توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : معرفت بیشتر به حضرت جواد صلوات الله و سلامه علیه
حمید
دوشنبه 23 خرداد 90, 07:35 بعد از ظهر
سلام
به نظرم متنی که در ادامه می آید بسیار کامل تر از پست حامد تحت عنوان "از امام جواد علیه السلام چه می دانید؟" هستش.
در روز عید تقدیم به شما شیعیان آقا جواد الأئمّة صلوات الله و سلامه علیهم أجمعین --- عیدتون هم خیلی خیلی مبارک :!:
إن شاء الله یه همچین روزی در کاظمین در صحن و سرای حضرت، به به ...!
سرگذشت جوانترین امام
امام جواد در جود و كرم زبانزد خاص و عام بود و همواره به خويشان و ياران و حتّى دشمنان خود بذل و بخشش مىنمود و همين امر قلبهاى آنها را به سوى آن حضرت متمايل مىساخت. در زهد و پرهيزگارى سر آمد عابدان بود، بسيار خوش سيما و پر هيبت بود و از نظر چهره به جدّ خود پيامبر اكرم (ص) شباهت داشت. هرگز به زر و زيور و لهو و لعب دربار تمايل نيافت و ذرّهاى از زهد و عبادتش كاسته نشد، در علم و دانش نيز در عين خردى و جوانى بىنظير بود تا آنجا كه در مجلسى با حضور علما و دانشمندان عصر هزاران مسأله علمى از آن حضرت پرسش شد و او پاسخ همه آنها را بدرستى بیان فرمود.
تولّد
چهل و هشت سال از عمر شريف امام رضا ـ علیه السلام ـ مىگذشت، ولى هنوز صاحب فرزندى نشده بود. شيعيان بىصبرانه در انتظار قدوم امام بعدى خود بودند و منافقان كور دل با طعنه و كنايه مىگفتند: اين چه امامى است كه از آوردن فرزند عاجز است؟ در آن شب فرخنده از افق حقّ، ماهى كه از خورشيد پرفروغتر و تابانتر بود در خانه امام رضا ـ علیه السلام ـ درخشيدن گرفت و سرانجام به اذن خداوند در روز دهم رجب سال 195 هجرى حضرت جواد از دامان مادرى كه در پاكدامنى و فضيلت بىمانند بود، به نام «سبيكه» متولّد شدند.
ادامه دارد ...
حمید
دوشنبه 23 خرداد 90, 07:45 بعد از ظهر
جانشینی
امام رضا ـ علیه السلام ـ پس از تولّد اين نوزاد نام او را محمّد و كنيه وى را ابو جعفر قرار داد. ابوجعفر تا سن پنج سالگى در جوار پدر بزرگوار خود امام رضا ـ علیه السلام ـ پرورش يافت و اسرار حكمت و امامت را از وجود نازنين پدر فرا گرفت. بيش از 5 سال از سنّ امام جواد نمىگذشت كه فرستادگان مأمون عباسى به مدينه آمدند و امام رضا را همراه خود به خراسان بردند تا وليعهد مأمون شود و چون به دليل وقوع جنگ داخلى اوضاع مدينه چندان مساعد نبود، امام تصميم گرفت فرزند خردسال خود ابو جعفر را در مدينه جانشين خويش قرار دهد و خود به ناچار همراه فرستادگان مأمون به مرو رفت و به مردم سفارش فرمود، مشكلات و مسائل خويش را از ابو جعفر سؤال كنند، در طول دوران هجرت امام رضا ـ علیه السلام ـ از مدينه به مرو نامههايى ميان آن حضرت و ابو جعفر ردّ و بدّل مىشد.
پس از رفتن امام رضا ـ علیه السلام ـ از مدينه، شيعيان همچنان كه قبلاً به محضر امام رضا شرفياب مىشدند، به محضر امام جواد مىشتافتند و مسائل و مشكلات خويش را از او مىپرسيدند و آن حضرت به كليّه مسائل آنان رسيدگى نموده و آنها را از سر چشمه علم و دانش امامت سيراب مىكرد.
روزى در حالى كه شيعيان در محضر امام جواد (ع) حضور داشتند، ناگهان حال حضرت دگرگون شد و آغاز به گريستن نمود و به خادم فرمان داد مراسم سوگوارى بر پا دارد، وقتى از علّت اين مطلب پرسش كردند، امام جواد ـ علیه السلام ـ فرمودند: پدرم ابو الحسن الرضا، بهترين خلق خدا در روى زمين، هم اكنون در خراسان شهيد شد.
امامت
با شهادت امام رضا ـ علیه السلام ـ كرسى امامت و رهبرى امّت به كودك خردسال آن حضرت كه در آن زمان 7 يا 8 سال داشت انتقال يافت.
در باور شيعه و همه مؤمنان، امامت و نبوّت به خرد سالى و كهنسالى نيست، بلكه به خواست خدا بستگى دارد، همان طور كه عيسى ـ علیه السلام ـ در كودكى در گهواره سخن گفت و خود را پيامبر ناميد و در مورد حضرت يحيى در قرآن آمده است: «وَ آتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا؛ در كودكى به او مقام حكم و رسالت داديم» (سوره مريم، آيه 12).
اين شايستگى موهبتى الهى است كه خداوند آن را به هر كس از بندگانش كه صلاحيّت آن را داشته باشد اعطا مىكند و امرى ما فوق عادات مردم است، امرى خارق العاده كه خداوند به وسيله آن ايمان بندگان خود را مىآزمايد.
حمید
دوشنبه 23 خرداد 90, 07:47 بعد از ظهر
پیرمرد با معرفت
روزى على بن جعفر، عموى امام رضا كه پير مردى فقيه و دانشمند بود در مسجد نشسته بود، در اين حال امام جواد ـ علیه السلام ـ قدم به مسجد گذاشت، ناگهان على بن جعفر از جا برخاست و به استقبال ایشان رفت و دستشان را بوسيد و احترام فراوانی به امام گذاشتند. امام جواد ـ علیه السلام ـ به عموی پدرشان فرمودند: «اى عمو بنشين! خدا تو را رحمت كند!» على بن جعفر گفت: «سرورم! چگونه در حالى كه شما ايستادهايد، بنشينم؟» و ایستاد تا امام بنشینند.
وقتى على بن جعفر به جاى خود بازگشت، يارانش با نكوهش و ملامت گفتند: «تو پيرمردى فقيه و دانشمندى، چرا در برابر يك كودك چنين فروتنى كردى؟» على بن جعفر گفت: «خاموش باشيد! چنانچه خداوند عزّ و جلّ بخواهد اين پير را صلاحيّت امامت نمىدهد و اين كودك را به آن مقام اختصاص مىبخشد، آيا من فضل و برترى امام را منكر شوم؟ بلكه من غلام اويم و از آنجا شما مىگوييد به خدا پناه مىبرم.»
معاند منصف
روزى امام جواد (ع) عبور مىكرد و مردم براى زيارت آن حضرت صف كشيده بودند، مردى زيدى مذهب مىگويد: با خود گفتم، خدا اصحاب امامت را لعنت كند كه مىگويند، خداوند اطاعت اين كودك را بر ما واجب كرده است! در اين هنگام امام جواد به طرف من آمد و فرمود: "اى قاسم بن عبد الرحمن! «فَقالُوا أَ بَشَراً مِنَّا واحِداً نَتَّبِعُهُ إِنَّا إِذاً لَفِي ضَلالٍ؛ مىگويند: آيا از بشرى مانند خود پيروى كنيم، در اين صورت گمراه خواهيم بود» (سوره قمر، آيه 24).
در دلم گفتم: به خدا او دروغگو و ساحر است.
دوباره رو به جانب من كرده و فرمود: «أَ أُلْقِيَ الذِّكْرُ عَلَيْهِ مِنْ بَيْنِنا بَلْ هُوَ كَذَّابٌ أَشِرٌ؛ آيا از ميان ما كتاب بر او نازل شده؟ بلكه او دروغگويى برترى طلب است» (سوره قمر، آيه 25).
با مشاهده اينكه آن كودك نام مرا بر زبان آورد و دو بار از نيّت قلبى من خبر داد، من از عقيده باطل خود باز گشتم و به امامت او ايمان آوردم و شهادت دادم كه او حجّت خداوند بر مردم است.
حمید
دوشنبه 23 خرداد 90, 07:49 بعد از ظهر
تبعید به بغداد
موجى از نارضايتى عمومى به جهت شهادت امام رضا (ع) جهان اسلام را فرا گرفته بود. مأمون براى سر پوش نهادن بر جنايت خود و براى دلجويى از مردم و براى مقابله با نيرنگ بنى عباس تصميم گرفت امام جواد ابن الرضا (ع) را به بغداد فرا بخواند.( اين امر در سال 211 هجرى و در زمانى كه امام جواد (ع) 16 سال داشت به وقوع پيوست.)
امام جواد (ع) ناگزير شهر مدينه را به سوى بغداد ترك نمود. مأمون استقبال شايانى از امام به عمل آورد. مردم هم كه مشتاقانه در انتظار زيارت امام بودند به پيشواز آن حضرت شتافتند.
مأمون قصد داشت دختر خود ام الفضل را به همسرى امام در آورد و از اين مطلب استفادههاى چند جانبه ببرد:
1. حضور ام الفضل در خانه امام جواد مىتوانست به مأمون كمك كند تا او كاملاً امام را تحت نظر بگیرد.
2. با اين ازدواج مأمون مىخواست امام را به زندگى پر زرق و برق بکشاند و ایشان را آرام آرام به خوشگذرانى مشغول سازد تا از ارزش معنوى امام در انظار مردم بكاهد.
3. مأمون خیال میکرد اگر دخترش صاحب فرزندى شود كه به مقام امامت برسد، مىتواند براى خود افتخار كسب كند.
عباسيان كه از تصورات مأمون آگاهى نداشتند، او را مورد اعتراض قرار دادند و گفتند: «ما بيم داريم سلطنت عباسى از دست رفته و به خاندان علوى منتقل شود!» امّا مأمون كه نيّات خويش را مخفى مىداشت به آنان گفت: «اگر شما در باره خاندان ابو طالب رعايت انصاف را مىكرديد، آنها از شما سزاوارتر بودند، من به اين جهت ابن الرضا را براى دامادى خود برگزيدم كه با وجود سن و سال اندك بر تمام اهل فضل از نظر علم و دانش برترى دارد.»
عباسيّان كه در اين باره ترديد داشتند، پيشنهاد كردند تا امام را بيازمايند، لذا قاضى القضاة بغداد؛ «يحيى بن اكثم» را حاضر كرده و قرار گذاشتند تا او سؤالاتى از امام بپرسد، اگر او پاسخ درست داد، رأى مأمون را بپذيرند و اگر از پاسخ سؤالات را نداد، مأمون از تصمیم خودش منصرف شود.
حمید
دوشنبه 23 خرداد 90, 07:50 بعد از ظهر
امامشناسی
موعد مقرّر فرا رسيد و امام جواد در كنار مأمون قرار گرفت.
يحيى بن اكثم در برابر او نشست و گفت: «فدايت شوم، آيا اجازه مىدهى از شما پرسش كنم؟»
امام جواد ـ علیه السلام ـ فرمود: هر چه مىخواهى بپرس.
يحيى گفت: «فدايت شوم، چه مىفرمائيد، در باره شخصى كه در حال احرام شكارى صيد كرده است؟»
امام فرمود:
«آيا اين شخص شكار را در حرم كشته يا غير آن؟
عالم بوده يا جاهل؟
عمداً كشته يا به خطا؟
آن شخص آزاد بود يا بنده؟
صغير بوده يا كبير؟
نخستين بار او بوده يا قبلاً هم مرتكب شده؟
آن صيد پرنده بوده يا غير آن؟
اگر پرنده بوده، پرنده كوچك بوده يا بزرگ؟
آیا آن شخص پشيمان شده يا خير؟
در شب شكار كرده يا در روز؟
احرام او احرام حج بوده يا عمره؟»
يحيى كه از اين تقسيم بندى و تجزيه سؤال شگفت زده شده بود، آثار درماندگى و عجز در سيمايش آشكار شد و زبانش بند آمد.
مأمون گفت: «يا ابن رسول اللَّه! اگر صلاح مىدانيد، شقوق مسأله را بشكافيد و حكم آن را بفرماييد.»
امام جواد ـ علیه السلام ـ فرمود:
ـ اگر شخص محرم پرنده بزرگى را در خارج از حرم بكشد، بايد به عنوان كفّاره يك گوسفند بدهد.
ـ اگر در حرم مرتكب شده باشد، كفّاره او دو برابر است.
ـ اگر جوجهاى را در خارج حرم كشت، كفّارهاش برّهاى از شير گرفته است.
ـ اگر در حرم مرتكب شده باشد، بايد علاوه بر آن برّه بهاى جوجه را هم بپردازد.
ـ اگر صيدى كه كشته از وحوش باشد: اگر گورخر باشد، بايد یک گاو را كفّاره بدهد و اگر شتر مرغ باشد بايد يك شتر كفّاره دهد و اگر آهو باشد، بايد يك گوسفند كفّاره دهد و اگر اين حيوانات را در حرم كشته باشد، كفّارهاش دو برابر است.
ـ اگر احرامش براى حج باشد، بايد شترى را در منى قربانى كند.
ـ اگر احرامش براى عمره باشد، بايد شترى در مكّه قربانى كند و كفّاره صيد بر عالم و جاهل يكسان است.
ـ آنكه عمداً مرتكب شده، گناه كرده است.
ـ اگر به خطا صيد كرده باشد، كفّاره بر او واجب نيست.
ـ اگر شخص آزاد باشد، دادن كفّاره بر خودش واجب است.
ـ اگر برده باشد، آقايش بايد كفّاره او را بپردازد.
اگر شخص صغير است كفّارهاى بر او نيست.
ـ دادن كفّاره بر كبير واجب است.
ـ آن كه از چنين كارى پشیمان شده و توبه كرده كيفر آخرت از او ساقط مىشود.
ـ آن كه بر اين كار اصرار بورزد، كيفر آخرت بر او واجب مىگردد.
با شنيدن اين پاسخ همه حضّار انگشت حيرت به دندان گزيدند و سكوت كردند، آنگاه مأمون رو به خويشان خود كرد و گفت: «آنچه را كه انكار مىكرديد، دانستيد؟» سپس به امام جواد نگريست و گفت: «اى ابو جعفر! آيا دختر مرا خواستگارى مىكنى؟» امام (ع) پذيرفت و خود خطبه عقد را جارى نمود.
حمید
دوشنبه 23 خرداد 90, 07:51 بعد از ظهر
یک مسئله پیچیده
مأمون گفت: «اى ابو جعفر! يحيى از شما پرسشى كرد، اگر صلاح مىدانيد، شما هم از او پرسش كنيد.»
امام از يحيى پرسيد: «آيا از شما سؤال كنم؟»
يحيى گفت: فدايت شوم بپرس! «اگر پاسخ شما را مىدانستم كه جواب مىگويم و گر نه از دانش شما استفاده مىكنم.»
امام (ع) پرسيد: «مرا از مردى خبر ده كه زنى در آغاز روز به او نامحرم است، چون روز برمىآيد بر او حلال مىشود و به وقت ظهر آن زن بر او حرام مىشود و هنگام عصر بر او حلال مىگردد و وقت غروب خورشيد دوباره بر او حرام مىگردد و شب بر او حلال مىشود و نيمه شب بر او حرام مىگردد و چون سپيده مىدمد بر او حلال مىشود، حكم اين زن چيست و چگونه چنين امرى روى مىدهد؟»
يحيى پاسخ داد: «به خدا سوگند جواب را نمىدانم، اگر صلاح مىدانيد خود پاسخ آن را بيان فرماييد.»
امام (ع) فرمود: «اين زن كنيزى است كه به ديگرى تعلّق دارد و در آغاز روز به اين مرد نامحرم است، چون روز بر آمد او را از آقايش مىخرد و بر وى حلال مىشود، به هنگام ظهر او را آزاد مىكند و بر وى حرام مىگردد، هنگام عصر او را به عقد خود در مىآورد و بر او حلال مىشود و هنگام مغرب او را با سوگند ظهار مىكند و بر او حرام مىشود، شب كفّاره ظهار خود را مىپردازد و بر او حلال مىشود و نيمه شب او را يك طلاق مىگويد و بر او حرام مىشود و هنگام سپيده به او رجوع مىكند و بر وى حلال مىگردد!»
مأمون با شنيدن اين پاسخ گفت: «آيا در ميان شما كسى هست كه اين چنين بر علم فقه احاطه داشته باشد؟» حاضران گفتند: «به خدا سوگند، نه!»
حمید
دوشنبه 23 خرداد 90, 07:53 بعد از ظهر
چرا امام با دختر خليفه ازدواج كرد؟
1. با پذيرفتن ازدواج با دختر مأمون، خليفه را از قتل خود منصرف كرد.
2. با اين پيوند راه دستگاه خلافت را در آزار رساندن به اعضاى نهضت مكتبى شيعه مسدود نمود.
اين اهداف جملگى در دوران محدودى محقّق شد و جنبش مكتبى در دوران امام جواد به خوبى پرورش يافت، شايد به همين دليل در حديثى از امام رضا (ع) نقل شده است كه فرمود: «اين فرزند من مولوديست كه در اسلام كسى پر بركتتر از او متولّد نشده است.» بركت وجود امام جواد براى جنبش شيعه تعديل جوّ وحشت و اختناق سياسى و ريشهدارتر كردن مكتب از نظر عقيدتى، سياسى و فقهى بود.
مأمون همواره امام جواد را مورد اكرام قرار مىداد و در احترام به او مبالغه مىورزيد و به اميد اينكه دخترش از امام صاحب اولاد شود، آن حضرت را در بغداد نگاه داشت. امام مدّت تقريبا زيادى را در بغداد در آرامش به سر برد، در اين مدّت مسلمانان با او رفت و آمد مىكردند و از درياى فيض او سيراب مىشدند، امّا امام از اين شرايط راضى نبود و روزى در حضور يكى از ياران خود كه از مشاهده رفاه و آسودگى امام در قصر با خود پنداشته بود، ديگر آن حضرت به مدينه باز نمىگردد، در حالى كه رنگ رخسار مباركش زرد شده بود، فرمود: «به خدا سوگند خوردن نان جوين و نمك در حرم رسول خدا (ص) براى من از اين رفاهى كه اكنون مرا در آن مىبينى، نيكوتر است.»
سرانجام بعد از گذشت چند سال كه دختر مأمون صاحب فرزندى نشد، مأمون به امام جواد (ع) اذن داد كه به مدينه باز گردد.
حمید
دوشنبه 23 خرداد 90, 07:53 بعد از ظهر
انتقال حکومت
امام جواد (ع) به سوى مدينه رهسپار شد تا به مكتب فكرى جامع شيعه پرداخته و امور شيعيان را از نزديك سامان دهد، از طرف ديگر، در سال 218 هجرى قمرى، مأمون براى فرو نشاندن درگيريهاى مرزى بين سرزمين اسلام و روم خود به آن منطقه رفت و پس از پيروزى در جنگ در قريهاى از نواحى تركيه امروزى بيمار شد و مرد.
معتصم پس از مأمون بر سر کار آمد. معتصم مردى جبّار و خود رأى و به فكر تحكيم پايههاى حكومت خود بود. او با اين انديشه كه امام جواد داماد خليفه سابق و مولاى شيعيان است و شيعه از قدرت و نفوذى در ميان مردم برخوردار مىباشد، بيم داشت كه مبادا از ناحيه امام خطرى متوجّه حكومتش شود، لذا دوباره در سال 220 هجرى قمرى معتصم امام جواد (ع) را از مدينه به بغداد فرا خواند تا او را تحت مراقبت و نظارت قرار دهد.
به اين ترتيب امام براى بار دوّم مجبور شد به بغداد نقل مكان كند، اين اقامت از تاريخ 28 محرّم سال 220 تا 29 ذى قعده همان سال ادامه يافت.
حمید
دوشنبه 23 خرداد 90, 07:54 بعد از ظهر
ماجراى شهادت امام عليه السلام
چنانچه عياشى از ابن ابى داود، قاضى مشهور بغداد نقل كرده است، ظاهراً معتصم مجلسى ترتيب داده و دزدى را در حضور او محاكمه مىكردند، معتصم همه فقهاى بغداد را حاضر كرده و از امام جواد (ع) نيز خواسته بود تا در آن مجلس حاضر شود، آنگاه از هر يك از فقها در باره حدّ دزد پرسش نمود.
ابن ابى داود مىگويد: «دست دزد را بايد از بند دست قطع كرد و به عنوان شاهد آيه وضو را ذكر كرد.»
عدّهاى از فقها با او هم عقيده شده و جمعى ديگر با استناد به همان آيه مىگويند: «دست دزد را بايد از آرنج قطع كرد.»
در اين لحظه معتصم رو به جانب امام جواد كرده و پرسيد: «اى ابو جعفر نظر شما چيست؟»
امام فرمود: «حاضران حكم خود را گفتند.»
معتصم گفت: «من با حكم آنها كارى ندارم، مىخواهم نظر شما را بدانم.»
امام (ع) فرمود: «مرا معذور بدار!»
وقتى معتصم امام را به خداى تعالى سوگند داد، امام جواد فرمود: «حال كه مرا سوگند دادى، بايد بگويم، سايرين در تعيين كيفر دزد خطا نمودند، بايد مفصل انتهاى انگشتان دزد قطع شود كف دست باقى بماند، چون هفت محل سجده از آن خداست و نبايد آن مواضع آسيب ببيند، «أَنَّ الْمَساجِدَ لِلَّهِ؛ سجدهگاهها از آن خداست» (سوره جنّ، آيه 18).
معتصم از پاسخ امام در شگفت شد و فرمان داد فقط انگشتان دزد را قطع كنند، در اين هنگام ابن ابى داود، قاضى القضاة بغداد بسيار ناراحت شد و پس از سه روز به نزد معتصم رفت و به او گفت: «وقتى شما در مجلس خود تمام فقها را جمع كرديد و در حضور آنها نظر هيچ يك را نپذيرفتيد و تنها سخن مردى را قبول كرديد كه نيمى از امّت به برترى و پيشوايى او اعتقاد دارند و او را براى خلافت شايسته مىدانند، اين عمل شما تأييدى بر گفتار آنهاست و عمل پسنديدهاى نبود.»
در اين هنگام معتصم متنبّه شد و گفت: «خدا تو را پاداش دهد كه مرا به خوبى نصيحت كردى! آنگاه در روز چهارم نقشه قتل امام جواد (ع) را طراحى نمود و با همكارى برادرزاده خود ام الفضل همسر امام جواد زهر مهلكى را در غذاى امام ريخت و با خيانت و نيرنگ، امام جواد (ع) را در عنفوان جوانى در حالى كه هنوز 25 بهار از عمر شريف آن حضرت نگذشته بود، به شهادت رساند.
شهر بغداد به جهت وفات ابن الرضا غرق شيون و ماتم شد و شيعيان از مرگ نابهنگام امام مشكوك شده بودند، تا آنجا كه نزديك بود، آتش انقلابى نيرومند، عليه عباسيان شعلهور گردد.
ليكن معتصم و ولى عهد او الواثق باللَّه، در تشييع آن حضرت شركت كرده و خود را داغدار نمايش دادند، همچنين فرزند بزرگوار امام، على بن محمّد (ع) بر پيكر پدر گرامى خود نماز گزارد و آنگاه آن جوهر علوى را در آرامگاه قريش در كنار قبر
جدّش موسى بن جعفر (ع) به پاك سپردند، اين محل اكنون شهر كاظمين زيارتگاه شيعيان و مشتاقان اهل بيت عليهم السلام است، درود خدا بر او و خاندان اطهرش!
حمید
دوشنبه 23 خرداد 90, 07:55 بعد از ظهر
فضائل اخلاقى امام جواد عليه السلام
امام جواد (ع) در جود و كرم زبانزد خاص و عام بود و همواره به خويشان و ياران و حتّى دشمنان خود بذل و بخشش مىنمود و همين امر قلبهاى آنها را به سوى آن حضرت متمايل مىساخت.
در زهد و پرهيزگارى سر آمد عابدان بود، بسيار خوش سيما و پر هيبت بود و از نظر چهره به جدّ خود پيامبر اكرم (ص) شباهت داشت. هرگز به زر و زيور و لهو و لعب دربار تمايل نيافت و ذرّهاى از زهد و عبادتش كاسته نشد، در علم و دانش نيز در عين خردى و جوانى بىنظير بود تا آنجا كه در مجلسى با حضور علماء و دانشمندان عصر هزاران مسأله علمى از آن حضرت پرسش شد و او پاسخ همه آنها را بدرستى فرمود.
به علم امامت بارها از نيّات درونى افراد و آينده ايشان خبر مىداد و همواره در مناظرهها علماى مذاهب ديگر را با دليل و برهان خاموش و مغلوب مىساخت. در شجاعت نيز مانند پدران اطهرش بىهمتا بود.
گوشهاى از سخنان حكمت آميز امام جواد عليه السلام
- در خيانتكارى انسان همين بس كه امين خيانتكاران باشد.
- كمال آدمى در خردمندى است.
- هر كس گوش دل به گويندهاى سپارد همانا بنده او شده، اگر گوينده از جانب خدا باشد، خدا را پرستيده و اگر از زبان ابليس سخن بگويد، شيطان را عبادت كرده است.
- صبر را بالش زير سر خود قرار بده، و فقر را در آغوش بگير و شهوات را به دور انداز و با هواى نفس مخالفت كن و بدان كه در برابر ديده خداوندى، پس بنگر كه چگونهاى؟
حمید
دوشنبه 23 خرداد 90, 07:57 بعد از ظهر
این نوشته از کتاب قصص الأنبياء(قصص قرآن)، نوشته فاطمه مشایخ، چاپ انتشارات فرحان، تهران: 1381 از صفحات 820 تا 833 با تلخیص و ویرایش نقل شده است.
منبع: http://abna.ir/data.asp?lang=1&Id=246937
Powered by vBulletin® Version 4.2.0 Copyright © 1404 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.