قدرت پیدا کردی، زمامداری، تو پادشاه هستی، تو یک حاکم هستی مثل همه پادشاه*ها و حاکم*هایی که در عالم وجود داشتند و وجود دارند. اما تو دیگر نمی*توانی بگویی من خلیفه پیامبر هستم. این عبارت را پدر دهلوی، ولی الله، در کتاب نقل کرده."این عبارت نشان می*دهد که اگر یک شخص در موقعیت رهبری حتی یک اشتباه کوچک انجام دهد، شایستگی او برای رهبری سلب می*شود. چه رسد به اینکه ده*ها اشتباه بزرگ از او سر بزند."در نهایت نویسنده از نقص*های موجود در عملکرد برخی از خلفا و صحابه سخن می*گوید و تأکید می*کند که حتی یک اشتباه از کسی که در منصب رهبری است کافی است تا شایستگی*اش برای آن منصب زیر سؤال برود.پس این مقدمه که مرحوم محمد قلی نقد کرد، آن عبارت*هایی که دهلوی در توجیه خطاها و اشتباهات زمامداران، برخی از صحابه و عایشه آورده بود، نهایتاً به این نتیجه رسید که کسی که در این منصب، در این جایگاه خودش را قرار داده است، یک اشتباه کوچک هم از او قابل قبول نیست و این اشتباه کوچک یعنی اینکه این شخص نمی*تواند و لیاقت اینکه در این منصب باشد را ندارد، بالاخص اگر این اشتباه به حدی باشد که موجب کفر آن شخصی شود که دارای این مقام است، باعث کفر شخصی شود که ادعای این مقام و منصب را دارد.
بحث در این بود که سه ویژگی شرط است برای امامت ضرورتاً: یکی بحث عصمت بود، یکی بحث علم بود، یکی بحث تعیین الهی بود که درباره این*ها به تفصیل صحبت شد. نکته بسیار مهم، بحث مفهوم مطاعن بود که وقتی می*گوییم مطاعن خلفا، مطاعن زمامداران یا طعن به اولی و دومی، منظور از طعن چیست و اهمیت این مطالب چیست. عرض شد که تمام علمای ما در کتاب*های کلامی بحث مطاعن را داشتند، چون بحث مطاعن نشان دهنده این است که کسانی که بعد از پیامبر بر کرسی خلافت تکیه زدند و زمامدار شدند، شایستگی تصدی این مقام را نداشتند.یک عبارتی مرحوم محمد قلی در ابتدای کتاب تشیید المطاعن فرموده که این عبارت خیلی مهم و زیبایی است. ایشان می*فرماید که بدان که طریقه علمای شیعه خلفاً عن سلف چنان استمرار یافته که در کتب مبسوط کلامیه، بعد از اثبات نبوت و رسالت خاتم الانبیا سید المرسلین محمد مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم، متصدی ذکر شرایط خلافت و نیابت آن حضرت که امامت خلق به استحقاق نه به تقلب و اتفاق عبارت از آن است، می*شوند.مطلبی که ایشان می*فرماید این است که تمام روش علمای شیعه از سلف تا زمان ما اینطوری بوده که در کتاب*های مبسوط کلامیه، کتاب*هایی که در کلام نوشته شده و این کتاب*ها کتاب*های مبسوطی بودند، بعد از اثبات نبوت پیامبر که این را بحث می*کردند و نبوت پیامبر را اثبات می*کردند، شرایط خلافت و نیابت آن حضرت را بیان می*کردند. خلافت و نیابت پیامبر یعنی چه؟ آن بحثی که ما به آن می*گوییم امامت. و یک مهم*ترین نکته*شان این است در تمام کتب کلامی شیعه که امامت به استحقاق است نه به تقلب و اتفاق.تقلب با غین یعنی به معنی غلبه پیدا کردن. به استحقاق است یعنی کسی می*تواند در این مقام قرار بگیرد که مستحق این مقام باشد، لیاقت این مقام را داشته باشد. این اعتقاد شیعه است که کسی که مستحق این مقام نباشد برای این مقام جعل نمی*شود. تقلب و اتفاق دو مطلبی است که مخالفین به آن اعتقاد دارند. اتفاق که همان حرف معروف اجماع است و تقلب همان قهر و غلبه است، یعنی کسی با زور بیاید خلافت را به دست بگیرد، که درباره این صحبت کردیم.و به دلایل عقلیه و نقلیه ثابت می*کنند که خلیفه رسول صلی الله علیه و آله و امام خلق را معصوم بودن از گناهان صغیره و کبیره و افضل بودن از تمامی امت و منصوص بودن از جانب خدا و رسول او واجب و لازم است. در تمام کتب کلامی شیعه این را بحث کرده*اند که یک با دلایل عقلیه، دو با دلایل نقلیه ثابت می*کنند کسی که امام است سه شرط باید داشته باشد: یکی باید معصوم باشد از گناه صغیره و کبیره، دو از همه امت باید افضل باشد، و سه باید منصوص باشد. این سه شرط، شرط*هایی هستند که هم به عقل اثبات می*شوند هم در نقل اثبات می*شوند و در کتب مبسوط کلامی شیعه این مطالب به تفصیل بحث شده است.یعنی کسی که این شرایط ثلاثه در او متحقق شود، مستحق خلافت رسول خدا صلی الله علیه و آله و امامت خلایق اوست. اگرچه عامه خلق او را خلیفه رسول ندانند و امام خود نشمارند. روشن است یعنی هر کس که این سه شرط را داشت، عصمت داشت، افضل از همه مردم بود، و به امامت الهی نصب شده بود، این سه شرط را هر کس که داشت، این شخص مستحق مقام امامت است، این شخص استحقاق دارد که امام باشد.حالا این شخص مستحق امامت است، اما اگر همه مردم او را خلیفه خود ندانند، خلیفه رسول ندانند، امام خود قبول نکنند، باز هم ضرری به امامت و خلافت او نمی*زند. چرا؟ چون در کتب کلامی شیعه عقلاً و نقلاً اثبات شده این سه شرط امامت است، یعنی عصمت شرط امامت است، افضلیت و نکته سوم منصوص بودن از جانب خداوند. و اینکه مردم قبول بکنند این شخص را به عنوان امام یا قبول نکنند به عنوان امام، این شرط امامت نیست. بنابراین کسی که سه شرط را داشت، مستحق امامت است. اگر همه خلق هم به این شخص پشت کردند و این شخص را قبول نکردند، این شخص از مقام امامت ساقط نمی*شود. پس اقبال مردم و عدم اقبال مردم، ضرری در امامت این شخص ندارد.بعد از آن از آیات قرآنی و احادیث نبویه و آثار و اقوال صحابه به معرض ثبوت می*رسانند که جمیع شرایط مذکوره در ذات مجمع الحسنات حضرت امیرالمؤمنین و امام المتقین و یعسوب الدین خلیفه رسول رب العالمین علی بن ابیطالب علیه السلام مجتمع بود.می*گوید بعد از اینکه این مطلب کلی را اثبات کردند که شرط امامت این سه است، بعد می*آیند با توجه به آیات قرآن، احادیث نبوی و آثار و اقوال صحابه، این مطلب را ثابت می*کنند که این سه شرط در وجود مقدس مجمع الحسنات امیرالمؤمنین علی ابن ابی طالب مجتمع بود، یعنی امیرالمؤمنین عصمت داشت، امیرالمؤمنین افضل الناس بود، امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب منصوص من الله بود، که این مطلب را در نقض باب هفتم، مرحوم صاحب میر حامد حسین هندی در نقدش و خود مرحوم محمد قلی هم در نقد باب هفتم، بعضی از این ادله و این آثار صحابه را آنجا ذکر کرده*اند.پس این شد نظام موضوعات کتب کلامی شیعه که بعد از نبوت به بحث امامت، شرایط امام و بعد از این مطلب بحث می*کنند که این شرایط ثلاثه در امیرالمؤمنین موجود است.مطلب بعدی که کتب کلامی به آن می*پردازند و بسیار این مطلب مهم است و محل بحث ما است، بحث مطاعن است. بعد از آن در صدد اثبات انتفاء شرایط ثلاثه از ثلاثه می*شوند. انتفاء شرایط ثلاثه، اثبات می*کنند که این سه شرط در سه نفر منتفی است. در صدد اثبات انتفای شرایط ثلاثه از ثلاثه می*شوند و این را مطاعن می*نامند.پس طبق این بیان مرحوم محمد قلی صاحب کتاب تشیید المطاعن، این می*شود تعریف مطاعن. پس ما معلوم شد مطاعن یعنی چه و به چه جهتی است. پس این شد تعریف مطاعن: اثبات انتفاء شرایط ثلاثه از ثلاثه مطاعن نامیده می*شود.پس در کتب کلامیه مثل چیست؟ ما در توحید کلمه توحید چیست؟ "لا اله الا الله". "لا اله" نفی تمام الهه*های دروغین می*کند، "الا الله" اثبات اله حقیقی و واقعی که ذات الله است می*کند. در بحث امامت هم بحث مطاعن نفی کسانی است که صلاحیت خلافت ندارند اما ادعای آن را دارند. بحث ادله امامت، بحث اثبات کسی است که حقیقتاً شایستگی این مقام را دارد.این عبارت را دوباره تکرار می*کنم: "بعد از آن درصدد اثبات انتفای شرایط ثلاثه از ثلاثه می*شوند و این را مطاعن می*نامند. و اکثر آن را به وجهی ثابت می*کنند که موجب حکم به فسق ثلاثه بشود تا که بنابر قواعد اهل سنت که منکر اشتراط عصمت در امامت*اند نیز عدم صلاحیت ایشان برای امامت ثابت شود."اگر کسی بیاید یک خطای کوچک انجام بدهد، عصمت از او سلب می*شود. کسی بیاید یک خطایی انجام بدهد که در عرف مردم این خطای خیلی بزرگ نباشد، خیلی مهم نباشد، اما این منافی عصمت است. از نظر شیعه این شخص امام نمی*تواند باشد.یک عبارت جالبی اینجا می*فرماید. می*گوید وقتی که اینها می*خواهند مطاعن را اثبات بکنند، اثبات بکنند که به خاطر مطاعن این*ها آن شرایط را ندارند، به وجهی ثابت می*کنند که فقط اسقاط عصمت نمی*شود، فقط این مطلب اثبات نمی*کند که اینها عصمت ندارند، بلکه مطاعن را به نحوی می*گویند که کسی که این مطاعن را می*فهمد و متوجه می*شود، حکم به فسق آن سه نفر می*کند.خب فایده این مطلب چیست؟ می*گوید آقا اهل سنت چون می*دانند که اگر قائل به عصمت بخواهند بشوند، دیگر هیچ کدام از آن خلفایی که دارند عصمتشان قابل اثبات نیست، لذا چه کار کردند؟ گفتند که آقا ما در امامت، در خلافت، عصمت را شرط نمی*دانیم. می*گوید چون قواعد اهل سنت اینطوری است، پس بزرگان شیعه به نحوی مطاعن را گفته*اند که اثبات فسق آن ثلاثه را بکند، که بر مبنای خودشان هم عدم صلاحیت آن سه نفر برای امامت اثبات بشود.ایشان یک مطلبی از سید مرتضی نقل می*کند. می*فرماید: "سید مرتضی علم الهدی در کتاب شافی گفته: طریقة الطعن فی أن غیره علیه السلام لا یصلح للإمامة فاضحة و واضحة و قد اعتمدها شیوخنا رحمهم الله قدیما."
می*گوید طریقه طعن یک روش است. مرحوم سید مرتضی در کتاب شافی یک روش، یک طریقه دارد، ذکر می*کند که آقا طعن یک روشی بوده که تمام علمای متکلم ما این طریقه را رفته*اند. طعن کارش چیست؟ "طعن فی أن غیره علیه السلام"، طعن در اینکه غیر امیرالمؤمنین علیه السلام هیچکس صلاحیت امامت ندارد و طعن این را چه کار می*کند؟ واضحش می*کند، روشنش می*کند. "وقد اعتمدها شیوخنا رحمهم الله قدیما"، اساتید ما، شیوخ ما از قدیم به این روش، به این طریقه اعتماد داشتند، یعنی این طریقه، طریقه طعن، روش همه شیوخ قدمای ما بوده."و ربما ذکروا فیما یخرج أباکر من الصلاح للإمامة ارتفاع العصمة عنه"، ای بسا ذکر می*کردند چیزی را که ابوبکر را از صلاحیت برای امامت خارج می*کرده، ارتفاع عصمت از او. و چیزی که عصمت را از ابوبکر مرتفع می*کرده، سلب می*کرده."و إخلاله بکثیر من علوم الدین"، و اینکه ابوبکر در بسیاری از علوم دین نقص داشته، اخلال داشته. یعنی صرفاً عدم عصمت نبوده، جهلی بوده که خیلی از علوم دین را نمی*دانسته. می*فرماید: "و هو الأقوی"، یعنی اینکه مطاعنی را ذکر می*کردند که نتیجه مطاعن، اخلال به کثیر من علوم دین بوده، این قوی*تر است. یعنی فقط این نبوده که بخواهند بگویند ابوبکر عصمت نداشته، بلکه از این مطلب حرف بالاتر بوده. نه تنها عصمت نداشته، بلکه بسیاری از علوم دین را هم نسبت به آنها جاهل بوده. این انتهای کلام مرحوم سید مرتضی است.پس در این بحث باز هم واضح شد که مطاعن، ذکر مطاعن، بسیار بسیار مطلب مهمی است و مطلبی است که برهانی است برای اثبات خلافت بلافصل امیرالمؤمنین به وسیله نفی و اثبات فسق کسانی که ادعای این زمامداری را دارند.مرحوم سید محمد قلی در پاسخ به دهلوی چند جمله*ای گفته بود آنجایی که دهلوی گفت که کسی ده تا ۱۲ تا خطا در روز انجام بدهد، این آدم خیلی بزرگی است و اصلاً کسی که در کل عمرش فقط ۱۰ تا خطا دارد، او از اوتاد است، از آدم*های خیلی بزرگ است. و اگر کسی در هر روز ۱۰-۱۲ خطا انجام بدهد، این آدمی است که باید خیلی به او احترام بگذارید.در این قسمت یک حرف مهمی را زد مرحوم محمد قلی. گفت بعضی از خطاها خطای معمولی نیستند، خطایی هستند که نتیجه آن خطا کفر است، مثل کشف بیت فاطمه سلام الله علیها. می*گوید این خطا، خطایی است که اگر کسی این را مرتکب بشود، بعد از این هر کاری که انجام بدهد خطاست. چرا؟ چون کسی که این کار را انجام بدهد، دیگر از دایره ایمان خارج شده، یا خطایی که ایذاء تنها دختر پیامبر باشد. کسی که تنها دختر پیامبر را ایذا بکند، از دین خارج شده.بعد یک روایتی را نقل کرد از قول پدر دهلوی، شاه ولی الله دهلوی، در ازالة الخفا که سلمان به عمر می*گوید که اگر تو یک درهمی را در غیر جای مناسب خودش از مال مسلمین خرج بکنی، تو دیگر خلیفه پیغمبر نیستی، تو پادشاهی. "و هرگاه به وضع کمتر از درهمی در غیر حق، خلیفه از صلاحیت خلافت خارج می*شود، به صدور ۱۰-۱۲ کار که اکبر کبائر و أشنع اشنع است، چگونه سلب لیاقت امامت نخواهد شد؟" این تعبیر مرحوم محمد قلی بود.یک خطای خیلی مهم از ابوبکر ذکر می*کند و این هیچ راه دفاعی هم ندارد: "و از جمله خطاهای ابوبکر که علمای شیعه در اوایل مطاعن او مذکور می*سازند آن است که او با آنکه گاه گاه خود هم اقرار به حق می*کرد (بعضی موقع*ها ابوبکر اقرار به حق می*کرد و حرف حق را می*زد) و می*گفت که من خلیفه نعم (من خلیفه نیستم) بلکه خلیفه*ام، بسیار تکرار کرد. این مطلب را بسیار تکرار کرد که من خلیفه نیستم، من مخالفم."چنانچه در کنزالعمال مذکور است: "قال ابن الاعرابی روی اعرابی جاء الی ابی بکر" (یک اعرابی آمد پیش ابوبکر) "فقال انت خلیفة رسول الله صلی الله علیه و آله" (گفت تو خلیفه رسول الله هستی؟) "قال لا" (گفت نه، من خلیفه رسول الله نیستم). "گفت خودت خلیفه نیستی، پس چرا اینجا نشستی؟" (فما انت؟) (کی هستی که نشستی در این مکان؟) این آقای اعرابی که آمده، "فما انت" منظورش این نیست که اسمت چیست، فامیلی*ات چیست، هویتت چیست. منظورش این است که تو در این جایگاهی که نشستی و جایگاه خلیفه رسول الله است، "قال أنا الخلیفة بعده" (من مخالفم بعد از او).آقا مخالف؟! اگر قاعده، من نشستم جای او، نشستم جای او ولی خلیفه هم نیستم. این اقرار به حق است. یعنی خود را به دروغ خلیفه رسول نامید. خودش اعتراف می*کند که من خلیفه رسول نیستم.در مال کسی، کتاب*های معتبر، این روایت آمده. و در نامه*ها که به اطراف فرستاده، نوشت "من ابی بکر خلیفة رسول الله" (وقتی نامه می*نوشت خودش را با این لقب معرفی می*کرد). چنانچه علامه حلی رحمه الله در کتاب نهج*الحق و کشف الصدق فرموده است: "المطلب الأول فی المطاعن التی رواها أهل السنة" (مطلب اول در مطاعنی که اهل سنت در شأن ابوبکر روایت کرده*اند). "الأول" (اولین طعن) "قالوا إنه سمی نفسه خلیفة رسول الله و کتب الی الأطراف بذلک و هذا کذب صریح" (اول ابوبکر این است که خودش را خلیفه رسول الله نامید و به اطراف و اکناف به این مطلب نامه نوشت، یعنی در نامه خودش را معرفی می*کرد: "ابوبکر خلیفة الرسول". و این دروغ صریح و آشکار است).چرا این دروغ صریح است؟ "لأن رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم اختلف الناس بعده" (بعد از پیغمبر، مردم اختلاف کردند، دوگانه شدند). "فقالت الإمامیة" (یک گروه که امامیه هستند گفتند) "إنه خلف أمیرالمؤمنین علیه السلام إماما بعده" (یک گروهی که امامیه بودند گفتند که رسول الله، امیرالمؤمنین علی علیه السلام را چه کار کرد؟ خلیفه خودش قرار داد). این یک گروه، یک گروه گفتند که علی را خلیفه قرار داد و امام بعد از پیامبر امیرالمؤمنین است."و قالت السنیة کافة" (و کل اهل سنت بدون هیچ استثنایی، همگی گفتند) "إنه مات بغیر وصیة و لم یستخلف أحدا" (همه اهل سنت گفتند پیامبر از دنیا رفت و هیچ وصیتی نکرد و هیچ کسی را هم خلیفه قرار نداد) "و أن إمامة أبی بکر لم تثبت بنص إجماعا" (پس به اجماع تمام اهل سنت، یعنی حتی یکی از علمای اهل سنت هم با این اجماع مخالف نیست که هیچ نصی بر خلافت و امامت ابوبکر وجود ندارد). "إن إمامة أبی بکر لم تثبت بنص إجماعا" (امامت ابوبکر اجماعاً به نص اثبات نشد). پس طبق اعتراف خودشان، پیامبر از دنیا رفت، به کسی هم وصیت نکرد."بل ببیعة عمر بن الخطاب و رضا أربعة لا غیر" (تنها چیزی که زمامداری ابوبکر را اثبات کرد، متحقق کرد و به کرسی نشاند چه بود؟ بیعت عمر بن خطاب بود و رضایت ۴ نفر لاغیر، نفر پنجم حتی نه). یعنی چیزی که ابوبکر را خلیفه کرد، بیعت عمر بن خطاب بود و اینکه ۴ نفر (تکرار می*کنم: "بیعت عمر بن خطاب و رضا أربعة لا غیر") امامت ابوبکر ثابت نشد مگر به بیعت عمر بن خطاب و رضایت ۴ نفر. پس خلافت ابوبکر فقط با یک بیعت انجام شد و چهار نفری که با این بیعت رضایت داشتند، پس این خلافت هیچ ربطی به رسول الله ندارد. بنابراین گفتن "خلیفة الله" کذب صریح و دروغ صریح است."و قال عمر إن لم أستخلف فإن النبی صلی الله علیه و آله لم یستخلف و إن استخلف فإن أبابکر استخلف." عمر روزهای آخر عمرش که فهمید از دنیا می*رود، می*خواست وصیت بکند که خلیفه بعدی کیست، مشخص نمی*کرد. بعضی*ها می*گفتند اگر مثلاً ابوعبیده جراح بود او را خلیفه می*کردم، اگر فلانی بود او را می*کردم.این جمله معروف عمر ابن خطاب است که اگر من کسی را خلیفه قرار ندهم، اگر کسی را خلیفه قرار ندهم، پس طبق رسول الله عمل کردم، طب ق کار رسول الله عمل کردم. چرا؟ چون رسول الله کسی را خلیفه قرار نداد. و اگر من خلیفه قرار دهم، طبق سنت ابوبکر رفتار کردم، چون ابوبکر خلیفه قرار داد. این جمله عمر که "اگر من خلیفه قرار ندهم، پیغمبر خلیفه قرار نداد"، "هذا تصریح منه بعدم استخلاف النبی أحدا" (این جمله عمر، اعتراف و تصریح به این مطلب است که رسول الله هیچ کسی را خلیفه خودش قرار نداد)."و قد کان الأولی أن یقال" (و به درستی که سزاوار است که گفته شود) "إنه خلیفة عمر لعنه هو الذی استخلفه" (مطلب درست و سزاوار این است که به ابوبکر بگویند خلیفه عمر. چرا باید بگویند خلیفه عمر؟ چون او بود که ابوبکر را بر مسند خلافت نشاند). پس "خلیفة رسول الله" یک کذب و یک دروغ بزرگ است.پس این کذب بزرگ، کذبی است که نه فقط خلاف عصمت است، بلکه اثبات فاسق بودن را می*کند، آن هم کذبی که به رسول الله بسته است. کسی یک دروغی را می*گوید، گناه بزرگی انجام داده، اما یک نفر دارد به خدا دروغ می*بندد، به پیغمبر دروغ می*بندد. این دروغ بستن به خدا، دروغ بستن به پیغمبر، یک امر معمولی نیست. اگر کسی به پیغمبر دروغ ببندد، آیا می*توان به این شخص گفت که تو در دایره ایمان هستی هنوز؟پس صرف اینکه اینها می*گویند که ابوبکر خودش را خلیفه رسول الله خوانده است، پس یک دروغ بستن به وجود مقدس رسول الله است و مقدمات این طعن در کتب اهل سنت مذکور است."اما تسمیة أبی بکر خود را خلیفة رسول پس أشهر مشهورات است" (این طعن را هیچکس نمی*تواند رد کند، از اشهر مشهورات است). "هیچ یک از اهل سنت را مجال انکار در آن نیست." اما ادعای امامیه که حضرت رسول، حضرت امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب را بعد از خود خلیفه خود و امام خلق ساخت، پس چنان واضح است که احتیاج اقامه دلیل و برهان بر آن ندارد. و این مطلبی هم که امیرالمؤمنین ما می*گوییم خلیفه رسول است، از آیات قرآن و روایات آنچنان برایش برهان و دلیل داریم که اصلاً یک امر بدیهی و روشن است.همچنین اینکه اهل سنت می*گویند که رسول خدا وفات نمود و وصیت در باب خلافت نکرد، مستغنی از بیان است. اینها دیگر مطلب کاملاً روشنی است. اما اثبات اینکه امامت ابوبکر به محض بیعت عمر ثابت شده، نه به نص پیغمبر خدا. اما اثبات این مطلب که گفتیم که تنها دلیل خلافت ابوبکر و تنها چیزی که ابوبکر را [به خلافت رساند، بیعت عمر بود].
یکی از برهان*های اثبات خلافت بلافصل امیرالمومنین، مطائن زمامدارهای غاصب است و معنی طعن همان افعال، اقوال و کارهایی است که نشان دهنده عدم عصمت زمامداران نخستین است. این را طعن می*گویند و از آنجایی که مخالفین قائل به عصمت نیستند، مرحوم محمد قلی فرمودند که طعنی که درباره خلفا می*گیرند، طعنی است که صرفاً اثبات عدم عصمت نمی*کند، بلکه اثبات فسق و فاسق بودن آنها را هم می*کند. اگر کسی از مخالفین اعتقاد نداشت که عصمت شرط امامت است، با طعنی که اثبات فسق و عدم عدالت و اهل گناه بودن این خلفا را می*کند، این مطلب اثبات می*شود که این افراد شایستگی خلافت را ندارند.در بعضی از عبارات هم آمده است که بعضی از خطاها صرف یک خطای معمولی نیستند، بلکه خطایی هستند که منجر به خروج از ایمان می*شوند و باعث کفر می*شوند برای آن کسی که این خطا را انجام داده است. یکی از این خطاها که مثال زده شد، هتک حرمت صدیقه طاهره سلام الله علیها و تنها دختر پیامبر است که این خطا دیگر یک خطای معمولی نیست، بلکه خطایی است که کسی که این خطا را انجام داده، منجر به کفرش می*شود و بعد از این هر کاری که انجام دهد خطاست.یکی از نکاتی که مطرح شد این است که یکی از بزرگ*ترین دروغ*هایی که زمامدار اول به پیامبر نسبت داد، این بود که خودش را خلیفه رسول خدا خواند در حالی که پیامبر به اعتقاد مخالفین و به اجماع مخالفین و به اتفاق همه مخالفین، برای خودش و برای بعد از خودش هیچ خلیفه*ای تعیین نکرده بود. آنها اعتقاد دارند و عبارات هم خوانده شد که پیامبر هیچ خلیفه*ای تعیین نکرد. خوب وقتی پیامبر به اعتقاد ایشان کسی را به عنوان خلافت و جانشینی تعیین نکرده، پس چگونه ابوبکر خودش را خلیفه پیغمبر می*خواند؟در یکی از تعابیری که خوانده شد، عمر در لحظات آخر عمرش گفت: "إن لم استخلف فإن رسول الله لم یستخلف" (اگر من کسی را برای خودم به جانشینی نگذارم، به درستی که رسول الله همچین کاری نکرد؛ او هم کسی را به جانشینی خودش نگذاشت) و "إن استخلف فإن أباکبر استخلف" (اگر من خلیفه قرار دهم، ابوبکر برای خودش خلیفه قرار داد). این مطلبی که از عمر نقل شده، تصریح به این مطلب است که پیامبر از دنیا رفت و به اعتراف خود خلیفه دوم، پیامبر از دنیا رفت و برای خودش خلیفه معین نکرد و این مطلب در این عبارت بسیار روشن و صریح است."خلف نبی أحدا" و این تصریح از خلیفه دوم عمر است که رسول الله کسی را خلیفه قرار نداد. "أن یقال إنه خلیفه عمر لعنه هو الذی استخلفه" سزاوار است که می*گفت من خلیفه عمر هستم، چرا؟ چون عمر آمد و باعث شد که ابوبکر به خلافت برسد. این مطلب که ابوبکر خودش را خلیفه رسول الله نامید از اشهر مشهورات است و هیچ کدام از اهل سنت نمی*توانند این مطلب را انکار کنند.اما اینکه شیعه اعتقاد دارد که امیرالمومنین خلافت بلافصل رسول الله را دارد، این بر براهین نقلیه و عقلیه مترتب است و اقامه دلیل و برهان شده و در این مطلب هیچ شک و شبهه*ای نیست. مطلب دوم اینکه اهل سنت می*گویند رسول خدا وفات کرد و وصیت در باب خلافت نکرد؛ این هم مستغنی از بیان و توضیح است که همه اینها به این مطلب اذعان دارند.نکته بعدی این است که پس ابوبکر چگونه خلیفه شد؟ اینکه پیغمبر که می*گویید هیچ نص، هیچ مطلبی، هیچ فرمایشی در اینکه خلیفه تعیین کند نداشت، خب و تو هم که بگویی من خلیفه پیغمبر هستم، این هم پس می*شود دروغ بزرگ، می*شود یک دروغ خیلی مهم، دروغ بستن به پیغمبر می*شود. طبق دو حرفی که گفته شد، این طبق مبنای خود مخالفین است.اما چگونه ابوبکر به خلافت رسید؟ نکته خیلی مهم اینجاست که ابوبکر به محض بیعت عمر به خلافت رسید. در اینجا کتاب وارد این بحث می*شود که اثبات کند ابوبکر صرفاً با بیعت عمر به خلافت رسید. تعبیر مرحوم محمد قلی این است: اما اثبات اینکه امامت ابوبکر به محض بیعت عمر ثابت شده، نه به نص پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله. پس در کتاب مواقف مذکور است: "إذا حصول الإمامة بالإختیار و البیعة فعلم أن ذلک لا یفتقر إلی الإجماع" (هنگامی که ثابت شد حاصل شدن امامت به اختیار و بیعت است، پس بدان که آن اختیار و آن بیعت یا آن بحث امامت نیازی به اجماع ندارد).پس از نظر صاحب مواقف، امامت نیازی به اجماع ندارد. چرا نیازی به اجماع ندارد؟ "إذ لم یقم علیه دلیل من العقل و سمع" (چون ما هیچ دلیلی برای مذهب نداریم که امامت به اجماع اثبات بشود، نه از طریق عقل دلیل داریم که امامت برای اثباتش نیاز به اجماع است، نه از طریق سمع یعنی شنیدن یعنی نقل).ما دلیلی نداریم که امامت به اجماع است. "بل الواحد أو الإثنان من أهل الحل والعقد کافٍ" می*گوید یک نفر یا دو نفر از کسانی که اهل حل و عقد هستند کفایت می*کنند. یعنی یک نفر بیاید با آن شخصی که قرار است خلیفه بشود بیعت کند یا دو نفر بیایند بیعت کنند، این کفایت می*کند. آن یک نفر از اهل حل و عقد باشد. "علمنا به صحابة معلافم فی الدینفو به ذلک" چرا یک نفر یا دو نفر از اهل حل و عقد کافی است؟ می*دانیم که صحابه کفایت کردند به این مطلب، به کدام مطلب؟ به اینکه یک نفر یا دو نفر بیایند بیعت کنند و خلافت محقق می*شود با اینکه ما می*دانیم اینها در دینشان محکم بودند و صلابت داشتند.این صحابه اما چه کار کردند؟ با بیعت یک نفر یا دو نفر خلافت برایشان اثبات شد. "کعقد عمر الأمر لأبی بکر و عقد عبدالرحمن بن عفو الأمر لعثمان من غیر اشتراط اجتماع من فی المدینة فضلاً عن اجتماع الأمة" مثل آن بستن عمر برای ابوبکر، مثل اینکه عمر برای ابوبکر چه کار کرد؟ خلافت را بست، یعنی با او بیعت کرد. مثل همان بیعتی که عبدالرحمن با عثمان کرد. با یک بیعت خلافت محقق شد درباره ابوبکر با بیعت عمر، درباره عثمان با بیعت عبدالرحمان. در هر دو مورد شرط نکردند اجتماع کسانی که در مدینه هستند، یعنی حتی نگفتند بیایند اهل مدینه اجماع کنند روی مطلب؛ نه در خلافت ابوبکر همچین شرطی را کردند نه در خلافت عثمان همچین شرطی را کردند. "فضلاً عن اجتماع الأمة" چه برسد بخواهند اجماع امت را بخواهند به سمتش بروند. یعنی حتی اجماع یک شهر را هم نیاز نداشتند چه برسد به اجماع همه امت.پس خلافت کافی است که یک نفر یا دو نفر با آن کسی که قرار است خلیفه بشود بیعت بکنند و صرف این بیعت، خلافت را تحقق می*دهد. در ادامه می*گوید: "هاذا ولم یکر علیهم أحد و علیه أعصار إلی هذا الزمان" می*گوید این مطلبی که اینجا گفتم هیچ کس این مطلب را منکر نشده، یعنی هیچ کدام از مخالفین شیعه این مطلبی که در کتاب مواقف آمده که اجماع نیازی نیست و بیعت یک نفر کافی است، هیچ کس این مطلب را منکر نشده و بنا بر همین مطلب هم این زمان*ها گذشته است تا این زمان و هیچ کس تا این زمان از این مطلب تخلف نکرده و همه هم بر این مطلب بوده*اند.مرحوم محمد قلی این مطلب را اینجا ذکر کرده برای اینکه این مطلب را اثبات کند که خلافت ابوبکر حتی به اجماع هم نبوده و دوباره نقل می*کند: و صاحب کتاب الاستغاثة فی بدع ثلاثة درباره این مطلب اینطور گفته است: "أول مبتدعة الأول منهم تأمل منها علی الناس من غیر إباح الله ذلکه له و لا رسوله علیه و آله السلام" (اولین بدعتی که اولین از آن زمامداران نخستین گذاشتند، امارت کردن، امیر کردن خودش بر مردم بود، بدون اینکه خدا یا رسول خدا این امیر کردن خودش را بر مردم مباح کرده باشد) و "مطالبة جمیع الأمة" (و مطالبه کردن اینکه همه امت بیایند با او بیعت کنند) و "الآن قیام و کرها" (و اینکه امت رام بشوند، منقاد بشوند برای اطاعت کردن از او، خواه از روی اختیار یا از روی اجبار)."فکان ذلک منه أول ظلم ظهر فی الإسلام بعد وفاة رسول صلی الله علیه و آله" (می*گوید این مطلب اولین ظلمی بود که در اسلام بعد از وفات رسول الله ظاهر شد) و "أضافه و أولیاء جمیعاً مقرین و أن الله و رسول صلی الله علیه و آله لم یولی هاذا ذلک ولا أوجبا طاعته ولا أمراً به بیعته ثم تسما به خلافة رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم" (می*گوید وقتی که خودش و دوستانش همشان اقرار دارند به اینکه خدا و رسول خدا این شخص را ولی برای این کار قرار ندادند، نه خدا نه رسول خدا آن شخص اول را به او ولایت ندادند بر اینکه مردم را بر مردم امارت بکند، اطاعتش را هم واجب نکردند، امر هم نکردند خدا و رسول به بیعت با ابوبکر، با این وجود خلافت او را خلافت رسول الله نامیدند)."و نفضت به ذلک کتبه إلی الأطراف" (و نامه*هایش را به همه اطراف و اکناف فرستاد با این عنوان: من أبی بکر خلیفة رسول الله - از ابوبکر خلیفه رسول الله) "فکانت هذه أحوال منه جامعة للظلم والمعصیة والکذب علی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم" (پس این احوال او که اولین ظلم در اسلام بعد از وفات پیامبر بود، جامع ظلم و معصیت و کذب بر پیامبر خدا بود) و "لقد علم و علم خاص والعام أن الرسول صلی الله علیه و آله لم یستخلفه" (حتماً او می*دانست و همراه او خواص و عوام می*دانستند که رسول او را خلیفه نکرده بود و به او همچین مقامی نداده بود)."ذلک کاذباً علی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم متعمداً للکذب فی" (پس ابوبکر به خاطر همین مطلب کاذب بود، دروغگو بود و بر رسول الله متعمداً دروغ بست درباره این مطلب) "إذ لا یجوز لأحد فی النظر و تمییز أن یودعوا خلا عن یدعی خلافة الرسول إلا لمن استخلفه الرسول و من لم یستخلف الرسول کان محال أن یکون خلیفة له" (می*گوید برای اینکه چرا به پیغمبر متعمداً دروغ گفت؟ برای اینکه جایز نیست برای احدی که فکر می*کند و تشخیص می*دهد که ادعا بکند خلافت رسول را الا کسی که رسول الله او را خلیفه قرار داده باشد. پس اینکه کسی بگوید من خلیفه رسول هستم، این ادعا فقط برای کسی جایز است که رسول الله او را خلیفه کرده باشد و کسی که رسول او را خلیفه نکرده است، محال است که آن شخص خلیفه پیغمبر باشد).می*توانست بگوید من پادشاه هستم، زمامدار هستم، ملک هستم، ولی اینکه بگوید من خلیفه پیغمبر هستم، این دروغ است. پس هر کس که رسول او را خلیفه نکرده است، محال است که او خلیفه رسول الله بشود. "و لو جاز ذلک لقاعل من المسلمین الا وجه من وجوه تأویل لجاز هذا لکل" (می*گوید اگر کسی بیاید بگوید نه آقا این مطلب اشکال ندارد که کسی را پیغمبر خلیفه نکرده باشد اما خودش را خلیفه پیغمبر نام ببرد و بخواند، بگوید آقا این اشکال ندارد، بگوییم چرا اشکال ندارد، می*گوید "الا وجه من وجوه تأویل" بیاید این را تأویل به یک وجهی بگوید، با یک توجیهی برایش بیاورد که با این توجیه این مطلب درست است، می*گوید اگر این مطلب با هر وجهی از وجوه تأویل درست باشد، این ادعا، کدام ادعا؟ اینکه خلیفه رسول الله من هستم، می*گوید این ادعا برای هر کسی دیگر درست می*شود). یعنی هر کسی می*تواند با یک تأویلی، با یک توجیهی بیاید ادعا کند که من خلیفه رسول الله هستم و هر کسی که مسلمان باشد این ادعا را بکند، دیگر شما نمی*توانید به او ایراد بگیری."و هذا ما لا یقوله ذو فهم" (می*گوید و این هم مطلبی است که هیچ کسی که دارای فهم باشد این حرف را نمی*زند) چرا؟ چون هیچ کس نمی*آید بگوید که آقا با یک توجیهی با یک تعبیری می*شود کسی را خلیفه پیغمبر دانست، این حرف را عاقلی نمی*زند. "إنتها مختصر" (می*گوید این کلام را تمام کردیم اینجا، ما مختصر کرده بودیم این کلام را).