توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : کتاب تشیید المطاعن
mostafahem
جمعه 01 فروردین 04, 04:21 بعد از ظهر
در این موضوع قرار است متن سخنرانی هایی که در جلسات شرح کتاب تشیید المطاعن مطرح شده است درج شود.
mostafahem
جمعه 01 فروردین 04, 05:00 بعد از ظهر
جلسه اول تشیید مطاعنمهم*ترین اختلافی که در امت وجود دارد و وجود داشته، اختلاف بر سر جانشینی و رهبری و امامت است. این بزرگترین اختلافی است که در امت ایجاد شد و خود این اختلاف منشأ اختلافات دیگر شد. کسانی که ما آنها را شیعه می*شناسیم و از آنها به عنوان شیعه یاد می*کنیم، معتقد هستند که امیرالمومنین علی بن ابیطالب صلوات الله و سلام علیه خلیفه بلافصل رسول الله است و این خلافت و امامت هم نصب الهی است. یعنی اینکه خداوند تعیین کرده است که خلیفه، امام، وصی و جانشین پیامبر چه کسی باشد. این اعتقاد، اعتقاد مهم شیعیان است.مهم*ترین نکته*ای که اختلاف بین شیعه و غیر شیعه و مخالفین شیعه است، این است که آنها امامت و رهبری و جانشینی را من الله نمی*دانند و اعتقاد ظاهریشان این است که هر کسی که اکثریت مردم آمدند و او را انتخاب کردند و اختیار کردند، او می*تواند امام باشد، رهبر باشد و جانشین پیامبر باشد. البته تذکر این نکته خیلی ضروری و مهم است که نظریه اختیار، ویترین بحث است و عملاً هیچ کدام از خلفایی که معتقد هستند بر اساس اختیار و انتخاب مردم حاکم نشدند، جز امیرالمومنین صلوات الله علیه که به عنوان خلیفه چهارم معتقد هستند. این خلیفه چهارم با انتخاب مردم، انتخاب حقیقی و واقعی به خلافت رسید و الا از خلیفه اول، دوم، سوم و بعدی*ها هم هیچ کدام با انتخاب مردم خلیفه نشدند.این مطلب به حدی واضح و روشن است که نظریه قهر و غلبه در میان علمای مخالفین یک نظریه مقبول و معروف و مشهوری است. قهر و غلبه می*گوید که آقا هر کسی که به هر طریقی، به هر شکلی توانست غلبه پیدا کند، غالب بشود و کودتا بکند، خونریزی بکند، که به هر شکلی توانست حاکم بشود، او خلیفه بر حق پیغمبر است. و اجماع یا اختیار و انتخاب مردم، قطع نظر از اینکه اصلاً انتخاب مردم یا اجماع حجت است یا حجت نیست، یک بحثی است که در ویترین، در نمایش، در ظاهر است.حقیقت این است که آن چیزی که در نگاه مذهب مخالف شیعه، خلیفه، امام، و رهبر را انتخاب می*کند، قهر و غلبه است. یعنی هر کسی زورش بیشتر بود، او می*تواند حاکم باشد. و جالب است که بازهم این نظریه و این فتوا یا این اعتقاد مشهور است که قیام علیه حاکم حرام است، حرام شرعی است، ولو اینکه شما یقین داشته باشید که حاکم ظالم است، جائر است. و در بعضی از روایات*ها هست که حتی اگر قلب حاکم قلب شیطان باشد یا شیطان در قلب حاکم باشد، که به تعبیر دیگر شیطان هم حاکم شد، شما حق اعتراض، قیام و کودتا علیه حاکم ندارید.اولین خلیفه هم که در سقیفه معروف است که این شخص انتخاب شد، به اعتراف خودشان با بیعت رجلاً، با بیعت یک مرد واحد خلیفه شد. یعنی آنجا هم نمی*گویند انتخاب و اجماع. و جالب اینجاست که وقتی که می*خواهند اجماع را تعریف بکنند، می*گویند که اجماع منعقد می*شود ولو با یک نفر، ولو بیعت رجل واحد، اجماع منعقد می*شود. به تعبیر امروزی، اکثریت منعقد می*شود با بیعت یک نفر!چه جوری می*شود که اجماع با بیعت یک نفر، با اختیار یک نفر صورت بگیرد؟ می*گویند همان اتفاقی که درباره خلیفه اول افتاد، با بیعت یک نفر آن شخص آمد و خلیفه شد. بنابراین نظریه رقیب شیعه، ظاهرش انتخاب و اختیار است، ولی حقیقتش چیست؟ قهر و غلبه است، زورمداری است، یا به تعبیر خیلی راحت*تر، چماق به دست بودن است.این اختلاف بعد از شهادت پیغمبر شکل گرفت. البته در بحث تاریخ، این اختلاف و این نافرمانی در جریان نفاق قبل از پیامبر هم شکل گرفته بود و این جریان نفاق بود که این مسیر را منحرف کرد. ولی رخ نمود این مطلب و شکل گیری جدی*اش به این معنا که خودشان را نشان دادند و ظهور و بروز داشتند در حاکمیت سیاسی بعد از پیامبر، خودش را کاملاً نشان داد.پس دو گروه شدند. یک گروه خیلی محکم طبق آیات قرآن، روایات و براهین دیگر گفتند که باید امام من الله باشد، خدا باید امام را انتخاب کند. بقیه مخالفت کردند و گفتند نه، آن کسی که خلیفه پیغمبر است را باید مردم انتخاب کنند. و این شروع اختلاف بود یا به تعبیر بهتر، ظهور اختلاف بود.دو جریان مهم شیعه و مخالفین شیعه درست شد. هم شیعیان کتاب*های کلامی زیادی نوشتند در اثبات مذهب و نقد مذهب مخالف، و هم مخالفین کتاب*های زیادی نوشتند. مناظرات زیادی هم شکل گرفت و هر موقع که مخالفین کتابی می*نوشتند، شیعیان در رد آن کتاب و اثبات اعتقادشان کتاب می*نوشتند. یعنی این رفت و آمد اعتقادی از همان سده*های نخستین شروع شد و کتاب*هایی که در رد شیعه نوشتند و شیعیان رد بر کتاب*های آنها می*نوشتند، تا اینکه حدوداً قرن سیزدهم، در شبه جزیره هند یا این کشور هند که تشیع گسترش پیدا کرده بود و به شکل فراگیری شده بود و بعضی از حاکمان هم اعتقاد شیعی داشتند و در زمانی که انگلیس هم وارد هند شده بود و استعمارش را شروع کرده بود، شخصی به اسم عبدالعزیز دهلوی کتابی را در رد شیعه نوشت.این کتاب نام*گذاری شد "تحفه اثنا عشریه"، به تعبیری این کتاب را هدیه داد به شیعیان ۱۲ امامی. و این کتاب در ۱۲ باب منعقد شد و از توحید شروع کرد و اعتقاد شیعه را نقد کرد. باب هفتمش نقد امامت بود و در ۱۲ باب تمام تلاش خودش را به کار برد که شیعه را نقد بکند و اعتقاد شیعه مبنی بر خلافت بلافصل امیرالمومنین علی بن ابیطالب را به چالش بکشاند. و این کتاب در آن زمانی که هند درگیر استعمار انگلیس بود، منتشر شد.اینکه سبک کتاب تحفه اثنا عشری چیست، منهجش چیست، روشش چیست، یک بحث مستقلی باید درباره*اش انجام داد که روشش چیست و با چه روشی این کار را انجام داد و روش استدلالی*اش چیست، روش کلامی*اش چیست. البته می*توان تشبیه کرد این کتاب را به کتاب مهم ابن تیمیه "منهاج السنه" که این کتاب معروف است به دروغ پراکنی، دروغ گفتن و بی اخلاقی و بد اخلاقی در مقابل استدلالات شیعه.در مقابل این کتاب هم ردیه*های زیادی نوشته شد، بالاخص درباره باب هفتم این کتاب که نقد اصل امامت بود، ردیه*های مختلف نوشته شد. وقتی که شیعه ردیه می*نوشتند، مخالفین هم جواب ردیه*های شیعه را می*نوشتند و این رد و بدل ردیه*ها انجام می*شد تا اینکه شخصی به نام مرحوم میر حامد حسین هندی یا سید میر حامد حسین هندی، این بزرگوار کتابی نوشت به اسم "عبقات الانوار". عبقات الانوار نقد باب هفتم کتاب تحفه اثنا عشریه بود. وقتی که این کتاب نوشته شد، دیگر هیچ ردیه*ای بر این کتاب از طرف مخالفین نوشته نشد و به تعبیر بهتر، دیگر نتوانستند بر این کتاب ردیه بنویسند. آنقدر این کتاب از حیث وسعت تحقیق، از حیث استحکام استدلالات و از حیث کثرت منابع، جامع و کامل بود که هیچ ردی به کتاب عبقات نوشته نشد و تا به امروز هم نوشته نشده است.یکی از باب*های کتاب تحفه اثناعشری، باب دهم است. او در باب دهم می*آید مطاعنی که شیعه نسبت به خلفا مطرح کرده*اند در کتاب*های تاریخی و بالاخص در کتاب*های کلامی، آن مطاعن را رد می*کند. کتاب*های کلامی در بحث امامت بحث می*کنند. همیشه کتاب*های کلامی در حوزه امامت یک باب مطاعن دارند. دهلوی آمد پاسخ داد نسبت به مطاعنی که شیعیان درباره خلفا و زمامدارانی که شیعیان معتقد هستند که این زمامداران غاصب هستند، نوشت.پدر مرحوم حامد حسین هندی شروع کرد به نقد باب دهم کتاب تحفه اثنا عشریه و کتابی نوشت در نقد باب دهم کتاب تحفه اثنا عشریه به اسم "تشیید المطاعن". تشیید به معنی محکم کردن است. در قرآن هم این واژه (ریشه*اش) به کار رفته: "فی بروج مشیده" در ساختمان*ها، در برج*ها که محکم هستند، استحکام دارند. تشیید المطاعن یعنی آن مطاعنی که دهلوی رد کرده نسبت به آن زمامدارها، آن را محکم کرده است. یعنی آنچه که شیعه گفته، حتماً این مطالب درست است و حتماً این مطالب یکی از علت*هایی است که این آقایان صلاحیت خلیفه پیغمبر شدن را ندارند.این کتاب بسیار با ارزش و با اهمیتی است. هم توضیح دادیم هم از عنوانش معلوم است که موضوع کتاب چیست: مطاعن کسانی هستند که ادعای خلافت و زمامداری دارند در حالی که صلاحیت این مقام را ندارند.فرزند جناب محمد قلی (محمد قلی اسم پدر مرحوم میر حامد حسین است) کتابی تألیف کرده به اسم سید اعجاز حسین درباره کتاب تشیید المطاعن. اینطوری فرموده: "وهو کتاب" این کتابی است که هیچکس مانند او، مانند این کتاب را نسبت به آن اطلاع ندارد. این کتابی است که کلاً بی*همتاست "و لم یسفر زمان به عدیله" و زمان هم همتای این کتاب را ندیده "هاون علی الزامات شدیدا و افهامات صدیده" (می*گوید این کتاب الزامات شدید دارد، الزام*های قوی و محکمی دارد).یکی از نکات مهم کتاب عبقات الانوار، که مرحوم میر حامد تألیف کرده و کتاب تشیید المطاعن که پدر مرحوم، جناب محمد قلی تألیف کرده*اند، از قاعده الزام استفاده کرده*اند. الزام یعنی چه؟ یعنی اینکه برهانی آورده، دلیلی آورده که این دلیل مورد قبول و قطعیت خصم است. یعنی از براهینی استفاده کرده که خصم نسبت به آنها هیچ ردی نمی*تواند داشته باشد. پس این کتاب "مجتمع الزامات شدید" است، جواب*های دندان شکن و محکم است."اشتتمل علی ما لم یشتمل علیه کتاب من العجبه الشافیه به فصل الخطاب" این کتاب تشیید المطاعن کتابی است که مشتمل است بر مطالبی که هیچ کدام از کتاب*های دیگر به شکلی که مرحوم محمد قلی در این کتاب جواب*های روشن و واضح داده، به گونه*ای که این جواب*ها فصل الخطاب است، هیچ کتابی مثل این وجود ندارد.
mostafahem
جمعه 01 فروردین 04, 05:01 بعد از ظهر
والخبرو یحقر الخبر" (می*گوید شاید این کلماتی که دارم می*گویم، باعث بشود که این حرف را کوچک بشماری و خیال بکنی که این حرف درباره غلو و اغراق است و خیال کنی که مبالغه کردم) "و ظفر بالعین لا یحتف بالثر" (ولی اگر آن کتاب را ببینی و قدرش را بفهمی، می*فهمی که این گفتار و مدح من در برابر عظمت این کتاب بسیار ناچیز و کم است).پس تعریفی که اعجاز حسین می*کند: یک کتاب، کتاب بی بدیل که هیچ مثل و مثالی ندارد. در این کتاب الزامات شدید است، یعنی کتاب به طوری [تدوین شده] که این مطالب را حتی مخالفین نمی*توانند رد بکنند و از طرف دیگر، این کتاب فصل الخطاب است. و این کتاب را باید دید تا متوجه بشویم که این حرفی که و این کلامی که مرحوم اعجاز حسین درباره این کتاب می*فرماید، حقیقت محض است و چیزی از غلو و اغراق در این مطلب وجود ندارد.کتاب درباره مطاعن است. برای اینکه مطاعن را توضیح بدهیم، یک نکته درباره امامت باید مطرح بکنیم تا بفهمیم اصلاً مطاعن چیست. مطاعن صرفاً یا بهتر بگوییم، مطاعن فحش دادن نیست. مطاعن این نیست که یک نفری به یک نفر دیگر فحش بدهد، حالا ناسزا بگوید و رد شود برود.برای اینکه توضیح بدهیم که مطاعن یعنی چه، باید توضیحی درباره امامت بدهیم. امامت سه شرط اساسی دارد. این سه شرط اساسی ضروری اند، یعنی عقل وقتی که به این جایگاه امامت و خلافت پیغمبر نگاه می*کند، سه شرط ضروری را تأیید می*کند. این سه شرط ضرورت دارد برای کسی که می*خواهد در این مقام قرار بگیرد.یکی از آن شرط*های مهم عصمت است. یعنی کسی که می*خواهد امام باشد، باید عصمت داشته باشد. شرط دوم برتری علمی و اخلاقی است. از حیث علم و اخلاق، امام باید برتر باشد و او باید شاخص باشد. او باید اعلم باشد. هم از حیث علمی باید برتر و هم از حیث اخلاقی باید برتر باشد. و شرط سوم که این شرط سوم هم عقل به آن حکم می*کند، این است که تعیین الهی باید داشته باشد.عصمت چرا باید امام عصمت داشته باشد؟ چه لزومی دارد که امام عصمت داشته باشد؟ اگر امام عصمت نداشته باشد چه اشکالی پیش می*آید؟ چه مطلبی پیش می*آید؟ چه مسئله مهمی پیش می*آید که امام عصمت نداشته باشد؟برای اینکه بفهمیم که امام چرا باید عصمت داشته باشد، باید ببینیم که یکی از جهاتی که غرض نصب امام چیست. عصمت ضرورت عقلی دارد. علاوه بر اینکه عصمت ضرورت عقلی دارد، آیات هم بر عصمت دلالت دارند و روایات هم بر عصمت دلالت دارند. ضرورت عقلی برای هر کسی که خردمند باشد، برای هر کسی که اهل خرد باشد، عقلاً برایش واضح می*شود. هر کسی که قرآن را قبول داشته باشد و قرآن را کتاب از جانب خدا بداند، پس اگر با آیه قرآنی عصمت اثبات شد، آن شخص باید قبول کند. روایاتی که در شیعه و غیر شیعه متواتر هستند هم اشاره به عصمت می*کند و ضرورت عصمت را بحث می*کند.پس عصمت سه دلیل مهم دارد. از سه جهت برایش می*توانیم استدلال کنیم: ضرورت عقل، کتاب خدا (قرآن)، و روایاتی که متواتر هستند. الآن می*خواهیم از حیث عقلی [بحث کنیم که] آیا امام باید معصوم باشد یا نه؟از حیث عقل، برای اینکه بگوییم که امام معصوم است، یک مقدمه*ای می*گیریم: غرض امام، غرض از بودن امام چیست؟ چه غرضی وجود دارد که خدا می*خواهد در زمین امام باشد؟ از نظر شیعه، زمین زمانی نیست که ما در آن زمان امام نداشته باشیم. از نظر مخالفین هم بودن امام بسیار ضروری و بدیهی است. و بودن امام آنقدر از نظر مخالفین مهم است که وقتی که پیامبر به شهادت رسید، برای غسل پیامبر، برای کفن کردن پیامبر، برای نماز خواندن بر پیامبر و دفن کردن پیامبر حاضر نشدند و امت پیامبر را رها کردند.وقتی می*گوییم آقا این امت چرا پیامبر را رها کردند، می*گویند امر مهمی بود، امر مهم*تر از پیامبر بود و آن هم رهبری جامعه بود. پس یعنی اینکه آنها هم امامت را یک امر ضروری می*دانند که امامت باید باشد. یا روایت نقل کرده*اند که اگر کسی بمیرد و بیعت خلیفه*ای بر گردنش نداشته باشد، مرگ جاهلیت مرده. یا این روایت که هم شیعه نقل کرده هم غیر شیعه نقل کرده: "من مات و لم یعرف امام زمانه مات میتة جاهلیة" (هر کس که بمیرد و امام زمانش را نشناسد، مرگ جاهلیت مرده).همین سه مطلب یعنی اینکه نشناختن امام، نبودن امام و امام نبودن در جامعه، باعث می*شود که افراد جامعه نتوانند دیندار باشند. حالا چه روایتی که مخالفین گفتند: "اگر بیعت خلیفه*ای بر گردنت نباشد، مرگ جاهلیت مردی"، یعنی اینکه تمام آن عباداتی که انجام می*دهی، اگر نماز می*خوانی، اگر اهل روزه هستی، اگر اهل حج رفتن هستی، اگر توحید و همه اینها را قبول کردی، اهل توحید هستی، اما بیعت خلیفه بر گردنت نباشد، تمام عبادت هیچ فایده*ای ندارد.پس امامت شرط است برای عبادت کردن خدا. آن عبارت "من مات و لم یعرف امام زمانه مات میتة جاهلیة" یعنی اینکه اگر کسی، امتی، جامعه*ای بخواهد مرگ جاهلیت نداشته باشد، نیاز به امام دارد. پس امام باید حتماً باشد. پس ضرورت بودن امام از نظر هر دو مکتب قطعی است.حالا امام چرا باید باشد؟ با این بحث خیلی روشن شد. اگر امام وجود نداشته باشد، امکان عبادت خدا وجود ندارد. غرض از نصب امام این نیست که امام فقط حاکم سیاسی بشود. غرض نصب امام فقط این نیست که امام بیاید لشکر راه بیندازد، اجرای حدود بکند، اقامه حدود بکند. فقط این نیست. یک غایت بسیار مهم از امامت دنبال می*شود و آن اینکه بدون حجت، بدون نصب امام، امکان اینکه خدا عبادت بشود وجود ندارد.حالا عبادت چیست؟ عبادت هرچه که هست، هر چیزی که هست، یک امری است که آن عبادت، چیزی است که خدا باید تعیین کند. یعنی من، شما، یا هر کس دیگری نمی*توانیم بیاییم بر اساس دلخواه خودمان خدا را عبادت کنیم. باید آن چیزی که ما آن را به عنوان عبادت قرار می*دهیم و عبادت می*کنیم به وسیله آن مطلب، این حتماً باید از طرف خدا باشد.پس عبادت یک امری است که جعل الهی است، به تعبیری توقیفی است. و هیچ راهی برای رسیدن به آن مطلبی که خدا نسبت به آن راضی است وجود ندارد، الا اینکه کسی وجود داشته باشد به اسم امام که این شخص بیاید آن چیزی که خدا از آن رضایت دارد، خدا از آن غضب دارد و سخط خداست را به ما معرفی کند.حالا این شد ضرورت بودن امام در جامعه. حالا این امام می*تواند خود رسول الله باشد. خود رسول الله هم این کار را انجام می*دهد. بعد از رسول الله هم کسی که می*خواهد بر مسند پیامبر تکیه بزند و جانشین پیغمبر بشود و خلیفه پیغمبر بشود، او هم باید همچین غرضی را دنبال بکند. به واسطه بودن او خدا عبادت می*شود.پس اگر این شخص معصوم نباشد، این شخصی که پیغمبر است معصوم نباشد، این شخصی که امام است معصوم نباشد، چه اتفاقی می*افتد؟ آن غرضی که برای بودن آن امام، آن حجت، آن پیامبر در میان امت هست، آن غرض هیچ وقت تأمین نخواهد شد. چرا؟ چون خدا می*خواهد پیامبر را قرار بدهد که مردم بفهمند که رضایت خدا چیست، چه جوری خدا عبادت می*شود، چه چیزی را باید انجام بدهند که خدا عبادت بشود، چه چیزی را باید انجام ندهند که خدا عبادت بشود، حالا آن چیزی که می*خواهند انجام بدهند یا ندهند به چه کیفیتی، به چه روشی انجام بدهند که خدا عبادت بشود.اگر آن کسی که می*خواهد این مطلب را به ما منتقل بکند، اشتباه کند، در منتقل کردن اشتباه کند، یا فراموش بکند، یا تعمداً خلاف واقع دروغ بگوید، یا بخواهد به خاطر مطامع دنیایی*اش یک خبری را به ما بگوید که آن خبر هیچ واقعیتی نداشته باشد، یا سهواً اشتباه کند (واقعاً نخواهد اشتباه کند ولی سهواً اشتباه کند)، آن غرض از قرار دادن این پیامبر، این رسول یا آن کسی که جانشین این پیامبر و رسول هست، تأمین نخواهد شد.پس چون غرض از بودن امام، از بودن رهبر، از بودن پیامبر، از بودن خلیفه پیامبر، از بودن خلیفه رسول، این است که آن غرض تأمین بشود، اگر عصمت نباشد این غرض تأمین نخواهد شد. پس عصمت شرط ضروری امام است برای اینکه آن غرض تأمین بشود.بعضی*ها آمده*اند گفته*اند: نه آقا اینطوری که شما می*گویید نیست. امام همین که بیاید اقامه حدود کند، همین که بیاید از اسلام و مسلمین و بلاد اسلامی دفاع کند، همین که بیاید یک لشکری تشکیل بدهد، یک سپاهی تشکیل بدهد کافی است. اولاً که این مطلب هم بازهم از شئونات همان غرضی است که عرض کردیم، این یک. دو، برای خود اقامه حدود مگر عصمت نیاز ندارد؟ شما حدود را اقامه می*کنید برای اینکه آن چیزی که خدا می*خواهد انجام بشود. پس بعد از پیامبر که همه احکام را همه مردم نمی*دانند، پس کسی باید باشد که عالم باشد به هر آنچه که پیامبر فرموده و در این اجرا هم خطا نکند و اگر این اتفاق بیفتد، نقض غرض صورت گرفته است. پس تا اینجایی که بحث شد، عصمت شرط ضروری عقلی است برای وجود امامی که می*خواهد جانشین پیغمبر باشد، می*خواهد امامی که خلیفة الله باشد.
mostafahem
جمعه 01 فروردین 04, 08:27 بعد از ظهر
سه شرط در امامت عصمت، علم و تعیین الهی بود. امام کسی است که وظیفه هدایت امت را بر عهده دارد و این شأن و وظیفه امام قابل انکار و کتمان نیست. از آنجایی که امر امام و فعل امام برای مکلفین الزام شرعی می*آورد، پس امر امام همان هدایت به آن سمتی است که خدا رضایت دارد از آن. بنابراین باید امام خطا نکند در آن امری که نسبت به هدایت انجام می*دهد و مطلب خیلی روشنی است. کسی که قرار است هدایت بکند، اگر این هدایت، ما را به گمراهی ببرد، بودن این هدایت کننده نقض غرض است و دیگر بودن هدایت کننده لغو است.از جهت دیگری هم به این مطلب نگاه شده و در کتاب شریف اصول کافی در مقدمه*اش یک بحث بسیار مهمی مطرح شده در پاسخ به این سؤال که آیا می*شود که عباد جاهلانه خدا را عبادت کند یا حتماً باید عبادت از روی علم باشد و عالمانه باشد. یک بحث مفصلی در مقدمه اصول کافی هست که یک مختصری از آن مرور می*کنیم.حرف نهایی و استدلال نهایی این است که اگر عبادت جاهلانه صحیح باشد، به این معنا که عبد جاهلانه عبادت کند، از روی جهل عبادت کند و این عبادتش مستند به هیچ یقین و هیچ مطلبی که علم*آور باشد نباشد، مثلاً بیاید برای خودش یک مدل عبادت اختراع کند و بگوید من دوست دارم اینطوری عبادت کنم، یا از جایی، از منبعی عبادت را یاد بگیرد که آن عبادت علم نداشته باشد و جهل داشته باشد، یا از منبعی آن عبادت را یاد بگیرد که آن منبع دچار خطا بشود، یعنی ممکن است که آن مطلبی که به عنوان عبادت می*خواهد یاد بگیرد در آن خطا باشد، حالا به خاطر اینکه آن منبع جهل دارد. آن منبع ممکن است جهل نداشته باشد ولی فراموشی داشته باشد یا هوای نفس بر او غالب باشد، به خاطر اینکه یک منفعتی ببرد، یک عبادت غلط و اشتباهی را باب بکند و امر بکند به آن، مثل این مطلبی که بعضی*ها یک عبادتی و یک نحوه از عبادتی را باب کردند، به آن امر کردند و بعد هم گفتند که "نعم البدعة"، گفتند که این عبادتی که ما به این شکل درست کردیم چه بدعت خوبی است. پس بدعت یعنی چیزی که خلاف آن چیزی است که خدا خواسته و خلاف سنت است.پس اگر عبادت جاهلانه باشد، جاهلانه یعنی اینکه من خودم اختراع کنم، یا بروم از کسی که اختراع کرده یاد بگیرم، یا بروم از کسی که جاهل است عبادت را یاد بگیرم، یا بروم سراغ جایی یا کسی که امکان خطا در او هست و او خطاکار باشد، یا این خطا به خاطر فراموشی باشد یا به خاطر هوای نفس یا غیره. اگر من به صورت جاهلانه خدا را عبادت کنم، آیا این عبادت صحیح است یا صحیح نیست؟اگر کسی بگوید این عبادت جاهلانه صحیح است، یعنی خدا این عبادت جاهلانه را قبول می*کند و این عبادتی که از روی جهل و نادانی است، خدا برایش پاداش قرار می*دهد و هیچ فرقی بین کسی که عالمانه خدا را عبادت می*کند و کسی که خدا را جاهلانه عبادت می*کند، نباشد؛ یعنی هر دوی اینها در یک مقام، در یک منزلت، در یک مرتبه باشند. آن وقت فرقی بین عبادت جاهلانه و عبادت عالمانه وجود ندارد.خب وجود نداشته باشد چه اشکالی دارد که ما بگوییم کسی جاهلانه عبادت بکند و یا عالمانه عبادت بکند فرقی نکند بینشان؟ همان کسی که جاهلانه عبادت می*کند، مثلاً کسی می*آید یک حرکتی را انجام می*دهد به اسم عبادت، حالا هر حرکتی که فکرش را بکنید. یا کسی می*آید می*گوید نه، هر حرکتی و هر کاری و هر فعلی را به اسم عبادت نمی*شود انجام داد، حتماً این عبادت باید از کسی باشد که علمش را دارد، از جایی باشد که من مطمئن هستم که این مطلبی را که به عنوان عبادت دارم قبول می*کنم، حتماً رضای خدا در این هست.اگر این دو تا یکی باشد و خدا یک معامله با این دو تا بکند، یعنی همان طوری که به کسی که عالمانه عبادت کرده، همان نحو به کسی که جاهلانه عبادت کرده پاداش بدهد، به همان نحو برای اینها ارزش قائل بشود، به همین نحو این دو تا را بالا ببرد و در یک سطح قرار بدهد، یک لازمه این مطلب می*شود و لازمه این مطلب این است که تمام رسول*ها و نبی*ها و کتاب*هایی که خدا به سمت بشر فرستاده، لغو و باطل می*شود.چرا لغو و باطل می*شود؟ چون امام باید راه هدایت را به ما نشان بدهد، باید به ما بگوید این راه هدایت این سمت است و اگر شما از غیر این راه هدایت بروی، گمراه می*شوی. آن وقت اگر فرقی نکند که ما از سمت راهی که امام نشان می*دهد برویم و آن سمتی که امام نشان نمی*دهد و از آن نهی می*کند برویم، اگر این دو تا راه رفتن هیچ فرقی با هم نکند و هر دو تا راهی که امر شده و راهی که نهی شده یا راهی که به آن امر نشده، اگر همه این راه*ها به یک جا قرار است برسد، دیگر وجود آن امام وجود لغوی، وجود بیخود، بی*فایده است و باید بگوییم که تمام رسول*ها، پیامبران، کتاب*ها و تمام کسانی که خدا به عنوان امام بر روی زمین قرار داد، وجودشان لغو است، یعنی وجودشان خلاف حکمت است، یعنی این کار خدا که امام قرار داد، نبی قرار داد، رسول قرار داد، یک کار جاهلانه است.و سبحان الله که خدا کار جاهلانه انجام بدهد. بنابراین مطلب و این استدلال که عرض کردیم، تفصیلش را می*توانید به مقدمه کتاب شریف کافی مراجعه بکنید.بنابراین مطلب، دو تا ویژگی مهم امام باید داشته باشد: ویژگی مهم یک، باید عصمت داشته باشد و ویژگی مهم دوم باید علم داشته باشد و این دو تا با هم همراه هستند. به چه نحو همراه هستند؟ یعنی سؤالی که از امام می*پرسی و امام به شما پاسخ می*دهد، باید حتماً امام عالم باشد. آیا عالم باشد کافی است؟ نه کافی نیست، باید تضمین هم داشته باشد. من تضمین داشته باشم این چیزی که امام می*فرماید، خطا نمی*کند در آن، در این مطلبی که می*فرماید نسیان و فراموشی راه ندارد، در مطلبی که امام می*فرماید سهو راه ندارد، سهواً اشتباه نگوید. این لازم است و به عبارت دیگر، این تضمین همان عصمت است.یک خلاصه بکنیم؛ اگر من از امام پرسیدم، امام هم با این فرض که عالم بود به ما پاسخ داد، ولی تضمین عصمت وجود نداشته باشد، یعنی ممکن است که در این پاسخ امام خطا کرده باشد، ممکن است که در این پاسخ امام اشتباه کرده باشد، ممکن است که امام فراموش کرده باشد و با این فراموشی اشتباه کرده باشد، ممکن است سهواً اشتباه کرده باشد، فرقی نمی*کند به هر جهتی که امام اشتباه کرده باشد، هدایتی که من قرار است به سمتش بروم، آن راهی که باید حرکت کنم به سمتش، آن مسیری که باید به سمتش بروم، اشتباه است.و آن عبادت، جاهلانه می*شود و اگر این عبادت جاهلانه را خدا قرار باشد که قبول کند و بگوید این عبادت جاهلانه برابر است با عبادتی که عالمانه است، پس اصل بودن امام چه می*شود؟ اصل بودن امام لغو می*شود و بی*فایده می*شود. اگر قرار بود من از روی جهل عبادت کنم و اگر از راه اشتباه هم رفتم، با راه درست فرقی نکرد، هیچ تفاوتی نداشت، دیگر کسی بخواهد اینجا بایستد و راهنمایی کند و بگوید از راه اشتباه نرو، از راه درست برو، هیچ فرقی با هم نکرد، دیگر بودن این راهنما یک کار عبث، بیخود، بی*فایده و جاهلانه است.با توجه به توضیحی که عرض شد، این دو تا مطلب کاملاً مسجل شد، کاملاً ثابت شد، اجمالاً صحبت کردیم که امام حتماً باید عصمت داشته باشد و حتماً باید علم داشته باشد. وقتی که برای امام شرط شد که عصمت و علم باید داشته باشد، پس حتماً این امام معصوم و این امام عالم را باید خدا تعیین کند. چرا باید خدا تعیین کند؟ چون مردم، ناس، افراد معمولی بشر، هیچ راهی برای تشخیص اینکه کسی عالم به همه مسائل دین است، ندارند. هیچ راهی برای تشخیص اینکه آیا کسی معصوم هست به این نحو، به این شکل که عصمتش دوری از جهل، عصمتش دوری از فراموشی، عصمتش دوری از خطا، عصمتش دوری از سهو است، ندارند.آیا مردم می*توانند همچین شخصی را پیدا بکنند؟ ابزاری برای این کار دارند که همچین شخصی را پیدا بکنند؟ مردم همچین ابزاری را ندارند. بالاخص در بحث عصمت به هیچ عنوان با ظاهر افراد نمی*شود حکم کرد، بالاخص که ما می*دانیم و این مطلب، مطلب یقینی است، بالاخص در قرآن آیات زیادی هست، در تاریخ هم، تاریخی که مخالفین نقل کردند و هم تاریخ و روایاتی که شیعه نقل کرده، این مطلب قطعی است که در میان امت منافق وجود داشته.و منافق هم کسی است که ظاهرش ظاهر اسلام است، منافق کسی است که ظاهرش ظاهر اصلاح و ظاهر صلاح است، و منافق یکی از ویژگی*های مهمش این است که خودش را مصلح هم می*داند. پس وقتی که ما افرادی که مقابلمان هستند، می*دانیم که بعضی*ها منافق هستند، ما برای پیدا کردن منافق از غیر منافق ابزاری نداریم. نمی*توانیم با ابزارهایی که در اختیار داریم منافق را تشخیص بدهیم، مگر اینکه خدا بیاید علامت*هایی را مشخص کند، یا پیامبر بیاید افرادی را مشخص کند.حالا که ابزاری نداریم از یک طرف برای فهمیدن منافق از غیر منافق، و ابزاری نداریم برای اینکه پیدا کنیم که چه شخصی معصوم است و چه شخصی معصوم نیست، و از آن طرف هم ضرورت دارد که امام معصوم باشد، یک راه حل بیشتر نمی*ماند و آن اینکه امام باید به تعیین الهی باشد.پس سه ویژگی مهم برای امام، سه شرط اساسی و مهم برای امام بحث کردیم: عصمت، برتری علمی و اخلاقی، و اینکه تعیین الهی باید داشته باشد.برای چه وارد این بحث شدیم؟ چون گفتیم داریم درباره کتابی بحث می*کنیم و موضوع بحثمان کتابی به اسم تشیید المطاعن است. گفتیم که کتابی نوشته شد به اسم تحفة اثنا عشریه. در این کتاب تحفه، در تحفة اثنا عشری، در ۱۲ باب عقاید شیعه مورد نقد و حمله قرار گرفت و در این نقدی که تحفة اثنا عشری انجام داد، بسیار زیاد از اصول و روش*های علمی بحث عدول کرده، از قاعده الزام استفاده نکرده، بسیار دروغ گفته، دروغ بسته و به تعبیر دقیق*تر دروغ پردازی کرده است. دروغ پردازی یعنی دروغگویی سیستماتیک، یعنی هدفمند و کاملاً روشمند دروغ گفته است.در نقد باب دهم این کتاب تحفة اثنا عشریه، کتابی نوشته شد به عنوان تشیید المطاعن. باب دهم آن رد کردن مطاعنی بود که متکلمین شیعه و محدثین شیعه درباره زمامداران نخستین مطرح کرده بودند، زمامداران نخستینی که به اعتقاد شیعیان حق امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب صلوات الله علیه را غصب کرده بودند.کتاب تحفة اثنا عشری آمده بود این مطاعن را می*خواست توجیه کند و رد کند. اما مرحوم محمد قلی، پدر مرحوم میر حامد حسین هندی، کتابی نوشت به اسم تشیید المطاعن و این مطاعن را در سر جای خودش استحکام بخشید و اثبات کرد که این مطاعن وجود دارد.گفتیم که باید تعریف کنیم مطاعن یعنی چه. برای اینکه بخواهیم تعریف کنیم مطاعن یعنی چه، معنای مطاعن چیست، آمدیم گفتیم که سه تا شرط اساسی امام دارد: عصمت، برتری علمی و اخلاقی، و تعیین الهی. هر چیزی، هر گزاره*ای که نشان بدهد شخصی که مدعی مقام امامت است، هر گزارشی که نشان بدهد شخصی ادعای خلافت پیغمبر را دارد و این گزاره نشان بدهد که این شخص نمی*تواند عصمت داشته باشد، یا فعلی یا قولی از آن شخص گزارش بدهد که این شخص عصمت ندارد، خطا دارد، خطاهای بزرگ دارد، یا هر قولی، هر فعلی، هر عملی که به ما از این فرد نشان بدهد که این شخص علم ندارد، اعلم الناس نیست، بلکه در آن مسائلی که یک امام به عنوان هدایتگر جامعه، یک امام به عنوان جانشین پیامبر، یک امام به عنوان جانشین پیامبری که تبیین کننده قرآن است، در آن مسائل جهل دارد، پس اگر جهل کسی مشخص شد، معلوم است که این شخص نمی*تواند بر مسند امامت تکیه بزند.
mostafahem
جمعه 01 فروردین 04, 08:28 بعد از ظهر
پس مطاعن معلوم شد چیست. گفتیم مطاعن فحش دادن نیست، ناسزا گفتن نیست. هر گزاره*ای که نشان بدهد که این شخص عصمت ندارد، هر گزاره*ای که نشان بدهد این شخص جهل دارد و علم ندارد، هر گزاره*ای که این نقاط را نشان بدهد می*شود مطاعن. و این گزاره*ها دلیل مهمی هستند برای اینکه نشان بدهند این شخص صلاحیت امامت را ندارد، صلاحیت اینکه خلیفه پیامبر باشد را ندارد، صلاحیت اینکه جامعه و امت اسلامی را هدایت بکند را ندارد. پس این می*شود تعریف مطاعن.ما فهمیدیم که مطاعن چه چیزی است. حالا چرا مطاعن می*گویند؟ حالا ما فهمیدیم مطاعن چیست، اما غایت مطاعن چیست؟ یا به تعبیر راحت*تر چرا علمای متکلم شیعه در کتاب*های کلامی از مطاعن صحبت می*کنند؟ما دو تا بحث در بحث امامت داریم. یک بحث ادله*ای است که اثبات می*کند که امیرالمؤمنین صلوات الله علیه خلیفه بلافصل پیامبر است که خود این ادله به چند دسته تقسیم می*شود. بعضی از این ادله، ادله عقلی هستند. عقل حکم می*کند که امیرالمؤمنین باید خلیفه بلافصل پیامبر باشد. بعضی ادله، ادله قرآنی هستند، آیات قرآن هستند که این آیات قرآن اثبات این مقام و منزلت و جایگاه را برای وجود مقدس امیرالمؤمنین اثبات می*کند. بعضی از این ادله، نقل و روایت هستند.وقتی که درباره نقل و روایت در این خصوص بحث می*کنیم، این نقل و روایت*ها دو دسته هستند: نقل*ها و روایاتی که در کتب معتبر شیعه نقل شده*اند و نقل*ها و روایت*هایی که در کتب مخالفین نقل شده*اند و روایت*هایی که در کتب مخالفین نقل شده*اند، از نگاه خود مخالفین شیعه معتبر هستند و اغلباً متواتر هستند.پس ما چهار دسته دلیل پیدا کردیم: عقل دلالت می*کند بر اینکه امیرالمؤمنین خلیفه بلافصل است، که مثلاً کتاب الفین مرحوم علامه حلی کتابی است که ۲۰۰۰ دلیل بر اثبات خلافت امیرالمؤمنین آورده (الفین یعنی ۲۰۰۰، هزار دلیل عقلی، هزار دلیل نقلی)؛ آیات قرآن هست که متکلمین شیعه از این آیات به آیات الولایة تعبیر می*کنند؛ روایاتی که اثبات خلافت بلافصل امیرالمؤمنین می*کنند که این روایات منابع شیعی دارد و نزد شیعه معتبر است؛ و روایاتی که نزد مخالفین شیعه هم معتبر و بلکه متواتر است.از متواترات، روایاتی که اثبات خلافت بلافصل امیرالمؤمنین را می*کنند، مثل حدیث غدیر "من کنت مولاه فهذا علی مولاه" که این روایت متواتر بین مخالفین است که مرحوم میر حامد حسین هندی در کتاب عبقات، یک جلد فقط به این روایت اختصاص داده، یا حدیث طیر، حدیث "انا مدینة العلم و علی بابها" و روایات بسیار دیگر. پس متکلمین شیعه یک مسیری را طی کرده*اند برای اثبات خلافت امیرالمؤمنین طبق این ادله*ای که عرض شد (ادله عقلی و ادله نقلی). پس قسمت اول شد دلیل اثباتی خلافت بلافصل امیرالمؤمنین صلوات الله علیه که این برهان*هایی که در کتاب*های کلامی مفصل نوشته شده است.اما یک راه دیگری هم وجود دارد، غیر از این راه*های اثباتی که عرض شد. وقتی که ما به ضرورت عقل فهمیدیم که امام باید یک معصوم باشد، دو باید عالم باشد و سه باید به تعیین الهی باشد، در میان کسانی که مدعی این منصب و این مقام هستند، در شیعیان مشخص است که ادعای شیعیان این است که امیرالمؤمنین خلیفه بلافصل پیامبر است.پس یک راه و یک روش بحث، اثبات خلافت بلافصل امیرالمؤمنین نسبت به رسول الله است. پس امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب خلیفه بلافصل رسول الله است. ادله اثباتی*اش که گفتیم عقل و نقل است به آن تفصیلی که عرض شد.راه دوم این است که شیعیان، حضرت علی علیه السلام را خلیفه بلافصل رسول الله می*دانند و تمام کسانی که با شیعه مخالف هستند، تمام فرقه*هایی که با شیعه مخالف هستند، اولین و مهمترین اختلاف این است که خلیفه بلافصل رسول الله شخصی به اسم ابوبکر است. تمام مخالفین شیعه این اعتقاد را دارند و همه آن*هایی که ابوبکر را خلیفه اول می*دانند به ترتیب اینطوری اعتقاد دارند: ابوبکر، بعد از ابوبکر عمر بن صحاک یا ابن خطاب، عثمان، و بعد به عنوان خلیفه چهارم، امیرالمؤمنین علی ابن ابی طالب. و بعد از این دیگر ترتیب خلفا دیگر در آن اختلافی است. بعضی*ها معاویه را خلیفه می*دانند، بعضی*ها نمی*دانند. بعضی*ها یزید را می*دانند، بعضی*ها نمی*دانند. یک اختلافی است. علی ای*حال در سه تا خلیفه اول، تمام افراد و فرقه*هایی که مخالف شیعه هستند، اتفاق نظر دارند.یک راه برای اثبات اینکه امیرالمؤمنین صلوات الله علیه خلیفه بلافصل پیامبر است، این است که نشان دهیم این کسانی که ادعای خلافت و زمامداری کردند، مثل همین سه نفری که اسم بردیم، آن شرایط امامت را ندارند: عصمت را ندارند، علم ندارند. یعنی بیاییم نقل کنیم گزاره*هایی که قطعی در تاریخ ذکر شده و در کتب مخالفین هم ذکر شده و این نقل*ها نشان می*دهد که این افراد خطا کردند، خطاهایی که دیگر نمی*شود آنها را به عنوان امام معصوم قبول کرد، دیگر نمی*شود آنها را به عنوان رهبر یک امت قبول کرد، دیگر نمی*شود اینها را به عنوان کسی قبول کرد که می*خواهند امتی را هدایت کنند. پس این خطا نشان می*دهد که اینها عصمت ندارند.حرکت*هایی و گفتارهایی و اقوالی که نشان دهنده جهل اینهاست. شرط امامت چه بود؟ عصمت بود و علم بود. پس اگر ما اثبات کردیم که این افراد صلاحیت امامت را ندارند، معنایش چیست؟ معنایش این است که حتماً امیرالمؤمنین صلاحیت امامت را دارد.مطلب روشن است. وقتی که امر دایر باشد بین دو مطلب الف و ب، می*گویید آقا یا الف درست است یا ب درست است. چرا یا الف یا ب درست است؟ چون ما در کل امت اسلامی غیر از امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب به عنوان خلیفه پیامبر صلوات الله و سلام علیه و ابوبکر به عنوان خلیفه پیامبر، شق سومی را نداریم. کسی نفر سومی را به عنوان خلیفه بلافصل پیامبر معرفی نکرده و هیچ وقت هم معرفی نکرده. پس دو گزاره بیشتر نمی*ماند: یا الف درست است یا ب درست است. اگر من برهان داشته باشم مبنی بر اینکه ب قطعاً اشتباه است، ب قطعاً درست نیست، عقل می*گوید کدام درست است؟ الف درست است.پس مطاعن خودش برهان برای اثبات خلافت بلافصل امیرالمؤمنین صلوات الله علیه است. از نگاه شیعه، خود مطاعن جایگاه مهمی را دارد، یعنی خود مطاعن خودش یک برهان است برای اثبات خلافت امیرالمؤمنین. و کسی که بخواهد مطاعن را حذف بکند به هر جهتی، به هر دلیلی، هر کدام از مطاعنی که حذف بشوند، به فراموشی سپرده بشوند، یا مورد مباحثه قرار نگیرند، یعنی یک برهان از براهین اثبات ولایت و خلافت امیرالمؤمنین را حذف کرده*اند و این مطلب، مطلب بسیار بدی و بزرگی است.پس این مطلب روشن شد که بین امامت و مطاعن ارتباط وجود دارد و ارتباط هم ارتباط مهمی است.
mostafahem
جمعه 01 فروردین 04, 09:00 بعد از ظهر
شاید این سؤال پیش بیاید که چرا امامت و مطاعن این قدر به هم مرتبط هستند. اینجا منظور ما از امامت یعنی جانشینی پیامبر و خلافت پیامبر، و مطاعن به معنی انتقاداتی که به خلفای سه گانه، اصحاب و حتی عایشه وارد شده، به صورتی که نشان می*دهد که این افراد عدم استحقاق برای زمامداری دارند. پس این دو مبحث کاملاً به هم مرتبط است.اما در کتاب تحفه اثنا عشریه، دهلوی این دو بحث را از همدیگر کاملاً جدا کرده و باعث شده که ترتیب منطقی بحث به هم بخورد. ابوابی که دهلوی منعقد کرده و بحث کرده، در باب اول تحفه اثناعشریه، کیفیت حدوث مذهب شیعه را بحث کرده، بعد وارد بحث الهیات شیعه شده، در بحث اسلاف شیعه، علما و کتب ایشان بحث کرده. در باب هفتم بحث امامت را بحث کرده، باب هشتم در بحث معاد و اختلافی که با شیعه دارند را بحث کرده، در باب نهم مسائل فقهیه را بحث کرده. یعنی کلاً باب نهم دیگر بحث اعتقادی نیست، در مسائل فقهیه و فروع فقهی بحث کرده و در باب نهم ادعایش این است که شیعه در مسائل فقهیه خلاف ثقلین عمل کرده که در نقدهایی که نوشته شده، پاسخ اینها داده شده. در باب دهم آمده در مطاعن خلفا، خلفای ثلاثه، عایشه و دیگر صحابه بحث کرده.این ترتیبی است که ابواب دهلوی، ابوابی که کتاب تحفه اثنا عشریه توسط دهلوی نوشته شده، به طور عمدی این تغییرات ایجاد شده، یعنی تعمد داشته دهلوی که بحث مطاعن را از امامت فاصله بیندازد. قاعدتاً با توجه به توضیحی که داده شد، امامت و بحث مطاعن کاملاً به هم مرتبط هستند، چه آن شخصی که شیعه است و دارد اثباتاً بحث امامت امیرالمؤمنین را بحث می*کند، یا آن شخص دیگری که دارد مطاعن را بحث می*کند برای اینکه اثبات کند کسانی که ادعای خلافت رسول الله را داشتند صلاحیت ندارند، فرقی نمی*کند، این دو تا بحث کنار همدیگر است. یعنی منطقاً باید بعد از باب هفتم که بحث امامت بود، باید آنجا بحث مطاعن را دهلوی مطرح می*کرد. اما به طور عمد فاصله انداخته بین این دو تا بحث، برای اینکه مباحث اولیه فراموش بشود و نقص*های موجود در پاسخ*ها به انتقادات به درستی دیده نشود. این یک شگردی در ترتیب مباحث است که دهلوی انجام داده.دهلوی در مقدمه بحث، برای اینکه وارد بحث مطاعن بشود و اشتباهات، انحرافات و جنایت*های بزرگ زمامداران سه گانه، برخی از اصحاب پیامبر و عایشه را توجیه بکند، یک مقدمه*ای مطرح کرده و در این مقدمه*اش سخنان سخیفی را گفته و هیچ گونه استناد علمی هم در این مطالب ارائه نکرده و در بسیاری از موارد دروغ*های بزرگی هم در دفاع از زمامداران گفته است.برای اینکه امانت*داری را رعایت بکنیم، عین کلمات دهلوی را به صورت فارسی روان اما امروزی نقل می*کنیم:"هیچکس در دنیا از زبان بدگویان و عیبجویان در امان نبوده است. حتی خداوند نیز از این بدگویی*ها مستثنا نیست. برای مثال معتزله به طور کلی عصمت پیامبران را انکار کرده و هیچ پیامبری را از ارتکاب گناهان مصون ندانسته*اند. این ادعاها را هم با استناد به آیات و احادیث مختلف اثبات کرده*اند. همچنین فرقه یهود نیز به عصمت ملائکه اعتقادی نداشته*اند. خوارج و نواصب نیز در مورد حضرت علی علیه السلام و اهل بیت کرام همین مسیر را دنبال کردند."دهلوی ادامه می*دهد که این انتقادات هیچ*گونه تأثیری در مقام و منزلت این بزرگان ندارد و دهلوی برای اینکه این مطلب را با تأکید بیشتری نقل بکند، می*گوید: "این گونه بدگویی*ها مانند پارس سگ*ها در برابر نورافشانی ماه است و نمی*توانند ارزش آن بزرگان را کم کنند."دهلوی همچنین به بزرگی خلفا و صحابه و عایشه اشاره می*کند که حتی با وجود دشمنی و کینه شدید مخالفان، نتوانستند بیشتر از چند شبهه بی*اساس علیه آنها پیدا کنند. او می*گوید: "اگر فردی در طول عمر خود فقط ۱۰ یا ۱۲ اشتباه مرتکب شود و هیچ کدام از این اشتباهات نقد نشود، این خود نشانه*ای از عظمت اوست. حتی اگر کسی در رأس یک خانواده باشد و روزانه اشتباهاتی مرتکب شود ولی در دیگر مسائل درست عمل کند، این وضع قابل قبول است."این خلاصه*ای از کلام دهلوی بود که مرحوم محمد قلی، پدر بزرگوار علامه میر حامد حسین هندی، به قسمت*های مختلف کلام دهلوی پاسخ می*دهد.مرحوم محمد قلی در نقد این قسمت از کلام کتاب تحفه اثنا عشریه که عبدالعزیز دهلوی نوشته، می*گوید تخصیص انکار عصمت انبیا به معتزله بی*دلیل است. مخالفین ما از حیث کلامی به دو دسته مهم تقسیم می*شوند: بعضی از این*ها معتزله هستند یا بودند و قسمت اعظم مخالفین شیعه، اشاعره هستند. آقای عبدالعزیز دهلوی عدم عصمت انبیا را می*گوید مختص معتزله است، می*گوید معتزله عصمت انبیا را قبول ندارند. مرحوم سید محمد قلی در پاسخ به دهلوی می*گوید: "این تخصیص انکار عصمت انبیا به معتزله بی*دلیل است. زیرا اکثر اشاعره در این زمینه با معتزله هم*نظر هستند. پس اینکه شما نقد می*کنید معتزله را که معتزله عصمت انبیا را قبول ندارند، این نقد به خود شما هم وارد است."در واقع بسیاری از معتزله معتقدند که ارتکاب گناه کبیره توسط انبیا غیرممکن است، در حالی که اشاعره این امر را جایز می*دانند، چنانکه در کتاب مواقف و شرح آن آمده است. این نقل مرحوم محمد قلی از کتاب مواقف، از کتاب مهم کلامی مخالفین است: "قبل از وحی بسیاری از اعضای مکتب ما و جمعی از معتزله می*گویند که امکان ارتکاب کبیره از سوی انبیا وجود دارد، چرا که دلیلی بر عدم امکان آن قبل از بعثت نیست. نه عقل آن را نفی می*کند و نه دلیل شریعت به طور صریح آن را رد می*کند. همچنین اکثر معتزله معتقد هستند که ارتکاب گناه کبیره از انبیا حتی اگر توبه کنند جایز نیست، زیرا گناهان کبیره موجب نفرت از فرد می*شود."دهلوی در بخش ۲ کتابش گفته: "آیات و احادیث زیادی وجود دارند که نشان می*دهند انبیا ممکن است خطا کنند و از خداوند عتاب شوند و توبه کنند. اگر ما در مورد عصمت انبیا افراط کرده*ایم و گناه را برای آنها غیرممکن می*دانیم، باید به تأویل این نصوص بپردازیم."پس یک کلام از صاحب مواقف شد که مواقف بر خلاف معتزله اعتقاد داشت که انبیا گناه کبیره ممکن است مرتکب شوند. یک کلام هم از خود دهلوی نقل کرد، یعنی خود عبدالعزیز دهلوی در همین کتاب تحفه اثنا عشری در جای دیگر، به صراحت گفته که انبیا ممکن است خطا کنند. او انکار خطا و انکار نسبت دادن خطا به انبیا را افراط می*داند. می*گوید: "اگر ما در مورد عصمت انبیا افراط کرده*ایم و گناه را برای آنها غیرممکن می*دانیم، باید به تأویل این نصوص بپردازیم." بنابراین خود دهلوی هم به انکار عصمت انبیا و پیامبر اعتقاد دارد و این اعتقاد باطل، ویژگی معتزله نیست.مرحوم سید محمد قلی، پدر مرحوم حامد حسین هندی، تمام جملات و کلماتی که دهلوی گفته را پاسخ داده، من جمله آن قسمتی که عدم عصمت ملائکه را به یهود نسبت داده که ما از آن قسمت نقدها می*گذریم، تا آنجایی که مرحوم محمد قلی می*نویسد: "اما آنچه دهلوی گفته است تا به امروز تنها همین چند شبهه وجود دارد که با کمترین توجه و فکر از هم می*پاشد."در پاسخ، در کتاب تشیید المطاعن فرموده است: "باید گفت که این دیدگاه قابل نقد است، چون بهترین روش برای روشنگری الزام است. به همین دلیل، علمای شیعه رحمهم الله در پاسخ به مخالفین، مطاعنی را ذکر کرده*اند که بر اساس روایات و آثار خودشان ثابت است. از نشانه*های علو و بلندای حق اهل بیت علیهم السلام، وجود این تعداد زیاد مطاعن در کتب مدافعان زمامداران نخستین است، در حالی که آنها تمام تلاش خود را کرده*اند تا این عیوب را پنهان کنند یا از بین ببرند. زمامداران نخستین و پیروانشان با صفات بی*شماری از بدی*ها و مطاعن روبرو بودند که حتی برای نوشتن آنها دفاتر طولانی هم کافی نیست."بنابراین مرحوم محمد قلی یک نکته بسیار مهمی می*فرماید. می*گوید اصلاً اینطوری نیست که چند شبهه کوچک باشد. می*فرماید که این نکات آنقدر زیاد است که اگر کتاب*ها هم بنویسیم برای مطاعن زمامداران نخستین، بعضی از صحابه و عایشه، باز هم این کتاب*های طولانی هم کفاف نمی*دهد. و می*گوید این از بزرگی و علو شأن اهل بیت است که دشمنان اهل بیت و مخالفین اهل بیت در کتاب*های خودشان مطالبی را ذکر کرده*اند که این مطالب، مطاعن زمامدارهای خودشان است. و با توجه به این نکته که آنها هم برای نقل این نکات تاریخی که طعنه می*زند به صلاحیت آنها در زمامداری، بسیار احتیاط می*کردند که اینها نقل نشود، نشانه علو و برتری حق اهل بیت است.
mostafahem
جمعه 01 فروردین 04, 09:01 بعد از ظهر
در ادامه به این قسمت از کلام دهلوی پاسخ می*دهد. دهلوی نوشته است: "اگر فردی در طول عمر خود فقط ۱۰ یا ۱۲ اشتباه مرتکب شود و هیچ کدام از این اشتباهات نقد نشود، این خود نشانه*ای از عظمت اوست." در این عبارت، دهلوی ۱۰ تا ۱۲ اشتباه را دارد قبول می*کند، یعنی قبول می*کند که این چیزهایی که شما درباره زمامداران و خلفایی که مخالفین قبول دارند می*گویید، حداقل ۱۰ تا ۱۲ تا را قبول کرده است. اما دارد یک توجیهی می*آورد، یک توجیه سبک می*آورد که آقا یک نفری، یک آدمی در طول عمرش ۱۰ تا ۱۲ تا اشتباه بکند و این اشتباه*ها هم مورد نقد قرار نگیرد، مورد انتقاد قرار نگیرد، می*گوید این کسی که ۱۲ تا اشتباه بیشتر ندارد، انسان با عظمتی است.نشانه*ای از عظمت اوست؟ با این عبارت می*خواهد مقدمه*چینی کند برای توجیه مطاعنی که شیعیان برای زمامداران نخستین آورده*اند. مرحوم محمد قلی در پاسخ می*فرماید: "محدود کردن اشتباهات و مطاعن به ده یا ۱۲ مورد نادرست است، زیرا علمای شیعه مطاعن زمامداران سه گانه را به صورت محدود و بسته ذکر نکرده*اند، بلکه آنها به طور تمثیلی و با توجه به گنجایش موضوع و فرصت زمانی، هر کس به مقدار توان خود به بیان آنها پرداخته*اند.""اما آنچه دهلوی گفته: اگر فردی مسئولیت خانه را بر عهده داشته باشد و هر روز ۱۰ اشتباه از او سر بزند، در حالی که باقی امور به درستی انجام شود، این شخص را باید به عنوان فردی ممتاز و نادر روزگار در نظر گرفت. در واقع وضعیت صاحب ریاستی که به زور و غلبه این مسئولیت را به دست آورده است، همین طور است."کسی که با زور، با قهر و غلبه، با چوب و چماق رفته و حاکم شده، وضعیتش از این بهتر نیست. جلسه قبل گفتیم که نظریه مهم مخالفین در خلافت، انتخاب است. و گفتیم که نظریه انتخاب و اکثریت، ویترین بحث است برای اینکه قشنگ نشان بدهند می*گویند انتخاب، در حقیقت آن چیزی که علت اصلی و برهان اصلی برای خلافت و زمامداری خلفای مخالفین است، قدرت، قهر، غلبه و کودتاست. یعنی هیچ کدام از این خلفا با انتخاب مردم به خلافت نرسیدند. و اینجا هم مرحوم محمد قلی در پاسخ به همین نکته اشاره کرده. دوباره تکرار می*کنم این قسمت را: "در واقع وضعیت صاحب ریاستی که به زور و غلبه این مسئولیت را به دست آورده است، همین طور است." یعنی ۱۰، ۱۲، بلکه بیشتر از اینها هم باید از او انتظار خطا داشت."اما سخن علمای شیعه درباره فردی است که از سوی خدا و رسول او صلی الله علیه و آله منصوب شده باشد. چرا که در چنین شرایطی حتی یک اشتباه از او، شایستگی*اش را برای آن مسئولیت زیر سؤال می*برد، چه برسد به اینکه ۱۰ یا ۱۲ اشتباه از او سر بزند، به ویژه اگر یکی از این اشتباهات به حدی بزرگ باشد که منجر به از دست دادن ایمان شود."ما بحث کردیم و گفتیم که از شرایط امامت این است که امام عصمت داشته باشد و گفتیم این عصمت هم ضرورت عقلی دارد. عصمت طبق آیات قرآن ضرورت دارد، طبق روایات ضرورت دارد. البته ما فقط بحث عقلی را بحث کردیم. گفتیم از نگاه عقل، کسی که امام است باید عالم باشد، کسی که می*خواهد هدایت یک امتی را بر عهده بگیرد، اگر روزی ۱۰ یا ۱۲ خطا بکند، این امت یعنی روزی ۱۰ تا ۱۲ بار به سمت هلاکت دارد حرکت می*کند.مرحوم محمد قلی به قشنگی می*فرماید سخن درباره یک انسان معمولی هم نیست که ای بسا از یک انسان معمولی هم، یک انسانی که در شرایط عادی و معمولی زندگی می*کند، نشود ۱۰ تا ۱۲ تا خطا را قبول کرد. اما به هر حال می*گوید سخن از انسان معمولی نیست، سخن از کسی است که ادعای مقام امامت می*کند، و سخن علمای شیعه درباره فردی است که از سوی خدا و رسول او منصوب شده است. در این شرایط، یک اشتباه از او هم شایستگی*اش را از بین می*برد.این کلام مرحوم محمد قلی اگر دقت بکنیم، برگرفته از آیه شریفه قرآن است، آنجایی که می*فرماید: "وَإِذِ ابْتَلَى إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا قَالَ وَمِن ذُرِّيَّتِي قَالَ لَا يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ". آنجایی که می*فرماید که حضرت ابراهیم را خدا جعل امامت کرد برای او، ابراهیم گفت ذریتی؟ خدا می*فرماید: "لَا يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ"، عهد من به ظالمین نمی*رسد. و معلوم است که امامت عهد الهی است، یکی از عهدهای الهی امامت است. بنابراین چطور می*شود گفت که کسی روزی ده خطا انجام بدهد، ۱۲ خطا انجام بدهد و او هم امام باشد، او هم هدایت کننده امت باشد، او هم هدایتگر باشد و او هم امامی باشد که می*خواهد دین خدا را رهبری کند؟بعد یک نکته بسیار مهمی اینجا اشاره می*کنند. چه اشتباهی؟ خود اصل اشتباه را نمی*شود قبول کرد، اما وای به حالی که آن اشتباه به حدی بزرگ باشد که منجر به از دست دادن ایمان شود. مثلاً خطایی مانند کشف بیت فاطمه سلام الله علیها یا اذیت و آزار تنها دختر پیامبر صلی الله علیه و آله. در این صورت هر کاری که بعد از آن از او سر بزند، خطا خواهد بود.دیگر وقتی کسی چنین کاری انجام داد، یک همچین اشتباه بزرگی انجام داد که این اشتباه منجر شد به اینکه ایمان شخص از دست برود. کشف بیت فاطمه را کرد، هتک کرد حرمت خانه صدیقه طاهره سلام الله علیها را، یا اذیت و آزار کرد تنها دختر پیامبر را به حدی که آن دختر پیامبر از دنیا رفت در حالی که نسبت به این شخص غضبناک بود، اگر یک همچین اشتباهی رخ داد، بعد از این اشتباه و بعد از این خطا، هر کار آن شخص خطاست، هر کاری که از او سر بزند دیگر بر مسیر هدایت نخواهد بود."این مسئله زمانی بیشتر اهمیت پیدا می*کند که چنین خطاهایی از فردی که مسئولیت رهبری یا خلافت را بر عهده دارد سر بزند. در این صورت حتی یک اشتباه نیز می*تواند باعث سلب صلاحیت او از مقام خود شود." یک اشتباه هم قطعاً باعث سلب صلاحیت از آن مقام امامت می*شود.ولی الله، پدر عبدالعزیز دهلوی در کتاب ازالة الخفا نقل کرده است: "سلمان روایت کرده که عمر از او پرسید آیا من پادشاه هستم یا خلیفه؟ سلمان پاسخ داد اگر تو از اموال مسلمانان حتی یک درهم بیشتر یا کمتر بگیری و آن را در جای نادرست مصرف کنی، پس تو پادشاه هستی، نه خلیفه."خیلی مطلب روشن است. اگر تو یک درهم یا کمتر از یک درهم را خطا کردی، اشتباه کردی، در جایی مصرف کردی که نادرست است، تو دیگر نمی*توانی بگویی من خلیفه پیامبر هستم، من جانشین پیامبر هستم. بله، تو قدرت داری، حالا به هر دلیلی که قدرت پیدا کردی، زمامداری، تو پادشاه هستی، تو یک حاکم هستی مثل همه پادشاه*ها و حاکم*هایی که در عالم وجود داشتند و وجود دارند. اما تو دیگر نمی*توانی بگویی من خلیفه پیامبر هستم. این عبارت را پدر دهلوی، ولی الله، در کتاب نقل کرده."این عبارت نشان می*دهد که اگر یک شخص در موقعیت رهبری حتی یک اشتباه کوچک انجام دهد، شایستگی او برای رهبری سلب می*شود. چه رسد به اینکه ده*ها اشتباه بزرگ از او سر بزند."در نهایت نویسنده از نقص*های موجود در عملکرد برخی از خلفا و صحابه سخن می*گوید و تأکید می*کند که حتی یک اشتباه از کسی که در منصب رهبری است کافی است تا شایستگی*اش برای آن منصب زیر سؤال برود.پس این مقدمه که مرحوم محمد قلی نقد کرد، آن عبارت*هایی که دهلوی در توجیه خطاها و اشتباهات زمامداران، برخی از صحابه و عایشه آورده بود، نهایتاً به این نتیجه رسید که کسی که در این منصب، در این جایگاه خودش را قرار داده است، یک اشتباه کوچک هم از او قابل قبول نیست و این اشتباه کوچک یعنی اینکه این شخص نمی*تواند و لیاقت اینکه در این منصب باشد را ندارد، بالاخص اگر این اشتباه به حدی باشد که موجب کفر آن شخصی شود که دارای این مقام است، باعث کفر شخصی شود که ادعای این مقام و منصب را دارد.
mostafahem
جمعه 01 فروردین 04, 09:27 بعد از ظهر
بحث در این بود که سه ویژگی شرط است برای امامت ضرورتاً: یکی بحث عصمت بود، یکی بحث علم بود، یکی بحث تعیین الهی بود که درباره این*ها به تفصیل صحبت شد. نکته بسیار مهم، بحث مفهوم مطاعن بود که وقتی می*گوییم مطاعن خلفا، مطاعن زمامداران یا طعن به اولی و دومی، منظور از طعن چیست و اهمیت این مطالب چیست. عرض شد که تمام علمای ما در کتاب*های کلامی بحث مطاعن را داشتند، چون بحث مطاعن نشان دهنده این است که کسانی که بعد از پیامبر بر کرسی خلافت تکیه زدند و زمامدار شدند، شایستگی تصدی این مقام را نداشتند.یک عبارتی مرحوم محمد قلی در ابتدای کتاب تشیید المطاعن فرموده که این عبارت خیلی مهم و زیبایی است. ایشان می*فرماید که بدان که طریقه علمای شیعه خلفاً عن سلف چنان استمرار یافته که در کتب مبسوط کلامیه، بعد از اثبات نبوت و رسالت خاتم الانبیا سید المرسلین محمد مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم، متصدی ذکر شرایط خلافت و نیابت آن حضرت که امامت خلق به استحقاق نه به تقلب و اتفاق عبارت از آن است، می*شوند.مطلبی که ایشان می*فرماید این است که تمام روش علمای شیعه از سلف تا زمان ما اینطوری بوده که در کتاب*های مبسوط کلامیه، کتاب*هایی که در کلام نوشته شده و این کتاب*ها کتاب*های مبسوطی بودند، بعد از اثبات نبوت پیامبر که این را بحث می*کردند و نبوت پیامبر را اثبات می*کردند، شرایط خلافت و نیابت آن حضرت را بیان می*کردند. خلافت و نیابت پیامبر یعنی چه؟ آن بحثی که ما به آن می*گوییم امامت. و یک مهم*ترین نکته*شان این است در تمام کتب کلامی شیعه که امامت به استحقاق است نه به تقلب و اتفاق.تقلب با غین یعنی به معنی غلبه پیدا کردن. به استحقاق است یعنی کسی می*تواند در این مقام قرار بگیرد که مستحق این مقام باشد، لیاقت این مقام را داشته باشد. این اعتقاد شیعه است که کسی که مستحق این مقام نباشد برای این مقام جعل نمی*شود. تقلب و اتفاق دو مطلبی است که مخالفین به آن اعتقاد دارند. اتفاق که همان حرف معروف اجماع است و تقلب همان قهر و غلبه است، یعنی کسی با زور بیاید خلافت را به دست بگیرد، که درباره این صحبت کردیم.و به دلایل عقلیه و نقلیه ثابت می*کنند که خلیفه رسول صلی الله علیه و آله و امام خلق را معصوم بودن از گناهان صغیره و کبیره و افضل بودن از تمامی امت و منصوص بودن از جانب خدا و رسول او واجب و لازم است. در تمام کتب کلامی شیعه این را بحث کرده*اند که یک با دلایل عقلیه، دو با دلایل نقلیه ثابت می*کنند کسی که امام است سه شرط باید داشته باشد: یکی باید معصوم باشد از گناه صغیره و کبیره، دو از همه امت باید افضل باشد، و سه باید منصوص باشد. این سه شرط، شرط*هایی هستند که هم به عقل اثبات می*شوند هم در نقل اثبات می*شوند و در کتب مبسوط کلامی شیعه این مطالب به تفصیل بحث شده است.یعنی کسی که این شرایط ثلاثه در او متحقق شود، مستحق خلافت رسول خدا صلی الله علیه و آله و امامت خلایق اوست. اگرچه عامه خلق او را خلیفه رسول ندانند و امام خود نشمارند. روشن است یعنی هر کس که این سه شرط را داشت، عصمت داشت، افضل از همه مردم بود، و به امامت الهی نصب شده بود، این سه شرط را هر کس که داشت، این شخص مستحق مقام امامت است، این شخص استحقاق دارد که امام باشد.حالا این شخص مستحق امامت است، اما اگر همه مردم او را خلیفه خود ندانند، خلیفه رسول ندانند، امام خود قبول نکنند، باز هم ضرری به امامت و خلافت او نمی*زند. چرا؟ چون در کتب کلامی شیعه عقلاً و نقلاً اثبات شده این سه شرط امامت است، یعنی عصمت شرط امامت است، افضلیت و نکته سوم منصوص بودن از جانب خداوند. و اینکه مردم قبول بکنند این شخص را به عنوان امام یا قبول نکنند به عنوان امام، این شرط امامت نیست. بنابراین کسی که سه شرط را داشت، مستحق امامت است. اگر همه خلق هم به این شخص پشت کردند و این شخص را قبول نکردند، این شخص از مقام امامت ساقط نمی*شود. پس اقبال مردم و عدم اقبال مردم، ضرری در امامت این شخص ندارد.بعد از آن از آیات قرآنی و احادیث نبویه و آثار و اقوال صحابه به معرض ثبوت می*رسانند که جمیع شرایط مذکوره در ذات مجمع الحسنات حضرت امیرالمؤمنین و امام المتقین و یعسوب الدین خلیفه رسول رب العالمین علی بن ابیطالب علیه السلام مجتمع بود.می*گوید بعد از اینکه این مطلب کلی را اثبات کردند که شرط امامت این سه است، بعد می*آیند با توجه به آیات قرآن، احادیث نبوی و آثار و اقوال صحابه، این مطلب را ثابت می*کنند که این سه شرط در وجود مقدس مجمع الحسنات امیرالمؤمنین علی ابن ابی طالب مجتمع بود، یعنی امیرالمؤمنین عصمت داشت، امیرالمؤمنین افضل الناس بود، امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب منصوص من الله بود، که این مطلب را در نقض باب هفتم، مرحوم صاحب میر حامد حسین هندی در نقدش و خود مرحوم محمد قلی هم در نقد باب هفتم، بعضی از این ادله و این آثار صحابه را آنجا ذکر کرده*اند.پس این شد نظام موضوعات کتب کلامی شیعه که بعد از نبوت به بحث امامت، شرایط امام و بعد از این مطلب بحث می*کنند که این شرایط ثلاثه در امیرالمؤمنین موجود است.مطلب بعدی که کتب کلامی به آن می*پردازند و بسیار این مطلب مهم است و محل بحث ما است، بحث مطاعن است. بعد از آن در صدد اثبات انتفاء شرایط ثلاثه از ثلاثه می*شوند. انتفاء شرایط ثلاثه، اثبات می*کنند که این سه شرط در سه نفر منتفی است. در صدد اثبات انتفای شرایط ثلاثه از ثلاثه می*شوند و این را مطاعن می*نامند.پس طبق این بیان مرحوم محمد قلی صاحب کتاب تشیید المطاعن، این می*شود تعریف مطاعن. پس ما معلوم شد مطاعن یعنی چه و به چه جهتی است. پس این شد تعریف مطاعن: اثبات انتفاء شرایط ثلاثه از ثلاثه مطاعن نامیده می*شود.پس در کتب کلامیه مثل چیست؟ ما در توحید کلمه توحید چیست؟ "لا اله الا الله". "لا اله" نفی تمام الهه*های دروغین می*کند، "الا الله" اثبات اله حقیقی و واقعی که ذات الله است می*کند. در بحث امامت هم بحث مطاعن نفی کسانی است که صلاحیت خلافت ندارند اما ادعای آن را دارند. بحث ادله امامت، بحث اثبات کسی است که حقیقتاً شایستگی این مقام را دارد.این عبارت را دوباره تکرار می*کنم: "بعد از آن درصدد اثبات انتفای شرایط ثلاثه از ثلاثه می*شوند و این را مطاعن می*نامند. و اکثر آن را به وجهی ثابت می*کنند که موجب حکم به فسق ثلاثه بشود تا که بنابر قواعد اهل سنت که منکر اشتراط عصمت در امامت*اند نیز عدم صلاحیت ایشان برای امامت ثابت شود."اگر کسی بیاید یک خطای کوچک انجام بدهد، عصمت از او سلب می*شود. کسی بیاید یک خطایی انجام بدهد که در عرف مردم این خطای خیلی بزرگ نباشد، خیلی مهم نباشد، اما این منافی عصمت است. از نظر شیعه این شخص امام نمی*تواند باشد.یک عبارت جالبی اینجا می*فرماید. می*گوید وقتی که اینها می*خواهند مطاعن را اثبات بکنند، اثبات بکنند که به خاطر مطاعن این*ها آن شرایط را ندارند، به وجهی ثابت می*کنند که فقط اسقاط عصمت نمی*شود، فقط این مطلب اثبات نمی*کند که اینها عصمت ندارند، بلکه مطاعن را به نحوی می*گویند که کسی که این مطاعن را می*فهمد و متوجه می*شود، حکم به فسق آن سه نفر می*کند.خب فایده این مطلب چیست؟ می*گوید آقا اهل سنت چون می*دانند که اگر قائل به عصمت بخواهند بشوند، دیگر هیچ کدام از آن خلفایی که دارند عصمتشان قابل اثبات نیست، لذا چه کار کردند؟ گفتند که آقا ما در امامت، در خلافت، عصمت را شرط نمی*دانیم. می*گوید چون قواعد اهل سنت اینطوری است، پس بزرگان شیعه به نحوی مطاعن را گفته*اند که اثبات فسق آن ثلاثه را بکند، که بر مبنای خودشان هم عدم صلاحیت آن سه نفر برای امامت اثبات بشود.ایشان یک مطلبی از سید مرتضی نقل می*کند. می*فرماید: "سید مرتضی علم الهدی در کتاب شافی گفته: طریقة الطعن فی أن غیره علیه السلام لا یصلح للإمامة فاضحة و واضحة و قد اعتمدها شیوخنا رحمهم الله قدیما."
mostafahem
جمعه 01 فروردین 04, 09:27 بعد از ظهر
می*گوید طریقه طعن یک روش است. مرحوم سید مرتضی در کتاب شافی یک روش، یک طریقه دارد، ذکر می*کند که آقا طعن یک روشی بوده که تمام علمای متکلم ما این طریقه را رفته*اند. طعن کارش چیست؟ "طعن فی أن غیره علیه السلام"، طعن در اینکه غیر امیرالمؤمنین علیه السلام هیچکس صلاحیت امامت ندارد و طعن این را چه کار می*کند؟ واضحش می*کند، روشنش می*کند. "وقد اعتمدها شیوخنا رحمهم الله قدیما"، اساتید ما، شیوخ ما از قدیم به این روش، به این طریقه اعتماد داشتند، یعنی این طریقه، طریقه طعن، روش همه شیوخ قدمای ما بوده."و ربما ذکروا فیما یخرج أباکر من الصلاح للإمامة ارتفاع العصمة عنه"، ای بسا ذکر می*کردند چیزی را که ابوبکر را از صلاحیت برای امامت خارج می*کرده، ارتفاع عصمت از او. و چیزی که عصمت را از ابوبکر مرتفع می*کرده، سلب می*کرده."و إخلاله بکثیر من علوم الدین"، و اینکه ابوبکر در بسیاری از علوم دین نقص داشته، اخلال داشته. یعنی صرفاً عدم عصمت نبوده، جهلی بوده که خیلی از علوم دین را نمی*دانسته. می*فرماید: "و هو الأقوی"، یعنی اینکه مطاعنی را ذکر می*کردند که نتیجه مطاعن، اخلال به کثیر من علوم دین بوده، این قوی*تر است. یعنی فقط این نبوده که بخواهند بگویند ابوبکر عصمت نداشته، بلکه از این مطلب حرف بالاتر بوده. نه تنها عصمت نداشته، بلکه بسیاری از علوم دین را هم نسبت به آنها جاهل بوده. این انتهای کلام مرحوم سید مرتضی است.پس در این بحث باز هم واضح شد که مطاعن، ذکر مطاعن، بسیار بسیار مطلب مهمی است و مطلبی است که برهانی است برای اثبات خلافت بلافصل امیرالمؤمنین به وسیله نفی و اثبات فسق کسانی که ادعای این زمامداری را دارند.مرحوم سید محمد قلی در پاسخ به دهلوی چند جمله*ای گفته بود آنجایی که دهلوی گفت که کسی ده تا ۱۲ تا خطا در روز انجام بدهد، این آدم خیلی بزرگی است و اصلاً کسی که در کل عمرش فقط ۱۰ تا خطا دارد، او از اوتاد است، از آدم*های خیلی بزرگ است. و اگر کسی در هر روز ۱۰-۱۲ خطا انجام بدهد، این آدمی است که باید خیلی به او احترام بگذارید.در این قسمت یک حرف مهمی را زد مرحوم محمد قلی. گفت بعضی از خطاها خطای معمولی نیستند، خطایی هستند که نتیجه آن خطا کفر است، مثل کشف بیت فاطمه سلام الله علیها. می*گوید این خطا، خطایی است که اگر کسی این را مرتکب بشود، بعد از این هر کاری که انجام بدهد خطاست. چرا؟ چون کسی که این کار را انجام بدهد، دیگر از دایره ایمان خارج شده، یا خطایی که ایذاء تنها دختر پیامبر باشد. کسی که تنها دختر پیامبر را ایذا بکند، از دین خارج شده.بعد یک روایتی را نقل کرد از قول پدر دهلوی، شاه ولی الله دهلوی، در ازالة الخفا که سلمان به عمر می*گوید که اگر تو یک درهمی را در غیر جای مناسب خودش از مال مسلمین خرج بکنی، تو دیگر خلیفه پیغمبر نیستی، تو پادشاهی. "و هرگاه به وضع کمتر از درهمی در غیر حق، خلیفه از صلاحیت خلافت خارج می*شود، به صدور ۱۰-۱۲ کار که اکبر کبائر و أشنع اشنع است، چگونه سلب لیاقت امامت نخواهد شد؟" این تعبیر مرحوم محمد قلی بود.یک خطای خیلی مهم از ابوبکر ذکر می*کند و این هیچ راه دفاعی هم ندارد: "و از جمله خطاهای ابوبکر که علمای شیعه در اوایل مطاعن او مذکور می*سازند آن است که او با آنکه گاه گاه خود هم اقرار به حق می*کرد (بعضی موقع*ها ابوبکر اقرار به حق می*کرد و حرف حق را می*زد) و می*گفت که من خلیفه نعم (من خلیفه نیستم) بلکه خلیفه*ام، بسیار تکرار کرد. این مطلب را بسیار تکرار کرد که من خلیفه نیستم، من مخالفم."چنانچه در کنزالعمال مذکور است: "قال ابن الاعرابی روی اعرابی جاء الی ابی بکر" (یک اعرابی آمد پیش ابوبکر) "فقال انت خلیفة رسول الله صلی الله علیه و آله" (گفت تو خلیفه رسول الله هستی؟) "قال لا" (گفت نه، من خلیفه رسول الله نیستم). "گفت خودت خلیفه نیستی، پس چرا اینجا نشستی؟" (فما انت؟) (کی هستی که نشستی در این مکان؟) این آقای اعرابی که آمده، "فما انت" منظورش این نیست که اسمت چیست، فامیلی*ات چیست، هویتت چیست. منظورش این است که تو در این جایگاهی که نشستی و جایگاه خلیفه رسول الله است، "قال أنا الخلیفة بعده" (من مخالفم بعد از او).آقا مخالف؟! اگر قاعده، من نشستم جای او، نشستم جای او ولی خلیفه هم نیستم. این اقرار به حق است. یعنی خود را به دروغ خلیفه رسول نامید. خودش اعتراف می*کند که من خلیفه رسول نیستم.در مال کسی، کتاب*های معتبر، این روایت آمده. و در نامه*ها که به اطراف فرستاده، نوشت "من ابی بکر خلیفة رسول الله" (وقتی نامه می*نوشت خودش را با این لقب معرفی می*کرد). چنانچه علامه حلی رحمه الله در کتاب نهج*الحق و کشف الصدق فرموده است: "المطلب الأول فی المطاعن التی رواها أهل السنة" (مطلب اول در مطاعنی که اهل سنت در شأن ابوبکر روایت کرده*اند). "الأول" (اولین طعن) "قالوا إنه سمی نفسه خلیفة رسول الله و کتب الی الأطراف بذلک و هذا کذب صریح" (اول ابوبکر این است که خودش را خلیفه رسول الله نامید و به اطراف و اکناف به این مطلب نامه نوشت، یعنی در نامه خودش را معرفی می*کرد: "ابوبکر خلیفة الرسول". و این دروغ صریح و آشکار است).چرا این دروغ صریح است؟ "لأن رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم اختلف الناس بعده" (بعد از پیغمبر، مردم اختلاف کردند، دوگانه شدند). "فقالت الإمامیة" (یک گروه که امامیه هستند گفتند) "إنه خلف أمیرالمؤمنین علیه السلام إماما بعده" (یک گروهی که امامیه بودند گفتند که رسول الله، امیرالمؤمنین علی علیه السلام را چه کار کرد؟ خلیفه خودش قرار داد). این یک گروه، یک گروه گفتند که علی را خلیفه قرار داد و امام بعد از پیامبر امیرالمؤمنین است."و قالت السنیة کافة" (و کل اهل سنت بدون هیچ استثنایی، همگی گفتند) "إنه مات بغیر وصیة و لم یستخلف أحدا" (همه اهل سنت گفتند پیامبر از دنیا رفت و هیچ وصیتی نکرد و هیچ کسی را هم خلیفه قرار نداد) "و أن إمامة أبی بکر لم تثبت بنص إجماعا" (پس به اجماع تمام اهل سنت، یعنی حتی یکی از علمای اهل سنت هم با این اجماع مخالف نیست که هیچ نصی بر خلافت و امامت ابوبکر وجود ندارد). "إن إمامة أبی بکر لم تثبت بنص إجماعا" (امامت ابوبکر اجماعاً به نص اثبات نشد). پس طبق اعتراف خودشان، پیامبر از دنیا رفت، به کسی هم وصیت نکرد."بل ببیعة عمر بن الخطاب و رضا أربعة لا غیر" (تنها چیزی که زمامداری ابوبکر را اثبات کرد، متحقق کرد و به کرسی نشاند چه بود؟ بیعت عمر بن خطاب بود و رضایت ۴ نفر لاغیر، نفر پنجم حتی نه). یعنی چیزی که ابوبکر را خلیفه کرد، بیعت عمر بن خطاب بود و اینکه ۴ نفر (تکرار می*کنم: "بیعت عمر بن خطاب و رضا أربعة لا غیر") امامت ابوبکر ثابت نشد مگر به بیعت عمر بن خطاب و رضایت ۴ نفر. پس خلافت ابوبکر فقط با یک بیعت انجام شد و چهار نفری که با این بیعت رضایت داشتند، پس این خلافت هیچ ربطی به رسول الله ندارد. بنابراین گفتن "خلیفة الله" کذب صریح و دروغ صریح است."و قال عمر إن لم أستخلف فإن النبی صلی الله علیه و آله لم یستخلف و إن استخلف فإن أبابکر استخلف." عمر روزهای آخر عمرش که فهمید از دنیا می*رود، می*خواست وصیت بکند که خلیفه بعدی کیست، مشخص نمی*کرد. بعضی*ها می*گفتند اگر مثلاً ابوعبیده جراح بود او را خلیفه می*کردم، اگر فلانی بود او را می*کردم.این جمله معروف عمر ابن خطاب است که اگر من کسی را خلیفه قرار ندهم، اگر کسی را خلیفه قرار ندهم، پس طبق رسول الله عمل کردم، طب ق کار رسول الله عمل کردم. چرا؟ چون رسول الله کسی را خلیفه قرار نداد. و اگر من خلیفه قرار دهم، طبق سنت ابوبکر رفتار کردم، چون ابوبکر خلیفه قرار داد. این جمله عمر که "اگر من خلیفه قرار ندهم، پیغمبر خلیفه قرار نداد"، "هذا تصریح منه بعدم استخلاف النبی أحدا" (این جمله عمر، اعتراف و تصریح به این مطلب است که رسول الله هیچ کسی را خلیفه خودش قرار نداد)."و قد کان الأولی أن یقال" (و به درستی که سزاوار است که گفته شود) "إنه خلیفة عمر لعنه هو الذی استخلفه" (مطلب درست و سزاوار این است که به ابوبکر بگویند خلیفه عمر. چرا باید بگویند خلیفه عمر؟ چون او بود که ابوبکر را بر مسند خلافت نشاند). پس "خلیفة رسول الله" یک کذب و یک دروغ بزرگ است.پس این کذب بزرگ، کذبی است که نه فقط خلاف عصمت است، بلکه اثبات فاسق بودن را می*کند، آن هم کذبی که به رسول الله بسته است. کسی یک دروغی را می*گوید، گناه بزرگی انجام داده، اما یک نفر دارد به خدا دروغ می*بندد، به پیغمبر دروغ می*بندد. این دروغ بستن به خدا، دروغ بستن به پیغمبر، یک امر معمولی نیست. اگر کسی به پیغمبر دروغ ببندد، آیا می*توان به این شخص گفت که تو در دایره ایمان هستی هنوز؟پس صرف اینکه اینها می*گویند که ابوبکر خودش را خلیفه رسول الله خوانده است، پس یک دروغ بستن به وجود مقدس رسول الله است و مقدمات این طعن در کتب اهل سنت مذکور است."اما تسمیة أبی بکر خود را خلیفة رسول پس أشهر مشهورات است" (این طعن را هیچکس نمی*تواند رد کند، از اشهر مشهورات است). "هیچ یک از اهل سنت را مجال انکار در آن نیست." اما ادعای امامیه که حضرت رسول، حضرت امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب را بعد از خود خلیفه خود و امام خلق ساخت، پس چنان واضح است که احتیاج اقامه دلیل و برهان بر آن ندارد. و این مطلبی هم که امیرالمؤمنین ما می*گوییم خلیفه رسول است، از آیات قرآن و روایات آنچنان برایش برهان و دلیل داریم که اصلاً یک امر بدیهی و روشن است.همچنین اینکه اهل سنت می*گویند که رسول خدا وفات نمود و وصیت در باب خلافت نکرد، مستغنی از بیان است. اینها دیگر مطلب کاملاً روشنی است. اما اثبات اینکه امامت ابوبکر به محض بیعت عمر ثابت شده، نه به نص پیغمبر خدا. اما اثبات این مطلب که گفتیم که تنها دلیل خلافت ابوبکر و تنها چیزی که ابوبکر را [به خلافت رساند، بیعت عمر بود].
mostafahem
شنبه 02 فروردین 04, 08:27 بعد از ظهر
یکی از برهان*های اثبات خلافت بلافصل امیرالمومنین، مطائن زمامدارهای غاصب است و معنی طعن همان افعال، اقوال و کارهایی است که نشان دهنده عدم عصمت زمامداران نخستین است. این را طعن می*گویند و از آنجایی که مخالفین قائل به عصمت نیستند، مرحوم محمد قلی فرمودند که طعنی که درباره خلفا می*گیرند، طعنی است که صرفاً اثبات عدم عصمت نمی*کند، بلکه اثبات فسق و فاسق بودن آنها را هم می*کند. اگر کسی از مخالفین اعتقاد نداشت که عصمت شرط امامت است، با طعنی که اثبات فسق و عدم عدالت و اهل گناه بودن این خلفا را می*کند، این مطلب اثبات می*شود که این افراد شایستگی خلافت را ندارند.در بعضی از عبارات هم آمده است که بعضی از خطاها صرف یک خطای معمولی نیستند، بلکه خطایی هستند که منجر به خروج از ایمان می*شوند و باعث کفر می*شوند برای آن کسی که این خطا را انجام داده است. یکی از این خطاها که مثال زده شد، هتک حرمت صدیقه طاهره سلام الله علیها و تنها دختر پیامبر است که این خطا دیگر یک خطای معمولی نیست، بلکه خطایی است که کسی که این خطا را انجام داده، منجر به کفرش می*شود و بعد از این هر کاری که انجام دهد خطاست.یکی از نکاتی که مطرح شد این است که یکی از بزرگ*ترین دروغ*هایی که زمامدار اول به پیامبر نسبت داد، این بود که خودش را خلیفه رسول خدا خواند در حالی که پیامبر به اعتقاد مخالفین و به اجماع مخالفین و به اتفاق همه مخالفین، برای خودش و برای بعد از خودش هیچ خلیفه*ای تعیین نکرده بود. آنها اعتقاد دارند و عبارات هم خوانده شد که پیامبر هیچ خلیفه*ای تعیین نکرد. خوب وقتی پیامبر به اعتقاد ایشان کسی را به عنوان خلافت و جانشینی تعیین نکرده، پس چگونه ابوبکر خودش را خلیفه پیغمبر می*خواند؟در یکی از تعابیری که خوانده شد، عمر در لحظات آخر عمرش گفت: "إن لم استخلف فإن رسول الله لم یستخلف" (اگر من کسی را برای خودم به جانشینی نگذارم، به درستی که رسول الله همچین کاری نکرد؛ او هم کسی را به جانشینی خودش نگذاشت) و "إن استخلف فإن أباکبر استخلف" (اگر من خلیفه قرار دهم، ابوبکر برای خودش خلیفه قرار داد). این مطلبی که از عمر نقل شده، تصریح به این مطلب است که پیامبر از دنیا رفت و به اعتراف خود خلیفه دوم، پیامبر از دنیا رفت و برای خودش خلیفه معین نکرد و این مطلب در این عبارت بسیار روشن و صریح است."خلف نبی أحدا" و این تصریح از خلیفه دوم عمر است که رسول الله کسی را خلیفه قرار نداد. "أن یقال إنه خلیفه عمر لعنه هو الذی استخلفه" سزاوار است که می*گفت من خلیفه عمر هستم، چرا؟ چون عمر آمد و باعث شد که ابوبکر به خلافت برسد. این مطلب که ابوبکر خودش را خلیفه رسول الله نامید از اشهر مشهورات است و هیچ کدام از اهل سنت نمی*توانند این مطلب را انکار کنند.اما اینکه شیعه اعتقاد دارد که امیرالمومنین خلافت بلافصل رسول الله را دارد، این بر براهین نقلیه و عقلیه مترتب است و اقامه دلیل و برهان شده و در این مطلب هیچ شک و شبهه*ای نیست. مطلب دوم اینکه اهل سنت می*گویند رسول خدا وفات کرد و وصیت در باب خلافت نکرد؛ این هم مستغنی از بیان و توضیح است که همه اینها به این مطلب اذعان دارند.نکته بعدی این است که پس ابوبکر چگونه خلیفه شد؟ اینکه پیغمبر که می*گویید هیچ نص، هیچ مطلبی، هیچ فرمایشی در اینکه خلیفه تعیین کند نداشت، خب و تو هم که بگویی من خلیفه پیغمبر هستم، این هم پس می*شود دروغ بزرگ، می*شود یک دروغ خیلی مهم، دروغ بستن به پیغمبر می*شود. طبق دو حرفی که گفته شد، این طبق مبنای خود مخالفین است.اما چگونه ابوبکر به خلافت رسید؟ نکته خیلی مهم اینجاست که ابوبکر به محض بیعت عمر به خلافت رسید. در اینجا کتاب وارد این بحث می*شود که اثبات کند ابوبکر صرفاً با بیعت عمر به خلافت رسید. تعبیر مرحوم محمد قلی این است: اما اثبات اینکه امامت ابوبکر به محض بیعت عمر ثابت شده، نه به نص پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله. پس در کتاب مواقف مذکور است: "إذا حصول الإمامة بالإختیار و البیعة فعلم أن ذلک لا یفتقر إلی الإجماع" (هنگامی که ثابت شد حاصل شدن امامت به اختیار و بیعت است، پس بدان که آن اختیار و آن بیعت یا آن بحث امامت نیازی به اجماع ندارد).پس از نظر صاحب مواقف، امامت نیازی به اجماع ندارد. چرا نیازی به اجماع ندارد؟ "إذ لم یقم علیه دلیل من العقل و سمع" (چون ما هیچ دلیلی برای مذهب نداریم که امامت به اجماع اثبات بشود، نه از طریق عقل دلیل داریم که امامت برای اثباتش نیاز به اجماع است، نه از طریق سمع یعنی شنیدن یعنی نقل).ما دلیلی نداریم که امامت به اجماع است. "بل الواحد أو الإثنان من أهل الحل والعقد کافٍ" می*گوید یک نفر یا دو نفر از کسانی که اهل حل و عقد هستند کفایت می*کنند. یعنی یک نفر بیاید با آن شخصی که قرار است خلیفه بشود بیعت کند یا دو نفر بیایند بیعت کنند، این کفایت می*کند. آن یک نفر از اهل حل و عقد باشد. "علمنا به صحابة معلافم فی الدینفو به ذلک" چرا یک نفر یا دو نفر از اهل حل و عقد کافی است؟ می*دانیم که صحابه کفایت کردند به این مطلب، به کدام مطلب؟ به اینکه یک نفر یا دو نفر بیایند بیعت کنند و خلافت محقق می*شود با اینکه ما می*دانیم اینها در دینشان محکم بودند و صلابت داشتند.این صحابه اما چه کار کردند؟ با بیعت یک نفر یا دو نفر خلافت برایشان اثبات شد. "کعقد عمر الأمر لأبی بکر و عقد عبدالرحمن بن عفو الأمر لعثمان من غیر اشتراط اجتماع من فی المدینة فضلاً عن اجتماع الأمة" مثل آن بستن عمر برای ابوبکر، مثل اینکه عمر برای ابوبکر چه کار کرد؟ خلافت را بست، یعنی با او بیعت کرد. مثل همان بیعتی که عبدالرحمن با عثمان کرد. با یک بیعت خلافت محقق شد درباره ابوبکر با بیعت عمر، درباره عثمان با بیعت عبدالرحمان. در هر دو مورد شرط نکردند اجتماع کسانی که در مدینه هستند، یعنی حتی نگفتند بیایند اهل مدینه اجماع کنند روی مطلب؛ نه در خلافت ابوبکر همچین شرطی را کردند نه در خلافت عثمان همچین شرطی را کردند. "فضلاً عن اجتماع الأمة" چه برسد بخواهند اجماع امت را بخواهند به سمتش بروند. یعنی حتی اجماع یک شهر را هم نیاز نداشتند چه برسد به اجماع همه امت.پس خلافت کافی است که یک نفر یا دو نفر با آن کسی که قرار است خلیفه بشود بیعت بکنند و صرف این بیعت، خلافت را تحقق می*دهد. در ادامه می*گوید: "هاذا ولم یکر علیهم أحد و علیه أعصار إلی هذا الزمان" می*گوید این مطلبی که اینجا گفتم هیچ کس این مطلب را منکر نشده، یعنی هیچ کدام از مخالفین شیعه این مطلبی که در کتاب مواقف آمده که اجماع نیازی نیست و بیعت یک نفر کافی است، هیچ کس این مطلب را منکر نشده و بنا بر همین مطلب هم این زمان*ها گذشته است تا این زمان و هیچ کس تا این زمان از این مطلب تخلف نکرده و همه هم بر این مطلب بوده*اند.مرحوم محمد قلی این مطلب را اینجا ذکر کرده برای اینکه این مطلب را اثبات کند که خلافت ابوبکر حتی به اجماع هم نبوده و دوباره نقل می*کند: و صاحب کتاب الاستغاثة فی بدع ثلاثة درباره این مطلب اینطور گفته است: "أول مبتدعة الأول منهم تأمل منها علی الناس من غیر إباح الله ذلکه له و لا رسوله علیه و آله السلام" (اولین بدعتی که اولین از آن زمامداران نخستین گذاشتند، امارت کردن، امیر کردن خودش بر مردم بود، بدون اینکه خدا یا رسول خدا این امیر کردن خودش را بر مردم مباح کرده باشد) و "مطالبة جمیع الأمة" (و مطالبه کردن اینکه همه امت بیایند با او بیعت کنند) و "الآن قیام و کرها" (و اینکه امت رام بشوند، منقاد بشوند برای اطاعت کردن از او، خواه از روی اختیار یا از روی اجبار)."فکان ذلک منه أول ظلم ظهر فی الإسلام بعد وفاة رسول صلی الله علیه و آله" (می*گوید این مطلب اولین ظلمی بود که در اسلام بعد از وفات رسول الله ظاهر شد) و "أضافه و أولیاء جمیعاً مقرین و أن الله و رسول صلی الله علیه و آله لم یولی هاذا ذلک ولا أوجبا طاعته ولا أمراً به بیعته ثم تسما به خلافة رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم" (می*گوید وقتی که خودش و دوستانش همشان اقرار دارند به اینکه خدا و رسول خدا این شخص را ولی برای این کار قرار ندادند، نه خدا نه رسول خدا آن شخص اول را به او ولایت ندادند بر اینکه مردم را بر مردم امارت بکند، اطاعتش را هم واجب نکردند، امر هم نکردند خدا و رسول به بیعت با ابوبکر، با این وجود خلافت او را خلافت رسول الله نامیدند)."و نفضت به ذلک کتبه إلی الأطراف" (و نامه*هایش را به همه اطراف و اکناف فرستاد با این عنوان: من أبی بکر خلیفة رسول الله - از ابوبکر خلیفه رسول الله) "فکانت هذه أحوال منه جامعة للظلم والمعصیة والکذب علی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم" (پس این احوال او که اولین ظلم در اسلام بعد از وفات پیامبر بود، جامع ظلم و معصیت و کذب بر پیامبر خدا بود) و "لقد علم و علم خاص والعام أن الرسول صلی الله علیه و آله لم یستخلفه" (حتماً او می*دانست و همراه او خواص و عوام می*دانستند که رسول او را خلیفه نکرده بود و به او همچین مقامی نداده بود)."ذلک کاذباً علی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم متعمداً للکذب فی" (پس ابوبکر به خاطر همین مطلب کاذب بود، دروغگو بود و بر رسول الله متعمداً دروغ بست درباره این مطلب) "إذ لا یجوز لأحد فی النظر و تمییز أن یودعوا خلا عن یدعی خلافة الرسول إلا لمن استخلفه الرسول و من لم یستخلف الرسول کان محال أن یکون خلیفة له" (می*گوید برای اینکه چرا به پیغمبر متعمداً دروغ گفت؟ برای اینکه جایز نیست برای احدی که فکر می*کند و تشخیص می*دهد که ادعا بکند خلافت رسول را الا کسی که رسول الله او را خلیفه قرار داده باشد. پس اینکه کسی بگوید من خلیفه رسول هستم، این ادعا فقط برای کسی جایز است که رسول الله او را خلیفه کرده باشد و کسی که رسول او را خلیفه نکرده است، محال است که آن شخص خلیفه پیغمبر باشد).می*توانست بگوید من پادشاه هستم، زمامدار هستم، ملک هستم، ولی اینکه بگوید من خلیفه پیغمبر هستم، این دروغ است. پس هر کس که رسول او را خلیفه نکرده است، محال است که او خلیفه رسول الله بشود. "و لو جاز ذلک لقاعل من المسلمین الا وجه من وجوه تأویل لجاز هذا لکل" (می*گوید اگر کسی بیاید بگوید نه آقا این مطلب اشکال ندارد که کسی را پیغمبر خلیفه نکرده باشد اما خودش را خلیفه پیغمبر نام ببرد و بخواند، بگوید آقا این اشکال ندارد، بگوییم چرا اشکال ندارد، می*گوید "الا وجه من وجوه تأویل" بیاید این را تأویل به یک وجهی بگوید، با یک توجیهی برایش بیاورد که با این توجیه این مطلب درست است، می*گوید اگر این مطلب با هر وجهی از وجوه تأویل درست باشد، این ادعا، کدام ادعا؟ اینکه خلیفه رسول الله من هستم، می*گوید این ادعا برای هر کسی دیگر درست می*شود). یعنی هر کسی می*تواند با یک تأویلی، با یک توجیهی بیاید ادعا کند که من خلیفه رسول الله هستم و هر کسی که مسلمان باشد این ادعا را بکند، دیگر شما نمی*توانید به او ایراد بگیری."و هذا ما لا یقوله ذو فهم" (می*گوید و این هم مطلبی است که هیچ کسی که دارای فهم باشد این حرف را نمی*زند) چرا؟ چون هیچ کس نمی*آید بگوید که آقا با یک توجیهی با یک تعبیری می*شود کسی را خلیفه پیغمبر دانست، این حرف را عاقلی نمی*زند. "إنتها مختصر" (می*گوید این کلام را تمام کردیم اینجا، ما مختصر کرده بودیم این کلام را).
mostafahem
شنبه 02 فروردین 04, 08:28 بعد از ظهر
و این طعن أهل حق مأخوذ است از کلام حق نظام جناب أمیر علیه السلام" (می*گوید این طعنی که ما گفتیم، این طعن ما از کلام امیرالمومنین صلوات الله علیه اخذ کرده بودیم). چنانچه ابن قتیبه در کتاب امامت و سیاست در ذکر اکراه آن جناب بر بیعت می*آورد: "فضب قنفذ إلا علی صلوات الله علیه فقال ما حاجتک قال یدعوک خلیفة رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم قال علی علیه السلام ما کذبتم علی رسول الله صلی الله علیه و آله" (می*گوید قنفذ رفت به سمت امیرالمومنین، حضرت پرسید "ما حاجتک" چه کار داری برای چی آمدی؟ قال قنفذ گفت خلیفه رسول الله تو را می*خواند، امیرالمومنین فرمودند چقدر سریع، چقدر زود بر رسول الله دروغ بستید).و این کلام آن حضرت نص صریح است در اینکه تسمیه ابوبکر به خلیفه رسول صلی الله علیه و آله، کذب و افترا بر حضرت رسالت مآب صلی الله علیه و آله و سلم و عین معصیت بود. تا اینجا پس این مطلب بیان شد که یک طبق اتفاق و اجماعی که مخالفین دارند، پیامبر هیچ کسی را خلیفه خودش قرار نداد و طبق اتفاق و اجماعی که تاریخ دارد و همه مخالفین دارند، ابوبکر خودش را خلیفه پیامبر نامید. بنابراین این نامیدن ابوبکر به خلیفه خدا، این یک طعن و دروغ و دروغ بستن به پیامبر بود.مطلب سوم اینکه بحث شد که انتخاب ابوبکر بر اساس اجماع نبود، بر اساس بیعت یک نفر بود و آن یک نفر هم کسی نبود جز عمر بن خطاب. بنابراین باید گفت که ابوبکر خلیفه عمر است، نباید گفت که ابوبکر خلیفه رسول الله است.یک نکته*ای در توجیه مطاعن ابوبکر، عبدالعزیز دهلوی گفته بود که مطاعن ابوبکر ۱۰ تا یا ۱۵ تا طعن بیشتر نیست. اینها را دهلوی در توجیه مطائن آورده بود. مرحوم محمد قلی اینجا پاسخ می*دهد: پس حصر مطاعن ابوبکر در ۱۵ که ظاهر کلامش بر آن می*کند، نه عقلی است نه استقرایی. اما انتفای حصر عقلی پس واضح و لامع است. اما انتفای حصر استقرایی پس از جهت آنکه دانستی که علمای شیعه مطائن هیچ یک از اصحاب را به طریق حصر ذکر نکرده*اند.پس اینکه این آقا ادعا می*کند که مطاعن ابوبکر ۱۵ تاست، این حصر حصر عقلی نیست و خیلی روشن است که عقل اینجا نمی*تواند حصری را اثبات کند یا حصر را بیان کند. اما از حیث استقرایی، تمام علمای شیعه که مطاعن صحابه را نقل کردند، تمام علمای شیعه که مطائن خلیفه اول، دوم و بعضی از صحابه را نقل کردند، هیچ کدامشان نگفتند که ما این مطائن را به طریق حصر آوردیم و ادعا نکردند که فقط این مطالبی که ما آوردیم درست است و ابوبکر طعن دیگری ندارد.چنانچه مولانا محمد باقر مجلسی رحمه الله در کتاب حق الیقین فرموده است: مطلب اول در مطاعن ابوبکر است و آن بسیار است و به قلیلی در این رساله اکتفا می*نماییم. مجلسی به صراحت می*گوید ما همه را نیاوردیم، یک کمی را آوردیم، چون آنقدر زیاد است که خودش چند جلد کتاب می*شود."و هذا چند مطاعن ابوبکر را که در کتب منشور مذکور است ذکر نکرده و از آن جمله یک طعن در اینجا نقل نموده شد و بعضی طعن*ها بعد از فراغ از دفع شبهات مخاطب بر مطاعن مذکوره او نقل نموده خواهد شد." یک اشکال خیلی مهم اینجا مرحوم محمد قلی به کتاب تحفه اثناعشری مطرح می*کند که این اشکال در تمام ابواب کتاب دهلوی جاری و ساری است. می*گوید او دارد دفاع می*کند از ابوبکر و دارد به مطاعن ابوبکر پاسخ می*دهد، اما چند تا از مطائنی که مهم هستند و مشهور هستند و در کتب منشور هستند را ذکر نکرده است. تویی که می*خواهی بیایی جواب طعن*ها را بدهی، باید آن طعن*هایی که در کتب مشهور ذکر شده را چه کار کنی؟ باید آنها را بیان کنی و پاسخ بدهی. او آنها را اصلاً ذکر نکرده تا بخواهد به آنها پاسخ بدهد و این یک فریب است.یک فریب است چرا؟ چون مخاطب، آن کسی که خواننده است، می*آید این کتاب را بخواند و فکر می*کند که تمام طعنه*هایی که شیعیان و مخالفین ابوبکر گفتند، این آقا پاسخ داده است. این یک فریب است برای اینکه مخاطب همچین مطلبی را القا کند. البته این فریب فقط برای اینجا نیست. در جاهای دیگر هم در باب هفتم که نقد امامت است، تمام ادله شیعه را نمی*آورد. در بحث عصمت اصلاً آیات و روایاتی که شیعه برای عصمت به آن استدلال کرده*اند را ذکر نکرده است. این سیره دهلوی در کل کتاب تحفه اثنا عشری است."و از آن جمله یک طعن که در اینجا نقل نموده شد" این طعنی که الان گفتیم که ابوبکر بر پیغمبر دروغ بست و خودش را خلیفه رسول خدا نامید و یک دروغ بستن به پیامبر بود، می*گوید حتی این طعن به این مهمی را نیاورده است. بعد ایشان می*گوید که ما بعد از اینکه شبهات مخاطب - منظورش دهلوی - در این عبارتی که خواندیم، ما بعد که شبهاتش را جواب دادیم، بعضی از مطاعن که او ذکر نکرده را ما ان*شاءالله ذکر خواهیم کرد.
mostafahem
شنبه 02 فروردین 04, 08:30 بعد از ظهر
برای اینکه به اصل کلام دهلوی برسد که پاسخ به طعن*هایی است که شیعیان در کتاب*ها درباره ابوبکر آورده*اند، این بخش اول مطاعن درباره طعن ابوبکر است. طعن اول، اولین طعنی که شیعیان درباره ابوبکر گفتند و دهلوی سعی کرده که این را پاسخ دهد و از این طعن فرار کند و عدم لیاقت ابوبکر را بخواهد با این طعن اثبات نمی*شود.طعن اول خیلی مختصر است، دو خط بیشتر نیست و مطلب ساده*ای هم هست: آنکه روزی ابوبکر بالای منبر پیغمبر صلی الله علیه و آله برآمد تا خطبه بخواند. امام حسن رضی الله عنه و امام حسین رضی الله عنه گفتند: "یا اباکر انزل عن منبر جدنا". پس معلوم شد که ابوبکر لیاقت این کار را نداشت.این طعن اولی است که درباره ابوبکر شیعیان آورده*اند و دهلوی به آن پاسخ کرده است. مطلب روشن است: ابوبکر بالای منبر است، دو امام حسن و امام حسین علیهم السلام آمدند و گفتند که از منبر جد ما بیا پایین و این معلوم است که ابوبکر لیاقت اینکه بر منبر پیامبر بنشیند نداشته است. این دو نفری که آمدند به ابوبکر گفتند بیا پایین، چه کسانی بودند؟ سیدی شباب اهل الجنه، دو سرور جوانان اهل بهشت بودند. وقتی این دو نفر به ابوبکر می*گویند بیا پایین، یعنی اینکه ابوبکر لیاقت و صلاحیت اینکه بالای منبر پیغمبر بنشیند را نداشته است.این طعن اول است. مرحوم محمد قلی اینجا کل کلام دهلوی را در پاسخ به این طعن اول بیان می*کند. بعد که این پاسخ را بیان کرد، می*آید دانه دانه به جمله*ای که دهلوی گفته پاسخ می*دهد. اما من همه جملات دهلوی را نمی*خوانم چون دوباره تک تک جمله*هایش را مرحوم محمد قلی می*گوید و دوباره نقدش می*کند. برای من در هر قسمتی که نقد می*شود، من جملات دهلوی را می*خوانم.به طور مفصلی دهلوی سعی می*کند که این طعن را رد کند یا به تعبیری از حجیت بیندازد. بنابراین مرحوم محمد قلی پاسخ دادن را آغاز می*کند. مرحوم محمد قلی بعد از اینکه کلام دهلوی را نقل می*کند، می*آید چند عبارت دیگر از چند کتاب نقل می*کند که این طعن را مطرح و دوباره بیان می*کند.کتاب*های مختلف از محقق طوسی علیه رحمة در تجرید در تقریر این طعن فرموده: "و رد علیه الا ابی بکر الحسنان علیهم السلام لما بویع". می*گوید وقتی که با ابوبکر بیعت شد، امام حسن و امام حسین رد کردند بر ابوبکر و همین طعن را مرحوم طوسی در کتابش نقل می*کند.ابن حجر مصنف کتاب صواعق المحرقه که از متعصبین متاخرین اهل سنت و جماعت است، گفته: "اخرج الدار قطنی ان الحسن علیه السلام جاء الی ابی بکر و هو علی منبر رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم فقال انزل عن مجلس ابی فقال صدقت والله انه لمجلس ابیک لا مجلس ابی ثم اخذه وجلس فی حجره و بکا". این روایت آورده که امام حسن علیه السلام سراغ ابوبکر رفت در حالی که ابوبکر بر منبر پیامبر بود و امام حسن فرمود پایین بیا از جایی که برای پدر من است (مجلس ابی) از جایی که محل نشستن پدر من است. ابوبکر گفت: "صدقت" راست می*گویی، به خدا قسم این جای نشستن پدر توست و جای نشستن پدر من نیست. "ثم اخذه و اجلسه فی حجره" و سپس امام حسن را گرفت بر دامن خودش نشاند و ابوبکر گریه کرد. "فقال علی علیه السلام اما والله ما کان عن رایی" امیرالمومنین فرمودند که به خدا قسم این مطلبی که امام حسن علیه السلام آمد و گفت که از منبر بیا پایین، از رأی من نبود، من به او نگفتم بیا این کار را انجام بده. "فقال صدقت والله ما تهمتک" ابوبکر گفت درست می*گویی، راست می*گویی، من تو را متهم نمی*کنم.حاصل مطلب که مشخص است، حضرت امام حسن به سمت ابوبکر آمد در حالی که بر منبر رسول الله بود و امام حسن از ابوبکر خواست که از محلی که برای جد بزرگوار امام حسن علیه السلام است، پایین بیاید. این مطلب را صواعق المحرقه به نقل از دارقطنی نقل کرده بود.سیوطی در تاریخ خلفا آورده: "اخرج ابو نعیم و غیره عن عبدالرحمان الاصفهانی قال جاء حسن بن علی الی ابی بکر و هو علی منبر رسول الله فقال انزل عن مجلس ابی فقال صدقت انه مجلس ابیک و اجلسه فی حجره و بکا" و دوباره فرمودند که "والله ما هذا من امری" فقال صدقت والله. و این را هم دوباره سیوطی نقل کرد. تقریبا مثل همین نقل هم در کنزالعمال مذکور است و چون شباهت دارد به همین نقل، دوباره تکرارش نمی*کنم.در نهایت مولانا مجلسی علیه رحمة در بحار آورده از فضائل سمعانی و سعادات تاریخ الخطیب و لفظ سمعانی: "قال عثمان ابن زید جاء الحسن ابن علی علیهم السلام الی ابی بکر" و تا آخر این داستانی که نقل کردیم. دوباره محب الدین در ریاض النظره این مطلب را آورده و دوباره اینکه بزرگان این مطلب را نقل کردند. پس این مطلب، مطلب مشهور و قطعی است که امام حسن علیه السلام از ابوبکر خواست که از منبر بیاید پایین و طبق همین مطلب، پس ابوبکر شایستگی خلافت را نداشته است.در پاسخ، دهلوی می*گوید که اقوال و افعالی که در وقت صغر سن از ایشان به صدور آمده، شیعه آن را معتبر می*کنند و احکام بر آن مرتب می*سازند یا به سبب صغر سن معتبر نمی*دانند؟ این اشکال اول دهلوی به این طعن است و اشکال اولش این است که می*گوید این اقوال و افعالی که در صغر سن، در کوچکی، در بچگی است و شیعه آن را معتبر می*کنند و احکام بر آن مرتب می*سازند، یا به خاطر کوچکی سن و صغر سن نزد شیعه این مطلب معتبر نیست.پس این شد اشکال دهلوی. جوابش آنکه این تشکیک و تردید در اقوال و افعال امامین همامین، امام حسن و امام حسین علیهم السلام که در اینجا یافته، دلیل عدم اطلاع اوست بر معتقدات فرقه حقه امامیه اثناعشریه. می*گوید این حرف*ها نیست که شیعه اعتقادش این باشد که بخواهد به خاطر صغر سن امام حسن و امام حسین، حرفشان معتبر نیست و از همین کلام معلوم است که تو از اعتقادات شیعه خبر نداری.چرا؟ زیرا که اجماع این فرقه منعقد است بر اینکه هیچ یک از اقوال و افعال احدی از ائمه اثنا عشر، از حضرت امیرالمومنین تا حضرت امام مهدی علیهم السلام، از اول عمر تا آخر عمر، مخالف و منافی عصمت و طهارت نیست. صغر سن را موجب عدم اعتبار اقوال و افعال ایشان نمی*دانند و این معنا بر کسی که تتبع کتب ایشان نموده، از اظهر من الشمس و ابین من لامس است.خب مطلب روشن است که اجماع و اتفاق شیعه این است که در هیچ زمانی، از بدو تولد تا لحظه شهادت، هیچ فعل و هیچ گفتار ائمه ۱۲ گانه مخالف عصمت و طهارت نیست. پس اگر در هر سنی در هر زمانی فرمایشی فرموده باشند، آن حتماً درست است و نزد شیعه معتبر است. و مع هذا همراه با این مطلبی که گفتیم، پس نکته اول در پاسخ به دهلوی این شد که نزد شیعه کلمات و افعال معصومین در همه زمان*ها معتبر است و در هیچ زمانی، در صغر سن باشند در کبر سن باشند، در هر حالی گفتار و رفتار آنها مخالف عصمت نیست.اما مطلب بعدی و پاسخ دوم به این قسمت: "مع هذا بلوغ مدار تکلیف به امور فرعیه است نه مناط تکلیف به امور اصولیه". یک نکته خیلی مهم و کلیدی اینجا می*گوید: حواستان جمع باشد که بلوغ، سن بلوغ - حالا سن بلوغ شما هر سنی بگیرید، ۱۵ سالگی، ۱۶ سالگی، هر سنی - می*گوید این بلوغ مدار تکلیف به امور فرعیه است. در سن بلوغ شخص مکلف می*شود که این فروعات فقهی را به جا بیاورد، مثلاً نماز بخواند، روزه بگیرد، و خدمت شما عرض کنم که زکات بدهد، نماز بخواند، هر چیزی که در استطاعت، اگر زکات بدهد زکات بدهد، اگر استطاعت دارد که حج برود حج برود. این سن بلوغ است، سن بلوغ برای امور فرعیه است. اما امور اصولیه که اصل دین هستند، مثل توحید، مثل امامت، اینها اصل دین هستند که این امور اصولیه حصول ایمان و نجات بر معرفت آن موقوف است. می*گوید این مناط تکلیفش دیگر بلوغ نیست.دو قسمت شد: یک قسمت امور فرعی است، یک قسمت امور اصولیه است. در امور فروعیه، در امور فرعیه، مناط چیست؟ مناط سن بلوغ است. اما در امور اصولیه مناط بلوغ نیست و امور اصولیه هم اموری هستند که حصول ایمان و نجات بر معرفت آن موقوف باشد. خب پس ملاک تکلیف به امور اصولیه چیست؟می*فرماید: "بلکه مناط تکلیف به امور اصولیه حصول عقل است". کسی که عقل داشته باشد، عقلش به این حد برسد، به این حد برسد که آقا خدا خالق ماست، به این حد برسد که آقا امیرالمومنین امام ماست، ما ۱۲ تا امام داریم و این عقل حاصل باشد، پس در امور اصولیه این شخص مکلف است."و آن بالاجماع در حسنین علیهم السلام حاصل بود و امر خلافت از جمله اموری است که حصول ایمان و نجات بر آن موقوف است". اینکه امام حسن و امام حسین در آن سن عقل داشتند، این بالاجماع حاصل بوده که در آن سنی که بودند، مناط تکلیف به اصول را داشتند و اینکه امر خلافت از جمله اموری است که از امور اصولیه است چرا؟ چون حصول ایمان و نجات بر آن متوقف است. پس اینجا حرف امام حسن علیه*السلام، بنا بر اینکه این شخص، شخصی که عقل دارد، قابل قبول است و شیعه هم این حرف را رد نمی*کند، بلکه معتبر می*داند چرا؟ توضیح دادیم که مناط سن بلوغ، مناط تکلیف در امور فرعیه است.از اینجا به بعد عبارات یا مرحوم محمد قلی می*آورد که این مطلب را اثبات بکند که در این سن، امام حسن علیه السلام شخصی بوده که عقل داشته و مثل بقیه بچه*ها نبوده، مثل بقیه بچه*هایی که در سن کودکی هستند و عقل رس نیستند و کودکانه نگاه می*کنند، امام حسن علیه السلام نبوده است.لذا از کتاب بخاری یا به تعبیر مخالفین صحیح بخاری، از ابوهریره مروی است: "قال اخذ الحسن بن علی علیهم السلام تمرة من تمر الصدقة فجعلها فی فیه فقال النبی صلی الله علیه و آله کخ کخ ثم قال انا لا نأکل الصدقة". امام حسن علیه السلام خرمایی از خرمای صدقه برداشت و در دهان خودش گذاشت. پیامبر به او فرمود: "کخ" یعنی مثلاً این را از دهانت بیاور بیرون. بعد پیامبر به او فرمود: آیا نمی*دانی که ما صدقه نمی*خوریم؟ یعنی چه؟ یعنی صدقه بر پیامبر و اهل بیت پیامبر حرام است. یک حکمی است که مورد اتفاق و اجماع همه فرقه*های اسلامی است.
mostafahem
شنبه 02 فروردین 04, 08:31 بعد از ظهر
این روایت که بخاری نقل کرده و پیغمبر نهی می*کند از خرما خوردن، به جهت این است که می*گوید آقا تو شخصی هستی - به امام حسن - تو شخصی هستی که از اهل بیت پیامبری، از فرزندان پیامبر هستی و صدقه خوردن بر تو حرام است.شیخ عبدالحق دهلوی در شرح مشکات در کتاب زکات در باب من لا تحل له الصدقة، در شرح مذکور گفته است (ایشان این حدیث را شرح داده و در شرح اینطوری گفته): "ظاهر این عبارت مشعر است به سابقه علم امام حسن علیه السلام به این حکم". پیامبر دارد سوال می*پرسد: نمی*دانی که صدقه خوردن بر ما حرام است؟ می*گوید پس این مطلب است که امام حسن علیه السلام قبل از این اتفاق نسبت به این حکم عالم بوده "و بعید نیست زیرا که وی صلوات الله علیه صغیر عاقل بود". طفل بود، صغر سن داشت، اما صغیر عاقل بود. "و به تحقیق که تحمل کردند این دو امام اجل احادیث رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم را در صغر سن".این دو امام، امام حسن و امام حسین، تحمل حدیث کردند. تحمل حدیث یعنی چه کار کردند؟ شنیدن حدیث، فهمیدن حدیث و نقل و این را قبول کردن. حالا بعد از تحمل، مرتبه چه می*شود؟ نقل حدیث می*رسد. می*گوید این دو امام احادیث را در سن کودکی تحمل کردند و از رسول الله گرفتند و بودند در زمان وفات رسول صلی الله علیه و سلم ۸ ساله، زیرا که بود ولادت ایشان در سال دوم از هجرت. خب این هم کلام ایشان تمام شد.سپس مرحوم محمد قلی این فرمایش را دارند که هرگاه به اعتراف شیخ عبدالحق که از معتبرترین اهل سنت است ثابت شد که حسنین علیهم السلام عقل کامل داشتند و احادیث جناب رسول خدا را تحمل فرموده بودند و به احکام فرعی عالم بودند، پس محال است که ایشان ندانسته باشند که خلافت حق کیست و خلیفه بر حق کدام است.و مطلب تمام شد که امام حسن و امام حسین هم صغیر عاقل بودند طبق اعتراف این بزرگ اهل سنت و حتماً علم به احکام فرعیه داشتند. حالا وقتی عاقل بودند و به احکام فرعیه هم علم داشتند، پس حتماً می*دانستند که خلیفه برحق کیست و خلیفه ناحق چه کسی است. پس اگر اعتراض می*کنند، حتماً به خلیفه ناحق اعتراض می*کنند.یک شبهه*ای هم پاسخ می*دهد اینجا: کسی شبهه نکند در صورتی که امام حسن علیه السلام علم داشت به حرمت خوردن خرما، پس چطور آن را در دهان مبارک خودشان قرار داد؟ ایشان پاسخ می*دهد: بر فرض صحت حدیث - چون ممکن است که این فصل چون در عبارت خود مؤلف نیست - پس جوابش آن است که غرض آن حضرت از این فعل آن بود که حاضران مجلس شریف جناب رسالت مآب بشنوند آنچه آن جناب در حق آن حضرت ارشاد فرمود. این بوده که این کار انجام شده که پیامبر این مطلب را بفرماید و شأن امام حسن علیه*السلام در آن جمع معلوم بشود و کمال شرف و فضل و علم آن حضرت بر ایشان ظاهر شود.نظیر آن قول حق تعالی در سوره بقره به مخاطبه حضرت ابراهیم علیه السلام: آیا ایمان نیاوردی؟ پس این کار امام حسن علیه السلام بهانه*ای بود برای اینکه شرف، فضل و علم آن حضرت ظاهر بشود. می*گوید این کار را هم خدا در قرآن نمونه*اش را دارد: حضرت ابراهیم مورد خطاب خدا قرار می*گیرد. خدا به حضرت ابراهیم می*فرماید: اولم تومن - آیا تو ایمان نیاوردی؟ حضرت ابراهیم حتماً ایمان آورده بود، اما این بیان این است که ما بفهمیم که شأن حضرت ابراهیم کجاست.بعد بیضاوی در تفسیر این آیه "اولم تومن" این مطلب را گفته: "قال له ذلک و قد علم انه اعرق الناس فی الایمان لیجیب بما اجاب به فیعلم السامعون غرضه". عبارت جالبی از بیضاوی نقل کرده. بیضاوی می*گوید که خدا این را می*دانست که حضرت ابراهیم بهترین مردم یا محکم*ترین مردم در ایمان است، اما این سؤال را پرسید. این سؤال را پرسید تا اینکه حضرت ابراهیم جواب این سؤال را بدهد تا اینکه چنین جوابی را حضرت ابراهیم بدهد، تا اینکه شنوندگان غرض از ابراهیم از این درخواست را بدانند.خود مخاطب یعنی دهلوی در باب دوم از ابواب این کتاب در ضمن کید هشتاد و دوم از مکاید خویش به نقل روایت احتجاج طبرسی گفته: "و این روایت هم از اکاذیب متعصبان روافض است و صحیح آنقدر است که دیگر علمای شیعه در کتب خود روایت کرده*اند و اهل سنت نیز آورده*اند: لما دخل ابوحنیفة المدینة زار قبر النبی صلی الله علیه و آله ثم جاء الی بیت الصادق فجلس ینتظر خروجه فخرج موسی و هو صغیر". ابوحنیفه آمد مدینه، قبر پیغمبر را زیارت کرد، سپس آمد سمت خانه امام صادق و وارد خانه امام علیه السلام شد و نشست و منتظر بود که امام صادق خارج بشود. موسی علیه السلام و فرزند امام جعفر صادق، حضرت موسی بن جعفر، خارج شد، در حالی که "صغیر" و کم سن بودند. فقام و عظمه و احترام کرد و چند سؤال کرد از حضرت موسی بن جعفر که ظاهراً در احتجاج نگاه کنید این سؤال را انجام می*دهد برای اینکه شأن او را بیاورد پایین."ثم قال این یضع الغریب حاجته فی بلدکم؟" از او پرسید که یک شخصی وارد یک شهری شد، در شهر شما وارد شد، خیلی عذر می*خواهم مثلاً خواست برود قضای حاجت بکند، کجا باید برود قضای حاجت بکند؟ سؤال ابوحنیفه این است. پاسخش را می*دهد، کتاب مفصل است که حکم فقهی این مطلب را حضرت موسی بن جعفر آنجا بیان می*کنند که باید چگونه قضای حاجت انجام بدهد."فقال ابوحنیفة" وقتی که امام موسی بن جعفر پاسخش را می*دهد، ابوحنیفه می*گوید: "الله اعلم حیث یجعل رسالته". ابوحنیفه که می*شناسیمش از مخالفین اهل بیت، از دشمنان اهل بیت، به آن کتاب هم مراجعه کنید. معلوم است که این سؤال را پرسیده برای اینکه چه کار کند؟ برای اینکه یک تحقیری مثل موسی بن جعفر انجام بدهد.وقتی که این سؤال - چون سؤال یکی نیست، دو تا سه تا سؤال است، ظاهراً با یکی از سؤال*ها درباره این مطلب، یک سؤال هم درباره جبر و اختیار است - بعد از اینها ابوحنیفه می*گوید: "الله اعلم حیث یجعل رسالته". از روایت صحیحه معلوم شد که ابوحنیفه به طریق استعجاب از فهم و ذکاوت اهل بیت رسالت این سؤال را نمود، چنانچه اطفال ذی هوش تیز فهم را خاصه چون از خاندان عالی باشند، در این زمان هم امتحان به سؤال می*نمایند. و در حقیقت منظور سائل از امثال این مقام یا تأکید بزرگی اعتقاد آن خاندان برای خود یا اثبات علو درجه آن خاندان نزد غیر خود می*باشد، نه قصد افهام و الزام، معاذ الله من ذلک.این عبارت، عبارت چه بود؟ خود تحفه اثناعشری بود. خود دهلوی در یک باب دیگه*ای این عبارت را نقل کرد، عبارت ابوحنیفه را نقل کرد و از آن نتیجه گرفت که اطفال اهل بیت از چنان فهم و ذکاوتی برخوردار هستند و اعتراف کرد در همین تحفه اثنا عشریه به اینکه فرزندان اهل بیت در حال صغر سن، افراد عاقل و عالمی هستند.مرحوم محمد قلی می*فرماید که هرگاه حضرت امام موسی کاظم علیه السلام در حالت صغر سن عالم به احکام فرعی بود تا آنکه به آداب خلا هم واقف باشد، در تمام فروعات ایشان در آن صغر سن عالم بودند و به نوعی جواب با صواب فرماید که ابوحنیفه را به استعجاب وا دارد. کدام عاقل تجویز می*تواند کرد که حضرت حسنین علیهم السلام که به ملازمت جناب رسول خدا و جناب امیر و از فاطمه علیهم السلام فائز بودند و تعلیم احکام دین از این بزرگواران کرده بودند، از عمده احکام دین که امر خلافت است غافل باشند و دعوای باطل معاذ الله آغاز کنند؟پس نمی*شود این را قبول کرد که امام حسن و امام حسین نسبت به امر خلافت غافل باشند و از روی باطل و ناحق به ابوبکر بگویند: "انزل عن منبر جدنا". پس حتماً از روی باطل نگفتند و حالا که از روی باطل نگفتند، پس حتماً خلافت ابوبکر به تصریح این مطلب و به تصریح فرمایش امام حسن و امام حسین علیهم السلام، حتماً این خلافت، خلافت باطل است که این طعن نسبتش به ابوبکر داده شده است.تجویز چنین شناعتی بر امامین علیهم السلام جز از نواصب یا اهل سنت که در حقیقت دشمن*اند و به ظاهر دعوی محبت دارند، از دیگری نمی*آید. خیلی عبارت مهمی است. می*گوید اگر آقای دهلوی می*آید به امام حسن و امام حسین نسبت می*دهد که صغر سن دارند و از این صغر سن، نعوذ بالله عدم فهم می*خواهد نتیجه بگیرد و بعد از عدم فهم، عدم اعتبار قول امام حسن و امام حسین را، برای چه؟ برای اینکه خلافت ابوبکر را تثبیت کند. می*گوید این شناعتی که بر امام انجام می*دهد، می*گوید این کار نواصب است، این کار ناصبی*گری است که اینگونه شما نسبت به امام چنین شناعتی را به خرج بدهید. و مطالب درباره این مطلب زیاد است.
mostafahem
یکشنبه 03 فروردین 04, 12:48 قبل از ظهر
طعن اول درباره ابوبکر این بود که امام حسن و امام حسین وارد مسجد شدند در حالی که ابوبکر بالای منبر نشسته بود و امام حسن و امام حسین خطاب به ابوبکر گفتند: "انزل عن منبر جدنا" (از منبر جد ما بیا پایین). این طعن این مطلب را می*رساند که ابوبکر لیاقت نشستن بر منبر رسول الله را ندارد و غاصباً بر این منبر نشسته است.در پاسخ به این مطلب، دهلوی گفته است که چون در صغر سن بوده و در زمانی بوده که اینها سنشان کم بوده، یا باید قبول کنید که حرف اینها در این زمان و در این سن اعتبار ندارد. در پاسخ به این مطلب، مرحوم محمد قلی عبارتی را فرمود که بسیار مهم است. فرمودند: "بلوغ مدار تکلیف به امور فرعی است، نه مناط تکلیف به امور اصولیه که حصول ایمان و نجات بر معرفت آن موقوف باشد". بلوغ مدار تکلیف به امور فرعی است، مثل نماز و روزه، اما مناط تکلیف (معیار تکلیف) به اموری که اصل هستند و ایمان و نجات بر معرفت آن اصل موقوف است، این شرطش بلوغ نیست، بلکه مناط تکلیف به امور اصولیه حصول عقل است.می*فرماید مناط اینکه کسی نسبت به امور اصل، آن اموری که اصل هستند در دین مکلف باشد، عقل حاصل باشد، و عقل هم بالاجماع در حسنین علیهم السلام حاصل بود. اینکه امام حسن و امام حسین با اینکه در صغر سن بودند، عقل داشتند و عاقل بودند به نحوی که در امور اصولیه تکلیف داشتند، این مطلب مورد اجماع است. نکته بعدی اینکه امر خلافت از اموری است که حصول ایمان و نجات بر آن موقوف است. بنابراین این حرف امام حسن و امام حسین درباره خلافت ابوبکر که به ابوبکر گفتند از منبر جد ما بیا پایین، این مطلب کاملاً درست است و به خاطر صغر سن آنها مطلب بی*اعتبار نیست، چون افرادی هستند که همراه با صغر سن در کمال عقل هستند، پس حرفشان معتبر است.در ادامه چند دلیل آمده برای اینکه فرزندان اهل بیت در سن کودکی هم نسبت به کمال عقل، چند عبارت و دلیل آمده که فرزندان اهل بیت در سن کودکی هم در کمال عقل بودند. تا بحث رسید به اینجا که یک نقلی را درباره امام جواد علیه السلام می*آورد که این نقل بسیار جالب است و این نقل نشان می*دهد که اهل بیت علیهم السلام در سن کودکی هم در کمال عقل بودند. این نقل را از کتاب صواعق المحرقه ذکر می*کند و می*فرماید: ابن حجر در صواعق المحرقه در احوال امام محمد تقی علیه السلام گفته است (این حرف ابن حجر در رابطه با امام جواد علیه السلام است):یکی از اتفاقاتی که رخ داد این بود که بعد از وفات امام رضا علیه السلام به مدت یک سال، در حالی که امام جواد ایستاده بود و بچه*ها در کوچه*های بغداد بازی می*کردند، مأمون از آنجا عبور کرد. بچه*ها از ترس فرار کردند اما امام جواد همچنان ایستاده بود. او در آن زمان ۹ ساله بود. خداوند محبت او را در دل مأمون انداخت و مأمون از او پرسید: "ای پسر، چرا از محل خود نرفتی؟" امام جواد علیه السلام در پاسخ گفت: "در راه هیچ تنگنایی نبود که نیاز به گشادگی داشته باشم و من هیچ گناهی ندارم که از تو بترسم. گمانم به تو نیکوست و مطمئنم که کسی که بی*گناه است از تو آسیبی نخواهد دید." مأمون از پاسخ امام جواد علیه السلام شگفت*زده شد و گفت: "اسم تو و پدرت چیست؟" امام جواد پاسخ داد که فرزند علی بن موسی الرضا صلوات الله علیه است و مأمون برای پدرش دعا کرد و اسب خود را به حرکت درآورد.مأمون سپس در حالی که شکاری در دست داشت، بازش را به هوا فرستاد و آن پرنده پس از مدتی برگشت. در منقار باز، ماهی کوچکی بود که هنوز زنده بود. مأمون از این امر شگفت*زده شد و وقتی به محل برگشت، بچه*ها دوباره از ترس فرار کردند. اما امام جواد علیه السلام فرار نکرد و ایستاده بود. مأمون نزدیک شد و از او پرسید: "چه چیزی در دست من است؟" امام جواد علیه السلام فرمود: "به درستی که خدای تعالی پیدا کرده در دریای قدرت خود ماهی*های خُرد که صید می*کنند آن را بازهای ملوک و خلفا، و آزمایش می*کنند به آن سلاله اهل بیت پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم را." مأمون با شگفتی گفت: "تو حقیقتاً فرزند امام رضا علیه السلام هستی." سپس او را با خود برد و به او احترام زیادی گذاشت و به طور ویژه*ای از او پذیرایی کرد.با گذشت زمان و ظهور علم و کمال و فضایل امام جواد علیه السلام در سن کم، مأمون تصمیم به ازدواج او با دخترش ام الفضل گرفت. اما عباسیان از این کار جلوگیری کردند، زیرا از این می*ترسیدند که امام جواد علیه السلام مانند پدرش به خلافت برسد. مأمون برای اینکه اطمینان حاصل کند که امام جواد علیه السلام شایسته است، دستور داد تا یحیی بن اکثم را به محضر امام جواد علیه السلام بفرستند تا او را آزمایش کنند. یحیی ابن اکثم در محضر امام جواد علیه السلام سؤالاتی پرسید.با گذشت زمان و ظهور علم و کمال و فضایل امام جواد علیه السلام در سن کم، مأمون تصمیم به ازدواج او با دخترش ام الفضل گرفت. اما عباسیان از این معنا به ترس اینکه مبادا آن جناب را ولیعهد خلافت خود کند، منع کردند. و هرگاه بیان کرد برای عباسیان اینکه پسند نکرده است او آن حضرت را مگر به تفوق آن حضرت بر تمامی اهل فضل از روی علم و معرفت، با وصف صغر سن ایشان، در اتصاف آن حضرت به این اوصاف نزاع کردند، و با هم وعده کردند که کسی را برای امتحان آن حضرت بفرستند. پس فرستادند یحیی ابن اکثم را و وعده کردند او را به مال بسیار، اگر العیاذ بالله آن روسیاه آن حضرت را مغلوب سازد.پس همه آنها نزد خلیفه حاضر شدند و با ایشان یحیی بن اکثم هم بود و دیگر خواص دولت نیز حاضر شدند. پس حکم کرد مأمون به فرشی نیکو برای حضرت امام جواد علیه السلام. پس نشست آن حضرت بر آن و سؤال کرد یحیی بن اکثم از مسائل چند، که جواب داد آن حضرت از آنها به نیکوترین جواب و به نهایت توضیح آن را بیان فرمود. پس گفت خلیفه به آن حضرت: "نیک جواب گفتی یا ابا جعفر، پس اگر خواهی بپرس از یحیی بن اکثم، اگرچه یک مسئله باشد." پس گفت آن حضرت به یحیی: "چه میگویی درباره مردی که نظر کرد به سوی زنی در اول نهار به حرام، بعدش آن زن برای او حلال شد نزدیک بلند شدن روز، باز حرام شد آن زن بر او نزدیک ظهر، باز حلال شد برای او به وقت عصر، باز حرام شد به وقت مغرب، باز حلال شد به وقت عشا، باز حرام شد به نصف شب، باز حلال شد نزدیک فجر." پس گفت یحیی: "من جواب این مسئله نمی*دانم." پس گفت مأمون به عباسیان: "اینکه به تحقیق شناختید چیزی را که انکار می*کردید." بعد آن، تزویج کرد در این مجلس با آن حضرت، دختر خود ام الفضل را.در این روایت و در این نقل که ابن حجر در صواعق نقل کرده، چند نکته هست که در جواب دهلوی بسیار مهم است. نکته اول اینکه در این جریانی که نقل کرد، امام جواد فرار نکرد، یعنی اگر فرار می*کرد طبیعی بود، مثل بقیه بچه*هایی که فرار کردند. وقتی از او علت فرار نکردن را مأمون پرسید، امام جواد علیه السلام پاسخی داد که این پاسخ نشان از کمال عقل در امام جواد علیه السلام دارد.مطلب بعدی که در این نقل ابن حجر وجود داشت: باز شکاری مأمون وقتی که برای شکار رفت، چند ماهی زنده در منقارش بود و خود مأمون تعجب کرد از این و نمی*دانست که این ماهی*ها از کجا آمده. وقتی به امام جواد علیه السلام رسید و دوباره امام جواد فرار نکرد، از امام جواد پرسید: "در دست من چه چیزی است؟" امام جواد علیه السلام هم به آن چیزی که مأمون از آن خبر نداشت و نسبت به آن تعجب کرده بود خبر داد، و هم از آن نیتی که مأمون در این سؤال داشت و از ما فی ضمیر مأمون هم خبر داد. اگر این مطلب علم غیب نباشد، حداقل کمال عقل امام جواد علیه السلام در سن کودکی است.مطلب سوم: یحیی بن اکثم را آوردند برای اینکه با امام جواد علیه السلام مناظره بکند و نعوذ بالله جهل امام جواد را به رخ بکشد. هیچ وقت، هیچ جای دنیا، برای اینکه اثبات کنند یک بچه صغیرالسن، یک بچه کوچک علم ندارد، نمی*روند عالم*ترینشان را بردارند بیاورند. و یحیی بن اکثم از بزرگان علمای عباسی (عباسیون) بود. این شخص را برداشتند آوردند و این شخص سؤال کرد و ابن حجر در این نقل، سؤال را نقل نکرده، اما وقتی یحیی بن اکثم از امام جواد علیه السلام سؤال کرد، امام جواد یک جمله پاسخ نداد، همان سؤال یحیی بن اکثم را به چند سؤال و چند فرع تقسیم کرد. یعنی خودش سؤال را انگار که یحیی ابن اکثم هم این همه فروعات و این همه دقت و این همه ریزبینی در سؤال نداشت.خود اینکه کسی بیاید یک مطلب را، یک گزاره را، فروعات مختلف و شاخه*های مختلف از آن یک گزاره را نشان دهد، خودش به معنی تسلط علمی است، خودش به معنای علم زیاد است. به طوری که یحیی بن اکثم از این زیاد بودن اقسامی که امام جواد علیه السلام فرمودند، بیچاره شد و آنجا اظهار عجز کرد. و بعد برای تمام آن اقسامی که در سؤال ابن اکثم ممکن بود باشد، امام علیه السلام پاسخ فرمودند. و بعد خود امام جواد یک سؤالی را طرح کردند در آن مجلس که یحیی بن اکثم حتی فرصت فکر کردن هم به خودش نداد، یعنی آنقدر سؤال، سؤالی بود که دقت داشت و پیچیدگی داشت که فقط یک کلمه گفت: "من نمی*دانم."این نکات در این نقل ابن حجر هست. پس کسی که امام نهم است، فرزند امام رضا علیه السلام است، یک چنین حدی از علم دارد، یک چنین حدی از عقل دارد و یک چنین حدی از کمال دارد. پس حتی مخالفین و دشمنانش به این فضل، به این علم، به این عقل اعتراف می*کنند. پس اگر امام جواد علیه السلام بیاید یک حرفی بزند، یک نکته*ای را نقد بکند، حتماً آن نقد درست است، معتبر است و قابل اعتماد است. پس امام حسن علیه السلام و امام حسین علیه السلام اگر رفتند ابوبکر را از منبر پایین کشیدند و به او گفتند که از منبر جد ما بیا پایین، پس حتماً این کار و فرمایش امام حسن و امام حسین معتبر است و حتماً به دلالت همین مطلب، ابوبکر شایستگی خلافت ندارد. و این طعن اول و پاسخ*هایی که دهلوی برای این طعن اول می*گوید، پاسخ*هایی نیست که این را از ابوبکر دور کند.مرحوم محمد قلی ادامه می*دهد: و نیز ابن حجر مکی در صواعق محرقه بعد از ذکر بعضی فضائل حضرت امام حسن عسکری علیه السلام گفته: "و لم یخلف غیر ولده ابوالقاسم محمد الحجة و عمره عند وفاة ابیه خمسة سنین لکن آتاه الله فیها الحکمة و یسمی القائم المنتظر". یعنی حضرت امام حسن عسکری علیه السلام جانشین نگذاشت غیر از پسر خود که کنیه فرزند امام حسن عسکری ابوالقاسم است، نامشان هم نام پیامبر و حجت هستند. یعنی ابن حجر با اینکه یکی از مخالفین، یکی از سرسخت*ترین مخالفین شیعه است، اینجا تصریح می*کند که امام حسن عسکری، اسم و کنیه فرزندشان این بوده و بعد می*فرماید که ابن حجر در ادامه می*گوید: "و عمر او هنگام وفات پدرش پنج سال بود" (پنج سال یعنی یک سن خیلی کم)، اما با اینکه ۵ سال بود، "لیکن بخشیده بود خدای تعالی او را در آن سن حکمت، و نامیده می*شود آن حضرت علیه السلام قائم منتظر عجل الله تعالی فرجه الشریف".این پایان کلام ابن حجر بود. مرحوم محمد قلی اینجا یک نتیجه*گیری می*کند که این نتیجه*گیری خیلی زیباست: "هرگاه حال اولاد امجاد حسنین علیه السلام چنین باشد که یکی در حالت صغر سن از امور غیبیه اخبار می*نماید، کرامات ظاهره و معجزات باهره وا می*فرماید، و علمای جلیل*الشأن و فضلای اعیان را مفتضح و ساکت می*کند، و جواب*های مسائل فرعیه و احکام جزئیه به آن لطافت بیان و فصاحت زبان ارشاد می*فرماید که عقول علمای نهاری و فضلای مشاهیر را خیره می*سازد، و یکی را در حالت صغر سن خدای تعالی حکمت - که عبارت از علم به شرایع ربانیه و معالم حقانیت است - عطا فرموده، پس کدام دیندار و عاقل تجویز می*تواند ساخت که حسنین علیهم السلام را در حال کمال عقل و وفور دانش، علم به عمده احکام دین که نجات و ثواب بر آن موقوف است حاصل نبود؟ و یا آنکه دانسته، معاذ الله، بر گناه عظیم و عصیان قبیح که رد بر خلیفه حق است، جرأت فرمودند، معاذ الله من هذه الحفظات".
mostafahem
یکشنبه 03 فروردین 04, 12:49 قبل از ظهر
این کلام مرحوم محمد قلی کاملاً واضح است که می*فرماید: فرزندان امام حسن و امام حسین یعنی امام جواد علیه السلام که در آن نقل با مأمون و یحیی بن اکثم گفته شد، چنین علمی و چنین فضائلی دارند و چنین کمالاتی دارند، حتماً حسنین علیهم السلام هم در کمال عقل و وفور دانش هستند. و کسی نمی*تواند بگوید که امام حسن و امام حسین چنین علمی را نداشتند. خب پس اگر کسی این را بگوید، یک تهمت بزرگ به حسنین علیهم السلام زده است. و یا اینکه علم داشتند، آگاهی داشتند و دانسته و از روی علم آمدند خلیفه*ای را که بر حق است رد کردند و این هم یک گناه عظیم مرتکب شدند. می*گوید این حرف هم نمی*شود قبول کرد، چرا؟ چون امام حسن و امام حسین در کمال عقل و وفور دانش بودند.بنابراین رد کردن امام حسن و امام حسین نسبت به ابوبکر و طعن امام حسن و امام حسین نسبت به خلافت ابوبکر، این عصیان نبود، گناه عظیم نبود، بلکه حقیقت محض بود و کاملاً درست بود و طبق این طعن، ابوبکر شایستگی خلافت نداشت.و ادامه دادند که حتی در احوال جناب شریف رضی نقل کردند که سید رضی در کمتر از ۹ سالگی حفظ قرآن کرده و می*گوید حتی این شخصی که معصوم نیست، این شخصی که پدر پدرش امیرالمومنین نیست، مادرش صدیقه طاهره نیست، این شخصی که از رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم علم دریافت نکرده، چنین جایگاهی دارد، چه برسد به حال امام حسن و امام حسین علیهم السلام.یک مطلبی از ابوالفتوح ابن جنی نحوی نقل کرده که می*گوید: سید رضی یا به تعبیری شریف رضی نزد ابن سیرافی درس می*خواند در حالی که طفل بود و عمرش به ۱۰ سال نرسیده بود. ابن سیرافی به او علم نحو می*آموخت. یک روز با او داشت مذاکره می*کرد، صحبت می*کرد و او را به چیزی از اعراب بر طریق تعلیم می*آموخت.ابن سیرافی یک روز که نشسته بود داشت با او صحبت می*کرد و اعراب (یعنی ترکیب، یعنی همان علم نحو) به سید رضی یاد می*داد، گفت: "وقتی که بگویم رأیت عمراً، پس علامت نصب در عمر چیست؟" گفت سید رضی رحمه الله در جواب او: "بغض و علی علیه السلام." سیرافی و دیگر حاضران از حدت خاطر او تعجب نمودند. سید رضی با اینکه طفل بود و سنش کم بود، وقتی که از او پرسیدند علامت نصب عمر چیست، باید مثلاً می*گفت فتحه، نصبش به فتحه است. ولی سؤال را مرحوم سید رضی به یک سؤال کلامی برگرداند و گفت: "علت نصب عمر بغضش نسبت به امیرالمومنین است."این شخص یک آدم معمولی و یک کسی است که فرزند پیامبر بلاواسطه نیست، اما چنین سرعت و چنین ذکاوتی دارد. "بدان که در حالتی که حدت ذکا و سرعت فهم سید رضی در حال صغر سن به این مرتبه باشد، پس وجود آن به حد کمال در اهل بیت رسالت علیهم السلام و خاندان نبوت در حال صباوت موجب کدام استعجاب و سبب کدام استغراب است؟"پس اگر این سید رضی باشد، این آدم معمولی است، اما ذکاوت و هوشش و سرعت فهمش و سرعت انتقالش به این حد باشد، پس معلوم است که خود اهل بیت بالاخص امام حسن و امام حسین که از پنج تن آل عبا بودند و از کسانی بودند که توسط پیامبر تعلیم دیده بودند، از کسانی بودند که پدر و مادرشان امیرالمومنین و صدیقه طاهره هستند، پس از این کمال این بزرگان در حال کودکی هیچ تعجبی و هیچ غرابتی نباید داشت. پس این اشکال اول دهلوی به طعن اول نسبت به ابوبکر اینجا پاسخش تمام شد.اما نکته بعدی: اشکال بعدی در پاسخ به طعن اول. اشکال اول دهلوی این بود که دو راه جلوی شیعیان هست: یا باید بگویند قول امام حسن و امام حسین به سبب صغر سن معتبر نیست و احکام بر حرف این دو بزرگوار، احکام بر این قول اینها متفرع نمی*شود، یا باید بگویند که اگر قول اینها معتبر است پس اینها ترک تقیه کردند، ترک تقیه کردند که نزد شیعیان از جمله واجبات است.و این عبارت دهلوی در این مطلب به این صورت است: "پس اقوال و افعالی که در وقت صغر سن از ایشان به صدور آمده، شیعه آن را اعتبار می*کنند و احکام بر آن مترتب می*سازند یا به سبب صغر سن معتبر نمی*دانند و احکام بر آن متفرع نمی*کنند؟ و بر تقدیر اول، ترک تقیه که نزد ایشان از جمله واجبات است، لازم می*آید." پس یا باید بگویند که حرف اینها معتبر نیست، یا اگر بگویند معتبر است، پس امام حسن و امام حسین ترک تقیه کردند. و ترک تقیه هم نزد اینها واجب است. پس امام حسن و امام حسین چه کار کردند؟ یک واجبی را ترک کردند.اما آنچه گفته "و بر تقدیر اول ترک تقیه که نزد ایشان از جمله واجبات است، لازم می*آید"، پس مدفوع است به اینکه (مرحوم محمد قلی می*گوید حرف اصلاً قابل قبول نیست و اصلاً دفع می*شود)، چرا؟ "مستدل را لازم است که وجوب تقیه علی العموم والاطلاق در جمیع امور از کتب امامیه اثناعشری به اثبات رساند". لازمه این حرف این است که شیعه تقیه را همیشه در همه افراد و در همه امور واجب بداند، و اگر می*خواهد دهلوی به وسیله تقیه استدلال کند که امام حسن و امام حسین اگر قبول کنیم که قولشان معتبر است، پس خلاف تقیه است، اول باید بیاید چه کار کند؟ باید از کتب اثنی عشری، از کتب امامیه اثناعشری اثبات کند که شیعیان تقیه را علی العموم و الاطلاق در جمیع امور واجب می*دانند."بعد از آن این مقدمه را در مقدمات دلیل دخل دهد، و هرکه کتب امامیه را تتبع و تفحص نموده باشد، نیک می*داند که جواز تقیه نزد ایشان در وقت خوف است." و معلوم است که حضرت امام حسن علیه السلام و امام حسین علیه السلام را در آن وقت به سبب زنده و موجود بودن حضرت فاطمه زهرا علیها السلام، از کسی به هیچ گونه خوف و ترسی لاحق نبود.پس ۱- دهلوی باید اثبات کند که نزد شیعه تقیه علی العموم و الاطلاق در همه امور است. این یک نکته. دوم اینکه تقیه وقتی واجب است که خوف و ترس باشد. اما در زمانی که امام حسن و امام حسین به خلافت ابوبکر تاختند و خلافت ابوبکر را بر حق ندانستند و به ابوبکر فرمودند "انزل عن منبر جدنا"، می*گوید این در زمانی بود که امام حسن و امام حسین خوف و ترسی نداشتند. چرا؟ چون در زمانی بود که حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها در قید حیات بودند و به احترام صدیقه طاهره سلام الله علیها، از کسی به هیچ گونه خوف و ترسی لاحق نبود. این مطلب بود که به واسطه حیات صدیقه طاهره، ترس و خوفی امام حسن و امام حسین نداشتند."در حدیث طویل از احادیث صحیح بخاری مذکور است: و کان لعلی علیه السلام من الناس وجه حیاة فاطمة سلام الله علیها، فلما توفیت استنکر علی علیه السلام وجوه الناس". قرطبی در مفهم شرح صحیح مسلم در شرح قول "کان لعلی علیه السلام من الناس وجه حیاة فاطمة" گفته: "وجه ای جاه و احترام من رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم مباشر لها". قرطبی این کلام بخاری را در مسلم شرح داده: "علی من الناس وجه حیاة فاطمة" یعنی اینکه به خاطر صدیقه طاهره سلام الله علیها، امیرالمومنین جاه و احترام داشت. "کان الناس یحترمون علی" مردم به امیرالمومنین احترام می*گذاشتند در زمان حیات فاطمه سلام الله علیها، به خاطر کرامت و بزرگی که حضرت فاطمه سلام الله علیها داشت. چرا؟ "لأنها من رسول الله" چون او پاره تن رسول الله بود "و مباشر لها".وقتی که فاطمه زهرا سلام الله علیها از دنیا رفت، در حالی که امیرالمومنین با ابوبکر بیعت نکرده بود، "انصرف الناس عن ذلک الاحترام" مردم از این احترام دیگر منصرف شدند. دیگر به امیرالمومنین احترام نمی*کردند "لیدخل فیما دخل فیه الناس" احترام نمی*کردند تا امیرالمومنین مثل همه مردم داخل همان امری بشود که همه مردم داخلش شدند.حاصل آنکه بودند مردمی که احترام می*نمودند جناب امیر علیه السلام را در حیات حضرت فاطمه علیها السلام، به سبب کرامت حضرت فاطمه علیها السلام، چه آن جناب بضعه رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم بود و جناب امیر مباشر آن جناب بود. پس هرگاه حضرت فاطمه وفات یافت و جناب امیر بیعت ابوبکر ننمود، برگشتند مردم از این احترام جناب علی بن ابیطالب، تا که داخل شود آن جناب در آنچه داخل شدند در آن مردم.این کلامی بود که قرطبی در شرح آن حدیث بخاری آورده بود. بنابراین امام حسن و امام حسین به خاطر وجود صدیقه طاهره سلام الله علیها، در تقیه نبودند و خوف و ترسی نداشتند که بخواهند به خاطر آن خوف و ترس تقیه کنند.
mostafahem
یکشنبه 03 فروردین 04, 12:50 قبل از ظهر
طعن اول نسبت به ابوبکر اینطور نقل شده که روزی ابوبکر بالای منبر پیغمبر برآمد تا خطبه بخواند. امام حسن و امام حسین علیهم السلام گفتند: "یا اباکر انزل عن منبر جدنا". این کتاب درباره طعن اول نکته*ای را در حاشیه اشاره کرده و درباره جوابی که دهلوی از این طعن داده: "جواب این طعن را شاه صاحب از مرافض الروافض سرقت نموده*اند". صاحب کتاب تحفه اثناعشریه این مطلبی هم که در جواب این طعن آورده برای خودش نیست و اصل عبارتش این است: چون ابوبکر صدیق (صدیق می*دانید لقب ابوبکر نیست، لقبی است که کعب الاحبار به ابوبکر داد و همچنین لقبی است که رسول الله به ابوبکر نداده) بالای منبر آمد که خطبه بخواند، امام حسن و امام حسین علیهم السلام گفتند: "این مقام مقام جد ماست، تو را لیاقت آن نیست". این اصل مطلبی است که کتاب مرافض الروافض نوشته.بعد در پاسخ به این طعن اینطور نوشته: "جواب بعد از تسلیم: آن دو رضی الله عنهما در زمان خلافت ابوبکر صغیر بودند، پس اقوال و افعالی که در وقت صغر سن از ایشان به صدور آمده، رافضه آن را اعتبار می*کنند و احکام بر آن مترتب می*سازند؟" (جسارتی که مخالفین به شیعیان می*کنند و به اینها می*گویند رافضی). این کتاب مرافض الروافض دقیقاً عبارت*هایش همان عبارت*های دهلوی است و کاملاً مشخص است که دهلوی حتی این عبارت هم برای خودش نیست، از این کتاب برداشته و این کتاب هم مثل همان... برعکس باید بگویم دهلوی مثل این کتاب اینگونه بحث کرده که یا شیعیان به خاطر صغر سن امام حسن و امام حسین، قول این دو امام را معتبر نمی*دانند و احکام برایش متفرع نمی*کنند. اگر معتبر ندانند که بحث تمام است و اگر بگویند معتبر است، ترک تقیه که نزد ایشان از واجبات است، لازم می*آید.پس کل اشکال - چه این اشکال را دهلوی گفته باشد چه این اشکال را مرافض الروافض گفته باشد - این است که دو حالت دارد: یا این حرف امام حسن و امام حسین معتبر است، اگر بگویید معتبر است که این می*شود خلاف تقیه، یا معتبر نیست به خاطر صغر سن. در این قسمتی که گفت معتبر نیست به خاطر صغر سن، مفصل بحث شد که ائمه اطهار در زمان کودکی هم عقل کامل داشتند و علم کامل داشتند و نمونه*هایش هم از کتب مخالفین نقل شد. بنابراین قطعاً صغر سن باعث اینکه قولشان معتبر نباشد، نیست. و حتی مرحوم محمد قلی این تعبیر دهلوی را فرمود یک قول شنیع است و این حرف را فقط نواصب می*زنند که نسبت به ائمه اطهار یک چنین حرفی بزنند که بگویند در کودکی حرفشان معتبر نیست.می*آید شق دوم اشکال که: اگر شیعیان بگویند که حرف امام حسن و امام حسین معتبر است، دو اشکال به آن وارد است: اشکال اول اینکه ترک تقیه کردند و اشکال دوم که امروز بحث می*کنیم: "و نیز مخالفت رسول صلی الله علیه و آله که آن جناب ابوبکر را در نماز پنج وقتی از روز چهارشنبه تا روز دوشنبه خلیفه خود ساخته بود و نماز جمعه و خطبه نیز در این اثنا به خلافت او سرانجام داده، لازم می*آید."پس یک اشکال شد که این فعل و این قول امام حسن و امام حسین خلاف تقیه است. اشکال دومش این شد که این قول امام حسن و امام حسین خلاف رسول الله و مخالف پیامبر است. چرا مخالفت با پیامبر است؟ چون که پیامبر ابوبکر را در چند روز جانشین خودش برای نماز قرار داده بود. و بعد گفته که: "و مخالفت با امیرالمومنین است". چرا؟ چون امیرالمومنین پشت سر ابوبکر نماز خوانده بود. این شد قسمت دوم اشکالی که دهلوی به این طعن وارد کرده بود.در این قسمت که دهلوی می*گوید که فرمایش امام حسن و امام حسین مخالف تقیه است، مرحوم محمد قلی پاسخ داد و پاسخ این بود که بر دهلوی لازم است که اولاً وجوب تقیه علی العموم والاطلاق در جمیع امور واجب باشد. ایشان باید اثبات کند که در کتب شیعه تقیه علی العموم والاطلاق در جمیع امور واجب است. این را باید ایشان اول اثبات کند، بعد به تقیه اشکال کند و اینگونه اشکال کند که این حرف امام حسن و امام حسین خلاف تقیه است.بعد که این را اثبات کرد، در مرحله دوم باید این مطلب را اثبات کند که تقیه در این زمانی که امام حسن و امام حسین رفتند به ابوبکر فرمودند "انزل عن منبر جدنا"، آنجا زمان و مکان تقیه بوده است. ایشان می*فرماید که هر که کتب امامیه را تتبع و تفحص نموده باشد، نیک می*داند که جواز تقیه نزد ایشان در وقت خوف است. پس اولاً تقیه علی العموم والاطلاق در جمیع امور آیا ثابت است؟ که باید دهلوی از کتب شیعه اثبات کند. دوم، تقیه به هر معنا و به هر شرایطی که باشد، فقط هنگام خوف تقیه لازم است. اگر خوف نباشد، تقیه لازم نیست.و ایشان فرمودند که خیلی مشخص و واضح است که در وقتی که امام حسن و امام حسین علیهم السلام به ابوبکر گفتند که "انزل عن منبر جدنا"، حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها در قید حیات بودند و هنوز به شهادت نرسیده بودند و به خاطر وجود صدیقه طاهره سلام الله علیها، از کسی به هیچ گونه خوف و ترسی لاحق نبود. که درباره این مطلب از کتاب بخاری روایت نقل کرد که مضمون روایت این بود که مادامی که صدیقه طاهره سلام الله علیها در قید حیات بودند، مردم به امیرالمومنین احترام می*گذاشتند و ایشان را گرامی می*داشتند، چون که امیرالمومنین مباشر صدیقه طاهره سلام الله علیها بود و فاطمه هم بضعة الرسول بود (پاره تن پیغمبر بود). و تا زمانی که حضرت صدیقه طاهره سلام الله علیها زنده بود، امیرالمومنین با ابوبکر بیعت نکرده بود. و این هم از بخاری نقل کرد مرحوم محمد قلی. بنابراین این مطلب که خلاف تقیه است، مطلب درستی نیست.نکته بعدی که مرحوم محمد قلی به آن اشاره می*کند، نکته بسیار مهمی است به این معنا که: "هیچ یک از ائمه معصومین علیهم السلام در اظهار و اعلان مرتبه و درجه خودشان تقیه نکرده*اند. آری به سبب فقدان اعوان و انصار از طلب و انتزاع حق خودشان از دست غاصبان خلافت بازمانده*اند". تقیه در این قسمت که حق خودشان را بیان نکنند، تقیه در این قسمت که فضائل خودشان را بیان نکنند، هیچ موقع مانع نبوده. پس در این قسمت اهل بیت هیچ وقت تقیه نکردند، آمدند اعلان کردند که ما خلیفه رسول الله هستیم، اعلان کردند که ما اعلم الناس هستیم، افضل الناس هستیم. در این تقیه نکردند. در این قسمت که آن حقی که برای اهل بیت بوده، آن حقی که زمامدارها غصب کردند، آن هم به خاطر اینکه اعوان و انصار نداشتند، نسبت به طلب و گرفتن آن حق باز ماندند. اما اصل مطلب که "حق با ما اهل بیت است" و اینکه "ما عالم هستیم، ما مفسر هستیم، ما مبین هستیم"، نسبت به این قسمت از دین و معارف تقیه نداشتند.بعد ایشان ادامه می*دهد: "و اکثر آن است که آنچه در مسائل فقهیه بر طریق تقیه فتوا فرموده*اند...". اکثر تقیه در مسائل فقهیه بوده و "بعضی از آنها بنا بر تعلیم شیعیان بوده که ایشان در وقت خوف و ضرر بر طبق آن به عمل آرند". بعضی از روایت*ها را تقیه*ای فرمودند، آن هم برای چه؟ برای اینکه شیعیان به این حکم تقیه علم داشته باشند که هرجا خوفی بود، ضرری بود، طبق روایت اهل بیت عمل کنند.این نکته مهمی را اینجا مرحوم محمد قلی اشاره می*کنند، یعنی اینکه وقتی که یک شیعه*ای جایی جانش به خطر می*افتد، به خاطر چه؟ به خاطر مثلاً اگر بر طبق فتوا و حکم امام جعفر صادق علیه السلام نماز بخواند، پس به قتل می*رسد یا ممکن است یک خوف جدی به او وارد شود، ضرر جدی به او وارد شود، پس باید تقیه کند و به آن شکل نماز نخواند، نماز بخواند بعد به شکلی که جانش در خطر نیفتد. خب این تا اینجایش مشکلی ندارد. اما یک نکته ایشان می*فرمایند، می*گوید: حضرات معصومین علیهم السلام حکم تقیه را گفتند که حتی آن موقعی که شیعیان دارند مخالف حکم واقعی و حکم واقعی دین و حرف امام صادق علیه السلام عمل می*کنند، حتی آن عمل تقیه*ای ایشان هم طبق دستور امام باشد.این نکته ظریف و قشنگی بود. برای این مطلب می*توانیم مثال بزنیم و مثال معروف به علی بن یقطین که وزیر هارون بود. به امام نامه می*نویسد، حضرت موسی بن جعفر صلوات الله علیهما، که من چگونه وضو بگیرم؟ خوب معلوم است که در تقیه باید طوری وضو بگیری که موافق مخالفین باشد، اما می*رود سؤال می*پرسد و علی بن یقطین طبق آن دستورالعملی که امام برایش می*نویسد، وضو می*گیرد. یعنی حتی ظاهر وضویش که مخالف وضوی همه شیعیان است، طبق دستور امام است. یعنی علی بن یقطین طبق روایت، طبق حدیث، طبق امر امام دارد عمل می*کند و این نکته مهمی است که اینجا مرحوم محمد قلی به آن اشاره می*کند.یک بار باید دقت کنید: "آنچه در مسائل فقهیه بر طریق تقیه فتوا فرموده*اند، بعضی از آنها بنا بر تعلیم شیعیان بوده که ایشان در وقت خوف و ضرر بر طبق آن به عمل آرند و راه حق صریح و دین حنیف را بر ایشان از پیشتر واضح فرموده بودند". آقا مطلب درست کدام است؟ قبلاً اهل بیت به شیعیان گفتند و شیعیان می*دانستند که آقا این حکم برای وقتی است که هیچ خوف و ضرری نیست، اما این حکم برای وقتی است که خوف و ضرر هست. "و بعضی از جهت آنکه سائل از مخالفین بود و بر مذهب اعوجاج خود لجاج تمام داشت و هدایت یافتن او مرجو و مترقب نبود". می*گوید آقا بعضی از جاهایی که می*بینید اهل بیت تقیه کردند، چه در اصول چه در فروع، چرا تقیه کردند؟ می*گوید چون سائل (سؤال کننده) از مخالفین بوده، بر آن مذهب کج و باطل خودش لجاجت داشته، امیدی هم به هدایتش نبوده و هیچ امیدی به هدایتش نبوده، لذا جلویش تقیه کرده.و این مطلب هم مطلب همیشگی و جاری و ساری هم نیست. بنابراین نمی*توانیم بگوییم که ائمه همیشه در حال تقیه بودند و خیلی از مسائل را نفرمودند. پس تقیه در آنجایی که تقیه در آنجایی که اصل مطلب تقیه در آنجا که نسبت به فضایل اهل بیت است، که فضایل اهل بیت و مقامات اهل بیت و آن مقام خلافت و امامت اهل بیت جزء اصول دین است، آنجا تقیه اتفاق نیفتاده.پس دو مطلب مهم شد: یک، اینکه امام حسن و امام حسین در آن لحظه*ای که به ابوبکر فرمودند "انزل عن منبر جدنا"، خوفی وجود نداشته که بخواهند تقیه کنند؛ و دو، اهل بیت کل ۱۲ امام در این مسائل مهم، بالاخص در بیان فضائل و مقامات خودشان تقیه نمی*کردند و اکثر تقیه در فروعات فقهی بوده و در غیر فروعات فقهی اگر تقیه*ای بوده، جایی بوده که سائل اهل لجاجت بوده و امیدی به هدایت او نبوده.خب این قسمتی که دهلوی گفت کلام امام حسن و امام حسین مخالف تقیه است. اما آنچه گفته: "و نیز مخالفت رسول صلی الله علیه و آله که آن جناب ابوبکر را در نماز پنج وقتی از روز چهارشنبه تا روز دوشنبه خلیفه خود ساخته بود و نماز جمعه و خطبه نیز..." تا آخر کلام دهلوی.مرحوم محمد قلی شروع می*کند به نقد این قسمت و جریان نماز خواندن ابوبکر به جای پیغمبر را درباره آن بحث می*کند. اجمالاً می*فهمد که این حرف و این ادعای دهلوی مردود و باطل است. حرفش: یک، اینکه روایات تعیین نمودن رسول خدا صلی الله علیه و آله ابوبکر را برای امامت صلات، از موضوعات اهل سنت است.این نکته اول بسیار حرف مهمی است که وقتی که دهلوی تحفه اثناعشریه را می*نویسد و تألیف می*کند، در ابتدای کتاب قولی می*دهد. قول می*دهد که از قاعده الزام استفاده کند، قول می*دهد که هر نقلی را که می*آورد، نقلی باشد که شیعه همان را قبول دارد. چون وقتی که می*خواهی یک مکتبی را نقد کنی و بگویی آقا حرفت باطل است، باید مطلبی را به عنوان برهان اقامه کنی که طرف مقابل هم آن مطلب را قبول داشته باشد. خب تو نمی*توانی بیایی به روایتی به نقلی استدلال کنی که طرف مقابل اصلاً آن روایت را قبول ندارد. این خلاف قاعده الزام است.
mostafahem
یکشنبه 03 فروردین 04, 12:50 قبل از ظهر
و اتفاقاً از نکات برجسته مرحوم علامه میرحامد حسین و پدر بزرگوارشان محمد قلی این است که کاملاً به قاعده الزام ملتزم هستند، یعنی نقلی را می*آورد که یک، از کتب مخالفین باشد و دو، از کتابی باشد که نزد آنها معتبر است، یعنی این قاعده الزام را در نقد هم مرحوم میرحامد حسین رعایت کرده و هم پدرشان رعایت کرده.بنابراین اولین اشکال به حرف دهلوی این است که: یک، این روایتی که رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم ابوبکر را برای امامت در میان مردم قرار داد، در هیچ کتاب شیعی نقل نشده، این یک؛ و اشکال بعدی اینکه از موضوعات اهل سنت است، یعنی آقایان مخالفین این روایت را جعل کردند. از اساسش دروغ است این مطلب."و وقوع اختلاف و اضطراب در آن روایت، صریح دلالت می*کند بر وضع آن". آنقدر اضطراب و اختلاف در این روایت*ها و نقل*هایی که این مطلب را گفتند، آنقدر زیاد است که همین اختلاف و اضطراب زیاد، این نشان دهنده جعلی بودن و دروغ بودن آن روایت*هاست."و به نزد آن هر دو امام علیهم السلام ثابت و متحقق بود که حضرت رسول خدا صلی الله علیه و آله ابوبکر را خلیفه نساخته و نه او را لایق خلافت جد خود می*دانستند". همین که امام حسن و امام حسین علیهم السلام رفتند و به ابوبکر گفتند "انزل عن منبر جدنا"، یعنی اینکه نزد امام حسن و امام حسین این مطلب محقق نبوده، ثابت نبوده که رسول الله ابوبکر را خلیفه خودش در نماز قرار داده، وگرنه این کار را انجام نمی*دادند. کما اینکه گفتیم قبلاً که این دو امام در کمال عقل و علم بودند. و اینکه از نظر این دو امام، ابوبکر را لایق خلافت جد خود هم نمی*دانستند. پس همین که این فرمایش را فرمودند، این دو مطلب ثابت است."بلکه ایشان را معلوم بود که عایشه در حال اشتداد مرض حضرت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم امر کرد که ابوبکر امامت صلات نماید و حضرت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را چون افاقه حاصل شد و به هوش باز آمد، یک دست بر دوش حضرت امیرالمومنین علی بن ابیطالب علیه السلام و یک دست بر دوش فضل بن عباس نهاده، از حجره بیرون شد و ابوبکر را از آنجا دور کرد".پس این نقل که ایشان الان اینجا آورد، مرحوم محمد قلی، این اتفاق درستی است که افتاده: عایشه امر کرد که ابوبکر امامت صلاة را انجام دهد. این امر پیامبر نبود. در چه موقعی این امر را کرد؟ در وقتی که حال رسول الله اشتداد پیدا کرده بود، حالش بسیار بد بود. وقتی که پیغمبر از آن حال خارج شد، افاقه حاصل شد و به هوش باز آمد، متوجه شد که ابوبکر برای نماز رفته، با اینکه حالشان بسیار بد بود، به سختی تمام به سمت مسجد رفتند. سختی*اش را هم بیان کرده: یک دست را بر دوش امیرالمومنین صلوات الله علیه گذاشتند و یک دست هم بر دوش فضل بن عباس. با این حال از حجره خارج شدند و رفتند ابوبکر را از محراب نماز دور کردند. این نقلی است که درست است و علم امام حسن و امام حسین هم به این مطلب بوده و لذا برای ابوبکر چنین شأنی را قائل نبودند.اما در روایاتی که مخالفین نقل کردند، بخاری اینطور گفته که اشتداد مرض آن حضرت در روز پنجشنبه بود. "در کتاب بخاری در کتاب مغازی در باب مرض النبی مذکور است: قال ابن عباس یوم الخمیس و ما یوم الخمیس اشتد". و نیز آن حضرت در روز پنجشنبه بود چنانچه در صحیح بخاری در آخر کتاب مغازی در باب مرض النبی صلی الله علیه و آله مذکور است: "قال ابن عباس یوم الخمیس و ما یوم الخمیس اشتد به رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم" تا آخر حدیث. در این عبارت، روزی که مرض پیامبر، بیماری پیامبر شدت یافت، اشتداد پیدا کرد، روز پنجشنبه است. "پس خلیفه ساختن ابوبکر برای امامت صلات از روز چهارشنبه نباشد". دهلوی روز چهارشنبه را گفت، "زیرا که علت بیرون نیامدن آن حضرت برای امامت صلات، اشتداد وجع بود و آن به روز پنجشنبه حاضر شده و موافق مثل مشهور دروغگو را حافظه نباشد".دهلوی بعد از این در تضعیف کلام، تکذیب قول خود نموده، چنانچه در جواب طعنه سوم گفته: "در آخر روز چهارشنبه و اول شب پنجشنبه مرض آن حضرت اشتداد پذیرفت و به این سبب تفویض امر نماز وقت عشا از شب پنجشنبه ابوبکر را جناب پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم خلیفه نماز فرمود". این کلام دهلوی در طعن سوم بود اما در جواب طعن چهارم گفته: "و تفویض امامت نماز در مرض موت خود از شب پنجشنبه تا صبح دوشنبه آنقدر مشهور است که حاجت بیان ندارد."دو تا سه قول از دهلوی نقل شد، سه تناقض داشت: یکی گفت چهارشنبه، یکی گفت از چهارشنبه تا پنجشنبه، در قول سوم عشای پنجشنبه تا صبح دوشنبه. و تکذیب می*کند این همه اقوال را آنچه مصنف روضة الاحباب گفته و آن این است: "در مدت مرض چون وقت نماز در رسیدی، بلال آن حضرت را اعلام نمودیدی تا بیرون آمدی و نماز با مردم بگذاردی و در آخر مرض سه روز بیرون نتوانست آمد". این کلام روضة الاحباب بود. خب این هم مشخص شد که این کلام هم با کلام دهلوی معارض بود و آن را تکذیب می*کرد.و وجه استدلال از این کلام بر تکذیب اقوال مذکوره آن است که بالاتفاق وفات پیامبر روز دوشنبه بود. پس اگر روز شنبه ابتدا باشد، تا روز دوشنبه سه روز می*شود و بنابراین خطبه خواندن ابوبکر و نماز جمعه گذاردن در حیات آن حضرت صورت نمی*بندد.دهلوی می*گفت که از پنجشنبه، پیامبر ابوبکر را خلیفه خودش قرار داده و دهلوی گفته بود که پیامبر ابوبکر را از چهارشنبه تا وقتی که پیامبر از دنیا می*رود، جانشین خودش در نماز قرار داده بود. و در این مدت، سه وعده نماز می*خواند، حتی نماز جمعه هم ابوبکر به جانشینی پیامبر خواند. در حالی که در این عبارت*ها این است که سه روز آخر عمر پیغمبر را ابوبکر جای پیامبر نماز خوانده بود.این روایت را قبول نداریم. این روایت*هایی که مخالفین نقل کردند و مرحوم محمد قلی دارد اضطراب و اختلافش را بیان می*کند. می*گوید سه روز را قبول کنیم. پیامبر قطعاً دوشنبه از دنیا رفته و از شنبه تا دوشنبه سه روز می*شود. پس حتماً جمعه ابوبکر طبق ادعای خودشان جانشین پیامبر در نماز نبوده. پس حتماً این قول دهلوی درباره اینکه ابوبکر خلیفه پیغمبر در نماز است، حتماً باطل است. و اینکه نماز جمعه را خوانده، قطعاً باطل است. و اضطراب این روایات و اختلاف این روایات هم در کلام دهلوی معلوم بود، هم در کلام علمای دیگر معلوم بود.و این یک نکته است. نکته دومی که باید دقت کنیم: آقایان مخالفین کلاً می*گویند که پیامبر برای جانشینی خودش هیچ صحبتی و هیچ سخنی نگفته. یعنی بر فرض اینکه قبول کنیم - که گفتیم قبول نمی*کنیم - بر فرض اینکه قبول کنیم پیامبر ابوبکر را برای نماز جانشین خودش قرار داده است، باز هم امام حسن و امام حسین علیهم السلام می*توانستند بگویند که "انزل عن منبر جدنا". بر فرض که قبول کنیم که ابوبکر یک چنین فضیلتی هم دارد، اما باز هم مخالف حرف امام حسن و امام حسین نیست. می*تواند غاصب باشد در عین حال که برای نماز هم پیامبر او را قرار داده باشد، حال اینکه اصل این مطلب که پیامبر او را برای نماز قرار داده باشد از اساس باطل و جعلی است.نکته دوم: در همین روایت یوم الخمیس، که بخاری هفت بار نقل کرده: "قال رجل ان الرجل لیهجر". یک مردی در پس کنار بستر پیامبر گفت که نعوذ بالله پیامبر هذیان می*گوید. در بعضی از روایات از این هفت روایت که بخاری نقل کرده: "قال عمر قد غلبه". عمر گفته که بیماری و درد بر او غلبه کرده است. کی این حرف را گفت؟ وقتی که پیامبر خواست قلم و دوات: "ایتونی بقلم و کتف حتی اکتب لکم". خواست وصیت*نامه*ای بنویسد. وقتی در این لحظه این را خواست، گفتند که پیامبر هذیان می*گوید (نعوذ بالله) یا درد به او غلبه کرده است. این "درد به او غلبه کرده است" همان هذیان گفتن است، فرقی نمی*کند.در نهایت، خوب آقای دهلوی، اگر پیامبر هذیان می*گوید (نعوذ بالله)، پس اینکه ابوبکر را جانشین خود قرار داده است قابل استدلال نیست. و حتماً پیامبر هذیان نمی*گوید و حتماً پیامبر کسی است که "و ما ینطق عن الهوی ان هو الا وحی یوحی". پیامبر هر آنچه که می*گوید وحی است. پس حتماً این گفته کسی که به پیامبر نسبت هذیان داده است، باطل است. و کسی که به پیامبر نسبت هذیان بدهد کافر است، چون پیامبر را تکذیب کرده است. کافر است چون آیات قرآن را زیر پا گذاشته. کافر است چون "و ما ینطق عن الهوی" را زیر پا گذاشته. کافر است چون آیه تطهیر را زیر پا گذاشته. پس چطور می*توانید به خلافت ابوبکر استدلال کنید با این روایت، روایتی که از اساس جعلی است؟
mostafahem
یکشنبه 03 فروردین 04, 02:44 قبل از ظهر
طعن اولی که نسبت به ابوبکر نقل شد و دهلوی در مقام دفاع آمد این بود که امام حسن و امام حسین وارد مسجد شدند، دیدند ابوبکر بالای منبر نشسته و آمدند به ابوبکر گفتند که "انزل عن منبر جدنا". به ابوبکر گفتند که از منبر جد ما پایین بیا و طبق این طعن معلوم شد که ابوبکر لیاقت برای اینکه بر مسند خلافت پیامبر رحمت تکیه بزند را ندارد. دهلوی سعی کرد که این طعن را رد کند و به این طعن پاسخ بدهد.یکی از پاسخ*های دهلوی به این طعن این بود که اگر قبول کنیم اعتبار قول امام حسن و امام حسین علیهم السلام را، این کار آنها مخالفت با امیرالمومنین است و کلام دهلوی این بود: "نیز مخالفت امیرالمومنین علیه السلام که آن جناب در عقب او نماز جمعه گذارده و خطبه جمعه او را مسلم داشته، لازم می*آید." خلاصه حرف این است که امیرالمومنین در نماز جمعه پشت سر ابوبکر نماز خوانده و خطبه جمعه او را مسلم داشته. چون در نماز جمعه چهار رکعت هست که دو رکعت، دو تا خطبه است و دو رکعت هم دو رکعت نماز است، یا به تعبیر بهتر دو تا خطبه جایگزین دو رکعت نماز و دو رکعت نماز هم که با یک کیفیت خاص خوانده می*شود. می*گوید امیرالمومنین هم این نماز را پشت سر ابوبکر خوانده، هم آن خطبه را مسلم گوش کرده، پس اگر امام حسن و امام حسین گفته باشند که از منبر جد ما پایین بیاید، پس این مخالفت با خود امیرالمومنین علیه السلام است.اما مرحوم محمد قلی رحمت الله علیه در پاسخ به این اشکال دهلوی می*فرماید: "پس مردود است به اینکه..." این کلام هم قابل قبول نیست و مردود است. پس مردود است به اینکه کلام محقق خواجه رحمه الله صریح است در اینکه این کلام حق انتظام هر دو امام عالی مقام، یعنی حضرت حسنین علیهم السلام در حق ابوبکر در اول خلافت بعد از وقوع بیعت صادر گردیده. می*فرماید طبق نقل مرحوم محقق خواجه، وقتی که این دو امام به ابوبکر فرمودند که "انزل عن منبر جدنا" (از منبر جد ما پایین بیا)، در اول خلافت ابوبکر است و بعد از این جریانی که برای ابوبکر بیعت گرفتند.در صحیح بخاری و صحیح مسلم در قصه فدک مذکور است که حضرت امیرالمومنین علیه السلام و بنی هاشم تا مدت حیات حضرت فاطمه علیها السلام که مدت شش ماه بود، بیعت ابوبکر نکردند تا بگذارد نماز در عقب او و خطبه جمعه او را مسلم داشتند، چه رسد. طبق اعتراف و اقرار قطعی مخالفین بالاخص کتاب صحیح مسلم و صحیح بخاری که کتاب*های نشانه*دار و ویژه مخالفین است، امیرالمومنین و قبیله بنی هاشم حداقل تا شش ماه بیعت نکردند، یعنی تا شش ماه که حضرت صدیقه طاهره سلام الله علیها در قید حیات بودند، با ابوبکر بیعت نکردند. حالا وقتی که امیرالمومنین و بنی هاشم با ابوبکر بیعت نکردند، یعنی خلافت او را حداقل در ظاهر هم قبول نکردند، تا چه برسد که بخواهند در پشت سر او نماز جمعه بخوانند و بخواهند پای خطبه نماز جمعه او بنشینند.پس انکار جناب امام حسن علیه السلام و امام حسین علیه السلام بر خطبه خواندن ابوبکر بر منبر رسول خدا صلی الله علیه و آله، موافق و مطابق انکار حضرت امیرالمومنین علیه السلام باشد، نه مخالف. و الفاظ حدیث مذکور بر سبیل حذف و اختصار از صدر و عجز این است: "و وجدت فاطمة علیها السلام علی أبی بکر فی ذلک فهجرته فلم تکلمه حتی ماتت و عاشت بعد النبی صلی الله علیه و آله و سلم...". این عبارتی که نقل کرد مرحوم محمد قلی، از کتاب صحیح بخاری و صحیح مسلم است که در این کتاب هست که فاطمه سلام الله علیها نسبت به ابوبکر ناراحت شد، پس او را ترک کرد، با ابوبکر تکلم نکرد تا اینکه فاطمه از دنیا رفت. وضع فاطمه سلام الله علیها بعد از وفات پیامبر فقط شش ماه زنده بود و زندگی کرد. "فلما توفیت دفنها زوجها علی علیه السلام لیلاً". وقتی که فاطمه به شهادت رسید، زوجش حضرت امیرالمومنین او را شبانه دفن کرد "و لم یؤذن بها أباکر و صلی علیها". و وقتی که حضرت فاطمه شبانه دفن شد، به ابوبکر هم اذن نداد که بر بدن فاطمه زهرا حاضر بشود و امیرالمومنین شبانه بر حضرت نماز خواند "و کان لعلی علیه السلام من الناس وجه حیاة فاطمة علیها السلام". و برای امیرالمومنین علیه السلام وجه و اعتباری در زمان حیات فاطمه علیها السلام بود "و فلما توفیت استنکر علی علیه السلام وجوه الناس". و وقتی که فاطمه وفات یافت، امیرالمومنین علیه السلام از جهت مردم مورد انکار قرار گرفت "و ذهب للمصالحة و البیعة مع أبی بکر و لم یکن یبایع تلک الأشهر". و رفت برای مصالحه و بیعت با ابی بکر و امیرالمومنین در آن ماه*ها بیعت نکرد.طبق این نقل، صدیقه طاهره سلام الله علیها نسبت به ابوبکر خشمگین بود و از ابوبکر راضی نبود. طبق این نقل تا شش ماه امیرالمومنین با ابوبکر مخالفت برخاست و با او بیعت نکرد. طبق این نقل بعد از شش ماه امیرالمومنین با ابوبکر بیعت کرد. دقت کنید که این نقل، نقل بخاری است و لزومی ندارد که ما قبول کنیم که بعد از شش ماه امیرالمومنین با ابوبکر بیعت کرده، ولی این مطلب را اینجا مرحوم محمد قلی آورده برای اینکه بفرماید که طبق آنچه که خودتان نقل کردید، در شش ماه اول حداقل امیرالمومنین با ابوبکر بیعت نکرد و با ابوبکر مخالفت کرد. پس مخالفت امام حسن و امام حسین علیهم السلام با ابوبکر، مخالفت با امیرالمومنین نبود، بلکه اتفاقاً موافقت با امیرالمومنین علیه السلام بود. بنابراین این اشکالی که دهلوی به این مطلب گرفته بود، به بیان مرحوم محمد قلی باطل شد.دهلوی در پاسخ به طعن اول استدلال کرده بود که چون امام حسن و امام حسین در سن طفولیت هستند، ممکن است کلام اینها اعتبار نداشته باشد و عبارتش این بود: "و بر تقدیر ثانی هیچ نقصانی پیدا نمی*کند و موجب طعن و تشنیع نمی*گردد". (در تقدیر ثانی یعنی بر فرض اینکه بگوییم به خاطر طفولیت امام حسن و امام حسین حرفشان معتبر نیست و موجب تشنیع نمی*گردد). "و قاعده اطفال است که چون کسی را در مقام بزرگ خود و محبوب خود نشسته بینند یا جامه او را پوشیده یا دیگر امته او را به استعمال آورده، اگرچه به مرضی و اذن او باشد، مزاحمت می*کنند و می*گویند که از این مقام برخیز یا جامه برگرد."این تعبیر دهلوی بود در پاسخ به طعن اول که این مطلب را از این جهت که اهل بیت در طفولیت خودشان دارای عقل کامل و علم کامل هستند، پاسخش را مرحوم محمد قلی بیان کرد. اما اینجا دوباره به این قسمت از کلام دهلوی پرداخته درباره اینکه گفته "قاعده اطفال است" و اینکه "احکام بشریت و خواص سبابه طفولیت است". تا آخر کلام دوباره نقل کرده، بعد ایشان بیان می*کند: "پس این حرف دهلوی مردود است به چند وجه: اول آنی که اطفال اهل بیت رسالت علیهم السلام و خاندان نبوت را با اطفال سایر ناس قیاس کردن، دلیل جهل و وسواس این نسناس حق ناشناس است، زیرا که معروف و مشهور گشته که جناب امیر علیه السلام فرموده: نحن أهل بیت لا نقاس بناس ما آذانا بیت إلا خرب و ما نبح علینا کلب إلا جرب".این حدیث از امیرالمومنین صلوات الله علیه مشهور است و مخالفین هم مثل کتاب شواهد التنزیل این روایت را نقل کرده که فرمود: "ما اهل بیت رسالت علیهم السلام با سایر ناس قیاس کرده نمی*شویم و دشمن نداشته ما را خانواده*ای مگر اینکه خراب شد و بلند نکرد بر ما هیچ سگی نظر و آواز خود را مگر اینکه گرگین شد."گرگین یک مرضی است که اینجا اشاره شده به آن، یعنی اینکه هر کسی که پارس کرد به ما، این ضعفش و این بدبختی*اش نمایان شد و به تعبیری کنایه از این است که دشمنان اهل بیت که دندان*های خودشان و پارس کردن خودشان را نسبت به اهل بیت انجام می*دهند که به اهل بیت آسیب برسانند، در نهایت ضعف خودشان و زشتی*های خودشان آشکار می*شود و از این مطلب آسیبی به اهل بیت نمی*رسد.درباره فرزندان اهل بیت و درباره ائمه اطهار، علی ابن محمد معروف به ابن صباغ در کتاب "فصول مهمه فی معرفة الائمة" در حال امام حسین نکات جالبی را بیان کرده که خلاصه مطلب و نتیجه مطلب این است که علمی که اهل بیت دارند علوم لدنی الهامیه است و هیچ تفاوتی بین زمان ولادت و پیری اهل بیت وجود ندارد. بعد از نقل این کلام، مرحوم محمد قلی می*فرماید: "هرگاه به اعتراف اهل سنت علوم اهل بیت علیهم السلام بر کسب و تعلم موقوف نبود، بلکه علوم ایشان علوم لدنیه الهامیه باشد و در زمان ولادت و شیخوخیت ایشان تفاوتی نباشد و در حالت طفولیت جامع کمالاتی باشند که عقل از ادراک آن قاصر است و با وجود صغر سن بر مشایخی کهبار فایق و سابق باشند، باز قیاس نمودن حال حسنین علیهم السلام را بر حال دیگر اطفال، نهایت سفاهت بلکه کمال نصب و عداوت است."این کلام محمد قلی درباره این قسمت از اشکال دهلوی بود. در پاسخ دوم در این اشکال، یک عبارتی را مرحوم محمد قلی از فخر رازی از کتاب نهایة العقول نقل می*کند. فخر رازی در مقام ابطال نص بر امامت جناب امیرالمومنین علیه السلام این مطلب را گفته، یعنی فخر رازی می*خواهد اثبات کند که نصی بر امامت امیرالمومنین وجود ندارد. کلام فخر رازی اینطور است: "و کیف نقل عن الحسن علیه السلام أنه قال لأبی بکر انزل عن منبر أبی". می*گوید چطور از امام حسن علیه السلام نقل کردند که او به ابوبکر گفت: "از منبر پدر من پایین بیا"؟ "و نقل خصومة فاطمة علیها السلام فی فدک". و نقل کردن درگیری حضرت فاطمه سلام الله علیها را با ابوبکر درباره فدک. "و ما کان من تأخر علی علیه السلام و زبیر و خالد بن سعید بن العاص عن البیعة مدة فی شیء من المجامع ذلک نص". و آنچه از تأخیر علی علیه السلام و زبیر و خالد بن سعید بن عاص از بیعت برای مدتی رخ داد در حالی که هیچ کدام از افراد در هیچ یک از مجامع آن نص را ذکر نکردند.این خلاصه کلام فخر رازی است. مرحوم محمد قلی می*فرماید: "سیاق کلام رازی دلالت صریحه دارد بر آنکه کلام حضرت امام حسن علیه السلام از قبیل رد و انکار است نه حرکات اطفال صغار". این عبارتی که فخر رازی آورده، از امام حسن علیه السلام نقل کرده و عبارت*هایی که درباره خصومت فاطمه سلام الله علیها در فدک نقل کرده، همه این نقل*ها را جمع کرده و فخر رازی آورده که دلالتشان انکار خلافت ابوبکر است. حالا هر حرف رازی چه چیزی نتیجه می*گیرد، کاری با آن نداریم. اما فخر رازی از این کلام امام حسن علیه السلام، رد و انکار فهمیده، این را فهمیده که امام حسن با این کلمات خودش انکار کرده و رد کرده خلافت ابوبکر را و از این کلمه امام حسن، حرکات اطفال صغار را متوجه نشده. "والله الموفق للاستبصار والعاصم من ضلال الأفکار و خطإ الأنظار".مطلب سوم در پاسخ دهلوی آنکه از روایاتی که نقل کردیم، معلوم می*شود که جناب امیر علیه السلام بر امام حسن علیه السلام انکاری نفرمود، حال آنکه آن جناب در آن وقت تشریف داشتند و تقریر جناب امیر علیه السلام بالاجماع معتبر است. اینکه وقتی امام حسن علیه السلام این کار را انجام دادند و به ابوبکر فرمودند "انزل عن منبر جدنا"، امیرالمومنین انکار نکرد، رد نکرد و تقریر کرد و تقریر جناب امیر علیه السلام بالاجماع معتبر است. یعنی خود همین مطلب هم نشان می*دهد که کار امام حسن علیه السلام یک کار درست و کامل بوده و از روی کودکی و طفولیت نبوده.
mostafahem
یکشنبه 03 فروردین 04, 02:45 قبل از ظهر
و این مطلبی که در روایت هست که امیرالمومنین فرمود "والله ما هذا من أمری"، مفید انکار بر کلام امام حسن علیه السلام نیست، بلکه غرض از آن این است که این کلام آن حضرت به تعلیم جناب امیر واقع نشده و این معنا منکر دانستن آن حضرت علیه السلام این کلام را هرگز مستفاد نیست. مطلب روشن است: امیرالمومنین می*فرماید "والله ما هذا من أمری" یعنی که من تحریک نکردم امام حسن را بیاید این حرف را بزند. من به امام حسن نگفتم بیا برو مسجد و این حرف را بزن. امام حسن رأی خودش و نظر خودش این است که بیاید در مسجد و ابوبکر را اینطور رسوا کند. رأی و نظر امام حسن این بوده که بیاید مسجد و با این کلام ابوبکر را رسوا کند. نظر خودش بوده و رأی خودش بوده و همین مطلب دلالت کلام امیرالمومنین که "والله ما هذا من أمری" (امر نکردم بهش، رأی خودش است) و اتفاقاً همین کلام یعنی اینکه امیرالمومنین منکر نیست و همین معنا یعنی اینکه امیرالمومنین انکار نکرده کلام امام حسن علیه السلام را و همین معنا یعنی اینکه حرف امام حسن علیه السلام کاملاً درست و مورد تأیید بوده و نمی*توان به خاطر طفولیت این کلام را بی*اعتبار دانست.مطلب بعدی: دهلوی به هر چیزی چنگ می*زند برای اینکه بتواند از ابوبکر دفاع کند، تا آنجایی که یک حرف خیلی عجیبی می*زند و یک حرف بسیار خلافی می*زند. می*گوید: "به این اقوال ایشان استدلال نتوان کرد. بلکه قبل از اربعین منصب نبوت به کسی عطا نشده الا نادراً و نادر فی حکم معدوم". که به این قسمت هم مرحوم محمد قلی رسیدگی می*کند و پاسخ این مطلب را هم می*دهد.مرحوم محمد قلی می*فرماید: "اما آنچه گفته بلکه قبل از اربعین منصب نبوت به کسی عطا نشد، پس مردود است به چند وجه: اول آنکه آنچه ذکر کرده دعوای محض است، دلیلی بر آن اقامه نکرده". هر کسی که ادعا می*کند، برای ادعایش باید دلیل بگوید و اینجا فقط دهلوی ادعا کرده و هیچ دلیلی برای این مطلب نیاورده که قبل از چهل سالگی کسی نبی نمی*شود."دوم آنی که اگر بالفرض کسی از انبیا قبل از اربعین نبوت عطا نشده باشد، فرض کنیم که حرف اینطوری باشد. ما در انبیا گشتیم دیدیم که قبل از ۴۰ سالگی هیچ کسی نبی نشده، از این مطلب عدم اعتبار اقوال و افعال ائمه در حال صغر سن لازم نمی*آید و الا لازم آید که قبل از اربعین مطلقاً افعال و اقوال این حضرات معتبر نباشد". می*گوید شما گشتی در عالم، همه انبیا بعد از ۴۰ سالگی نبی شدند. می*گوید این ملازمه ندارد با اینکه از آن استفاده بکنی که اقوال و افعال ائمه در حال کودکی و صباوت معتبر نیست. چرا ملازمه ندارد؟ چون اگر این حرف را بزنی، لازمه*اش این است که هر کلامی و هر فعلی از این حضرات قبل از ۴۰ سالگی باشد، معتبر نباشد و لازمه*اش این می*شود که هر حرفی و هر فعلی که حضرات معصومین قبل از ۴۰ سالگی فرموده باشند، معتبر نباشد که این هم قطعاً باطل است."سوم آنکه به حضرت یحیی و حضرت عیسی علیهم السلام منصب نبوت در حال صغر سن و طفولیت عطا شده، چنانچه حق تعالی شأنه در قرآن مجید در حق یحیی فرموده: وَآتَیْنَاهُ الْحُکْمَ صَبِیًّا" یعنی دادیم یحیی را حکمت در سن طفلی. "و نیز حق تعالی در حق عیسی علیه السلام فرموده: قَالُوا کَیْفَ نُکَلِّمُ مَن کَانَ فِی الْمَهْدِ صَبِیًّا". همه بنی اسرائیل به مریم گفتند که ما چطور تکلم کنیم با کسی که طفل است و در مهد است، در گهواره است. اینجا بنی اسرائیل گفتند، حضرت عیسی به سخن آمد و فرمود: "قَالَ إِنِّی عَبْدُ اللَّهِ آتَانِیَ الْکِتَابَ وَجَعَلَنِی نَبِیًّا وَجَعَلَنِی مُبَارَکًا أَیْنَ مَا کُنتُ وَأَوْصَانِی بِالصَّلَاةِ وَالزَّکَاةِ مَا دُمْتُ حَیًّا". و این عبارت قرآن یعنی اینکه حضرت عیسی در مهد، در حالی که در سن طفولیت بود، فرمود: "به درستی که من عبد خدا هستم، به من کتاب داده شد و من نبی قرار داده شدم و من را مبارک قرار داد هرجا که باشم و مرا به نماز و زکات وصیت کرد مادامی که زنده هستم".حضرت عیسی در صباوت نبی شده، که ابطال حرف دهلوی یعنی دهلوی دقیقاً برخلاف قرآن صحبت کرده. در قرآن به صراحت می*فرماید "وَجَعَلَنِی نَبِیًّا" (من را نبی قرار داده است). اگر کسی بگوید که نبوت برای آینده است، پس باز هم با این وجود کلام حضرت عیسی در مهد بی*اعتبار نیست، باطل نیست. از هر دو جهت کلام دهلوی خلاف آیه قرآن است.زمخشری صاحب تفسیر کشاف در تفسیر این آیه گفته: "اختُلِفَ فی نبوته، فقیل: عَطِیَّتَها فی طفولیته و أکمل الله عقله طفلاً". گفته که درباره نبوت حضرت عیسی اختلاف کردند. بعضی*ها گفتند نبوت در طفولیت اعطا شده و وقتی که خداوند عقلش را کامل کرد، او را نبی کرد و در زمانی که طفل است، خبر از آن نبوت آینده می*دهد. که عرض کردیم در این صورت هم اگر قبول کنیم این حرف را، باز هم کلام عیسی در حال صباوت غیر معتبر نیست.در کتاب مواقف مذکور است: "قد قال القاضی إن عیسی علیه السلام کان النبیا فی صباه لقوله تعالی: وَجَعَلَنِی نَبِیًّا". در کتاب مواقف می*گوید که حضرت عیسی علیه السلام نبی بود در صباوتش، در کودکی*اش و خدا می*فرماید "جَعَلَنِی نَبِیًّا". این آیه قرآن که می*فرماید که من را نبی قرار داد. "القادر المختار أن یخلق فی الطفل ما هو شرط النبوة من کمال العقل و غیره". این کتاب مواقف نوشته که از خداوندی که قادر مختار است، نسبت ممنوع نیست، ممتنع نیست از خداوندی که قادر مختار است که در طفل خلق کند آن چیزی که شرط نبوت است، از کمال عقل و شرایط دیگر.و عمر بن عادل حنبلی در تفسیر لباب فی علوم الکتاب در تفسیر آیه گفته: "عن الحسن أنه ألهم التوراة و هو فی بطن أمه". گفته که به حضرت عیسی تورات الهام شد در حالی که در بطن، در شکم مادرش بود.بحث یوسف علیه السلام هم در حال صغر سن، نبوت عطا شده. در سوره یوسف این مطلب هست که وقتی که حضرت یوسف می*آید آن خواب را برای پدرش نقل می*کند، پدرش از آینده حضرت یوسف خبر می*دهد. و در تفسیر ابوحیان مذکور است: "و ظاهر أن الضمیر فی وَأَوْحَیْنَا إِلَیْهِ" ضمیر در این آیه شریفه (سوره مبارکه یوسف آیه ۱۵) "عاد علی یوسف علیه السلام و هو وحی إلهام قاله مجاهد". وحی را می*گوید این ضمیر "الیه"، "الیه" ضمیر یوسف برمی*گردد و طبق تفسیر ابوحیان، یوسف در حال صغر سن نبی شده.و کلمات علمای دیگر اهل سنت را مرحوم محمد قلی نقل کرده تا به این نکته می*رسد که جناب رسالت مآب رسول صلی الله علیه و آله، یعنی وجود مقدس پیامبر رحمت، بلکه قبل از ولادت متصف به وصف نبوت بوده، چنانچه در شرح فقه اکبر ملا علی قاری مذکور است: "قال الإمام الرازی: الحق الحق أن محمداً صلی الله علیه و آله و سلم قبل الرسالة ما کان علی شرع نبی من الأنبیاء و هو المختار عند المحققین من الحنفیة لأنه لم یکن فی أمة نبی قط". (منظور همان فخر رازی است). "لکنه کان فی مقام النبوة قبل الرسالة". فخر رازی اینطور بیان کرده که حق این است که پیامبر قبل از رسالت بر شرع و قانون هیچ کدام از انبیا نبود و مختار نزد محققین این است که پیامبر بر مذهب حنفیت بود، برای اینکه "لأنه لم یکن فی أمة نبی قط" یعنی هیچ وقت مادرش نبی نبوده است، اما پیامبر در مقام نبوت قبل از رسالت بوده است "و عمل بما کان عنده حقاً و ظهر له من مقام النبوة بالوحی الخفی والکشوف الصادقة من شریعة إبراهیم علیه السلام". و عمل می*کرده است به آنچه که نزد او حق بوده است و ظاهر شده است برای او در مقام نبوت به وحی که مخفیانه است و کشف*های صادق از شریعت حضرت ابراهیم علیه السلام.و این عبارت نشان می*دهد که رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم در زمان صباوت و کودکی هم نبی بوده. پس این مطلبی هم که دهلوی نقل کرد که هیچ کسی در قبل از ۴۰ سالگی نبی نشده است، هم به چند وجه باطل اعلام شد و این حرفش هم حرف صحیح و درستی نبود.اما یک عبارتی در آخر آورده که این عبارت را هم مرحوم محمد قلی پاسخ داده. بعد از اینکه نبوت را به بعد از ۴۰ سالگی مطرح می*کند، یک عبارت دیگر هم می*آورد که در این عبارت که نبوت را به بعد از ۴۰ سالگی منتقل می*کند، عبارت این است: "بلکه قبل از اربعین منصب نبوت به کسی عطا نشده إلا نادراً و نادر فی حکم معدوم". که اینها را بحث کردیم که از چند جهت این حرف باطل است "و مثل مشهور است الصبی صبیون و لو کان نبیاً". و برای اینکه این مطلب خودش را به اثبات برساند، به یک ضرب*المثل استناد کرده که بچه، بچه است اگرچه نبی باشد. و با این ضرب*المثل خواسته که این طعن اولی که در رابطه با زمامدار اول است را باطل کند. و اینجا مرحوم محمد قلی که دارد نقل می*کند، به این عبارتش هم اشکال وارد می*کند."اما آنچه گفته که النادر فی حکم المعدوم" (نادر یعنی اتفاقی که کم می*افتد، اقلیت، در مثلاً ۱۰۰ تا، دو تا سه تا اتفاق می*افتد. شما فرض کن در ۱۲۴۰۰۰ پیامبر، ۴ تا پیغمبر، ۵ تا پیغمبر، ۱۰ تا پیامبر در سن کودکی و صباوت به نبوت رسیده باشند. چون کم است، به آن می*گویند نادر). کلامی گفته، گفته: "النادر فی حکم المعدوم" یعنی این چهار پنج تایی که پیغمبر، در حکم معدوم*اند. "پس قطع عقاید دین و احکام شرعیه به امثال این امثال نتوان کرد". می*گوید این مثلی که تو می*آوری که "نادر در حکم معدوم"، با ضرب*المثل که نمی*شود دین را قطع کرد، عقاید را از بین برد."اما آنچه گفته مثل مشهور است الصبی صبیون و لو کان نبیاً، پس اگر این مسئله صحیح باشد لازم آید که اعطای نبوت شخصی را در حال صباوت عبث و لغو، بلکه موجب تحقیر و تذلیل این مرتبه عالیه باشد. و در حقیقت و فی الواقع عکس این مثل صحیح و راست است و آن این است: النبی نبیون و لو کان صبیاً". مطلب درست این است: نبی، نبی است اگرچه در صباوت و کودکی باشد. "و عجب است که دهلوی به این مسئله مصنوع برای سید شباب اهل جنت و خفض درجه رسالت و نبوت تمسک جسته و آنچه شیخ سعدی در کتاب گلستان فرموده، آن را فراموش کرده و آن این است: بزرگی به عقل است نه به سال، و له أیضاً بیتان: کودکی کو به عقل پیر بود، نزد اهل خرد کبیر بود".
mostafahem
یکشنبه 03 فروردین 04, 02:45 قبل از ظهر
خیلی نکته مهمی اینجا هست. آنجایی که به روایت استدلال می*کند دهلوی، مرحوم محمد قلی می*آید طبق روایت و طبق قاعده احادیث بحث می*کند. آنجایی که سعی می*کند دهلوی عقلی پاسخ بدهد، مرحوم محمد قلی عقلی پاسخ می*دهد. اینجا به یک ضرب*المثل ساختگی دارد استدلال می*کند، مرحوم محمد قلی می*گوید: بابا تو ضرب*المثل هم می*خواهی بیاوری، راستکی بیاور. سعدی دارد اتفاقاً درباره مطلب صحبت می*کند، دارد سعدی می*گوید اگر کودکی، بچه*ای، طفلی، عقلش عقل یک شخص پیرمرد باشد، نزد اهل خرد آن دیگر بچه نیست، بزرگ است. "کودکی کو به عقل پیر بود، نزد اهل خرد کبیر بود". می*گوید بابا تو ضرب*المثل می*خواهی، درست حسابی بیاور و طبق ضرب*المثل هم می*خواهی استدلال کنی، باز هم حرف تو حرف درست حسابی و بر مبنا و قاعده نیست."بدان که در روایت اهل سنت مذکور است که جناب امام حسین علیه السلام به عمر بن خطاب نیز در خلافت او فرمود که از منبر پدر بزرگوار ما فرود آ و او هم مثل ابوبکر جواب داد، چنانچه در تهذیب الکمال مذکور است: حدثنی حسین بن علی علیه السلام قال أتیت عمر فقلت انزل عن منبر أبی و اذهب إلی منبر أبیک". امام حسین دارد نقل می*کند: رفتم سراغ عمر در حالی که بالای منبر بود، از منبر رفتم بالا، به او گفتم: "از منبر پدرم بیا پایین (یعنی منظورش رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم است) و برو روی منبر پدر خودت بنشین". "فقال عمر: لیس لأبی منبر". پدر من منبر نداشت. "و أخذنی و أجلسنی معه". من را گرفت و کنار خودش نشاند. "فجعلت أقلب الحصی بیدی". من با این حصاهایی که روی زمین بود بازی می*کردم. ("أقلب" یعنی بالا پایین می*کردم). "فلما نزل انطلق بی إلی منزله". وقتی که از منبر آمد پایین، من را با خودش به سمت منزلش برد. "فقال: من علمک؟" به من گفت: "این حرفی که آمدی گفتی از منبر پدر من بیا پایین، چه کسی به تو یاد داد؟" "فقلت: والله ما علمنی أحد". من گفتم که به خدا قسم هیچ کس این حرف را به من یاد نداد. "قال: یا بنی لا تعد". ای فرزند کوچک، ای پسر عزیز، لطفاً، خواهشاً این مطلب را پیش کسی نگو، این مطلب را مخفی*اش کن، این مطلب را برملا نکن.و در کنزالعمال هم این مطلب از امام حسین علیه السلام نقل شده که رفت به عمر گفت: "از منبر پدر من بیا پایین". و دوباره همین مطلب را هم ولی الله پدر دهلوی در ازالة الخفا آورده، یعنی همین مطلبی که امام حسین علیه السلام به عمر می*گوید که از منبر پدر من پایین بیا. خب این مطلب را دوباره خود پدر دهلوی آورده.ابن حجر در صواعق المحرقه بعد از ذکر قصه حضرت امام حسن با ابوبکر، دوباره این مطلب را از امام حسین علیه السلام نقل کرده. "در این روایات علاوه بر ماسبق اعتراف عمر به کمال افضلیت جناب امیر علیه السلام و دیگر اهل بیت علیه السلام بر او نیز مذکور است و آن هم دلیل واضح است بر بطلان او و خلافت ابوبکر."ولی الله پدر دهلوی در ازالة الخفا همین روایت از امام حسین علیه السلام آورده. یک اضافه*ای دارد این روایتی که پدر دهلوی آورده. نقل می*کند تا اینجایی که امام حسین علیه السلام رفت بالای منبر، به عمر گفت: "انزل عن منبر أبی" (از منبر پدر من بیا پایین) و برو به منبر پدر خودت. تا آنجایی که عمر می*گوید که این مطلب را برای کسی نقل نکن. "قال: أتیته یوماً آخر و عنده معاویة و ابن عمر بالباب، فرجع ابن عمر و رجعت معه، فلقینی بعد و قال: لم رجعت؟ قلت: جئتک و عندک معاویة و ابن عمر بالباب، فرجع ابن عمر و رجعت معه". این عبارت را اینجا اضافه: یک روز دیگر من رفتم سراغش، سراغ عمر بن خطاب، و او نزد معاویه بود و ابن عمر در دروازه بود، یعنی پسر عمر هم جلوی در ایستاده بود. پس ابن عمر برگشت و من نیز با او برگشتم. بعد از آن او به من برخورد کرد و گفت: "چرا برگشتی؟" گفتم: "من آمدم و تو نزد معاویه بودی و ابن عمر هم در دروازه بود، پس ابن عمر برگشت، من نیز با او برگشتم."اینجا عمر اینطور گفت: "أنت أولی بالإذن من ابن عمر، فإن ما فی رؤوسنا أول لله عز و جل ثم لکم". "تو از ابن عمر سزاوارتر به اجازه هستی، زیرا آنچه در سرهای ماست، اول خداوند عزوجل است و سپس شما." می*گوید آن چیزی که در ذهن ما هست یا در بحث اعتقاد، اول ما خدا را قبول داریم، به خدا اعتقاد داریم و بعد از خدا به شما اهل بیت. این حرفی است که عمر به امام حسین علیه السلام می*زند.این روایت را با این قسمتی که اضافه داشت، کنزالعمال هم نقل کرده و این روایت با این اضافه را که نقل کرده بود، در تهذیب الکمال نقل شده. و مرحوم محمد قلی بعد از نقل این روایت و چند روایت از کتاب*های مختلف مخالفین، این نتیجه*گیری را می*کند: "در این روایت علاوه بر ماسبق، اعتراف عمر به کمال افضلیت جناب امیر علیه السلام و دیگر اهل بیت علیه السلام بر او نیز مذکور است و آن هم دلیل واضح است بر بطلان خلافت او و خلافت ابوبکر". و اینجا طعن اول و اشکالات دهلوی به طعن اول و پاسخ*های مرحوم محمد قلی به پایان رسید.
mostafahem
یکشنبه 03 فروردین 04, 09:10 بعد از ظهر
معنی طعن این شد که هر عملی یا هر فعلی که نشان بدهد که آن شخص عصمت ندارد ما به این میگوییم طعن. طعن را برای این متکلمین شیعه در کتاب*های کلامی آوردند که اثبات کند افرادی که ادعای خلافت کردند و بر مسند زمامداری و حکومت تکیه زدند صلاحیت و لیاقت این مقام را نداشتند.توی این بحث طعن میرسد به جایی که علاوه بر اینکه اثبات عدم عصمت می*کند، اثبات فسق و فجور را هم می*کند. یعنی نه اینکه فقط این شخص که درباره*اش داریم طعنه ذکر می*کنیم لیاقت این مقام را ندارد به خاطر اینکه عصمت ندارد، علاوه بر آن بعضی از طعنه*ها هستند که اثبات فسق و فجور آن شخص را می*کنند.کسانی که در امامت عصمت را شرط نمی*دانند و می*گویند که لازم نیست که امام معصوم باشد، این طعنه*هایی که اثبات فسق و فجور می*کند، طعنه*هایی که اثبات می*کند که طرف*هایی که اثبات می*کند خدمت شما که اثبات می*کند که این شخصی که ادعای خلافت و زمامداری می*کند غاصب است، فاسق است، این برای آنها هم اثبات کننده عدم لیاقت داشتن این مقام هست.پس این طعنه*هایی که اثبات فسق و فجور می*کند برای کسانی که معصوم بودن را شرط نمی*دانند هم اثبات می*کند که این افراد صلاحیت زمامداری و خلافت را ندارند. بالاخص اینکه بعضی از طعن*ها اثبات کننده ظلم و اثبات کننده ستم و ظلم*های فراوانی هست و این به هیچ عنوان قابل قبول نیست ولو برای کسی که عصمت را شرط امامت نداند. بعضی از طعنه*ها اثبات کننده کفر آن شخص است و قطعاً ولو اینکه کسی عصمت را شرط نداند باز هم نمی*تواند بگوید که این شخص صلاحیت زمامداری دارد.طعن اول گذشت اما طعن دوم درباره ابوبکر دهلوی طرح دوم اینجوری شروع کرده: آنکه مالک بن نویره زنی جمیله داشت، و دارد این مطلب را دارد از زبان شیعیان می*گوید که بعداً پاسخ مطلب بدهد: آنکه مالک نویره زنی جمیله داشت، خالد بن ولید که امیرالمومنای ابوبکر بود به طمع ازدواجش مالک را که مرد مسلمان بود بکشت و همان شب زن او را به نکاح درآورده مجامعت کرد. تا زمان انقضای عده وفات که چهار ماه و ۱۰ روز است توقف نکرد، حال آنکه زنا واقع شد زیرا که نکاح در اثنای عده درست نیست و ابوبکر نه بر خالد حد زنا زد و نه از وی قصاص گرفت و حال آنکه استیفای قصاص و اجرای حد بر ابوبکر واجب بود و عمر در این کار بر وی انکار نمود و به خالد گفت که اگر من وارد این امر می*شوم از تو قصاص می*گیرم.پس این شد که خالد بن ولید کسی را که مسلمان بود به قتل رساند، قبل از اینکه عده وفات تمام بشود با همسر او همبستر شد، بعد ابوبکر نه حد زنا به خالد زد نه قصاص کرد خالد را و عمر هم به این کار خالد اعتراض کرد. این شد طعنی که به ابوبکر دادند یعنی ابوبکر باید کسی را حد زنا می*زد، نزد، باید کسی را قصاص می*کرد، قصاص نکرد.دهلوی شروع می*کند درباره این طعن صحبت کردن و این طعن را سعی می*کند که رد بکند. قبل از اینکه حرف دهلوی را مطرح کنیم که حرف دهلوی در پاسخ چیست، می*رویم سراغ مرحوم محمد قلی صاحب کتاب تشدید المطاعن. چرا؟ چون مرحوم محمد قلی قبل از اینکه بخواهد پاسخ دهلوی را بفرماید می*گوید ما اول ببینیم اصل داستان چه بوده.ببینید اصل ماجرا چه بوده و مرحوم محمد قلی اینطوری شروع می*کند: ما اول به نقل اصل عبارت بعضی از علمای اعلام خودمان که متضمن تقریر این طعن است می*پردازیم، بعد از آن به دفع شبهات و نقض اقوال او متوجه می*شویم.مرحوم محمد قلی می*فرماید: من این داستان را از زبان علمای خودمان از علمای شیعه نقل می*کنیم که اصل داستان چه بوده. بعد که اصل داستان را نقل کردیم می*رویم به اشکالات دهلوی و پاسخ*های دهلوی به این طعن می*پردازیم.ایشان می*فرماید که: پس بدان که صاحب کتاب الاستغاثه - یعنی ایشان دارد این طعن را از کتاب الاستغاثه نقل می*کند. کتاب الاستغاثه اسم کاملش "الاستغاثه فی بدع الثلاثه" است. این عنوان کامل کتاب است که به استغاثه این کتاب معروف است. مؤلف کتاب علی بن احمد بن موسی بن الامام محمد تقی جواد معروف به ابوالقاسم کوفی است که در این کتاب می*آید بدعت*های خلفای ثلاثه ابوبکر و عمر و عثمان را تألیف می*کند.به تعبیری این کتاب خودش یک کتاب تألیف شده در موضوع مطاعن هست، یعنی خود این کتاب موضوعش مطاعن است که از این کتاب فهرست نویس*های شیعه خبر داده*اند، یعنی این کتاب را گزارش کرده*اند فهرست نویس*های شیعه. من جمله از فهرست نویس*های شیعه که این کتاب را نقل کرده*اند بسیاری از علما انتساب کتاب را به ابوالقاسم کوفی تصریح کرده*اند، از جمله مرحوم نجاشی، ابن شهرآشوب، بیاضی، افندی و غیره.بنا به گفته الذریعه الی تصانیف شیعه یک نسخه خطی از این اثر که در تاریخ ۱۹۶۹ قمری کتابت شده در کتابخانه مرکزی آستان قدس موجود است. ظاهراً قدیمی*ترین نسخه*ای که در کتاب آستانه قدس موجود است برای سال ۱۹۶۹ قمری تألیفش نه، نسخه*ای که از این کتاب استنساخ شده است.مرحوم محمد قلی هم از این کتاب دارد جریان مالک بن نویره و جریان آن کاری که خالد بن ولید کرد را دارد از این کتاب الاستغاثه نقل می*کند و داستان اینجوری شروع می*شود: فلما قاد له الناس فی ما وصفنا طوعا و کرها. وقتی که مردم به فرمان ابوبکر درآمدند، تحت تسلط او درآمدند بعضی*ها طوعاً داوطلبانه آمدند با ابوبکر بیعت کردند، بعضی*ها از روی اجبار تسلیم شدند و بیعت کردند. قبیله*ای از عرب*ها از دادن زکات به ابوبکر امتناع کردند. چرا به ابوبکر زکات ندادند؟ گفتند که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به ما دستور نداده که ما زکات را به تو بدهیم و نه به تو دستور داده که از ما زکات بخواهی. پس چرا از ما چیزی می*خواهی که نه خداوند و نه رسول خداوند آن را فرمان داده؟ پس چرا از ما چیزی می*خواهی که نه خداوند و نه رسولش آن را فرمان داده؟به خاطر این مطلب فسماهم اهل الرده یا اهل رده. به خاطر همین مطلب اسم این افرادی که زکات را به ابوبکر ندادند گذاشتند اهل رده. استدلال هم این بود که نه پیامبر به ما امر کرده که به تو زکات را بدهیم نه به تو گفته که از ما زکات را بگیر.حالا چرا اسمشان را اهل رده گذاشت؟ اهل رده یعنی کسانی که از اسلام برگشتند، مرتد شدند. خود این نام گذاری خودش یک فریب است و فریب هم مشخص است چون از اسلام برنگشته بودند. می*گفتند آقا دستور پیغمبر این نبود که به تو زکات بدهیم و تو هم از پیغمبر دستوری نداری که بیایی از ما زکات بگیری. اما ابوبکر این استدلال را قبول نکرد و به این مطلب راضی نشد.خالد بن ولید را همراه با لشکر به سمت اینها فرستاد. خالد بن ولید حمله کرد به اینها و جنگجویان و سپاه این قبیله را کشت، فرزندهایشان و زنانشان و دخترانشان و پسرانشان را اسیر کرد، اموالشان را غارت کرد و همه این*ها را بین مسلمان*ها تقسیم کرد. آنهایی که اسیر شده بودند، اموالی که غارت کرده بود، اینها را تقسیم کرد بین مسلمان*ها.مسلمان*ها ازش قبول کردند یعنی آن اموال را که غارت کرده بود به عنوان غنیمت قبول کردند و اینها را حلال دانستند و آن افرادی که به عنوان کنیز به عنوان برده آورده بود آنها را هم به عنوان کنیز قبول کردند. اما از مسلمان*ها عده*ای این اموال را حلال ندانستند و قبول نکردند. از جمله آن افراد که این را حلال نمی*دانستند و مطلبِ ناپسند عمر بن خطاب بود که گفتند سهم خودش را از این اموال کنار گذاشت و مصرفش نکرد تا زمانی که قدرت دست خودش گرفت و این اموال را به این قبیله مالک برگرداند.خوله بنت جعفر مادر محمد بن حنفیه نیز این اموال را قبول نکرد. درباره امیرالمومنین هم این را فرمودند. این را گفته*اند که حتی اموال به نزد امیرالمومنین فرستادند، یعنی بعضی از این افرادی که اسیر شده بودند را به عنوان اموال پیش امیرالمومنین فرستادند. حضرت آن شخص را به ملک خودش در نیاورد. به عنوان یک خانمی که آزاد است، حره است، با آن شخص چه کار کرد؟ ازدواج کرد. یعنی قبول نکرد که این شخص کنیز است. آمد باهاش ازدواج کرد و بقیه افراد هم از این کار حضرت راضی شدند و با زن*هایشان ازدواج کردند. بعضی*ها را هم به عنوان کنیز گرفتند.خالد رئیس قوم که بود هلاک کرد، او را به قتل رساند و در همان شبی که مالک را به قتل رساند با همسر او همبستر شد بدون اینکه آن خانم استبراء داشته باشد. استبراء یعنی چه؟ ما در احکام فقهی یک عده داریم یک استبراء داریم. زن حره*ای که طلاق می*گیرد یا همسرش فوت می*کند باید عده نگه دارد و در زمان عده حق ازدواج ندارد. اما اگر زنی به عنوان کنیز به اسارت درآمد، این عده ندارد، به جای عده استبراء دارد. یعنی زمانش یک ماه است. تا یک ماه باید صبر بکنند، بعد از یک ماه می*تواند چه کار کند؟ ازدواج کند یا مملوک کسی بشود.می*گوید: بر فرض اینکه همسر مالک ابن نویره کنیز بود، بر فرض اینکه حقش بود که به او حمله بشود، خالد باید چه کار می*کرد؟ باید این زمان را رعایت می*کرد. به تعبیری دیگر این عده*ای که اینجا اسمش استبراء است را باید رعایت می*کرد یا باید او را خریداری می*کرد یا باید سهم او از آن غنیمت می*شد، به شرط اینکه ادعایی که مالک بن نویره مرتد شده درست باشد، و خالد این کار را انجام نداد.یک بار دیگر بگوییم: خب به خاطر اینکه بحث کنیز پیش آمد این را دوباره می*گوییم، از اینکه خالد بن ولید مالک را که رئیس آن قبیله بود به قتل رساند و همان موقع، در همان شبی که مالک را به قتل رساند با همسرش زنا کرد. چرا؟ چون درست است که همسرش از دنیا رفته، ولی حداقل باید عده را نگه می*داشت و آن ایام باید می*گذشت، بعد با او ازدواج می*کرد یا به هر طریقی با او محرم می*شد، بعد باهاش همبستر می*شد. اما بدون رعایت هیچ کدام از اینها با همسر مالک همبستر شد.عمر این کار او را انکار کرد و به این مطلب اعتراض کرد و به ابوبکر در این مورد اعتراض کرد اما ابوبکر از خالد دفاع کرد. دفاعش دو تا جمله است و دو تا جمله مهم است. می*گوید: انما خالد رجل من المسلمین. می*گوید خالد یک فرد از مسلمانان است، این جمله اول. جمله دوم: اول فاخطئه تأویل، و خطا کرد، یا به تعبیر بعضی از نقل*ها اجتهد که اینجا اجتهاد است.خلاصه دفاع ابوبکر از خالد بن ولید که خالد بن ولید هم کسی را به ناحق کشت، کسی که مسلمان بود کشت به جرم این، به بهانه اینکه مرتد شده. با همسرش هم در همان شبی که مالک را به قتل رساند زنا کرد و توجیه کار خالد بن ولید این شد که اجتهاد کرده و در این اجتهادش خطا کرده. یعنی اگر کسی اجتهاد کرد و در اجتهاد خودش خطا کرد، این شخص دیگر قابلیت پیگیری جرمش وجود ندارد. این می*شود حرف ابوبکر.یادمان نرود که اجتهاد معنایش عمل کردن بر اساس نظر و رأی شخصی است. اجتهاد یعنی اینکه من مطابق آنچه که پیامبر و قرآن گفته عمل نمی*کنم. پس خود اجتهاد خطاست، وای به حال اجتهادی که به خطا برود. خطا اندر خطا می*شود.این نکته را تذکر بدهم: اجتهادی که درباره فقهای شیعه می*گویند و معروف است به این معنا نیست. اجتهاد درباره فقهای شیعه به معنای بررسی نصوص و بررسی ادله آن حکم شرعی است. اما اجتهاد در اینجایی که درباره خالد بن ولید می*گویند به معنای نظر شخصی است، یعنی من دوست داشتم، نظرم این بوده، رأیم این بوده که این را به قتل برسانم و این کار را کردم. چون من اجتهاد کردم اگر هم در این نظر شخصی خودم، در این رأیم خطا کردم هیچ اشکالی ندارد.
mostafahem
یکشنبه 03 فروردین 04, 09:10 بعد از ظهر
پس ابوبکر نه خالد را قصاص کرد، نه خالد را به جرم زنا بازداشت کرد و به او حد زد، و نه اینکه اموال قبیله مالک را به آنها برگرداند، و نه اسرای قبیله مالک را آزاد کرد و هیچ گونه انکاری از طرف ابوبکر در مورد این اقدام خالد ظاهر نشد و از هر کسی که می*خواست نسبت به خالد حرفی بزند و خالد را نکوهش بکند ایستاد و از خالد دفاع کرد.در حالی که همه اهل حدیث بدون هیچ اختلافی نقل کردند از کسانی که همراه خالد بودند. افرادی که همراه خالد بودند قصه را اینطوری نقل کردند. گفتند: مؤذن ما اذان گفت، مؤذن قبیله مالک هم اذان گفت. ما نماز خواندیم، آن*ها هم نماز خواندند. ما شهادتین گفتیم، آنها هم شهادتین گفتند. خب اگر این مطلب اینجوری باشد که همراهان خالد گفتند، پس چه چیزی برای رد کردن وجود دارد؟ چه چیزی وجود دارد که ما بگوییم که مالک از دین خارج شده؟همه نقل کردند که عمر به ابوبکر گفت: چطور می*توانی با قوم*هایی بجنگی که شهادت می*دهند که هیچ معبودی جز خدا نیست؟ کسانی که شهادت می*دهند که محمد صلی الله علیه و آله و سلم پیامبر خداست؟ و تو خود شنیدی که رسول الله صلی الله علیه و آله فرمود که: باید با مردم بجنگم تا بگویند لا اله الا الله و محمد رسول الله. پس وقتی آنها این را بگویند، خون و مال آنها محفوظ خواهد بود، مگر در مواردی که حق آن باشد، و حسابشان بر عهده خداست.این اعتراض عمر به ابوبکر است، یعنی عمر به ابوبکر دارد اعتراض می*کند که اینها شهادتین گفتند و رسول الله هم به ما اینجوری گفته که جنگ با مردم تا جایی است که شهادتین بگویند. یعنی در جنگ، وسط جنگ یک نفر شهادتین گفت دیگر جان و مالش در امان است. می*گوید اینها شهادتین می*گویند، شهادتین گفتند، پس خون و مالشان محفوظ است.ابوبکر پاسخ داد. پاسخ بسیار مهم: فقال ابوبکر لو منعونی عقالا (او قال عناقا) کانوا یدفعونه الی رسول الله لقاتلتهم (او قال لجاهدتهم). ابوبکر گفت: اگر آنها از من عقالی که به پیغمبر می*دادند به من ندهند.عقال آن چیزهایی که طناب می*ماند، دور این شال عربی می*بندند روی سرشان، به آن می*گویند عقال. حالا مثلاً در امروز شاید کمربند، یک چیزی مثل کمربند که اینها برای اینکه آن دستار روی سرشان بماند از آنها استفاده می*کنند، یک چیز خیلی با ارزشی هم نیست.ابوبکر می*گوید: اگر عقال را که به پیغمبر می*دادند به من ندهند با آنها می*جنگم، با آنها جهاد می*کنم. این کار از او عملی نادرست و ظلمی عظیم و تعدی آشکار بود. از کجا برای ابوبکر این اجازه وجود داشت که با قومی بجنگد فقط به این دلیل که آنچه را که آنها به رسول الله صلی الله علیه و آله می*دادند از او دریغ کرده*اند؟ آیا دستور از جانب خدا و رسول بود یا بر اساس رأی خود او که آن را پسندیده بود؟این نکته مهمی است. بر چه اساسی ابوبکر با یک عده*ای می*جنگد و به قتل می*رساند آنها را؟ چرا؟ چون چیزی را که به پیغمبر می*دادند دیگر به ابوبکر پرداخت نمی*کنند. اگر دوستان ابوبکر و پیروان ابوبکر بیایند بگویند که نه این دستور خدا و رسول بود که ابوبکر همچین حرفی زد، پس بر آنها واجب است که دلیل صحت این ادعا را با آیه*ای از قرآن یا حدیثی از پیامبر به طور خاص و با دقت برای ما بیان کنند که به چه دلیلی این آقای ابوبکر همچین حقی را داشت که بر این اساس با مردم بجنگد.اگر بگویند این کار بر اساس رأی و استحسان او بوده است - بر اساس رأی و استحسان همان اجتهادی است که ابوبکر نسبت به خالد می*دهد. اجتهادی که بر اساس نظر شخصی و استحسان شخصی به آن می*گویند اجتهاد - اگر بگویند این کار بر اساس رأی و استحسان او بوده است، باید به آنان گفته شود: آیا کسی که نظر داده است که مسلمانان کشته شوند، اموالشان غارت گردد و آن را به عنوان غنیمت قرار دهد، در نظر شما ظالم است یا برحق؟یک کسی بر اساس نظر خودش نظر داده، رأیش بوده، استحسانش بوده، استحسان اینجوری، خوشش آمده که آقا یک عده*ای از مسلمان*ها کشته بشوند. نظرش یک عده*ای کشته بشوند، بعد نظرش این است که اموالشان را غارت کند و آنها را غنیمت بگیرند اموالشان را. آیا این شخص ما به او می*گوییم ظالم یا به او می*گوییم این شخص عادل است، بر حق است؟ خب جواب خیلی روشن است.اگر بگویید این شخص برحق است، پس در این صورت آنها خون مسلمان را مباح کرده*اند، فرزندانشان را به اسارت برده*اند، حرمتشان را نقض کرده*اند، اموالشان را غارت کردند. چنین کسی از دین پیامبر رحمت خارج است. هر کسی که فهم درستی داشته باشد کسی آمده هتک نوامیس کرده، زنا کرده با ناموس یک عده مسلمان، آنها را به قتل رسانده، خونشان را مباح دانسته، بعد آنهایی که زنده ماندند را به اسارت برده، بعد بگوییم این هم بر حق است؟ چنین کسی که می*گوید این شخص بر حق است پس دین پیامبر رحمت نیست و هر کسی که اهل فهم باشد این مطلب را قبول می*کند.اگر بگویند نه او بر حق نیست، او ظالم است، پس همین کافی است که او را رسوا و کافر و جاهل بدانند. همین مقدار که بگویند کسی که به رأی خودش به نظر خودش زنا با ناموس یک قبیله را هتک ناموسشان را، قتلشان را، غارتشان را، اسارت کردنشان را انجام داده. پس اگر گفتیم این شخص ظالم است پس یعنی او جاهل رسوا و کافر است.با این همه، با آنچه که همه نقل کرده*اند همانا عمر همواره در طول زندگی*اش به خاطر آن مسئله به ابوبکر و خالد بن ولید اعتراض می*کرد تا اینکه گفت: قتل مالک النویره و قوم او و نسبت دادن آنها به مرتد بودن از عجایب ظلم و بدعت*های عظیمه و انکار شده و فضیح است. این حرف عمر است. یعنی عمر دارد این حرف را درباره ابوبکر و خالد بن ولید دارد این حرف را می*زند. این جمله همه نقل کردند.هنگامی که عمر حکومت را در دست گرفت از باقیمانده*های قبیله مالک بن نویره خواست که اموال و اولاد و زنانشان را که در میان مسلمانان بود بازگردانند. وقتی که ابوبکر از دنیا رفت عمر حاکم شد از همه خواست که هر کسی از اموال قبیله مالک دستش هست، کسی از قبیله مالک اسیری دستش هست، کسی از زن*های قبیله مالک در بینشان هست، دستور داد همه آنها را برگردانند و همراه با سهمی که از آنها متعلق به او بود.اهل روایت گفته*اند او برخی از زنانشان را که از نواحی تستر آمده بودند (اسم محلی ظاهراً) و برخی از آنها حامله بودند بازگرداند و آنها را به شوهرانشان تحویل داد. یعنی چه فاجعه*ای اتفاق افتاده؟ شما فرض کنید یک شهر را غارت بکنند، زن*هایش را تقسیم بکنند و بعد از چند وقت این زن*ها که خودشان همسر داشتند، زندگی داشتند باردار بشوند، و همه اینها مسلمان هم بودند. و حتی کسانی که همراه ابوبکر بودند، کسانی که هم*فکر ابوبکر بودند و کسانی که همفکر ابوبکر بودند مثل عمر هم حتی به ابوبکر اعتراض کردند، اما ابوبکر زیر بار نرفت و این جنایت را او صحه گذاشت و فقط گفت که خالد بن ولید مجتهد بوده و اجتهاد کرده.اگر عمل ابوبکر در برخورد با آنها اشتباه بوده باشد، پس او حرام را از اموال مسلمانان به آنها خوراند، بردگان حرام از اولادشان را به آنها بخشید و آنها را به تصرف خود درآورد. اگر عمل ابوبکر با آنها اشتباه بوده باشد - دوباره دارم تکرار می*کنم این جمله را - اگر عمل ابوبکر با آنها اشتباه بوده باشد، پس او حرام را از اموال مسلمانان به آنها خوراند. یعنی این پولی که تقسیم کرد بین مسلمان*ها پول حرام بود. برده*هایی که در اختیار گرفتند حرام بود. و بردگان حرام از اولادشان را به آنها بخشید و فواحش حرام از زنانشان را در اختیار آنها قرار داد. یعنی کاری کرد که تمام مسلمان*ها مرتکب عمل زنا بشوند و در این کار خفت عظیم و عذاب دردناکی نهفته است.اگر عمل او درست و صحیح بوده باشد، پس عمر زنان قبیله*ای را که به حق مالک آنها بودند به زور و ظلم از آنها گرفت و به کسانی که لایق آنها نبودند بازگرداند تا آنان را به طور حرام در اختیار بگیرند بدون اینکه تعهدی به عقدی صورت گرفته باشد و یا برای آنها مهریه*ای پرداخت شده باشد.پس نگاه کنید، مطلب از هر مدلی که نگاه کنیم یک جنایت است. اگر بگوییم کار ابوبکر اشتباه است، پس ابوبکر باعث شده که اموال مسلمان*ها را به حرام به بقیه امت بدهند. اگر کار ابوبکر اشتباه است یعنی اینکه باعث شده که این مسلمان*ها مالک زن*هایی بشوند و با آنها چه کار کنند؟ مرتکب زنا بشوند. اگر کار ابوبکر اشتباه بوده.اگر کار ابوبکر درست بوده، وقتی که عمر زن*های قبیله مالک را گرفت و به اجبار گفت باید اینها به قبیله خودشان برگردند، پس عمر اشتباه کرده. اگر کار ابوبکر درست باشد پس عمر اشتباه کرده، و اشتباه عمر باعث شده که به زور زن کسی را ازش بگیرد و این را در اختیار مرد دیگری قرار بدهد بدون اینکه صیغه*ای خوانده بشود، عقدی خوانده بشود و مهری برای زن قرار داده بشود.از این طرف اگر بگوییم کار ابوبکر درست است، عمر باعث شده که امت زنا کند. اگر بگوییم کار ابوبکر اشتباه است، از آن طرف باعث می*شود دوباره امت مرتکب زنا بشوند با زن*های یک قبیله. هر طرف که نگاه بکنید باعث می*شود که اثبات بشود که یکی از دو تا خلیفه اشتباه کردند و اینجا قطعاً ابوبکر یک خطای بزرگ انجام داده که این خطا هم ظلم است، هم فسق است، هم فجور است و هم در حد کفر به خداست.و عمر این اموال را به آنها بازگرداند همراه با سهمی که از آنها متعلق به او بود و اهل روایت گفته*اند او برخی از زنانشان را که از نواحی تستر آمده بودند و برخی از آنها حامله بودند بازگرداند و آنها را به شوهرانشان تحویل داد.
mostafahem
یکشنبه 03 فروردین 04, 10:04 بعد از ظهر
مالک بن نویره به این استدلال که نه پیغمبر به ما دستور داده که زکات را به تو بپردازیم نه به ابوبکر دستور داده که از ما زکات بگیرد، طبق نقلی که اکنون تا اینجا با هم بررسی کردیم، از دادن زکات به ابوبکر خودداری کرد. ابوبکر این را بهانه قرار داد و خالد بن ولید را همراه با لشکری به سمت مالک ابن نویره فرستاد. کسانی که همراه مالک نویره بودند شهادت می*دهند که ما اذان گفتیم و قبیله مالک هم اذان گفت، ما نماز خواندیم آن*ها هم نماز خواندند. اما با این حال مالک بن نویره به قتل رسید و بعداً با تفصیل بیشتری خواهیم گفت که خالد بن ولید به طمع اینکه همسر مالک ابن نویره را به دست بیاورد، مالک را به قتل رساند، قبیله*اش را قتل عام کرد، با زن او تجاوز کرد و مرتکب عمل شنیع زنا شد، اموال قبیله را غارت کرد و زن*ها را به اسارت گرفت، و زن*هایی که به اسارت گرفت و آن اموال را بین مسلمان*ها تقسیم کردند. عمر هم به این کار اعتراض کرد و بعد از اینکه عمر به خلافت رسید آن اموالی که باقی مانده بود را به قبیله مالک برگرداند و حتی زن*هایشان را هم به قبیله مالک برگرداند با اینکه بعضی از زن*ها حامله بودند.حرف اینجا شد که بالاخره یا ابوبکر اشتباه کرده یا عمر اشتباه کرده. اگر ابوبکر اشتباه کرده یعنی ابوبکر عده*ای را به ناحق به قتل رسانده، اموالی از یک قبیله را غارت کرده و زن*های بسیاری را هتک حرمت کرده و مرتکب شده و زن*های زیادی را هتک حرمت کرده و باعث شده که جمعیت زیادی از مسلمان*ها مرتکب عمل زنا بشوند. اگر عمر اشتباه کرده در اینکه اموال را برگردانده و زن*ها را برگردانده، پس اگر عمر اشتباه کرده اموالی را برگردانده که نباید برمی*گردانده، زن*هایی را به سمت مردهایی فرستاده که این کار را نباید می*کرده و او هم مرتکب عمل زنا شده، یعنی کاری کرده که باعث بشود که مردم دچار عمل زنا بشوند با زن*هایی همبستر بشوند که نه برای آنها عقد خوانده، صیغه خوانده، نه برای آنها مهریه تعیین کرده.از این بیان معلوم شد که طعن بر ابوبکر در این قصه محض از جهت عدم اخذ قصاص مالک بن نویره از خالد و ترک اجرای حد زنا بر وی نیست، بلکه ابوبکر به جهت فرستادن لشکر برای قتال قوم مالک بن نویره نیز مطعون است. سه تا طعن از اینجا نسبت به ابوبکر هست: اینکه حد زنا را اجرا نکرده، قصاص برای قتل مالک انجام نداده. غیر از این دوتا همین که ابوبکر به یک بهانه واهی لشکر را برای جنگیدن با قوم مالک بن نویره فرستاده این هم طعنه بسیار مهمی است که البته جلوتر که برویم متوجه خواهیم شد که این مسئله بسیار ابعاد گسترده*ای دارد و جنایت*هایی که در این انجام شده بسیار وسیع*تر از این هست.خب پس سه جهت از این مطلب طعن به ابوبکر وارد کرد و دلیل این معنا که این قوم اقرار به وجوب زکات داشتند و از ادای آن به ابوبکر امتناع نمودند آن است که جلال الدین سیوطی در تفسیر در المنثور گفته که ابن منظر و حاکم از عمر نقل کردند که عمر این حرف را می*زد که اگر سؤال می*کردم پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله را از سه چیز دوست*تر می*بود نزد من از شتران سرخ موی. ای کاش سه تا سؤال از پیغمبر می*پرسیدم. چه بود سه تا سؤال؟ اول از اینکه خلیفه بعد از آن حضرت کدام کس است، دوم از حال قومی که گفتند که ما اقرار به وجوب زکات در اموال خود می*کنیم و ادا نمی*کنیم به تو، آیا حلال است قتال ایشان؟ و سوم از معنای کلاله. سه تا سؤال بود. ای کاش از پیغمبر می*پرسیدم.قومی که اقرار به وجوب زکات دارند منکر وجوب زکات نیستند اما می*گویند ما زکات را به شخص تو نمی*دهیم، آیا باید اینها را به قتل برسانیم؟ آیا باید اسیرشان کنیم؟ آیا باید رهایشان کنیم؟ می*گوید نمی*دانم چکار می*کردم. پس اینکه مالک بن نویره اقرار به وجوب زکات می*کرده و از دین اسلام خارج نشده بوده در کلام عمر کاملاً واضح و روشن هست.شیخ عبدالحق در مدارج النبوت اینجوری آورده: شیخ عبدالحق در مدارج النبوت آورده در حساب می*آورد که مالک بن نویره یربوعی تکنیه کرده می*شود به ابوحنظله و لقب کرده می*شود به متمم. گفت مرزبانی شاعر شریف، فارس معدود در فرسان بنی یربوع در جاهلیت و عامل ساخته بود آن حضرت او را بر صدقات خویش. چون رسید او را خبر وفات رسول صلی الله علیه و آله امضا کرد صدقه را و تفریق کرد در قومش.این تکه را دوباره از اول می*گویم: شیخ عبدالحق در مدارج النبوه آورده که خلاصه حرف ایشان در این کتاب این است که رسول الله مالک بن نویره را عامل صدقات و اخذ زکات قرار داده بود. وقتی خبر وفات رسول الله به مالک بن نویره رسید، صدقه را به ابوبکر تحویل نداد و صدقه را بازگرداند به صاحبانش. بعد این شعر را گفت: فقلت خذوا اموالکم غیر خائفین ولا ناظرین فیما یجیء من القدر دین المحقق قائمه اطعنا و قلنا الدین دین محمد.یک بار دیگر می*خوانم: فقلت خذوا اموالکم غیر خائفین ولا ناظرین فیما یجیء من القدر دین المحقق قائمه اطعنا و قلنا الدین دین محمد صلی الله علیه و آله.وقتی که زکات را بین قوم خودش پخش کرد، به کسانی که زکات داده بودند برگرداند این شعر را هم گفت: من گفتم که اموالتان را بگیرید بدون اینکه ترسی برای شما باشد و هیچ ناظری فردا نمی*آید. پس اگر قیام کردید به آن دینی که محقق شده، ما اطاعت می*کنیم و می*گوییم دین، دین محمد صلی الله علیه و آله و سلم است.پس هرگاه این مطلب معروف است، حالا که این مطلب معلوم شد این نکته هم باید بهش توجه کنیم که مجموع این طعن نسبت به ابوبکر مأخوذ است از کلام عمر، چنانچه در مشکات از صحیح بخاری و صحیح مسلم به روایت ابوهریره مذکور است وقتی که پیامبر فوت کردند و ابوبکر خلیفه شد بعضی از عرب کافر شدند.خطاب به ابوبکر گفت: ما چطوری بجنگیم با مردم در حالی که رسول الله صلی الله علیه و آله فرموده بود من امر کردم به شما که با مردم بجنگید تا اینکه مردم لا اله الا الله بگویند، مردم توحید را قبول کنند و هر کس که لا اله الا الله گفت از طرف من مالش و جانش در امان هست مگر به حقی یا حسابی که بر خدا باشد.ابوبکر در پاسخ عمر گفت: من حتماً می*جنگم و جنگ خواهم کرد با هر کسی که بین نماز و زکات فرق بگذارد. پس حتماً زکات حق مال است و به خدا قسم اگر من را منع بکنند از عقالی که به پیغمبر پرداخت می*کردند من درباره آن عقال با آنها به جنگ خواهم پرداخت. که این کلام، کلامی بود که از کتاب بخاری و مسلم نقل شده بود، که این کلام را مشکات از صحیح مسلم و از بخاری به روایت ابوهریره نقل کرده بود.در تاریخ کبیر طبری ذکر شده است که از طلحه پسر ابوبکر: ان ابابکر کان من عهده الی جیوشه اذا غشیتم داراً من دور الناس فسمعتم فیها اذاناً للصلاة فامسکوا احلها حتی تسألوهم ما تنکرون فان لم تسمعوا اذاناً فشنوا الغارة فاقتلوا واحرقوا.ابوبکر یک معاهده*ای، یک دستوری، یک بخشنامه*ای به این لشکر داده بود. هنگامی که خانه*ای از خانه مسلمان*ها را شما محاصره کردید یا به سمتش رفتید، بعد از آن خانه صدای اذان برای نماز شنیدید، پس از اهلش امساک کنید یعنی سراغشان برای قتل و کشتن نروید، یک پرسش کنید.ابوبکر یک بخشنامه به این سپاه و لشکرش داده بود که هنگامی که یک خانه*ای را گرفتید و اطراف یک خانه*ای از خانه*های مردم بودید، در آنجا صدای اذان، صدای اذان نماز را شنیدید، پس از اهل خانه دست بردارید تا از آنها بپرسید از چه چیزی بدشان می*آید، از چه چیزی تنفر دارند، و اگر صدای اذان نشنیدید پس حمله کنید و آنها را بکشید و بسوزانید.این دستوری است که ابوبکر به لشکریانش داده است. و کان من مالک بالاسلام ابو قتاده الحارث بن ربعی اخو بنی سلمه وقد کان عاهد الله ان لا یشهد مع خالد حرباً ابداً بعدها. یکی از آن کسانی که همراه با خالد بود و شهادت داد که مالک بن نویره مسلمان بود و اذان می*گفت، شخصی به اسم ابوقتاده الحارث بن ربعی بود و با خدا عهد بست که دیگر همراه با خالد در هیچ جنگی شرکت نکند.و کان یحدث انهم لما غشوا القوم تحت اللیل قوم السلاح. می*گوید وقتی ما آن قبیله مالک را محاصره کردیم و آنها را تحت نظر داشتیم شبانه تا اینکه آنها سلاح را برداشتند، مسلح شدند که با ما بجنگند. فقلنا انا المسلمون فقالوا انا المسلمون. ما گفتیم به آنها که ما مسلمان هستیم، قبیله مالک هم گفتند که ما هم مسلمان هستیم. فقلنا فما بال السلاح معکم. پس گفتیم که چرا شما با خودتان سلاح حمل می*کنید؟ قالوا فما بال السلاح معکم. آنها گفتند خب چرا شما سلاح با خودتان حمل می*کنید؟ قلنا ان کنتم کما تقولون ضعوا السلاح. ما بهشان گفتیم اگر شما همانطوری که می*گویید مسلمان هستید سلاحتان را زمین بگذارید. فوضعوا السلاح ثم صلینا و صلوا. قبیله مالک سلاحشان را زمین گذاشتند، بعد ما نماز خواندیم و آنها هم نماز خواندند.و این شخصی که اسم بردیم ازش و اسمش ابو قتاده حارث بود جریان را اینطوری گزارش می*دهد، حتی از آنها خواستند که چون ما مسلمان هستیم و شما هم مسلمان هستید سلاح را بر زمین بگذارید.و کان خالد یعتذر فی قتله انه قال و الله ما اخال صاحبکم الا کان یقول کذا و کذا قال او ما تعده لک صاحباً ثم قدمه فضرب عنقه و اعناق اصحابه. خالد عذر می*آورد در قتل مالک بن نویره. وقتی ازش می*پرسند که چرا او را به قتل رساندی یک عذر می*آورد. می*گفت که من گمان نمی*کنم که رفیق شما جز این بگوید یا کذا و کذا می*گفت. ازش می*پرسیدند که آیا او را برای خود رفیق نمی*شمردی؟ سپس او را جلو برد، گردن او و گردن یارانش را زد.
mostafahem
یکشنبه 03 فروردین 04, 10:05 بعد از ظهر
خالد هیچ توجیهی و هیچ توضیحی برای اینکه چرا مالک بن نویره را به قتل رساند نداشت و اما به این جنایت مرتکب شد. وقتی که خبر قتل اینها به عمر بن خطاب رسید و تکلم کرد و صحبت کرد عمر با ابوبکر در این موضوع، خیلی با ابوبکر صحبت کرد.فقال عدو الله عدا علی امرء مسلم فقتله ثم نزا علی امرأته. می*گوید یک شخصی که دشمن خداست، دشمن خدا رفته یک مرد مسلمانی را به قتل رسانده، سپس با زنش زنا کرده. و خالد بن ولید غافل از این گفتگوی ابوبکر و عمر داخل مسجد شد و یک قبایی بر دوش خودش انداخته بود و این قبا هم مرقّع بود که زنگ بر تنش است. ردایی پوشیده بود که زنگ زدگی آهن داشت و عمامه*ای به سر بسته بود که در آن تیرهایی گذاشته شده بود. وقتی وارد مسجد شد عمر به سوی او رفت، تیرها را از عمامه*اش گرفت و آنها را شکست. سپس گفت: تو برای خودنمایی و تکبر کشتی.عمر علت اینکه خالد بن ولید این کار را کرده را به صراحت به خودش می*گوید: تو برای خودنمایی و تکبر مردی مسلمان را کشتی، سپس با زن او زنا کردی. بعد عمر قسم می*خورد: والله لأرجمنک باحجارک. به خدا قسم من تو را با سنگهایت رجم خواهم کرد. و خالد لا یکلمه. هیچ حرفی و هیچ تکلمی نمی*کرد.پس این طعنی که در این داستان نسبت به ابوبکر هست طعنی است که عمر بن خطاب نسبت به ابوبکر روا داشته. و باز هم ملا علی متقی در کتاب کنز العمال تهذیب و همینطور تهذیب جمع الجوامع سیوطی نقل کرده که ان خالد بن الولید ادعی ان مالکاً ارتد بکلام بلغه عنه. خالد ادعا کرده که مالک ابن نویره کلامی، از مالک بن نویره برای او نقل کردند که مالک بن نویره از نظر خالد مرتد شده بود. و این توجیهی که کنزالعمال دارد از زبان خالد بن ولید دارد نقل می*کند و خالد ادعا کرد که مالک مرتد شده است بنا به خاطر این کلمه*ای که مالک بن نویره بر زبان آورده. اما مالک این موضوع را انکار می*کرد و قبول نمی*کرد که مرتد شده.و قال انا علی الاسلام. خوب دوباره تکرار می*کنم، کنزالعمال و جمع الجوامع اینطوری نقل کردند که خالد بن ولید ادعا می*کرد که مالک به خاطر کلامی که از مالک به خالد رسیده مرتد شده. اما مالک این مطلب را انکار می*کرد و می*گفت: انا علی الاسلام، من مسلمانم، ما غیرت و لا بدلت، من هیچ اسلام را تغییر ندادم و هیچ چیزی را من از اسلام تبدیل نکردم، عوض نکردم.ابو قتاده و عبدالله ابن عمر و به نفع مالک ابو قتاده و عبدالله ابن عمر شهادت دادند و قدمه خالد و امر الاسدی و ضرب عنقه. اما با این حال خالد گردن او را زد و او را به قتل رساند و خالد زن مالک را گرفت و با او زنا کرد.فبلغ عمر بن الخطاب قتله مالک و تزوجه امرأته. و این حرف به گوش عمر بن خطاب رسید که مالک را به قتل رسانده و با زنش زنا کرده. هذا فقال لابی بکر انه قد زنا فارجمه. این مطلب را به ابوبکر گفت: انه قد زنا فارجمه. گفت خالد زنا کرده پس او را رجم کن. قال ما کنت لارجمه تاول فاخطاء. ابوبکر گفت: من او را رجم نمی*کنم. تاول، او اجتهاد کرده و خطا کرده.و قال انه قد قتل مسلما فاقتله. عمر گفت: او یک مسلمانی را به قتل رسانده پس او را به قتل برسان. قال ما کنت لاقتله تاول فاخطاء. ابوبکر گفت: من او را به قتل نمی*رسانم. اجتهاد کرده و خطا کرده.قال فاعزله. عمر گفت: او را عزل کن از آن مقامی که دارد، از آن منصبی که دارد عزلش کن. قال ما کنت لاشیم سیفا سله الله علیهم ابداً. ابوبکر گفت: من آن شمشیری را که خدا از نیام کشیده است در غلاف قرار نمی*دهم. این هم تعبیری که کنزالامال از این جریان برای ما ذکر کرده.در تاریخ ابن خلکان هم همین مطلب ذکر شده که خبر خالد رسید به ابوبکر و عمر. عمر گفت: به درستی که خالد زنا کرده پس رجم کن او را. ابوبکر گفت: من رجم نخواهم کرد زیرا او تاویل کرد پس خطا کرد. باز عمر گفت: به درستی که او مسلمی را کشته، به قصاص آن مسلم بکش. ابوبکر گفت: نخواهم کشت من خالد را به قصاص مالک. به درستی که او تأویل نمود پس خطا کرد.باز عمر گفت: معزول کن او را. ابوبکر گفت: من در غلاف نخواهم گذاشت هرگز سیفی را که خدای تعالی بر کفار برکشید. و چون که طعن شیعه بر ابوبکر مطابق قول عمر است پس حاجت به دفع شبهاتی که دهلوی ذکر کرده نماند. زیرا که نزد اهل سنت حضرت رسول صلی الله علیه و آله در حقش فرمود: ان الله جعل الحق علی لسان عمر و قلبه کما فی صحیح ترمذی. می*گوید این را خودتان نقل کردید و مخالفین این را نقل کردند که خداوند حق را بر زبان و قلب عمر قرار داده.و هرچند شیعه این را قبول ندارد اما از باب قاعده الزام پس باید درباره عمر بگویید هر آنچه که عمر می*گوید حق است. و عمر حد زنا را برای خالد خواست، عمر حد قتل را برای خالد خواست و عمر خواست که خالد معزول شود.و اگر این حرف*ها حق باشد یعنی موضع ابوبکر در مقابل عمر حتما موضع باطل هست و ابوبکر بر اساس باطل رفته. و چون که این طعنی که شیعه دارد نقل می*کند دقیقاً همان طعنی است که عمر دارد به ابوبکر می*زند، پس دیگر اشکالاتی که دهلوی مطرح کرده لزوم پاسخش نیست چون طبق مبنای خودش این طعن وارد است.و از ملاحظه دیگر روایات واضح می*شود که تنها نزد عمر بن خطاب این رسالت از خالد به وقوع نپیوسته بود، بلکه زنا کردن او با زن مالک نزد جناب امیرالمومنین علی بن ابیطالب علیه السلام که مخبر صادق سرور کائنات علیه آلاف التحیه در حق او علی مع الحق و الحق مع علی فرموده ثابت و متحقق بود. و دیگر صحابه مثل سعد بن ابی وقاص و طلحه ابن عبیدالله خالد را زانی و قابل رجم می*دانستند.عمر بن خطاب و جناب امیرالمومنین علیه السلام و سعد بن ابی وقاص و طلحه بن عبیدالله مبایعت کرده بودند که قصاص مالک از خالد گرفته شود، مگر به جهت ابوبکر قدرت بر آن نیافتند. چنانچه ابن الجوزی که از اکابر و اعاظم اهل سنت است و فضایل عالیه و مناقب عالی او بر ناظر وفیات الاعیان و مرآت الجنان و کتاب و اعلام الاخیار و غیر آن مخفی و پوشیده نیست در کتاب مرآت الزمان که نسخه عتیقه آن به خط عرب پیش نظر فقیر، پیش نظر فقیر حاضر است می*فرماید: و قال ابوریاش دخل الخالد المدینه و معه لیلی بنت سنان زوجه مالک فقام عمر فدخل علی علی علیه السلام فقال ان من حق الله ان یقاد من هذا، قتل مالک و کان مسلما و نزا علی امرأته کما ینزو حمام.وقتی که خالد وارد مدینه شد و همراه خود لیلی بنت سنان همسر مالک را داشت، عمر بن خطاب بلند شد و وارد خانه علی علیه السلام شد و گفت: از حقوق خداوند است که باید از این مالک گرفته شود. او به قتل رسید در حالی که مسلمان بود و به همان شیوه*ای که دو تا کبوتر با هم همبستر می*شوند یعنی بدون هیچ قاعده*ای، بدون هیچ احکام شرعی، بدون هیچ عقدی خالد با زن او همبستر شد.سپس هر دو وارد خانه سعد بن ابی وقاص و طلحة بن عبیدالله شدند، فتتابعوا، با هم پیمان شدند بر اینکه این حق را درباره مالک بگیرند. همه این افراد بر ابوبکر وارد شدند و قالوا لابد من ذلک، گفتند باید خالد بن ولید قصاص بشود و حد زنا بخورد.فقال ابوبکر لا اشیم سیفا سله الله. ابوبکر گفت: من این کار را انجام نخواهم داد و گفت شمشیری که کشیده شده است، و گفت شمشیری که خدا از نیام بیرون کشیده است من با آن شمشیر مقابله نمی*کنم.و این هم لاکن برای مزید توضیح به ابطال آنها می*پردازیم. پس تا اینجا این مطلب قطعی شد که این طعنی که عمر به ابوبکر وارد کرده، امیرالمومنین علیه السلام به ابوبکر وارد کرده و طعنی که سعد بن ابی وقاص و طلحة بن عبیدالله به ابوبکر وارد کرده. و از آنجا که دوستان ابوبکر می*گویند که خدا حق را بر قلب و زبان عمر جاری کرده، پس دیگر باید این طعن درباره ابوبکر را قبول کنند و دیگر نیازی به پاسخ دادن به اشکالاتی که دهلوی درباره این طعن مطرح می*کند نیست. چرا؟ چون عمر این مطلب را درباره ابوبکر به عنوان یک خطا به عنوان یک طعن ثابت دانسته.اما با این همه برای مزید توضیح به ابطال تمام جواب*هایی که دهلوی در دفاع از این کار خالد بن ولید و ابوبکر مطرح کرده است خواهیم پرداخت.
mostafahem
دوشنبه 04 فروردین 04, 08:59 بعد از ظهر
در ابتدای بحث مطاعن گفته شد که ذکر توسط متکلمین شیعه برای این هست که بیان کنند که کسانی که ادعای خلافت پیغمبر را کردند و کسانی که ادعای خلافت پیغمبر را کردند و زمامدار شدند، صلاحیت و لیاقت این منصب را نداشتند. طعن یعنی اقوال و افعالی که نشان دهنده عدم عصمت این افراد هست و نشان دهنده فاسق و فاجر بودن این افراد هست. فاسق و فاجر وقتی که اثبات شد دیگر بر مبنای کسانی هم که عصمت را شرط امامت نمی*دانند، باز هم این افراد فاسق و فاجر دیگر نمی*توانند صلاحیت خلافت را داشته باشند. گفتند عصمت شرط امامت نیست، اما کسی که فاسق و فاجر باشد را هم نمی*توانند قبول کنند که این شخص صلاحیت خلافت را دارد.یک نکته خیلی مهم در این بحث این است که دهلوی و امثال دهلوی تلاش کردند به این طعن*ها پاسخ بدهند. یعنی اگر این طعن*ها ثابت باشد، حتماً ادعای آنها مبنی بر خلافت زمامداران غاصب باطل است. اگر از نگاه آنها امامت می*توانست با این مطاعن جمع بشود، دیگر لزومی به پاسخ دادن به این مطاعن نبود. صرف اینکه آمدند به این طعن*ها پاسخ دادند یعنی اینکه اعتراف کردند و اقرار کردند به این مطلب که کسی که این طعن*ها درباره*اش گفته می*شود، اگر این طعن*ها درست باشد، آنگاه او صلاحیت خلافت و زمامداری امت را ندارد.طعن دوم را به طور تفصیلی نقل کردیم. جریان اینکه خالد بن ولید را ابوبکر فرستاد برای قتال با مالک بن نویره به جرم اینکه مالک بن نویره زکات نمی*داد. بحث شد و با توجه به منابع خوانده شد که مالک بن نویره مانع زکات نبود و مرتد هم نبود. حرفش این بود که نه پیغمبر به ما امر کرده است که زکات را به شما بدهیم و نه پیامبر به شما امر کرده است که از ما زکات بگیرید. با همه این تفاسیر ابوبکر لشکری را برای جنگ با اینها فرستاد در حالی که مالک بن نویره و قبیله*اش اذان می*گفتند، شهادتین را گفتند و نماز می*خواندند. باز هم خالد این قبیله را قتل عام کرد و زن*هایشان را به اسارت گرفت و اموالشان را غارت کرد. خالد بن ولید بعد از اینکه مالک را به قتل رساند، با زن مالک مرتکب عمل شنیع زنا شد.بعد از اینکه برگشتند، عمر اعتراض کرد به ابوبکر، گفت خالد رفته مسلمانی را کشته، باید خالد قصاص بشود و مرتکب زنا شده، باید حد زنا بر او زده بشود. از هر دوی این*ها ابوبکر استنکاف کرد و قبول نکرد که خالد قصاص بشود، قبول نکرد که بر خالد حد زنا زده بشود. عمر از ابوبکر خواست که خالد را از آن منصبی که دارد عزل بکند، باز هم ابوبکر قبول نکرد. حرف ابوبکر این بود که شمشیری را که خدا از نیام بیرون کشیده است من آن شمشیر را در غلاف نمی*کنم.این مطلب مشخص است که طعن بر ابوبکر سه تا مطلب مهم است: یک اینکه خالد را برای قتل مسلمان فرستاده. دو، به دستور خالد و تایید ابوبکر یک قبیله مسلمان غارت شده. سه، با ناموس یک مسلمان زنا شده و زن*های آن*ها را به عنوان اسیر به بعضی از مسلمان*ها دادند.این طعن بسیار واضح و روشن هست و اگر کسی این طعن را قبول نکند باید این مطلب را پاسخ بدهد که عمر هم همین طعن را به ابوبکر داشت. یا ابوبکر اشتباه کرده که این کار را انجام داده یا عمر اشتباه کرده که اعتراض کرده و بعد در زمان خلافت خودش اموال را به باقیمانده قبیله مالک برگرداند و زن*هایی که به اسارت رفته بودند را هم به قبیله خودشان برگرداند. به هر حال یا باید بگویید که ابوبکر یک همچین خلافی انجام داده یا کار عمر خلاف بوده. در هر صورت یک طرف قضیه اثبات شده است.علی ای حال، اینجا کتاب تحفه اثنا عشریه در مقام دفاع از ابوبکر می*خواهد این طعن را پاسخ بدهد. در جواب این طعن، جواب اولی که دهلوی گفته این مطلب را بیان می*کند.دهلوی جواب اولی که از این طعن نسبت به ابوبکر می*گوید به این صورت است: جواب این طرح موقوف بر بیان این قصه است موافق آنچه در کتب معتبره سیر و تواریخ ثابت است.باید دانست که خالد بعد فراغ از مهمت بنی حنیفه و مسیلمه کذاب و طلیحه بن خویلد اسدی متنبی که به اغوای شیطانی این دعوی باطل آغاز نهاده بود، به نواحی بطاح توجه نمود و سرایا به اطراف و جوانب فرستاد. و در طریقه مسنونه جناب پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود تا بر سر قومی که بتازند اگر آواز اذان در آن قوم بشنوند دست از غارت و قتل و نهب باز دارند و اگر آواز اذان به گوش ایشان نرسد آن مقام را دارالحرب قرار داده دست قتل و غارت بگشایند و دود از دمار آن قوم برآرند.اتفاقا سریه*ای که ابوقتاده انصاری نیز در میانشان بود مالک بن نویره را که با امر آن حضرت صلی الله علیه و آله و سلم ریاست بطاح و خدمت اخذ صدقات ساکنان آن نواحی به وی تعلق داشت گرفته پیش خالد آوردند. ابو قتاده گواهی داد که من بانگ نماز از میان قوم وی شنیده*ام و جماعت دیگر که هم در آن سریه بودند عکس آن ظاهر نمودند.و اینقدر خود به شهادت مردم گرد و نواحی به ثبوت رسیده بود که هنگام استماع خبر قیامت اثر وفات جناب پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم، زنان خانه این مالک ابن نویره حنابندی و دف نوازی و دیگر لوازم فرحت و شادی به عمل آورده شماتت به اهل اسلام نموده بودند.اتفاقا مالک به حضور خالد در مقام سوال و جواب در حق جناب پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم این کلمه گفت: قال رجلکم کذا او صاحبکم. و این اضافه به سوی اهل اسلام نه به خود شیوه کفار و مرتدان آن زمان بود.این قسمت از جوابیه که دهلوی به طعن دوم نسبت به ابوبکر می*دهد خلاصه این پاسخ چند نکته دارد:نکته اول می*گوید که باید این خبر از کتاب*هایی که نزد اهل سنت معتبر هست نقل بشود. این نکته اول.و نکته دوم که در این مطلب دارد پاسخ می*دهد، می*گوید خالد که به جنگ متنبی*ها رفته بود. متنبی*ها کسانی بودند که بعد از پیامبر ادعای نبوت کردند. به دروغ ادعای نبوت کردند. البته در زمان حیات پیغمبر در اواخر عمر پیغمبر این متنبی*ها بودند و در زمان ابوبکر هم این جریان وجود داشت. دهلوی می*گوید که خالد به سمت متنبی*ها رفت. می*گوید بعد از آن که با متنبی*ها جنگید و این به طریقی که پیغمبر دستور داده بود و سنت پیغمبر بود می*جنگید.دستور هم از جانب پیغمبر این بود که اگر آواز اذانی از قومی شنیده شد پس آن*ها مسلمان هستند و حق جنگ و قتل آنها را ندارد. اگر از قبیله*ای اذان شنیده نشد آن موقع آن محل آن قبیله دارالحرب است و او می*تواند دست به قتل و غارت بزند و دمار از روزگار آنها در بیاورد. این ادعایی است که دهلوی می*کند درباره سنت پیغمبر.بعد می*آید می*گوید که اتفاقاً درباره مالک بن نویره، خالد یقین کرده بود که اینها از کسانی هستند که مسلمان نیستند و مرتد شدند. می*گوید درست است که ابو قتاده انصاری آمد و شهادت داد که من بانگ اذان را از میان قوم شنیدم، درست بود ولی جماعت دیگر که همراه خالد بودند عکس این مطلب را گزارش دادند، گفتند ما بانگ اذان را نشنیدیم. پس اینجا خالد یک خبری دارد مبنی بر اینکه بانگ اذان شنیده نمی*شود.بعد می*گوید به شهادت مردم اطراف و اکناف هم این خبر برای خالد قطعی شده بود که موقعی که خبر وفات یا به عبارت صحیح خبر شهادت پیغمبر به گوش مردم این منطقه رسید، زنان خانه مالک بن نویره شروع کردند حنابندی، دف زدن و شادی کردن و اهل اسلام را شماتت کردند. یعنی می*خواهد دهلوی بگوید که این هم دلیل بود بر ارتداد قبیله مالک بن نویره و خود مالک بن نویره.مطلب سوم می*گوید وقتی که مالک آمد با خالد صحبت می*کرد، در صحبت کردن*هایشان مالک درباره پیغمبر می*گفت "رجلکم" یا "صاحبکم" یعنی مردی که از شماست، کسی که صاحب شماست. می*گوید این اضافه به سوی اهل اسلام، یعنی "صاحبکم"، "رجلکم"، می*گوید این صحبت کردن به شیوه کفار و مرتدان آن زمان بود. یعنی مثلاً مالک نفرمود نبی خدا، رسول خدا، گفت کسی که صاحب شماست، همراه شماست، رجل شماست.
mostafahem
دوشنبه 04 فروردین 04, 09:00 بعد از ظهر
در این قسمت دهلوی دارد تلاش می*کند که این مطلب را اثبات کند که اگر خالد مالک را به قتل رساند، برای این مطلب بود که از نگاه خالد بن ولید مالک بن نویره مرتد شده بود. و این هم سه تا دلیل برای اینکه از نگاه خالد، مالک بن نویره مرتد بود. حالا که از نگاه او مرتد بود، پس دیگر اینکه خالد قتل عام کرده مردم قبیله مالک را، طعن حساب نمی*آید. این یک خلاصه*ای از قسمت اول جوابی که دهلوی به این طعن می*دهد.مرحوم محمد قلی رحمت الله علیه در کتاب تشدید المطاعن شروع می*کند به پاسخ دادن به این جواب یا بهتر بگویم این توجیه فعل قبیح و شنیع خالد بن ولید. ایشان اینطوری شروع می*کنند: "این ادعای دهلوی پس مردود است اولاً به اینکه اسماء کتب سیر و تواریخ که این قصه را از آنها نقل کرده در اینجا مذکور نساخته."خوب دهلوی خودش دارد این مطلب تاریخی را دارد از کتاب*های اهل سنت نقل می*کند. بعد ادعا می*کند که جواب این طعن موقوف بر بیان این قصه است موافق آنچه در کتب معتبره فن سیر و تواریخ ثابت است. خب آن داستان تاریخی را تو نقل می*کنی و طبق آن داستان تاریخی استدلال می*کنی که مالک بن نویره مرتد شده بود، پس باید سندش را نشان بدهی: چه کتابی، طبق کدام منبع تاریخی، طبق کدام منبع سیر داری می*گویی که مالک ابن نویره مرتد شده بود؟ پس این ادعای تو مردود است. چرا؟ چون هیچ استنادی در کتاب و نوشته تو نیست. پس این پاسخ اول.و ثانیاً به اینکه علامه شمس الدین ابن خلکان که این از بزرگان مخالفین است که دهلوی نقل او را در باب اول و دیگر ابواب معتمد دانسته، در ترجمه وسیمه حال مالک را به این وجه ذکر کرده است: قدمه ای مالک علی النبی صلی الله علیه و آله و سلم فی من قدم علیه من العرب و اسلم. می*گوید مالک وارد بر پیامبر شد در همراه کسانی که از عرب بودند و بر پیغمبر وارد شدند و اسلم و مسلمان شد. ولاه النبی صلی الله علیه و آله و سلم صدقات قومه. می*گوید رسول الله او را مسئول کرد، او را به او ولایت داد، او را والی کرد که آن منطقه*ای که مالک قرار دارد، صدقه قومش را بگیرد، بر این مطلب او را والی کرد.ولما ارتدت العرب بعد موت النبی صلی الله علیه و آله و سلم بمنع الزکاة کان مالک المذکور فی جملتهم. می*گوید وقتی که عرب مرتد شدند بعد از شهادت پیغمبر به منع زکات - ایشان خوب از مخالفین شیعه است، دارد اینطوری تعریف می*کند ارتداد را. می*گوید اینها به منع زکات مرتد شدند - می*گوید این مالکی که ذکر کردیم از جمله همان کسانی بود که مرتد شد.ولما خرج خالد بن ولید لقتالهم فی خلافة ابی بکر نزل علی مالک وهو مقدم قومه بنی یربوع. می*گوید وقتی که خالد بن ولید برای قتال آنها در زمان خلافت ابوبکر اقدام کرد و خارج شد و بر مالک نازل شد و او مقدم بود بر قوم بنی یربوع و زکات قوم بنی یربوع را می*گرفت و در آن زکات تصرف می*کرد.فکلمه خالد فی معناها. خالد درباره آن زکات با مالک صحبت کرد. فقال مالک انا آتی بالصلاة دون الزکاة. مالک گفت من نماز می*خوانم اما زکات را انجام نمی*دهم. فقال خالد اما علمت ان الصلاة و الزکاة لا تقبل احدهما دون الاخری. خالد گفت: تو نمی*دانی که زکات همراه با نماز است و خدا یکی را بدون آن یکی قبول نمی*کند.فقال مالک قد کان صاحبک یقول ذلک. مالک گفت صاحب تو - منظورش اینجا پیامبر هست - قد کان صاحبک یقول ذلک. صاحب تو یعنی منظورش پیامبر، این مطلب را نگفته.قال او ما تراه لک صاحبا. گفت: آیا آنچه که تو برای صاحبت می*بینی؟ والله لقد هممت ان اضرب عنقک. به خدا قسم من اهتمام کردم، نیت کردم که گردن تو را بزنم.ثم تجادلا. با همدیگر مجادله کردند تا کلام طویل - تا که زیاد با هم صحبت کردند.فقال له خالد انی قاتلک. خالد گفت: من تو را به قتل می*رسانم. قال أو بذلک امرك صاحبک. آیا به این مطلب که من را به قتل برسانی صاحب تو امر کرده؟ قال و هذه بعد تلک والله لاقتلنک. بعد خالد گفت: بعد از این مطلب من تو را به قتل خواهم رساند.خالد گفت بعد از اینکه با هم مجادله طولانی کردند - تکرار می*کنم اینجا را - بعد از اینکه با هم مجادله طولانی کردند، خالد گفت که من تو را به قتل می*رسانم. مالک گفت: آیا به این مطلب امر کرده صاحب تو؟ خالد گفت: این بعد از آن است، قسم به خدا که هر آینه خواهم کشت تو را.عبدالله ابن عمر و ابو قتاده انصاری هر دو حاضر بودند و با خالد در امر مالک کلام کردند. خالد کلام ایشان را مکروه داشت. مالک گفت: ای خالد بفرست مرا سوی ابوبکر که او حکم کند در میان ما. به تحقیق که فرستادی تو به سوی ابوبکر کسی را که جرم او از جرم ما بزرگتر است. خالد گفت: عفو نکند از من خدای تعالی اگر عفو کنم تو را. و امر کرد ضرار بن ازور اسدی را تا گردن او را بزند. پس مالک ملتفت شد به سوی زوجه خود و گفت به خالد: این است که مرا قتل کرده. زوجه او در غایت جمال بود. خالد گفت: بلکه خدای تعالی تو را قتل کرد به سبب برگشتن تو از اسلام. مالک گفت: من بر اسلامم. خالد گفت: یا ضرار بزن گردن او را. و گردانید سر او را پایه دیگ و موی سرش از دیگر مردم زیاده بود و بر سرش دیگ بود تا طعام پخته شد، و گرفت خالد زن او را.تا اینجایی که از ابن خلکان نقل شد مطلب روشن شد که خالد چه جوری برخورد کرد. مالک می*گوید من مسلمان هستم، نماز می*خوانم، اما من دستوری از پیامبر ندارم که زکات به تو بدهم. در صورتی هم که زکات را به تو ندهم هیچ دستوری از پیغمبر برای کسی که زکات نمی*دهد مبنی بر قتل او وجود ندارد. اما خالد زیر بار نرفت، گفت من گردن تو را می*زنم. وقتی بحث به اینجا رسید مالک توجه کرد به زوجه خودش و به خالد گفت: تو به خاطر همسر من مرا به قتل می*رسانی. و گفته است که زوجه او در غایت جمال و زوجه او همسر مالک بسیار زیبا بود. کنایه از اینکه یا به تعبیری بهتر اشاره به این مطلب که خالد به طمع به دست آوردن همسر زیبای مالک، هم خود او را به قتل رساند و بعد از اینکه به قتل رسید خالد زن او را گرفت.بعضی*ها گفته*اند که خرید او را از فیء و تزویج کرد با او - به معنی انفال که اگر هم فیء باشد فعل جایی که بدون جنگ اتفاق بیفتد. این چه ربطی به اینجا ندارد - و گفته شده است که سه حیض عده داشت. بعد از این خالد او را خواستگاری نمود و اجابت کرد.و گفت خالد ابن عمر و ابو قتاده را که در مجلس نکاح حاضر شوند. ایشان ابا کردند. ابن عمر گفت: بنویس به سوی ابوبکر حقیقت حال این زن را. خالد ابا نمود و تزویج کرد. ابو زهیر شاعر در این واقعه اشعار مذکور را گفته که دلالت بر ظلم و بغاوت خالد در قتل مالک و تصرف او بر زوجه*اش دارد.قبل از اینکه این مطلب را بگویم، یا به جمله قبلی برگردم، خب توی این مطلب یک مطلب بسیار روشن و واضح شد که خالد بن ولید حتماً در این داستان با زن مالک مرتکب زنا شده. و زنایی هم هست که زنای معمولی نیست چون وارد حریمش شده، همسرش را به قتل رسانده و به زن مالک تجاوز کرده. یعنی تجاوزی کرده که با زناهای دیگر تفاوت می*کند.بعضی*ها در مقام توجیه گفتند که زن مالک کنیز بوده و خالد او را خریده، در حالی که مالک بن نویره مسلمان بود، اظهار اسلام کرد، نمی*توانی بگویی که همسر او کنیز بود. بعضی*ها گفتند که سه حیض عده نگه داشت، بعد خالد از او خواستگاری کرد، او هم قبول کرد و ازدواج کردند. خب اگر مطلب اینطوری بود که عمر اعتراض نمی*کرد. بعد، عده نگه داشتن حداقل باید سه ماه حدوداً طول بکشد در حالی که دقیقاً در همان روزی که مالک را به قتل رساند این عمل مرتکب زنا را انجام داد.بعضی*ها گفتند که خالد به ابن عمر و ابو قتاده گفته در مجلس نکاح حاضر بشید اما اینها این کار را نکردند و حتی حرف ابن عمر را که بهش گفت: به ابوبکر نامه بنویس درباره این، از ابوبکر بپرس، حتی خالد این را هم قبول نکرد.مطلب خیلی روشن و واضح هست که خالد بن ولید هم یک کسی و یک مسلمان را که اعتراف به اسلام می*کند را به قتل رسانده و اینکه با همسر او به اکراه و به زور مرتکب یک عمل شنیع شده. این مطلب به حدی روشن و واضح هست که ابو زهیر شاعر در این واقعه شعر گفته که این شعر دلالت بر ظلم و یعنی سرکشی و نافرمانی خالد در قتل مالک و در زنا با همسر مالک دارد.دهلوی گفت که این مطلب باید از کتاب*های معتبر ما نقل بشود. مرحوم محمد قلی این نقل که آورد از ابن خلکان بود و دهلوی در جاهای مختلف کتابش به ابن خلکان اعتماد کرده. پس این قسمت اول جواب دهلوی که باید از کتب معتبر ما نقل شده باشد، مرحوم محمد قلی این کار را انجام داد و یک نقل از ابن خلکان آورد و ابن خلکانی که خود دهلوی هم این ابن خلکان را معتبر می*دانسته.دهلوی در نقلی که کرده بود این مطلب را ذکر کرد که ابو قتاده انصاری گواهی داد که من بانگ نماز از میان قوم او شنیدم. در همان نقلی که دهلوی توضیح داد و آن نقدی که مختار خودش بود اعتماد داشت در پاسخ به این طعن این عبارت در جوابش بود که ابو قتاده انصاری گواهی داد که من بانگ نماز از میان قوم او شنیدم. پس به ظاهر دلالت می*کند که تنها ابو قتاده گواهی شنیدن اذان از قوم مالک داده. می*گوید ظاهر این نقلی که دهلوی آورده انگار در کل آن کسانی که همراه با خالد بن ولید بودند فقط ابو قتاده اذان را شنیده.حال آنکه در عبارت تاریخ طبری که این فاضل آن را در حاشیه نقل کرده، این الفاظ واقع است: و قال آخرون سمعنا و قال ابو قتادة سمعنا. یعنی کسان دیگر هم شنیدند، ابو قتاده هم می*گوید که ما شنیدیم. بعد دهلوی گفته بود که یک عده*ای آمدند گفتند که ما صدای اذان را نشنیدیم.ببینید مطلب خیلی جالب است. ابو قتاده انصاری می*گوید من صدای اذان را شنیدم. تاریخ طبری از قول افرادی نقل کرده می*گوید: سمعنا، ما شنیدیم. ابو قتاده می*گوید ما شنیدیم.مرحوم محمد قلی می*گوید یک قاعده اینجاست که این قاعده مشهور در میان اهل سنت و اتفاقاً این قاعده قاعده جالبی است که اگر ما یک روایت یک نقل بر اثبات مطلبی داشته باشیم و یک نقل یا یک روایت بر نفی مطلبی داشته باشیم، حتماً روایات اثبات بر نفی ترجیح دارند.چند تا جماعت، چند تا گروه، چند تا افراد می*روند خبر می*دهند از یک مطلبی و گزارش می*دهند. یک عده*شان می*گویند ما اذان را شنیدیم، یک عده می*گویند ما صدای اذان را نشنیدیم. می*گوید در این اثبات و نفی آن کسی که می*گوید شنیدیم و اثبات می*کند، او ترجیح دارد.می*شود این مطلب را هم اینطوری نگاه کنیم که خوب عقلی هم نگاه کنیم. خب آن کسی که نشنیده ممکن است که دور باشد، ممکن است که بعد از اذان آمده باشد، ممکن است قبل از اذان باشد. خب پس همیشه اینکه من نشنیدم صدای اذان را، کسی بیاید ادعا کند من صدای اذان را نشنیدم، دلیل بر عدم اذان نیست. می*گوید من نشنیدم. وقتی که این "من نشنیدم" در تعارض قرار بگیرد با کسی که می*گوید من شنیده*ام، پس حتماً آن کسی که اثبات می*کند و می*گوید شنیدم، قول او مقدم است.مرحوم محمد قلی عبارت را اینطوری نوشته: و موافق قاعده مشهوره در میان اهل سنت که روایت اثبات بر روایت نفی ترجیح دارد، خالد را لازم بود که شهادت ابو قتاده و عبدالله بن عمر را که نزد اهل سنت از عدول صحابه بودند بر روایت عدم سماعت ترجیح می*داد و حکم به قتل مالک نمی*کرد. یعنی باز هم با توجه به نقلی که دهلوی آورده که یک عده*ای شنیدند، یک عده*ای گفتند نشنیدیم، باز هم خالد حق اینکه حکم به ارتداد و کفر مالک بکند نداشت. پس این طعن درباره ابوبکر ثابت شد.
mostafahem
دوشنبه 04 فروردین 04, 09:00 بعد از ظهر
دهلوی در مقام پاسخ به این طعن دوم مبنی بر اینکه خالد بن ولید یک قبیله مسلمان را قتل عام کرد، غارت کرد و هتک حرمت نوابیس کرد، برای توجیه کار خالد یک کلامی را گفت و آن هم اینکه به شهادت مردم آن نواحی این مطلب ثابت شد که هنگام شنیدن خبر شهادت پیغمبر از خانه مالک نبیره صدای دف زنی و دیگر اتفاقاتی که نشان دهنده شادی بود شنیده شد و اهل خانه مالک حنابندی کردند به نشانه شادی و به شماتت اهل اسلام پرداختند. این حرفی بود که دهلوی در پاسخ به این طعن گفته بود. منظورش این است که کار خالد بن ولید را توجیه کند به این معنا که قبیله مالک بن نویره حتماً مرتد شدند و کار خالد کار درستی و سزاواری بوده است.مرحوم محمد قلی یک جمله پاسخ می*دهد در باره این ادعای دهلوی. می*فرماید: «پس کذب محض و افترای صرف است». پس این مطلب که آنها شادی کردند و در وفات پیامبر دف زنی کردند و حنابندی کردند، کذب محض و افترای صرف است و در قسمت قبلی هم گذشت که ادعاهایی که دهلوی کرده و مطالبی که نقل کرده هیچ مستندی برایش ذکر نکرده و اینجا هم محمد قلی رحمت الله علیه می*فرماید که این مطلب کذب محض و افترای صرف است.در مرحله دوم پاسخ، مرحوم محمد قلی اینگونه می*فرماید: «و بر تقدیر تنزل از کجا ثابت شد که زنان خانه مالک بن نویره این امور را به اجازه او به عمل آورده باشند و حال آنکه در صحاح اهل سنت ثابت و متحقق است که بعضی از امور ممنوعه را عایشه بدون اذن حضرت رسول خدا صلی الله علیه و آله ارتکاب می*کرد». اگر این افعال شنیعی را خانه مالک مرتکب می*شدند و مالک تجویز آن می*کرد، خالد چرا به آن ارتدادش احتجاج نمی*کرد و عمر چگونه او را مسلم می*کرد؟مرحوم محمد قلی می*گوید فرض کنیم که این ادعای دهلوی درست است، بر تقدیر تنزل یعنی ما یه مرحله می*آییم پایین، مماشات می*کنیم با خصم، فرض می*کنیم که ادعای دهلوی درست است و از خانه مالک بن نویره صدای شادی بلند شده. می*گوید از کجا معلوم که زنان خانه مالک این امور قبیحه را و یا به تعبیری شادی کردن برای قتل پیامبر را با اجازه مالک به عمل آورده باشند؟ چطور می*توان عملی که اهل خانه کردند به مالک نسبت داد در حالی که در کتاب*هایی که اهل سنت ادعای صحت و اعتبارشان را دارند ثابت و قطعی است که بعضی از امور ممنوعه را عایشه بدون اذن پیامبر مرتکب می*شد. آیا به خاطر فعل قبیح عایشه، پیغمبر را تخطئه می*کنید؟ به خاطر اشتباهی که عایشه انجام داد به پیامبر نسبت اشتباه می*دهید؟ قطعاً این کار را نمی*کنید. پس بر فرض اینکه زن*های قبیله مالک و یا زن*های خانه مالک این کار اشتباه را کرده باشند، نمی*توان از این استدلال کرد به کفر خود مالک بن نویره.مطلب بعدی اینکه اگر این حرف درست باشد و این افعال شنیعی را زنان خانه مالک انجام دادند و مالک هم این کار را تجویز می*کرد، یک سوال خیلی مهم این است که پس چرا وقتی که به خالد اعتراض شد که تو یک قبیله مسلمان را به قتل رساندی، چرا خالد برای اثبات ارتداد مالک نویره به این مطلب استدلال نکرد؟ و اگر باز هم این مطلب درست باشد پس چرا عمر نسبت به قتل مالک اعتراض کرد و چرا عمر مالک را مسلمان می*دانست؟اگر این اعمال را زنان خانه مالک مرتکب شدند و مالک هم این اعمال را جایز دانسته و به آن اذن داده، چرا خالد برای ارتداد مالک به اینها استدلال و احتجاج نکرد و چطور عمر ادعا کرد که مالک نویره مسلمان بوده و او را مسلمان می*نامید؟مطلب دیگری که نقض می*کند و اثبات می*کند که این ادعای دهلوی کذب محض است، این مطلب است که وقتی ابوبکر خواست توجیه کند، این جمله را درباره خالد گفت: «تأول و اخطأ»، گفت او اجتهاد کرد و خطا کرد. ابوبکر خالد را خاطی نامید. خوب اگر طبق ادعای دهلوی به خاطر این مطلب مالک نویره مرتد شده بود، باید ابوبکر می*گفت «تأول و اصاب»، می*گفت اجتهاد کرد و در این اجتهاد اصابت کرد و حرف درستی زد. همه این*ها نشان می*دهد که ادعای دهلوی کذب محض و یک افترایی بیش نیست و این جواب دهلوی در مقابل این طعن قابل شنیدن نیست.اما پاسخ بعدی دهلوی، قسمت دوم جوابش که دهلوی اینطور می*گوید: «اما آنچه گفته در حق جناب پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم این کلمه گفت قال رجلکم او صاحبکم و این اضافه به سوی اهل اسلام نه به خود شیوه کفار و مرتدین آن زمان بود». دهلوی گفته است که وقتی مالک بن نویره با خالد بن ولید صحبت می*کرد، نگفت صاحب ما یا پیامبر ما آمد به این، بلکه نسبت داد به اهل اسلام و گفت صاحب شما و رجل شما (مرد شما). به این معنی که این صاحب ما نیست، صاحب شما است، و دهلوی می*گوید این شیوه تکلم کردن و این شیوه گفتار، شیوه کفار و مرتدین آن زمان بود. دهلوی می*خواهد از این مطلب استفاده کند و اثبات کند که مالک ابن نویره مرتد شده بود، پس سزاوار چنین جنایتی بود.مرحوم محمد قلی این عبارت را می*گوید: «پس مردود است». این ادعای دهلوی رد می*شود و قابل قبول نیست. چرا مردود است؟ اولاً به اینکه در تاریخ ابن خلکان و طبری و شفاء قاضی عیاض تنها لفظ صاحبک یا صاحبکم مذکور است و لفظ رجلکم ذکر نکرده*اند. و عبارت ابن خلکان و عبارت تاریخ طبری سابق از این منقول شده و عبارت شفای قاضی عیاض این است. اولاً در تاریخ ابن خلکان و طبری خطاب به صاحبکم نیست، لفظی که مالک آورده صاحبک است. و وقتی که صاحبک هست یعنی نسبت داده به خود خالد بن ولید نه به همه مسلمان*ها. یعنی گفته آن کسی که صاحب توست نه صاحب مسلمان*ها است که از این بتواند استدلال کند بر شیوه مرتدین صحبت کرده. و اما کلام قاضی عیاض در کتاب شفا به این ترتیب است: «وحتج ابراهیم بن حسین بن خالد الفقیه فی مثل هذا به قتل خالد بن ولید مالک بن نویره لقوله عن النبی صلی الله علیه و آله و سلم صاحبکم».اطلاق لفظ صاحبکم در حق حضرت رسول خدا دلالت بر ارتداد نمی*کند و لهذا ابوعلی معتزلی ادعای آن نکرده، بلکه گفته که این قول نزد خالد رده بوده است. پس این عالم اهل سنت، این عالم مخالف می*گوید که این عبارت صاحبکم دلالت بر ارتداد نمیکند و این مطلب فقط ادعایی بوده که خالد انجام داده.درباره این مطلب سید مرتضی اینطور فرموده که حکایت کرده است از صاحب مغنی از ابی علی که مالک بن نویره وقتی می*خواست از حضرت رسول الله یاد کند، می*گفت صاحبک، و توهم کرده به این عبارت مالک نویره که رسول الله صاحب مالک نیست. نزد او این کلام ارتداد بود وقتی که دانسته می*شود و فهمیده می*شود که مقصد و مقصود مالک امیر قوم است، پس تجویز کرده است که مالک را به قتل برساند. اگر چه سزاوار است که او عجله نمی*کرد و صبر می*کرد تا اینکه امر واضح بشود از مرتد بودن او و بعد اقدام به این کار می*کرد.بنابراین تا اینجای بحث، یک: عبارت صاحبکم نیست، عبارت صاحبک است. دو: اینکه این عبارت هیچ دلالتی به ارتداد ندارد. و سه: اینکه بر فرض اینکه بر نگاه خالد بن ولید دلالت بر ارتداد داشت، او باید صبر می*کرد تا امر کاملاً برای او واضح بشود و نباید به وسیله این مطلب به قتل او دست می*زد. این پاسخ اول مرحوم محمد قلی به این اشکال دهلوی است.و ثانیاً به اینکه اگر اضافه پیغمبر خدا به لفظ صاحب به صیغه مخاطب دلیل کفر و ارتداد اضافه کننده و قائل این قول باشد، اشکال عظیم بر اهل سنت لازم می*آید. زیرا در کتاب صحیح بخاری در کتاب الحج در باب کسوت الکعبه مذکور است: «عن ابی وائل قال جلست مع شیبه علی الکرسی فی الکعبه فقال لقد جلست مجلسه عمر فقال لقد هممت ان لا ادع فیها صفراء ولا بیضاء الا قسمتها قلت ان صاحبیک لم یفعلا قال هما المرآن اقتدی بهما».اگر این پاسخ دوم مرحوم محمد قلی به اشکال دهلوی درست باشد که اضافه کردن لفظ صاحب به سوی مخاطب خودش نه به سمت خودش، یعنی اینکه گفته صاحبک و نگفته صاحبنا، گفتن دلیل کفر و ارتداد باشد، و هر کس که اینطوری درباره پیغمبر صحبت کند و بگوید پیغمبر را صاحبک و نگوید صاحبی یا نگوید صاحبنا، اگر کسی اینطوری صحبت کند مرتد باشد، این یک اشکال بسیار بزرگی بر اهل سنت می*آید. چرا چون در کتاب بخاری در کتاب حج در باب کسوت الکعبه این مطلب آمده که ابی وائل می*گوید: «من همراه با شیبه برای کرسی در کعبه نشسته بودیم. گفت که شیبه گفت که در همین مکان عمر هم نشسته بود». ابی وائل می*گوید: «لقد هممت ان لا ادع فیها صفراء ولا بیضاء الا قسمتها»، تو اهتمام می*کنی که در اینجا، در این مکان، هیچ چیزی را فروگذار نکنی از زرد و سفید الا اینکه قسمتش کنیم. «قلت ان صاحبیک لم یفعلا»، من گفتم آن دوتا صاحب تو این کار را انجام ندادند.مرحوم محمد قلی می*فرماید ظاهر است که مراد از صاحبیک در این کلام رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و ابوبکر هستند، چنانکه در شرح*های بخاری مثل قسطلانی در شرح قول صاحبیک گفته که منظور رسول الله و ابوبکر هستند. و باز هم در کتاب ربیع الابرار هم این مطلب را ذکر کرده که وقتی که خواستند دو نفر با هم صحبت کنند درباره رسول الله گفته*اند صاحبک و این عبارت را آورده: «و قال علی رضی الله عنه لعمر ان سرک ان تلحق بصاحبیک». اگر خوشحال می*شوی، مسرور می*شوی که تو ملحق بشوی به دو صاحبت، که باز هم اینجا در این نقلی که زمخشری آورده منظور رسول الله و ابوبکر است.و باز هم در کتاب کنز العمال شبیه به این مطلب آمده به این صورت که: «عن علی علیه السلام انه قال لعثمان ان سرک ان تلحق بصاحبیک». و این تعابیر در کتاب*های مختلف اهل سنت آمده، پس از این تعابیر معلوم شد که این اضافه لفظ صاحب هیچ قباحتی ندارد. پس این گویش، این سخن گفتن درباره پیامبر در میان همه جاری و ساری بوده، و این ادعای دهلوی که این مدل صحبت کردن، این نحوه صحبت کردن، روش صحبت کردن مرتدین بوده، این مطلب هم اثبات شد که ادعای دهلوی کذب و دروغ است.مطلب سوم در پاسخ به این ادعای دهلوی، مرحوم محمد قلی اینطور بیان می*کنند: «ثالثاً به اینکه در محل خود مقرر شده که اثبات الشیء لا یدل علی نفیه». در این صورت اضافه لفظ صاحب به سوی خالد مستلزم نفی آن از خود نیست. مرحوم محمد قلی توضیح می*دهد و می*گوید قاعده عقلی داریم و در محل خودش هم این قاعده عقلی اثبات شده که اثبات شیء نفی ماعدا نمی*کند. اگر چیزی اثبات شد درباره یک مطلبی، دلیل نمی*شود که غیر آن را نفی بکنیم. یک مثال برای این قاعده «اثبات شیء نفی ماعدا نمی*کند» چه مثالی بزنیم؟ فکر کنیم مثل اینکه کسی بگوید من فقها را اکرام می*کنم، به فقها احترام می*گذارم. این اثبات اکرام به فقهاست، و معنی این حرف نیست که آن شخص مثلاً به فیزیکدان*ها احترام نمی*گذارد، به ریاضیدان*ها احترام نمی*گذارد. اینکه می*گوید من به فقها احترام می*گذارم، اثبات شیء می*کند و نفی احترام به غیر فقها نمی*کند.در اینجا هم مطلب همین است. بر فرض این حرف*ها درست باشد، مالک ابن نویره گفته که صاحبک، یعنی این صاحب توست. و این مطلب اثبات شیء می*کند، اما نفی این مطلب که پیامبر صاحب من هست را نمی*کند. پس از صاحبک معنای اینکه صاحب من نیست استفاده نمی*شود. و طبق قاعده هم توضیح دادیم، پس طبق این مطلب عقلی هم این حرف دهلوی باطل است.رابعاً به اینکه اگر این کلمه موجب ارتداد می*گردید، عمر نمی*گفت که «انه قتل مسلما فقتلوه به». اگر به خاطر این کلمه مالک بن نویره کافر شده بود، مرتد شده بود، پس عمر نباید می*گفت که خالد یک مسلمانی را کشته، پس به خاطر آن خالد را به قتل رساند. و اگر باز هم این مطلب دلالت بر ارتداد مالک بن نویره می*کرد، ابوبکر در جواب عمر خالد را نسبت به خطا نمی*کرد و نمی*گفت «تأول فأخطأ»، بلکه می*گفت «قتله لأنه صار مرتداً». دیگر ابوبکر نمی*گفت که خالد بن ولید اجتهاد کرد و خطا کرد، باید می*گفت او را به قتل رساند چون مالک نویره مرتد شده بود، پس این اجتهاد خالد بن ولید اصابت کرد، به حق اصابت کرد. در حالی که خود ابوبکر که مهم*ترین و تنها مدافع خالد بن ولید بود، گفت که در این کار خالد بن ولید اشتباه کرده است.
mostafahem
دوشنبه 04 فروردین 04, 09:01 بعد از ظهر
خامساً به اینکه اگر مالک به این کلمه مرتد شده باشد، سایر قوم او به کدام سبب مستحق قتل شدند؟ باز هم یه پله دیگر پایین می*آییم، تنزل می*کنیم، یه پله کوتاه آمدیم و گفتیم که اولاً این کلمه دلالت بر ارتداد نمی*کند. بعد گفتیم که این کلمه در بین صحابی پیغمبر جاری و ساری بوده. و مطلب بعدی اینکه اگر ما بیاییم پایین و فرض کنیم، کوتاه بیاییم و بگوییم که این کلام دلالت بر کفر و ارتداد می*کند و اثبات بکنیم که مالک به خاطر این کلمه مرتد شده، یک سوال خیلی مهم: سایر قوم و قبیله او به کدام دلیل مستحق قتل شدند؟ تو باید نهایتاً مالک را به قتل می*رساندی اگر این ادعا درست بود، اما بقیه قوم و قبیله مالک که با این کلمه اثبات ارتداد و کفرشان نمی*شود.مطلب بعدی جوابی که دهلوی می*دهد به این طعن، قسمت دوم جوابش که دهلوی اینطور می*گوید: «سابق این هم منقح شده بود که بعد از استماع خبر وحشت اثر وفات جناب پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم، مالک بن نویره صدقاتی را که از قوم خود گرفته بود به آنها رد نمود». در این عبارت دهلوی می*خواهد اثبات ارتداد مالک را انجام دهد، و برای اینکه مطلب را اثبات کند می*گوید ما قبلاً بحث کرده بودیم، ثابت شده بود این مطلب که بعد از اینکه خبر وفات پیامبر به مالک رسید، مالک آن صدقات و زکاتی که از قوم خودش گرفته بود را برگرداند. می*گوید پس همین مطلب نشان می*دهد که مالک مرتد شده بود.مرحوم محمد قلی در پاسخ این قسمت از جواب دهلوی به طعنه دوم ابوبکر اینطور بیان می*کند: «پس معارض است به آنچه در حاشیه از تاریخ طبری نقل نموده». مرحوم محمد قلی رحمت الله علیه می*فرماید که این معارضه با آن چیزی که در حاشیه از تاریخ طبری نقل کرده است. و این مطلبی که مرحوم محمد قلی دارد نقل می*کند، مطلبی است که دهلوی مولف تحفه اثنا عشریه در حاشیه کتابش از طبری نقل کرده است. یعنی دهلوی مدعی شده که طبری چنین مطلبی را نقل کرده؛ می*گوید خب با همین نقلی که خودت از طبری کردی این ادعایت مخالف است.نقلی که دهلوی از طبری کرده این است: «مالک ابن نویره با بنی تمیم در بطاح بود، پس هرگاه که متوجه شد خالد به آن طرف می*آید، مالک گفت: قوم خود را نیست هیچ حیله*ای برای ما سوای خضوع، زیرا که به درستی که ما تحقیق گناه کردیم وقتی که مصالحه کردیم سجاح را و روبروی او جنگ نمودیم، پس متغضب شد ابوبکر از ما. پس سزاوار آن است که متفرق شویم در این مواضع به سوی قبایل خود تا گمان نکند خالد به درستی که ما جمع نمودیم لشکر را برای قتال او، و سزاوار است که جمع کنیم صدقات را و بفرستیم به سوی او تا بداند به درستی که ما بر دین اسلام هستیم. پس آمد خالد و نیافت ایشان را در بطاح، پس دانست که ایشان اراده قتال ندارند و گرفت از ایشان صدقات را و فرستاد».مطلبی که اینجا دهلوی به نقل از طبری در حاشیه نقل کرده خلاصه*اش این است که وقتی که این اتفاق افتاد، مالک گفت که ما چاره*ای نداریم، ما مصالحه کردیم و نباید بجنگیم. بهترین کار این است که ما متفرق بشویم، هر کس به سمت قبیله خودش برود، در یک جایی اجتماع نکنیم که خالد فکر کند که ما برای جنگ با او آماده شدیم. و خوب است که صدقات را بفرستیم به سوی خالد تا اینکه معلوم بشود که ما جنگ و دشمنی نداریم. وقتی که خالد به آن منطقه رسید، دید اینها نیستند، پس فهمید اراده جنگ ندارند و صدقات را از اینها گرفت و فرستاد. پس این ادعای دهلوی با این نقل مخالفت دارد.مع هذا اگر مراد از این قول این است که آنچه مالک از قوم خود گرفته بود به فقرای قوم خود رد نمود، پس شناعتی و قباحتی بر او در این فعل وارد نمی*توان شد. زیرا که در صحیح بخاری و صحیح مسلم به روایت ابن عباس مذکور است که حضرت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم هرگاه که معاذ را به یمن فرستاده بود فرمود: «انک تأتی قوما من اهل کتاب فادعهم الی شهادة ان لا اله الا الله و انی رسول الله فان هم اطاعوک لذلک فاعلمهم ان الله قد افترض علیهم خمس صلوات فی کل یوم و لیلة فان هم اطاعوک لذلک فاعلمهم ان الله افترض علیهم صدقة تؤخذ من اغنیائهم فترد فی فقرائهم فان هم اطاعوک لذلک فایاک و کرائم اموالهم و اتق دعوة المظلوم فانه لیس بینها و بین الله حجاب».اگر این حرف دهلوی که مالک صدقات را به قوم خودش برگرداند درست باشد، این اتفاق افتاده باشد واقعاً، و مراد هم از این قول این باشد که مالک از اغنیا (ثروتمندان) قوم خودش صدقات را گرفته و به فقرای قوم خودش برگردانده، پس شناعت و قباحت در فعل او نیست، هیچ اشکالی هم ندارد. چرا؟ چون در صحیح بخاری و صحیح مسلم اینطور نقل شده که هر وقت پیامبر معاذ را به یمن فرستاده بود، در صحیح بخاری و صحیح مسلم به روایت ابن عباس اینطور نقل شده که رسول الله معاذ را به یمن فرستاد و به معاذ فرمود که تو به قومی می*رسی که از اهل کتاب هستند، پس اینها را به شهادت به خدا و نبوت دعوت کن. اگر اطاعت کردند، اینها را آگاه کن که خدا بر اینها نماز را واجب کرده، و به اینها آگاه کن که خدا بر اینها صدقه و زکات واجب کرده، و بر ایشان صدقه که گرفته می*شود از اغنیای ایشان، رد کرده می*شود به فقرای ایشان.به آنها مطلع کن که اگر از شما صدقه می*گیریم، زکات می*گیریم از اغنیا و پولدارهای شما، همین زکات را به فقرای خودتان می*دهیم. پس اگر اینها اطاعت کردند و این معنا را قبول کردند، پس پرهیز کن تو از کرائم اموال ایشان، و تو پرهیز کن از اینکه آن اموالی که خاص و ویژه است آنها را به عنوان زکات و صدقه برنداری. مثلاً ممکن است طرف ۱۰۰ تا شتر داشته باشد، ۵۰ تا شتر داشته باشد، باید طبق قاعده اسلام زکات بدهد. ممکن است در بین اینها شتری خاصی باشد، یک شتر ویژه*ای باشد، مثلاً این شتر سرخ مو باشد، یا این شتر یک ویژگی خاصی داشته باشد، یا صاحب گله شتر آن را خیلی دوست داشته باشد. می*گوید این کرائم اموال است، می*گوید تو وقتی می*خواهی زکات برداری آن اموالی که خاص هستند را برندار.بعد می*گوید بترس از دعوت مظلوم را، به درستی که نیست در میان آن و در میان خدای تعالی حجابی. به معاذ می*گوید از آن دعوت و دعایی که مظلوم می*کند بترس. یعنی تو اگر بروی آن مالی را به عنوان زکات برداری که صاحب مال نمی*خواهد این مال را به عنوان زکات بدهد، این ظلم است، و از این ظلم بترس. به درستی که بین آن شخصی که مورد ظلم قرار گرفته و خدای متعال هیچ حجابی وجود ندارد، به این معنا که این دعا حتماً مستجاب می*شود.پس در این روایت، پیامبر به معاذ می*گوید به آن اهل کتابی که به اسلام دعوتشان می*کنی بگو که زکاتی که از شما می*گیریم به فقرای قومتان می*دهیم. پس اگر مالک نویره هم زکات را از اغنیا گرفته و به قوم خودش برگردانده به این معنا که به فقرا برگردانده، پس مالک نویره هیچ خطایی نکرده، و همین مطلب را در شروح بخاری مثل قسطلانی که از شارح*های بخاری است، قریب به این مضمون را گفته است.و اگر مراد او این است که کسانی که مالک از اموال ایشان صدقات گرفته بود به همان کسان بازپس داد، پس بر تقدیر صدق این خبر، وجهش آن بوده باشد که مالک دانسته باشد که امر به اخذ صدقات مختص به رسول خدا بود و این معنا موجب ارتداد نمی*تواند شد. می*گوید اگر این مطلب که دهلوی آن را که مالک صدقات را به قوم خودش برگرداند دلیل بر ارتداد مالک می*داند، اگر مراد این است که مالک از اغنیا صدقه گرفت، وقتی که شنید پیامبر از دنیا رفته، صدقات را به همان اغنیا برگرداند، به همان افرادی که صدقه و زکات پرداخت کرده بودند، برگرداند، می*گوید بر فرض اینکه این خبر درست باشد، بر تقدیر صدق این خبر، بر فرض اینکه این خبر درست باشد، وجهش این است که مالک علم داشته یا این مطلب را اینطور می*دانسته که امر به گرفتن صدقات ویژه رسول خداست و کسی غیر از رسول خدا این کار را نباید انجام دهد.و وقتی که فکر مالک و آن دانسته مالک این باشد، این مطلب موجب ارتداد نمی*شود. پس مالک در رد کردن صدقات به صاحبان خودش کاری انجام نداده است که موجب ارتداد بشود.
Powered by vBulletin® Version 4.2.0 Copyright © 1404 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.